به نام ِ خدایی که به بنده هاش بسیار صبور ِ

و سلام

****************************************

در آستانه سالروز ِ میلاد ِ حضرت ِ باب الحوائج امام موسی کاظم ع

و با امید ِ به کسب ِ معرفت از وجود ِ بی نهایت ِ این امام عزیز

با شما هستیم

با شما تا به لطف ِ الهی در این شب ِ پر خیر و برکت هدیه ای از این آستان دریافت کنیم

****************************************

هدیه ای که شاید بهترینش برای ِ همه ما، قدرت ِ تسلط و کنترل ِ بر خشم و عصبانیتهامون باشه

تسلب بر خشمی که اگه مهار نشه

گرفتاریها و مصیبتهای ِ زیادی رُ به وجود میاره

مصیبتهایی که جایی برای ِ شیرنی و خوشبختی ِ زندگیهای ِ ما باقی نخواهد گذاشت

************************************

پس در این شب ِ پر نور از خدای ِ بزرگ درخواست میکنیم که به وجود ِ صاحب ِ این شب

به همه ما قدرت ِ شکیبایی و تسلط ِ بر عصبانیتهامونو اعطا کنه

قدرتی که با اون از خیلی از گرفتاریها و پشیمونیها برای ِ همیشه

دوریم

***************************************

با آرزوی ِ شبی خوش و به یادموندنی

فرصت ِ راه ِ شب ِ امشب رُ از هر کجای ِ این مرز ِ مهر و محبت

با ما باشید

****************************************************************

(داستان)

راستش برای ِ من همیشه عجیب بود که آقاجون چرا هیچ وقت عصبانی نمیشه

گاهی وقتا یه اوضاعی پیش میاومد که من فکر میکردم الانه که آقاجون یه داد ِ بلند بزنه اما اون همیشه آروم بود و شاید توی ِ عصبانیتهاش از همیشه آروم تر

فقط

فقط این که از همون بچگی وقتی دیگه اوضاع ِ کار خیلی خراب میشد و به قول معروف جوش می آورد بدونه این که چیزی بگه از خونه میزد بیرون

من اون موقع ها چند بار یواشکی خواستم دنبالش برم که ببینم کجا میره

اما هر بار یه جوری و یه جایی گُمش کردم

همه چی گذشت و قصه عصبانتیهای ِ آقاجون هر روز کمتر و کمتر میشد

اون قدر که من حالا واقعا اصلا یادم نمیاد که اخرین باری که آقاجون ُ عصبانی دیدم کی بوده

چند روز ِ پیش توی ِ شرکت با یکی از دوستام دعوام شد

با یه رفیق ِ بیست ساله که یه جورایی در حقم نامردی کرده بود

خیلی عصبانی شدم دلم میخواست جلوی ِ همه حالش ُ جا بیارم اما نمیدونم چرا توی ِ اون شلوغ پلوغی یدفعه یاد ِ آقاجونم اقتادم یاد ِ آقاجون و آروم بودنش توی ِ لحظه های ِ خشمش

بدونه هیچ حرفی و جلوی ِ تعجب ِ همه بخصوص اون رفیق ِ بیست ساله از شرکت زدم بیرون و یه راست اومدم چهارسوق ِ بازار نجاری ِ آقاجون

اون مثل ِ همیشه اونقدر سرش به کارش گرم بود که منو پشت ِ شیشه ندید

رفتم تو

برم پیشش

از اومدنم خیلی تعجب نکرد چون تا حالا چند باری شده بود که بی خبر و توی ِ یه وقتی که خیلی منتظرم نبود

یه همجین وقتایی خوب میفهمید که یه چیزی شده

جواب ِ سلامم ُ داد و بدون هیچ حرفی رفت سمت ِ سماور و دو تا چایی ِ داغ ریخت

انگار فهمیده بود عصبانیم

چون توی ِ چایی چند قطره گلابم ریخت و گذاشت روی ِ میز

نمیدونم چند دیقه بود که ساکت بودم .. بهم گفت: چی شده؟؟

گفتم آقاجون اومد اینجا تا جواب ِ یه سوالی رُ از تون بگیرم

سوالی که از بچگی تو سرم ِ

آقاجون نگام کرد و با مکث گفت: چه سوالی؟؟؟

گفتم : این شما وقتی عصبانی میشدی بخصوص اون وقتایی که طاقتت طاق میشد

کجا میرفتی و چی کار میکردی که وقتی میاومدی خونه آروم بودی، اونقدر که انگار نه انگار که چیزی شده

اقاجون گفت: کسی عصبانیت کرده؟؟

گفتم: خیلی بیشتر از اون که بتونم تحمل کنم

آقاجون گفت: عصبانی نشدن از آروم کردنه عصبانیت خیلی آسون تره

گفتم: نمیتونم آقاجون .. رفیقم در حقم نامردی کرده

آقاجون نگام کرد و با یه مکث ِ کوتاه رفت سمت ِ صندوقچه چوبی مغازه

از توی ِ صندوق یه تیکه چوب ِ کوچیک در آورد

یه چوب که روش یه عالمه میخ کوبیده شده بود

چوب ُ گذاشت جلوی ِ من

هاج و واج گفتم: این چیه آقاجون

گفت :این میخ ها همون چیزایی ِ که من با کوبیدنشون توی ِ چوب عصبانیتمو خالی میکردم

هر بار که چیزی کُفریم میکرد میاومد م مغازه و تا وقتی که عصبانیتم تموم نشده به این چوبه میخ میکوبیدم

با تعجب گفتم واقعا؟؟؟

آقاجون ترک ِ گوشه های ِ چوب ُ بهم نشون داد و گفت: بعضی از ضربه های ِ چکشم خیلی محکم بود

گفتم : این که خیلی خوبه اینجوری دردسر ِ عصبانیت ِ آدم کسی رُ اذیت نمیکنه

آقاجون یکی از میخ های ِ کوبیده شده رُ از توی ِ چوب درآورد و گفت: آره خوبه ولی اثرش مثل ِ سوراخ ِ این میخ تا همیشه روی ِ دل ِ آدم میمونه

ولی خوب ترش اینه که تو انقدر روی ِ خودت کار کنی که دیگه هر چیز ِ ساده ای عصبانیت نکنه

آقاجون دوباره رفت سراغ ِ چوب و چکش و اره اش

و من تا مدتها به این فکر کردم که آقاجون چقدر روی ِ خودش کار کرده که حالا واقعا به آسونی عصبانی نمیشه

 

شما چی فکر میکنین؟؟

به نظر ِ شما بهترین کاری که توی ِ لحظه عصبانیت میشه انجام داد که خشم مون فروکش کنه چیه؟؟؟

شماره تماس:

شماذه پیامک:

*****************************************************

ما امشب میخوایم باهم از عصبانیتهامون حرف بزنیم

و بیشتر

از این که

چه جوری

مهارشون کنیم

چون

قطعا شما هم با من موافقین

که

این روزا

یکی از بزرگترین دردسرهای ما

همین عصبانیت ِ

عصبانیتهای گاه و بیگاهی که خیلی جاها

طعم ِ شیرینه زندگیهامونو

تلخ میکنه

**************************************

اگه شمام جز اون کسایی هستین که

مدتهاست

دوست دارین به خودتون قول بدین که دیگه عصبانی نشین

امشب

بهترین وقته

بهترین وقت برای ِ این که از صاحب امشب کمک بخواین و مطمئن باشین

که

دست ِ دلتون میگیره

باور کنین که این قول میتونه

جلوی ِ خیلی از تلخیها رو بگیره

*********************************

امیدوارم

کسی از

حرفی که میخوام بزنم ناراحت نشه

چون

متاسفانه

اون چیزی که میخوام بگم

واقعیته

 

همه بزرگان ِ ما

دلیل و ریشه عصبانیت رو

جهالت

میدونن

جهالتی که نمیذاره توی ِ لحظه عصبانیت

ما

به

اصل ِ مساله فکر کنیم

و

به این که

عصبانیته ما

چه عواقبی ممکنه داشته باشه

عواقبی کوچیک

مثل ِ

شکستنه دل

مثل ِ تحقیر

مثل ِ نادیده گرفتنه حق ِ کسی که

در برابره عصبانیته ما

قدرتی نداره

و

عواقبی بزرگ

مثل ِ

آزرده شدنه روحی ِ بچه ها

مثل ِ

جدایی ِ دو همسر بعد از سالها زندگی

و

مثل ِ

مرگ ِ کسی که در اثر ِ لحظه ای عصبانیت

زندگی براش به آخر میرسه

 

اینها که گفتم

هیچ کدوم

شوخی نیست

لطفا

عواقب ِ عصبانیت هامونو

جدی بگیریم

********************************

کاشکی

کاشکی کاشکی ما میدونستیم

که

عصبانیت بیشتر از همه

خود ما رو

ویران میکنه

 

کاشکی کاشکی ما میدونستیم

که بچه ها

برای ِ دیدنه عصبانیت های بزرگ خیلی کوچیکن

 

کاشکی کاشکی ما میدونستیم

که فاصله

عصبانی شدن و نشدن

گاهی به اندازه لحظه ای

نفس کشیدنه

 

کاشکی کاشکی ما میدونستیم

که گاهی

عواقب ِ عصبانیت رو

با هیچ چی

نمیشه پاک کرد

 

کاشکی کاشکی ما توی لحظه عصبانیت

بیشتر از همیشه

هوای ِ خودمون و دیگران رو داشتیم

 

کاشکی کاشکی ما میدونستیم

که خدا

دلش میخواد

هیچ خشم و عصبانیتی

هیچ جای ِ دنیا

نباشه

***************************************

برای ِ شهدا

اینجا

سالهاست

که کسانی

مسافر ِ آسمان شده اند

کسانی که ما

گاهی

به یادشان

خاطره هایمان را

تا آسمان

امتداد میدهیم

خاطره هایی

که از آنها

تنها

نشانه هایی به جای مانده است

نشانه هایی چون

کسانی

که مادرانه

جای ِ خالی ِ پدر را

پُر کرده اند

**************************************************

حضرت امام رضا ع

من امشب

با کوله باری از

آرزوهای ِ

کسانی که میشناسمشان

و کسانی که

نمیشناسمشان

دستهایم را

تا ضریحت

بالا می آورم

 

بالا

تا رشته های ِ گره خورده

به پنجره فولاد

بالا

تا سقاخانه

بالا

تا ایوان ِ طلا

و بالا

تا

آسمان ِ حَرَمَت

که میدانم

آرزوهایم را

به خدا

می رساند

سلام بر تو فاصله مرا تا خدا

به هیچ میرسانی

سلام برتو ای

علی بن موسی الرضا

 

************************************************

حضرت امام زمان عج

هرچه زمان میگذرد

اُمیدها

رنگ میبازند

و

یقین

جای ِ خود را

به تردید میدهد

اما

اما کسی

در دل ِ من

آرام زمزمه میکند

که تو

در پس ِ

تمام ِ زمانها و تردیدها

می آیی

******************************************

خداحافظی

برای ِ آخر حرفی نیست

جز امید ِ این که

با کمی صبوری در لحظه های ِ عصبانیت

زندگیهامونو به جای ِ تلخ بودن، شیرین کنیم

تا

قراری دوباره

خداحافظ

***********************************************