داستان
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
(1)
مثل ِ همیشه سر ِ ساعت از محل ِ کارم اومده بیرون و باز مثل ِ همیشه نگاهی به کاغذ ِ کارام کرد
کارای ریز و درشتی که خودمم از خوندنه بعضیاش خنده ام میگرفت
آخه با اون همه مشغله کاری و یه آقای ِ همسر و یه پسر ِ 8 ساله یه وقتایی کارامو یادم میرفت
از شانس ِ خوب تا سوار ِ اتوبوس شدم راه فتاد
اون روز دلم میخواست هیچ ترافیکی نباشه تا زوتر برسم خونه
زود تر برسم تا سوپی که میخواستم درست کنم تا موقع ِ شام جا بیفته
آخه همسرم سرمای ِ شدیدی خورده بود و توی ِ این چند روز وقت نشده بود که براش سوپ درست کنم
سر ِ کوچه خونمون از اتوبوس پیاده شدن و یه راست رفتن سبزی فروشی
دو سه تا ساقه کرفس خریدم و دو تا فلفل دلمه ای آخه به ایمد پسرم قول داده بودم که براش لازانیا درست کنم
وقتی رسیدم خونه هنوز کیفمو زمین نذاشته بسته گوشت ُِ از فریزر گذاشتم بیرون
تا یه دستی به خونه کشیدم گوشت ِ آب شده بود
تا کرفس و سبزیمو خرد کنم
لباساهای ِ کثیف ُ ریختم توی ِ ماشین ِ لباسشویی
تا ماشین دو – سه دوری لباسار ُ بشوره من مواد ِ سوپ ُ و ریختم توی ِ قابلمه و زیرش ُ کم کردم
داشتم مواد ِ لازانیا رُ حاضر میکردم که امید اومد توی ِ آشپزخونه و گفت که بهش دیکته بگم
ظرف ِ سس ُ از روی ِ گاز برشداتم و کتابش ُ گذاشتم روی ِ میز
همین جور که لباسای ِ شسته رُ از توی ِ ماسین در میاوردم بهش دیکته هم میگفتم
ساعت نزدیک ِ هفت بود که کارام تموم شد
همسرم نیم ساعت ِ بعد رسید
وقتی سر ِ غذا چشمش به ظرف ِ سوپ افتاد خوشحال شد بهم گفت با این وقت ِ کم چه جوری رسیدی سوپ درست کنی
امید تو حرفش اومد و با خنده گفت: تازه لازانیا هم درست کرده
راستش شاید به نظر درست کردنه یه سوپ و لازانیا اتفاق ِ کوچیکی بود اما خوشحالی ِ همسر و پسرم اونقدر زیاد بود که خستگی ِ اون روز ِ شلوغ ُ از یادم برد
*********************************************************************
(2)
من و همسرم جفتمون دانشجو بودیم که با هم ازدواج کردیم
همسر دانشجوی ِ پزشکی بود و من زیست شناسی
راستش درسهای ِ همسرم اونقدر سنگین بود که زندگی ِ مار ُ حسابی تحت الشعاع قرار داه بود
اون یا توی ِ دانشگاه بود یا وقتی هم که میاومد خونه سرش تا دیروقت توی ِ کتاباش بود
همون سالها خدا به ما یه کوچولو داد
یه کوچولو که همسرم با همه علاقه اش نمیتونست براش وقتی بذاره
اون سالها یه شب درمیون شیفت ِ بیمارستان بود و صبح هاش تا شب توی ِ دانشگاه
راستش دیگه داشتم خسته میشدم
درس خوندن و کارخونه و مادر بودن برام سخت بود که البته فشار ِ درس خوندنه همسرم و کارای ِ خونه که روی ِ شونه من افتاده بود هم مزید ِ بر علت بود
من عاشق ِ درس و دانشگاه بودم و اما توی ِ شرایطی قرار گرفته بودم که باید یه تصمیم ِ مهم میگرفتم
تصمیمی که وقتی با همسرم در میون گذاشتم حسابی تعجب کرد
بهش گفتم یا من باید درس بخونم یا اون
گفتم که تصمیم گرفتم تا وقتی درس ِ همسرم تموم نشده دیگه سراغ ِ دانشگاه نرم
بهم گفت: آخه که تو که عاشق ِ درس خوندنی
بهش گفتم: وقتی تو درست تموم شد .... نگهداری از بچه و کارای ِ خونه با شما و من درس میخونم
من اولش فکر میکردم که قضیه فقط مال ِ 7 سال درس عمومی ِ پزشکی ِ
اما توی ِ این سالها همسرم انقدر خوب و با ارامش تونست درس بخونه که بلافاصله تخصص قبول شد
یادمه اون شبی که خبر ِ قبولیش ُ بهم داد گفت: که این قبولی رُ از من داره گفت اگه خیالم از خونه و شرایط ِ زندگی راحت نبود هیچ وقت نمیتونستم که قبول بشم
بهم گفت: با این حال سر ِ قولش هست و اگه من نخوام تخصص ُ نمیخونه
اما من صبر کردم ُ و اون تخصصش رُ هم گرفت
بعد از تخصص برای ِ فوق ِ تخصص هم قبول شد اما این بار یک سال مرخصی گرفت تا بتونه به قولش به من عمل کنه
من میخواستم برای ِ فوق لیسانش بخونم و وقتی میدیدم که همسرم بخاطر ِ من یک سال درسش ُ عقب انداخته انگیزه م برای ِ خوندن بیشتر میشد
اونقدر بیشتر که من اون سال نفر ِ اول ِ فوق لیسانس شدم و درست سه سال ِ بعد وقتی که همسرم دانشجوی ِ فوق ِ تخصص بود نفر ِ اول ِ دکترا شدم
میدونین شاید بعضی وقتها بعضی کارا غیر ممکن به نظر بیاد اما حقیقت اینه که همون کارای ِ غیر ممکن هم گاهی با تدبیر ِ یه خانم شدنی میشه
مثل ِ تدبیر ِ یه همسر و مادری که هم باعث ِ پیشرفت ِ خودش میشه و هم همسرش
***************************************************************
(3)
هنوزم وقتی به اون لحظه ای که خبر ِ نابینا بودنه پسرم ُ بهم دادن فکر میکنم یه تلخی ِ عمیق همه وجودمو پر میکنه
یه احساس ِ اندوه که سخت میتونم فراموشش کنم
یادمه همه هاج و واج مونده بودن
همه اونایی که برای ِ تبریک ِ تولد ِ یه بچه دوست داشتنی به بیمارستان اومده بودن
حال ِ مادر و پدر ِ خودم و پدر و مادر ِ همسرم از همه بدتر بود و قطعا بیشتر از بقیه هم سعی میکردن که احساسشونو پنهان کنن
همسرم برای ِ خرید ِ شیرینی بیرون رفته بود و دیرتر از بقیه رسید و دیرتر از همه فهمید
اما وقتی فهمید انگار دنیا روی ِ سرش خراب شد
راستش با شنیدنه این خبر یه جورایی شور و شوق ِ همه از بین رفت
من اون روز با مادر و مادرشوهرم اومدم خونه
مهمونی ِ تولد ِ بچه م به هم خورد و درست از فردای ِ همون روز من موندم بچه ای که حتی پدرش هم چندان دوستش نداشت
البته من گاهی احساس ِ دلسوزی ِ همسرم ُ حس میکردم اما این اون چیزی نبود که من و بچه مون بهش نیاز داشتیم
یادمه وقتی میخواستیم براش شناسنامه بگیریم همسرم گفت که کار داره و از من خواست که برای ِ بچه شناسنامه بگیرم
یادمه حتی یک نفر هم بهم نگفت که دوست داره اسم ِ این بچه چی باشه
من اسمش ُ گذاشتم امید چون به زندگی ِ خودم و اون امیدوار بودم
نیمدونم روز ِ چند م ِ تولدش بود که به خودم قول دادم تنهاش نذارم و ازش یه مرد بسازم
یه مرد که با وجود ِ نابینایی بتونه خوب زندگی کنه
من از همون بچگی بهش یاد دادم که به جای ِ چشم هاش با دستها و گوشها و پاهاش تکیه کنه
بهش یاد دادم خوب بشنوه و خوب حرف بزنه
بهش یاد دادم که دیدن همه چیز نیست
اوایا خیلی سخت بود ...... چون دنیا رُ برای ِ آدمهای ِ نابینا نساختن
بارها زمین خورد
بارها توی ِ جوب افتاد ، دستش سوخت ، سرش به دیوار خورد
اما محکم بود چون من ازش خواسته بودم که خسته نشه
درست چهار سالش بود که الفبای ِ بریل رُ بهش یاد دادم
بعد از سه ما هم میخوند و هم مینوشت
هفت ساله بود که تا پنجم ِ ابتدایی رُ خونده بود
امید نقاشی میکرد چیزی که شاید هیچ کس باورش نداشت
امید فلوت میزد اونقدر که کسی باور نمیکرد که اون قدرت ِ دیدن نداره
یادمه 17 سالش بود که توی ِ دانشگاه قبول شد
روزی که خودش خبر ِ قبولیش ُ بهم داد دنیا برام بهش ده بود
هنوز نگاه ِ ناباورانه همسرم ُ یادمه.... همسرم که تازه اون روز بعد از 17 سال گفت که امید مایه افتخارش ِ
اون روز امید دستامو توی ِ دستش گرفت و بوسید و گفت: دنیای ِ من همین دستهاست دستهایی که منو به همه جا رسوند
بهم گفت: شاید اونایی که نمیبینن حسرت ِ تماشای ِ خیلی چیزها رُ داشته باشن
اما ... اما تنها حسرت ِ من اینه که هیچ وقت دستها و لبخند ِ تو رُ نیبینم
من بارها از خدا برای ِ داشتنه امید تشکر کردم
پسر ِ نابینایی که با اون من هم زندگی ِ جدید و بی نظیری رُ تجربه کردم
*******************************************************
(4)
واقعا ناگهانی بود
اونقدر ناگهانی که باورم نمیشد
تصور ِ این که همسرم ، همسری که صبح برای ِ رفته به سر ِ کار بدرقه اش کرده بودم دیگه برنمیگرده برام غیر ممکن بود
اما ... اما حقیقت چیزی نبود که بتونم ازش فرار کنم
یادمه از بعد از برگزاری ِ مراسم خیلی از بزرگترهای ِ فامیل .. بخصو صخانواده همسرم اومدن و ازم خواستن که برای ِ زندگی روی ی کمک ِ اونها حساب کنم
حتی مادربزرگشون بهم گفت که تو جوونی برو دنبال ِ زندگیت .. بهم گفت که خودش سه تا بچه مو بزرگ میکنه
اما .. اما من فقط تشکر کردم و سکوتی
سکوتی که این بار به معنی ِ رضایت نبود
راستش الان که فکر میکنم میبینم اون موقع خیلی به سختیهایی که قرار بود پشت ِ سر بذارم فکر نمیکردم
تنها کاری که بلد بودم خیاطی بود
خیاطی با یه چرخ ِ دستی خونگی که اون اولئل واقعا سخت بود
یادمه روم نمیشد به مردم بگم که من خیاطی میکنم و اگه خود ِ همسایه ها به هم خبر نمیدادن مشتریهای ِ من بیشتر نمیشد
اون اوائل دستم خیلی تند نبود و پول ِ زیادی گیرم نمیاومد
تا این که تصمیم گرفتم با یکی از دخترام که میخواست کنکور بده منم درس بخونم و کنکور بدم
میخواستم توی ِ رشته طراحی ِ لباس قبول بشم که شکر ِ خدا شدم
باورتون نمیشه خبر ِ قبولی ِ دانشگام مثل ِ بمب صدا کرد
راستش با رشته ای که توش درس میخوندم مدلهای ِ بهتر و مناسب تر و مشتری پسند تری میدوختم
اونقدر که مشتریام هر روز بیشتر و بیشتر میشد اونقدر که دیگه نمیتونستم یا یه دونه چرخ جواب ِ کاراشونو بد م
با سفارش ِ یکی از دوستام یه وام گرفتم و یه مغازه کوچیک با دو تا چرخ اجاره کردم دو تا شاگرد هم آوردم که کمک حالم باشن
باورتون نمیشه توی ِ یه ماه خبر ِ خایطی و مغازمون به همه شهر رسید
اونقدر سفارش داشتم که یه وقتایی تا صبح کار میکردم
توی ِ شیش ماه مغازه رُ از صاحبش خریدم و چهار تا چرخ ِ دیگه خریدم
حالا مغازه کوچیکم شده بود یه مزون ِ بزرگ ِ خیاطی
یه مزون با کلی مشتری
شاید هیچ کس باورش نشه اما من با همون خیاطی ِ ساده دخترام ُ فرستادم دانشگاه و بعدش سر ِ خونه و زندگی
پسرمم مهندس کردم و براش یه عروس گرفتم
حالا شکر ِ خدا بچه هام سر ِ خونه و زندگی ِ خودشونن و خوشبختن
منم صبح تا شبم ُ توی ِ خیاطخونه ام
توی ِ خیاط خونه ای که به یاد ِ روزای ِ سختی ِ خودم به خانم هایی که سرپرست ِ خانواده ان رایگان آموزش ِ نقاشی میدم
تا ایشالا اونام یه روزی بتونن روی ِ پای ِ خودشون وایسن
***************************************************************
(5)
وقتی نتیجه داشنگاه اومد و همه فهمیدن که من رشته مهندسی کشاورزی قبول شدم قایفه هاشون دمق شد و گفتن که مگه دخترم مهندس ِ کشاورزی میشه
بعضیا فکر کردن که من فقط برای ِ این که یه جایی قبول بشم این رشته رُ انتخاب کردم اما حقیقت این بود که من واقعا عاشق ِ زمین و کشت و کار بودم
یادمه اولین باری که بار و بنه مُ جمع کردم که برم سر ِ زمین سرو صدای ِ همه بلند شد که بچه دست بردار
مگه تو تویِ زندگیت چی کم داری که حالا میخوای بری سر ِ زمین کار کنی
اما من بهشون گفتم که من این همه درس نخوندم که ازش هیچ استفاده ای نکنم
راستش اولش واسه خودمم سخت بود
چون کارم توی ِ یکی از روستاهای ِ اطراف ِ تهران بود
توی ِ یه روستا که گندم میکاشتن
من میخواسم با اون همه درسی که خوندم یه کاری کنم که بازده محصول ِ زمینها بیشتر بشه
راستش قوبل کردنه حرفهای ِ من که یه مهندس ِ جوون بودم
برای ِ اون همه پیرمرد ِ باتجربه کشاورز چندان پذیرفتنی نبود
اما وقتی همه چی رُ مو به مو براشون توضیح دادم
با کمی تردید قبول کردن
اولش فقط هفته ای یه بار میرفتم سر ِ زمینا اما کم کم حساسیت ِ کار به جایی رسید که یه وقتایی هر روز اونجا بودم
کم کم توی ِ روستا بهم جا دادن یه اتاق که با خانم ِ معلم ِ روستا شریک بودیم
گاهی وقتا نتیجه کار اونجوری که میخواستم نبود و کاملا بدبینی ِ همه رُ احساس میکردم
اما .... اما .. من به خودم قول داده بودم که نه خسته بشم نه نا امید چون به موفقیتم نیاز داشتم
موعد ِ برداشت ِ محصول که رسید بیشتر از کشاورزا این من بودم که ذوق و شوق داشتم
باور کردنی نبود محصولی که ما با روشهای ِ علمی برداشت کرده بودیم اونقدر با کیفیت بود و اونقدر زیاد بود که اون سال اهالی ِ اون روستا کشاورزهای ِ نمونه ایران شدن
افتخاری که عزم ِ منو برای ِ آینده محکم تر کرد
و شاید نظر ِ خیلیا رُ به خیلی چیزها عوض کرد
***************************************************************
(6)
همه میگفتن نمیشه راستش منم ته ِ دلم خیلی مطمئن نبودم اما همیشه به خودم میگفتم که بالاخره باید از یه جایی شروع کرد
راستش ساختنه داروی ِ ام اس..... یه ارزو بود
یه آرزو که خیلیا برای ِ رسیدنه بهش تلاش کرده بودن و نشده بود
اما .... اما برای ِ من قصه فرق میکرد برای ِ منی که همسرم درست دو سال بعد از شروع ِ زندگی مبتلا به این بیماری شد
همسری که توی ِ کار و ورزش فعال بود و حالا یکدفعه مجبور شده بود که قید ِ خیلی چیزها رُ بزنه
تصمیم ِ من برای ِ ساختنه دارو اون روزی بیشتر شد که همسرم بهم گفت که نمیخواد من زندگیمو فدای ِ اون کنم
بهم گفت بهتره از هم جدا بشیم تا اون مانعی برای ِ خوشبختی ِ من نباشه اما من توی ِ دلم باور داشتم که حتی اگه اون میرض هم باشه یاز دوست دارم که باهاش زندگی کنم
بهش گفتم من این دارو رُ میسازم قول میدم
نگام کرد و گفت: نمیشه
این حرفی بود که همه میزدن ولی من گوشم بدهکار نبود
سه سال ..... دقیقا سه سال طول کشید
سه سال با یه همسر ِ بیمار
با حرفهای ِ ناامید کننده همه
و با کمبودها و کمک هایی که نبود
چند بار تا مرزِ نتیجه رفتیم و اما نتیجه داروها منفی بود
یادمه شبی که قرار بود برای ِ آخرین بار دارو آزمایش بشه تا صبح خوابم نبرد
صبح زودتر از همه توی ِ آزمایشگاه بودم
قرار بود یه استاد از یه داشنگاه خارجی در حضور ِ همه داروی ِ ما رُ آزمایش کنه
آزمایشی که 72 ساعت طول کشید
همه چیز خوب پیش رفته بود ..... از اضطراب ِ نتیجه آخر حالم بد بود
همسرم بهم گفت که برای ِ جواب ِ آخر اونم باهام میاد آزمایشگاه
باورم نمیشد چون همیشه اون از همه ناامید تر بود
بهش گفتم : تو که همیشه میگفتی نمیشه ..... بهم گفت: اما این دفعه احساس میکنم که میشه
بهم گفت: من فکر نمیکنم خدا بذاره زحمت ِ این چند سالت با این همه دردسر و گرفتاری هدر بره
حدس ِ همسرم درست بود چون اون روز بعد از سه سال کار وقتی خبر ِ تایید ِ دارو رُ شنیدم خستگی ِ اون همه روز و شب ِ از تنم دراومد
هاج و واج مونده بودم که همسرم روی ِ ویلچر جاو اومد و بهم گفت که من دوست دارم اولین نفری باشم که داروی ِ ام اس ِ شما رُ استفاده میکنه
چو.ن مطمئنم که اثر میکنه
باورم نمیشد انگار دنیا یه جور ِ دیگه شده بود
یه جور ِ خیلی خیلی خوب
*********************************************************************