Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Calibri; mso-bidi-theme-font:minor-latin;}

به نام ِ خدا و سلام

*************************************************

در  قرار ِ مرور ِ دفتری از خاطراتی آسمانی

و در تجربه فصلی نو از زندگی با شما هستیم

*******************************************

همیشه برای ِ تجربه فصلهایی تازه برای ِ زندگی نباید به آینده فکر کرد

گاهی مرور ِ گذشته و آدمایی که شاید به حساب ِ تقویم متعلق ِ به دیروزند

فصلی تازه برای ِ زندگیهای ِ ما باشه

بخصوص خاطرات ِ زندگی ِ اونهایی که از راه و رسم ِ همون روزهای ِ دیروز

مسافر ِ آسمون و خدا شدن

کسایی نام آشنا به اسم ِ شهید

***********************************************

برای ِ رسیدن به حقیقت ِ ناب ِ زندگی باید چشم هایی داشت که بتونه همه چی رُ معنا کنه

معنایی از حقیقت همون جوری که خدا دوست داره

یکی از دوستان ِ شهید چمران خاطره ای شنیدنی از ایشون تعریف میکنن که

یک سفر لبنان بودم. آن زمانی که شهید چمران هم زنده بود. به واسطه امام موسی صدر رفته بودیم لبنان.

یک روز کنار چمران بودیم. شهید چمران مرا صدا زد و گفت: محمد بیا ! رفتم کنارش. روی یک تپه به حالت نیم خیز دراز کشید و در حالیکه دوربینی به دست داشت گفت: بیا ببین. در سینه کش یک تپه یک روستا را به من نشان داد و گفت ببین. دوربین را گرفتم و دیدم.

چمران به من گفت: این روستا، روستایی است که وقتی کاروان امام حسین در راه شام بودند، اهالی این روستا برای کاروانیان، نان و غذا آورده اند. بعد چمران با دستش یک روستای دیگری را به من نشان داد و گفت: آنجا را هم ببین.

با دوربین نگاه کردم. تقریبا فاصله ی زیادی باهم نداشتند اما خب از هم دور بودند و ما چون از روی بلندی می دیدیم، خوب به هر دو روستا اشراف داشتیم.

شهید چمران گفت: تمام اهالی این یکی روستا وقتی کاروان اهل بیت به اینجا رسیدند، اهل بیت را سنگ باران کرده و هلهله کردند.

بعد شهید چمران به من گفت: هر دو روستا در تیر رس موشک های اسرائیلی هستند. اما تا زمانی که من به یاد دارم آن روستایی که برای اهل بیت غذا آوردند یک دانه موشک اسرائیلی ها هم به آن برخورد نکرده است.

اما این یکی روستا، هر بار اسرائیلی ها موشک می زنند انگار فقط باید به این روستا بخورد و هرچه موشک است نصیب این روستایی می شود که اهل بیت حسین را سنگباران کرده اند و ماهم هر تدبیری اندیشیدیم که این روستا بمباران نشود، نشد که نشد

*******************************************************

برای ِ احساس ِ خوشبختی ِ واقعی باید دل به محبت ِ خدا سپرد

دل سپردنی که جز خدا نیبینی و جز خدا هیچی نخوای

همسر ِ شهید صیاد شیرازی تعریف میکنن که

بعضی از قوم و خویش هایمان که از شهرستان می آمدند،رسیده و نرسیده گله می کردند:آخه این درسته که علی آقا ماشین و راننده داشته باشه،اون وقت ما از ترمینال با تاکسی بیایم؟ ما که تهران رو خوب بلد نیستیم!

 

اما گوش پدر به این حرف ها بدهکار نبود،می گفت:طوری نیست،فوقش دلخور می شن.اونا که نمی خوان جواب بدن،منم که باید جواب بدم.باید جواب بدم با ماشین بیت المال چیکار کردم

*****************************************************

محبت ِ به بندگان ِ خدا مقدمه ای برای ِ محبت ِ به خداست  محبتی که شاید دوری ِ آدمهای ِ خوب رُ برای ِ عزیزانشون سخت تر میکنه

همسر شهید باکری تعریف میکنن که

مادرم نمی گذاشت ما غذا درست کنیم پدرم نسبت به غذا حساس بود؛ اگر خراب می شد، ناراحت می شد.تا قبل از عروسی برنج درست نکرده بودم. شب اولیکه تنها شدیم، آمد خانه و گفت « ما هیچ مراسمی نگرفتیم. بچه ها میخوان بیان دیدن . می تونی شام درست کنی؟» کته ام شفته شده بود. همان را آورد، گذاشت جلوی دوست هاش. گفت « خانم من آش پزیش حرف نداره ، فقط برنج این دفعه ای خوب نبوده وا رفته

******************************************************

با امید به خدایی که جز مهربانی و محبت نیست

شمار ُ به محبت خدا میسپاریم

*********************************************************