میهمان دوستى امام علیه السلام

راوى: یکى از نزدیکان امام رضا(علیه السلام) مرد گفت: «سفر سختى بود. یک ماه طول کشید».
امام رضا (علیه السلام) فرمودند: «خوش آمدى!»
ـ « ببخشید که دیر وقت رسیدم. بىپناه بودن مرا مجبور کرد که در این وقت شب، مزاحم شما شوم».
امام لبخند زدند و فرمودند: «با ما تعارف نکن! ما خانوادهاى میهمان دوست هسیتم».
در این هنگام روغن چراغ گرد سوز فرو نشست و شعلهاش آرام آرام کم نور شد. میهمان دست برد تا روغن در چراغ بریزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر کرد. مرد گفت: «شرمندهام! کاش این قدر شما را به زحمت نمىانداختم».
امام در حالى که با تکه پارچهاى، روغن را از دستش پاک مىکرد، فرمودند: ما خانوادهاى نیستیم که میهمان را به زحمت بیندازیم».

*****************************************************

آخرین طواف

راوى: در یکی از سفرها به خانه خدا ،حضرت جواد علیه السلام پنج ساله بود. آن سفر، آخرین سفرى بود که همراه با امام رضا (علیه السلام) به زیارت خانه خدا مىرفتیم. خوب به یاد دارم…
حضرت جواد را روى شانهام گذاشته بودم و به دور خانه خدا طواف مىکردیم. در یکى از دورهاى طواف، حضرت جواد خواست تا در کنار «حجر الاسود» بایستیم. اول حرفى نزدم، اما بعد هرچه سعى کردم از جا بلند نشد. غم، در صورت کوچک و قشنگش موج مىزد. به زحمت امام رضا(علیه السلام) را پیدا کردم و هرچه پیش آمده بود، گفتم. امام، خود را به کنار حجر الاسود رساند. جملات پدر و پسر را خوب به یاد دارم.
ـ «پسرم! چرا با ما نمىآیى؟»
«
نه پدر! اجازه بدهید چند سؤال از شما بپرسم، بعد به همراه شما مىآیم»
«
بگو پسرم!»
پدر! آیا مرا دوست دارید؟»
«
البته پسرم»
«
اگر سؤال دیگرى بپرسم، جواب مىدهید؟»
«
حتما پسرم»
«
پدر!… چرا طواف امروز شما با همیشه فرق دارد؟ انگار امروز آخرین دیدار شما با کعبه است».
سکوت سنگینى بر لبهاى امام نشست. یاد سفر امام به خراسان افتادم. به چهره امام خیره شدم. اشک درچشم امام جمع شده بودم. امام فرزندش را در آغوش گرفتند و من دیگر نتوانستم طاقت بیاورم … .

********************************************************

ما تو را فراموش نکرده ایم

راوى : روزگاری بود که من تنگ دست بودم و روزگارم به سختى مىگذشت.
یکى از طلبکارهایم براى گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صریا حرکت کردم تا امام رضا(علیه السلام) را ببینم. مىخواستم خواهش کنم که وساطت کنند از او بخواهد که مدتى صبر کنند.
زمانى که به خدمت امام رسیدم، مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت کرد تا چند لقمهاى بخورم. بعد از غذا، از هر درى سخن به میان آمد و من فراموش کردم که اصلا به چه منظورى به صریاء آمده بودم. مدتى که گذشت، حضرت رضا(علیه السلام)، اشاره کردند که گوشه سجادهاى را که در کنارم بود، بلند کنم. زیر سجاده، سیصد و چهل دینار بود. نوشتهاى هم کنار پولها قرار داشت. یک روى آن نوشته بود: «لا اله الا الله، محمد رسول الله، على ولى الله». و در طرف دیگر آن هم این جملات راخواندم: «ما تو را فراموش نکردهایم. با این پول قرضت را بپرداز! بقیهاش هم خرجى خانوادهات است

******************************************************

راوی میگوید : در سفر خراسان در خدمت امام رضا(ع) بودم. روزي طعام خواست، همه خدمت‌كاران از سياهان و ديگران را كنار سفره جمع كرد، گفتم: فدايت شوم، بهتر آن است كه آن‌ها در خوان ديگري بخورند. فرمود: آرام باش، پروردگار همه يكي است، مادرمان حوا و پدرمان آدم يكي است، مجازات بسته به اعمال است

***************************************************

(داستانک)

با کلی پس انداز .. بالاخره تونستیم یه پولی جمع کنیم و دنبال ی خونه باشیم .. از همون وقتی که با واممون موافقت کردن .. یا بهاره از این بنگاه به اون بنگاه میگشتیم .... راستش با پول ِ ما چیز ِ مناسبی پیدا نمیشد ... یعنی اون خونه هایی هم که بود با خونه خودمون چندان فرقی نداشت

دیگه نا امید شده بودم .. کم کم بهاره رُ آماده میکردم که از فکر ِ خونه نو بیاد بیرون

همزمان با ما همسایه پایینی مون هم دنبال ِ خونه بود .. اون بنده خدا که یه بچه کوچیک هم داشت ..

توی ِ همین گشتن ها ... یکی از بچه ها زنگ زد و گفت ... که دنبال ِ شریک میگرده .. گفتم .. شریک برای ِ چی ؟؟؟

گفت : یه زمین داره که پولش نمیسره تنهایی بسازه ..

گفت : اگه میتونی بیا با هم پولامونو رو هم بذاریم ُ بسازیمش

باورم نمیشد .. شاید تنها چیزی که فکر نمیکردم برام اتفاق بیفته همین بود .. خوشحال و خندون قضیه رُ به بهاره گفتم: اونم موافق بود ... واسه غصر قرار گذاشتیم بریم پیش ِ دوستم سر ِ زمین

موقع ِ رفتن .. آقای ِ نبی پور همسایه پایینی رُ دیدم

تو خودش بود .. گفتم : واسه خونه چی کار کردی ؟؟

گفت دارم میگردم .. اما هیچ کدومش با شرایطه من سازگار نیست

*****************

ابوزید .. بعد از سالها تلاش پس انداری جمع کرده بود .. تا بتواند راهی ِ خانه خدا شود ... همان روز غروب .. در مسجد با مالک .. حرف زده بود تا برای ِ سفر ِ بعدی با کاروان ِ او راهی ِ مکه شود ...

ان شب از همیشه خوشحال تر بود ... شوق ِ رفتن به مکه و زیارت ِ خانه خدا وجودش را مالامال کرده بود

از خوشحالی خواب به چشمانش نمی آمد ... صدای ِ در را شنید .. با خود فکر کرد که شاید خواب دیده .. اما صدای ِ دوم گواهی میداد که کسی پشت ِ در است

ابو محمد .. دوست ِ قدیمی اش پشت ِ در بود و سر به زیر انداخته بود

ابوزید گفت: چه شده ؟؟ این وقت ِ شب اینجا چه میکنی؟؟؟

ابومحمد با سری افکنده گفت: شرمنده ام ... جز تو کسی را نمی شناختم که برای ِ گرفتاری ام به او مراجعه کنم

ابوزید گفت: چه شده؟؟؟

ابو محمد گفت: آبروی ِ سالها رنگی ام در معرض ِ نابودی ست .. مشکلی دارم که اگر تا فردا مرتفع نشود زندگی ام به نیستی میرود

ابو زید گفت: چه کاری از من ساخته است؟؟

ابو محمد گفت: میدانم که خواسته به جایی نیست اما اگر در توان داری دویست سکه به من قرض بده .. به خدا قسم به محض ِ توانستن قرضم را ادا میکنم

دویست سکه .. درست به اندازه همان پولی که ابوزید برای ِ سفر ِ خانه خدا کنار گذاشته بود ... برای ِ لحظه ای دو دل شد و تردید کرد ..اما به یاد آورد کلام ِ مولایش

جایی برای ِ تردید نداشت .. به خانه رفت و با کیسه پول بازگشت

**************

به آقای ِ نبی پور گفتم: یعنی هیچ موردی پیدا نکردین؟؟

گفت: راستش یکی هست که به پول ِ ما میخوره اما .. اما برای ِ خریدنش باید وام داشته باشیم

برای ِ یه لحظه مردد شدم .. وام ِ ما حاضر بود ... اما .. اما نمیدونستم که بدمش به اون یا نه .... با خودم گفتم ... این بی انصافیه که وقتی خدا گره کار ِ منو باز کرده .. من گره کار ِ اون بنده خدا رُ باز نکنم

با خنده بهش گفتم: اگه پسندیدش برو واسه معامله .. وامت ُ من جور میکنم

با تعجب نگام کرد و گفت: آخه چه جوری؟؟؟

گفتم : وقتی خدا بخواد دیگه چه جوری نداره

راستش توی ِ دلم به کلام ِ حضرت امام رضا ع فکر میکردم که میفرمایند:

هر كس اندوه و مشكلى را از مومنى بر طرف نماید خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد

*********************************************************

(داسستانک)

راستش ... برای من ... فکر کردنه به این که ... توی زندگیم ... قدردانه چه کسی باید باشم ... خیلی سخت نیست ... چون من .... به خاطر ِ شرایط ِ کاری ِ پدر و مادرم همه زندگیم با پدربزرگم گذشت

بخصوص از اون روزی که پدر ِ من توی ِ یه تصادف از دنیا رفت و مادرم توی ِ بستر افتاد

اون موقع ... تازه هفت ساله م شده بود ... قشنگ یادمه ... که ... فقط یه هفته تا باز شدن مدرسه ها... مونده بود ...

فکر می کردم ... تا روز اول مدرسه ... مادرم خوب میشه .... اما وقتی روز اول ... پدربزرگم دستمو گرفت ... که ببره مدرسه .... همه چی رو فهمیدم ...

مادرم در اثر اون تصادف نمی تونست درست حرف بزنه ... حتی نمی تونست اسم منو درست صدا کنه ...

من هیچی رو نمی فهمیدم ... فقط عصبانی بودم .... از همه چی...

یادمه .... وقتی اون روز ... از مدرسه اومدم... پدربزرگم ... توی حیاط ... روی لبه حوض نشسته بود .... به شاخه گل توی دستم نگاه کرد و با لبخند گفت: "این گل قشنگ مال کیه؟"

با عصبانیت گفتم:" هیشکی..."

زیر چشمی نگام کرد و گفت: "هیشکی؟؟؟!!!"

با ناراحتی گفتم :" تو ... مدرسه ... دادن به مادرای بچه هایی که... باهاشون اومده بودن مدرسه....

اولش به من ندادن ... اما مریم خانم همسایه مون رفت و توی گوش معلمون یه چیزی گفت... بعدشم ...معلممون ... اومد و این گل رو ... داد به من .... گفت بده به مامانت ..."

پدربزرگم خیلی عادی گفت:" پس چرا معطلی .... برو بده بهش دیگه ...."

با عصبانیت گفتم :" اگه می خواست بگیره ... باید می اومد مدرسه ..."

پدربزرگم نگاهش یه جوری شد ....

با ناراحتی گفتم :"دروغ که نمی گم ... این برای قدردانی از مادراییه که ... با بچه هاشون اومدن مدرسه ... نه مادری که حتی نمیتونه اسم منو بگه ...."

بغض گلمو گرفته بود ... شاخه گل رو محکم ...توی دستم گرفته بودم و از عصبانیت تکون نمی خوردم .....

پدربزرگم اومد کنارم ُ رو پنجه پاهاش نشست که قد من بشه .... دستشو زیر صورتم برد و صورتمو بالا آوورد... تو چشمام نگاه کرد و گفت:"به من بگو ... مادرت هنوز مادرت هست یا نه؟؟ ..."

شونه هامو با ناراحتی بالا انداختم و گفتم :" خب ...آره"

پدربزرگم گفت:" قبل از این که این جوری بشه ... مادرت با تو بیرون اومده بود یا نه ..؟ تو رو پارک برده بود یا نه..؟ اصلا برای ثبت نام مدرسه ... مگه با مامان نرفته بودی...؟؟!!!"

سرمو تکون دادم که "آره"

گفت : " حالا یه جوری شده ... که مامان ... دیگه نمیتونه هیچ کدوم ... از این کارا رو ... برات انجام بده .....

و تو ..... نه به خاطر کارایی که ... مامان بعد از این نمی تونه برات انجام بده ...که بخاطر ... کارایی که تا امروز... برات انجام داده ... باید ... برای همیشه و تا ابد ....ممنون مادرت باشی ...

مادرت شاید دیگه .... هیچ وقت نتونه راه بره ... یا حتی ...حرف بزنه ...

اما اون تو رو میبینه .... و کارها و احساست رو می فهمه .....

پدربزرگم گفت حضرت امام رضا ع میفرمایند که :

کسی که از مخلوقات کمک گزار تشکر نمیکند، از خدا هم (به خاطر کمکها و نعمت هایش) تشکر نمیکند

هنوزم ... وقتی به اون روز و حرفای پدربزرگم فکر میکنم ... دلم می لرزه ..... و یه چیزی میاد تو گلوم ....

یه همچین وقتایی میرم پیش مادرم ... مادری که هنوزم ...روی همون تخته .... مادری که ... هنوز هم ... نمیتونه اسممو درست صدا کنه .....

اما ... اما ...منو میبینه ... و احساسم رو میفهمه ...

و من سالهاست .... که به یاد اون روز .... هر روز برای مادرم ... به رسم قدردانی ... شاخه گلی میبرم

********************************************************

(داستانک)

عمه ام .. همیشه کنج ِ خونه تنها بود ... از وقتی بچه هاش رفته بودن .. سر ِ خونه و زندگیشون ... خونه ش ... بی سرو صدا شده بود ...

شاید .... هفته ای .. ماهی .. یه بار ... کسی در ِ خونه ش ُ میزد و بهش سلامی میکرد ..

خودش هم اصلا میلی به دیدنه کسی نداشت .. انقدر با خودش تنها مونده بود که دیگه عادت کرده بود

البته ... بقیه خیلی هم تقصیر ندارن چون .. عمه من اخلاق ِ خوبی نداره ... حرف حرف ِ خودشه و تازه به این اخلاقش هم کلی افتخار میکنه .. این که همه به حرفش گوش میدن .. اما اصل ی قضیه اینجاست که اتفاقا دلیل ِ همه این حرف گوش کردنها .. ترسی ی که از تندی هاش دارن .. چون وقتی عصبانی میشه .. دیگه هیچی جز خودش براش مهم نیست .. اون انقدر همه رس از اخلاق ی تندش ترسونده که تا از کسی چیزی میخواد .. همه سعی میکنن خیلی زود براش انجام بدن تا از دستش راحت بشن

این زود انجام دادن اصلا بخاطر ِ محبت نیست

نمیدونم چرا بعضی از ماها .. اینجوری زندگی میکنیم انگار اولین درس ِ با هم بودن رُ یاد نگرفتیم .. این که وقتی با هم هستیم باید .. به خواسته های ِ همدیگه احترام بگذاریم و تصمیمی رُ بگیریم .. که همه باهاش راحت باشن

اما عمه من به قول ِ خودش .. همیشه حرف حرف ِ خودش بوده و حالا که بچه هاش رفتن سراغ ِ زندگیشون .. و دیگه مجبور به چشم گفتنه بهش نیستن تنها مونده

من چند روز ِ پیش رفتم دیدنش .. تا منو دید بدونه سلام و علیک گفت: انقدر سرت به پول جمع کردن گرمه که یادت رفته یه عمه ای هم داریم

با این که ناراحت شده بودم .. حرفش ُ نشنیده گرفتم و گفتم : خوبی عمه؟؟

گفت: خوب ؟؟؟ عروسام پسرامو ازم گرفتن .. دامادامم دخترامو

چه خوبی ای ؟؟؟؟

گفتم: اونا که به شما سر میزنن .. بعدشم الان همه گرفتار ی کار و زندگیه خودشونن ... شما برین پیش ِ اونا .. بالاخره شما یه نفری ... راحت تر میتونی رفت و آمد کنی

با نگاه ِ تندی گفت: خودمو کوچیک کنم که چی ؟؟؟

گفتم : این که کوچیک کردن نیست .. صله رحم ِ بچه ها نمی تونن بیان .. شما برو

گفت: هر کسی واسه خودش یه شخصیتی داره...

گفتم : ولی رفتنه شما شخصیتتونو از بین نمیبره

این بار با عصبانیت گفت: وظیفه اوناس که بیان پیش ِ من .. اگه نمیخوان .. منم کاری بهشون ندارم

گفتم : این جوری .. نتیجه اش همین تنهاییه .. تنهایی ای که مطمئنن اذیتتون میکنه

با ناراحتی گفت: نخیر من خیلی هم راحتم

ِ وقتی مخالفت ِ عمه رُ دیدم احساس کردم که دیگه حرف زدن فایده ای نداره

عمه برای ِ جفتمون چایی ریخت و بعد از خوردنه چایی بلند بشم که برم

جلوی ِ در بعد از یه سکوت ِ طولانی گفت: یعنی تو میگی بد نیست

گفتم: چی بد نیست

گفت: این که من به بچه ها سر بزنم

باورم نمیشد حرفم اثر کرده باشه ... با خوشحالی گفتم : معلومه که نه عمه ... بهش گفتم: زندگیه انقدر کوتاهه که حیف ِ صرف ِ تنهایی بشه

نگام کرد .. به نظرم این دفعه حرفمو قبول کرده بود

و من همون جا یاد ِ کلام ِ نورانی حضرت امام رضا ع افتادن که میفرمایند:

" به دیدن یكدیگر روید تا یكدیگر را دوست داشته باشید و دست یكدیگر را بفشارید و به هم خشم نگیرید"

*******************************************************

(داستانک)

خدا سایه همه بزگترها رُ بالای ِ سر ِ ما حفظ کنه .. بخصوص پدربزگها و مادربزرگهایی رُ ... که حقیقتا روشنی ِ زندگی ان

من نمیدونم پدر و مادرم چه کار ِ خوبی به درگاه ِ خدا کردن که خدا بهشون این لیاقت ُ داد که از پدربزرگ نگهداری کنن

از وقتی من بچه بودم و دقیقا از همون موقعی که مادربزرگم به رحمت ِ خدا رفت، بابا بزرگ با ما زندگی مکینه

و من با همه وجودم احساس نمیکنم که چقدر بودنش برای ِ ما برکته

چه دعواهایی که بخاطر ِ بودنه پدربزرگ به جاهای ِ باریک نرسید

و

چه گرفتاریهایی که با حرفای ِ پدربزرگ حل شد و مشکل ساز نشد

من از بچگی عاشق ی این بودم که شبا قبل از خواب برم تو اتاق ِ بابا بزرگ

آخه یه دفتر داشت که شبا توش یه چیزای مینوشت .. چیزایی که وقتی رفتم مدرسه فهمیدم کارهای ِ خوب و بد ِ روزش ِ

جلوی ِ کارهای ِ بدش یه علامت میذاشت تا جبران کنه

و وقتی جبرانش میکرد کار ِ بدش ُ خط میزد

یادمه یه بار ازش پرسیدم چرا این کار ُ میکنه

بهم گفت: یه روزی میرسه که باید بخاطر ِ همه این کارا به خدا جواب بده

بهم گفت: من خودمو آماده جواب دادنه به خدا میکنم

راستش

من وقتی حال ی خوب ِ بابابزرگ رُ توی ِ زندگیش میبینم .. باور میشه که اون محاسبه شبونه چه اثری داره

از شما چه پنهون الان چند وقتی ِ که منم یکی از اون دفترچه ها رُ دارم دفتری که بابابزرگم تویِ صفحه اولش از حضرت امام رضا ع یه جمله نوشته

این که حضرت امام رضا ع میفرمایند:

آن كسى كه نفسش را محاسبه كند، سود برده است و آن كسى كه از محاسبه نفس غافل بماند، زیان دیده است.

و من تازه داره باورم میشه که زندگیهای ِ ما چقدر حساب و کتاب داره

*********************************************************