Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

به نام خدا و سلام

******************************************************

با آرزوی ِ روز و ایامی سراسر صحت و آرامش در قراری دوباره از فصل ِ نو با شما هستیم

*******************************************************

قراری به مرور ِ تاریخ ِ افتخار انگیز ِ ایران

که مایه هویت و شرافت ِ ملی ِ ماست

هویتی برآمده از مردان و زنانی که تا پای ِ جان

بر سربلندی ِ نام ِ ایران ایستادند

مردانی که امروز کوچه های شهرهای ِ ما همه مزین به نام آنها و یادشان در دل ِ ماست

*********************************************************

شاید گاهی برای ِ ما این سوال پیش بیاد که اونایی که به شهادت میرسن چه جور آدمهایی هستن

اونا چه جوری به دنیا نگاه میکنن و روز و روزگار رُ چه طور میگذروندن

در این دقاقیق و در مرور ِ مرام و مسلک ِ شهیدان

یاد میکنیم از جاویدالاثر  احمد متوسلیان

"زخمي شده بود.پايش را گچ گرفته بودند و توي بيمارستان مريوان بستري بود.بچه ها لباس‌هايش را شسته بودند. خبردار که شد،بلند شد برود لباس هاي آن ها را بشويد. گفتم«برادر احمد،پاتون رو تازه گچ گرفته‌ن.اگه گچ خيس بشه، پاتون عفونت مي‌کنه

گفت«هيچي نمي‌شه

رفت توي حمام و لباس همه بچه ها را شست. نصف روز طول کشيد. گفتيم الآن تمام گچ نم برداشته و بايد عوضش کرد.

اما يک قطره آب هم روي گچ نريخته بود.

مي‌گفت«مال بيت المال بود،مواظب بودم خيس نشه"

***************************************************************

یه اتفاق و احساس ِ مشترکی که برای  ِ همه ما در مرور ِ خاطرات ِ شهدا پیش میاد

بُهت و شگفتی ِ

بهت و شگفتی از این که شهدا چطور به چنین روحیه و تربیت ِ نفس رسیده بودن

به یاد ِ خلبان ِ تیزپرواز ِ ایران

شهید بابایی

در مراسم چهلم شهادت تیمسار بابایی، در میان ازدحام سوگواران، مرد میانه سالی با كلاه نمدی و شلوار گشاد كه معلوم بود از اهالی روستاهای اطراف اصفهان است بر مزار عباس خاك بر سر می ریخت و به شدّت می گریست. گریه اش دل هر بیننده ای را سخت به درد می آورد. آرام به او نزدیك شدم و با بغضی كه در گلو داشتم پرسیدم:
ـ پدرجان! این شهید با شما چه نسبتی دارد؟
مرد سرش را بلند كرد و گفت:
ـ او همه زندگی ما بود. ما هر چه داریم از او داریم.
گریه امانش نداد تا صحبت خود را ادامه دهد. از او خواستم تا از آشنایی‌اش با عباس بگوید. با همان حالی كه داشت گفت:
ـ من اهل ده زیار هستم. اهالی روستای ما قبل از اینكه شهید بابایی به آنجا بیاید از هر نظر در تنگنا بودند. ما نمی دانستیم كه او چه كاره است؛ چون همیشه با لباس بسیجی می آمد. او برای ما حمّام ساخت. مدرسه ساخت. حتی غسّالخانه برای ما ساخت و همیشه هر كس گرفتاری داشت برایش حل می‌كرد. همه اهالی او را دوست داشتند. هر وقت پیدایش می شد،‌ همه با شادی می گفتند: «اوس عباس اومد». او یاور بیچاره ها بود. تا اینكه مدتی گذشت و پیدایش نشد. گویا رفته بود تهران. روزی آمدم اصفهان. عكسهایش را روی دیوار دیدم. مثل دیوانه ها هر كه را می دیدم، می گفتم: او دوست من بود؛ ولی كسی حرف مرا باور نمی كرد. بچه های نیروی هوایی را دیدم گفتم: او دوست من بود. گفتند: پدر جان تو میدانی او چكاره بود؟ گفتم: او دوست من بود دوست همه اهالی ده ما بود. او همیشه می آمد به ما كمك می كرد. گفتند: او تیمسار بابایی فرمانده عملیات نیروی هوایی بود. گفتم: ولی او همیشه می‌آمد برای ما كارگری می كرد. دلم از اینكه او ناشناس آمد و ناشناس رفت، آتش گرفته بود

******************************************************

مرام و مسلک ِ شهدا نه فقط در روزهای ِ جوانی و بزرگسالی که از سالهای ِ کودکی در اونها شکوفا میشه

مرامی خدایی که در اونها تا موعد ِ شهادت به اوج میرسه

به یاد ِ شهید صیاد شیرازی

علی یک همکلاسی داشت که پدرش رفتگر بود. زمستان آن سال خیلی سرد بود و من یک بارانی گرم برای علی گرفتم یک بار بعد از این که علی به مدرسه رفت به حیاط که رفتم دیدم بارانی خود را نپوشیده و روی سکوی ایوان گذاشته و رفته است. وقتی برگشت ازش پرسیدم علی جان چرا بارانی ات را تنت نکردی!؟ گفت همکلاسی ام پدرش رفتگر است با هم به مدرسه می‌رویم او بارانی ندارد و سردش می‌شود من هم تنم نمی‌کنم تا او سردش نشود! آنقدر بارانی اش را نپوشید تا آخر مجبور شدم برای همکلاسی اش بارانی گرمی‌تهیه کنم و به یک بهانه ای هدیه کنم و بعد از آن علی بارانی اش را می‌پوشید و به مدرسه می‌رفت. همیشه نسبت به بچه‌هایی که نداشتند و مستضعف بودند بسیار حساس بود.و به آنها رسیدگی می‌کردند و چون درسش هم خوب بود از نظر درسی هم به بچه‌های ضعیف تر کمک می‌کرد اصلا هر کس علی را می‌شناخت عاشقش می‌شد همه دوستان و آشنایان و همسایه‌ها همیشه آرزویشان این بود که فرزندی مانند علی داشته باشند.

**************************************************************

با امید به زندگی بر قراری خدایی

تا بعد شما رُ به خدای ِ مهربان میسپاریم

************************************************************