راز روشنا- جدید
(1)
از پشت ِ پنجره اتوبوس نگاهم به خیابون ُ و آدمها بود ... به آدمهایی که نمیدوستم توی ِ دلشون چی میگذره
اتوبوس توی ِ ایستگاه نگه داشت ....
و من با فشار ِ جمعیت پیاده شدم ... حال و حوصله ای نداشتم ... اون روزا با چهار ساعت اضافه کاری خسته تر هم میشدم .... گاهی وقتها با خودم فکر میکردم .... این زندگی ارزش این همه دوییدن ُ داره یا نه ......
بخصوص توی ِ اون وقتایی که با همه خستگی مجبور بودم غرغرهای ِ سارا رُ هم بشنوم
غرغرهایی که شاید .... برای ِ گفتنشون حق داشت .. اما ... اما من هم دیگه توانی نداشتم
کلید ُ توی ِ در چرخوندم ... خبری ازسارا نبود ... گفتم شاید جایی رفته اما روی ِ در ِ یخچال .. خبری از هیچ یادداشتی نبود
خواستم به گوشیش زنگ بزنم که با سلام ِ سردی از اتاق اومد بیرون
سلامی که شروع ِ حرفهای ِ خوبی نمیتونست باشه
رفت سمت ِ آشپزخونه و قوری رُ از روی ِ کتری برداشت
گفتم: چه خبر؟؟؟
با کنایه گفت: عالی ... از این بهتر نمیشه ...اونقدر خوبه که دلم میخواد از فردا تو هم عین ِ من حالت خوب بشه
واسه همین ... تو بمون خونه من میرم سر ِ کار ... چون فکر کنم سر و کله زدن ... با این صابخونه برای ِ اجاره خونه ...
از بیل زدن هم سخت تر باشه
گفتم: مگه باز اینجا بود؟؟
با ناراحتی و کمی عصابانیت گفت: باز؟؟؟؟!!!! این چند روزه ... هفت هشت بار اومده جلوی ِ در ... یه جوری هم اومده که الان همه میدونن ما دو ماهه اجاره خونه ندادیم
حرفی برای ِ گفتن نداشتم ... برای ِ اجاره خونه باید منتظر ِ اضافه کاری ِ این ماه میموندم
و به سارا هم چیزی نمیتونستم بگم ... چون حق داشت
سارا از سکوت ِ من عصبانی شد .. چون با داد و فریاد گفت: اگه تو آبروت برات مهم نیست ... من برام مهمه
اگه تو عین ِ خیالت نیست ... من نمیتونم مثل ِ تو خونسرد باشم
اگه تو از این حال و اوضاع خجالت نمیکشی .... من میکشم
از حرفهاش ... بخصوص با اون صدای ِ بلند ناراحت شدم ... احساس کردم کوچیک شدم
دلم میخواست داد بزنم که منم دیگه نمیتونم .... خسته شدم .... با سینی ِ چایی اومد طرفم عصبانی بود
بلند شدم ... تو چشمام نگاه کرد و گفت: تو که عرضه شو نداشتی نباید زن میگرفتی که حالا اینجوری توش بمونی
دیگه حال ِ خودمو نمی فهمیدم
برگشتم طرفش ... ترسید ... یه قدم عقب رفت
*********************
صدای ِ سرو صدای ِ رائد ... کوچه را پر کرده بود .... ابوراصف که از کوچه میگذشت .. لختی ایستاد ... زیر ِ لب زمزمه ای کرد و از خدا خواست که آنها را آرام کند
اما اما قصه رائد و مشکلاتش با همسرش تمامی نداشت ... دیگر کوچه به صدای ِ داد و فریاد ِ آنها عادت کرده بودند
آنچه ابوراصف را ناراحت میکرد ... وصف ِ رائد در مدینه بود ... همه او را به ایمان میشناختند
به این که مردی اهل ِ نماز و عبادت است ... اما ... اما این دعواهای ِ ناتمام ... وصف ِ خیر ِ او را از بین میبرد
تاب ِ تحمل نداشت ... جلو رفت ... و دق ِ باب کرد
با آن همه سر و صدا چندان مطمئن نبود که اهل ِ خانه صدای ِ در را شنیده باشند
دوباره در را کوبید
این بار رائد با چهره ای آشفته و عصبانی ... در را گشود
ابوراصف اطمینان داشت که اگر سابقه دوستی ِ دیرینه شان نبود رائد با او به خوبی برخورد نمیکرد
رائد گفت: چه میخواهی ابوراصف؟؟؟؟
ابوراصف بی هیچ کلامی دست ِ او را گرفت و از خانه بیرون کشید
او را برسکوی ِ مقابل ِ در نشاند و گفت: تو دوست ِ دیرین ِ منی.... من تو را سالهاست که میشناسم و میدانم که در کسب ِ رضای ِ خدا عزمی خستگی ناپذیر داری
رائد بی ان که معنای ِ کلام ِ او را فهمیده باشد گفت: خوب اینها که میگویی به چه معناست؟؟؟
ابوراصف گفت: من میدانم که تو چقدر در اعمالت مراقبت داری تا درخیل ِ بندگان ِ خوب ِ خدا باشی؟؟؟
رائد دوباره با بیحوصلگی گفت: من حال ِ خوبی ندارم... حرفهای ِ تو را هم نمیفهمم
ابوراصف گفت: تو در صدق ِ کلام ِ پیامبر شک داری؟؟؟
این بار رائد با جدیت گفت: معلم است که نه
ابوراصف دوباره گفت: در صدق ِ کلام ِ دخترش فاطمه زهرا چطور؟؟؟؟
رائد گفت: پناه بر خدا ... معلوم است که نه
ابوراصف گفت: من خود از قول ِ بانو فاطمه زهرا شنیده ام که فرمودند:
بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرم تر و مهربان تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده اند.
رائد به یکباره منظور ِ کلام ِ او را فهمید و گفت: اما من مقصر نیستم
ابوراصف دستی بلند کرد تا او کلامش را ادامه ندهد و گفت: اینجا کسی در پی ِ مقصر نیست
تو اگر در پی ِ رضای ِ خدایی رضای ِ خدا در مهربانی با همسرت است
حتی اگر او تو را بیازارد
*********************
برگشتم طرف ِ سارا ... ترسید ... یک قدم عقب رفت
سینی رُ از دستش گرفتم .... برای ِ یه لحظه دلمو به خدا سپردم ُ و گفتم ... ببخشید ... حق با تو اِ
...... ببخش که انقدر اذیت شدی
سارا .. مات و مبهوت نگام کرد ... معلوم بود که انتظار ِ این آرامش ُ از من نداشته
موقع شام .... یه دفترچه بانکی رُ کنار ِ بشقابم گذاشت و گفت: هر ماه یه کم از خرج ِ خونه رُ پس انداز میکردم ... گذاشته بودمش برای ِ روز ِ مبادا .... فکر کنم الان همون روز ِ مباداست
**********************************************************
( 2)
هيچ وقت نديدم ناراحت باشه ... توي ِ سخت ترين شرايط هم ميخنديد .... گاهي با خودم فكر ميكردم اين آدم ِ بي غم .... توي ِ زندگيش غصه اي هم داره يا نه ....
همه اين فكر و خيالها گذشت تا اون روزي كه بهش گفتم واسه دو ساعت ميخوام ماشينش ُ قرض بگيرم
با همون خنده هميشگي گفت: ماشين چه قابل ِ آقا ... فقط اگه بشه من يه ساعت ديرتر ماشينو بهت بدم
گفتم : اين چه حرفيه ... ماشين مال ِ خودت ِ
خنديد و گفت: اگه گير نبودم .. اين يه ساعتم صبر نميكردم
بلند شد كه از اتاق بره بيرون ... جلوي ِ در برگشت و گفت: تو مسيرت كدوم وَري ِ
گفتم : ميرم سمت ِ پونك
گفت: پس بيا با هم بريم ... منم ميرم همون طرف .. مكن سر ِ راه كارم ُ انجام ميدم ُ ماشينو ميدم به تو اين جوري ديگه يه ساعتم معطل نميشي
بعد از ساعت ِ كار با هم سوار شديم سمت ِ پونك
سر ِ راه جلوي ِ چند تا داروخانه نگه داشت
دنبال ِ پماد ِ سوختگي بود .... كه انگار خيلي هم راحت پيدا نميشد
داروخانه هفتم – هشتم بود.... كه ازش پرسيدم .. اين پماد ُ براي ِ چي ميخواي ... ؟؟؟
گفت: پدرم چند سالي ِ كه ديگه نميتونه راه بره .... پاي ِ راستش هيچ حسي نداره .. چند وقته پيش چاي ِ داغ ريخته رو پاش اما اون اصلا متوجه نشده
حالام بدجوري سوخته، دكتر ميگه چون پاش حسي نداره ... حالا حالاها بايد زخمش ُ پانسمان كرد ... روزي سه بار ميرم خونه شُ و پاش ُُ پانسمان ميكنم
گفتم : مگه كسي پيشش نيست
گفت: خواهر و برادرم هر كدوم درگير ِ زندگي ِ خودشونن
گفتم : تو كه انگار از همه شون درگيرتري
نگام كرد...
بهش گفتم : دلخور نشي آ .. اما من از بچه هاي ِ اداره شنيدم كه خانمت هم حالش خوب نيست... شنيدم .. كه يه جورايي كاراي ِ خونه هم با خودته
خنديد و گفت: دنياست ديگه ... يه وقتايي هم اين جوري ميچرخه
گفتم ... تو چه جوري ميتوني انقدر راحت و آروم باشي
خنديد و گفت: اينو ديگه بعدا ميگم ُ و جلوي ِ داروخانه بعدي وايساد
*************************
ابو عبدا... با چهره اي درهم ... رهسپار ِ مسجد شده بود ... تا اذان چيزي نمانده بود .. هنوز هم مثل ِ سالهاي ِ جواني با صداي ِ قرآن و نماز آرام ميگرفت ... شايد براي ِ همين بود ... كه بي آن كه بداند ... راهي ِ مسجد شده بود ... نزديكه مسجد صداي ِ سلام ِ آشنايي او را به خود آورد ... سربلند كرد ... امير علي ع با لبخندي ارام او را نگاه ميكرد
ابو عبدا.. كه از پيش دستي ِ حضرت ِ علي ع در سلام شرمنده شده بود .. با دستپاچگي جواب ِ سلام را داد
حضرت با مهرباني گفت: به چه ميانديشي ابو عبدا.. غمي در چهراه ات نشسته .. ابو عبدا.. گفت: در قوت ِ روز مانده ام .. روزگارم نميچرخد و دينا برايم سخت شده .... امير علي ع گفت: در كسب ِ روزي كوتاهي كرده اي؟؟؟؟
ابوعبدا.. گفت: خدا ميداند كه تمام ِ تلاشم را كرده ام
حضرت فرمودند: پس ديگر چه جاي ِ غصه كه خدا وكيل ِ روزي ِ توست .... تا خدا هست جايي براي ِ اندوه نيست كه مومن در سايه ايمان به خدا .. در چهره اش شادي و اندوهش در قلب ِ اوست
*************************
از داروخانه كه اومد بيرون خوشحال بود بسته توي ِ دستش نشون ميداد كه بالاخره پماد ِ سوختگي رُ پيدا كرده
توي ِ ماشين كه نشست نگام كرد و گفت: ديدي ..من ميدونستم كه خدا بالاخره جورش ميكنه ... حالا تو بگو اگه غصه ميخوردم ... نميباختم
نگاش كردم .. به اون همه اطمينانش به خدا .... غبطه خوردم
*******************************************************
(3)
با صدايي كه بلند شد همه ناخواسته برگشتن ببينن چي شده .... شاهكار بود .. دو تا ماشين درست وسط ِ چهار راه ... اونم يه چهارراه ِ شلوغ ... زده بودن به همديگه ... مثل ِ همه تصادفها .. توي ِ چند لحظه اول ... همه شوكه بودن .. اما ... اما با ازدحام ِ مردم .. راننده ها از ماشين پايين اومدن ... و يه راست رفتن .. سراغ ِ ماشيناشون مه ببينن چي شده .. با وجود ِ اون همه ادم ِ كارشناس .. تشخيص ِ اين كه مقصر كيه ... اصلا سخت نبود ....
طرف ... آدم ِ بدي نبود ... قبول داشت كه مقصره ... ماشينه جلويي بدجوري داغون شده بود ... من جاي ِ طرف بودم حسابي عصباني ميشدم ... ماشين ِ ديگه ماشين بشو نبود ...
راننده نگاهي به راننده مقصر كرد .. همه منتظر بودن كه يه دعواي ِ درست و حسابي راه بيفته .... البته اين دفعه .... واقعا حق با اون راننده بود
راننده مقصر جلو اومد و گفت : آقا هرچي شما بگي قبوله ... من مقصرم
****************************
صداي ِ جر و بحث ِ جابر و ابن ِ طاهر بازار را پر كرده بود ... جابر با صداي ِ بلند گفت: تو با من پيمان بسته بودي .... پيمان به آن كه سود ِ كارم را تا پايان امروز به من بدهي .. من قول ِ آان مبلغ را به كسي داده ام ... حالا تو همين امروز آمده اي و ميگويي كه نميتواني سود را به من بدهي
بعد رو به جمعتي كه به واسطه سر و صدا دور ِ او حلقه زده بودند كرد و گفت: شما بگوييد .. اگر ناحق ميگويم .. شما بگوييد
در همين اثنا .. جمعيت به واسطه عبور كسي كنار رفت ... كسي كه انگار در ميان مردماعتبار و ابهتي بسيار داشت .. مردم سرك ميكشيدند كسي كه به ميان ِ جمعيت آمده بود .. حسين بن علي ع بود .... كه آرام آرام به جابر و ابن ِ طاهر نزديك شد
همه ميدانستند كه به خاطر ِ سر و صدا ... امام ع از آنچه رخ داده باخبر است
امام سلامي كرد و به ابن ِ طاهر گفت: چه چيز مانع ِ وفاي ِ تو به عهدت با جابر شد؟؟؟
ابن ِ طاهر سر به زير انداخت و گفت: من قرار به فروش ِ مالتجاره ام داشتم ... اما ... در فروش ِ آنها تاخيري چند روزه پيش آمده است ... تاخيري كه هرچه كردم .. نتوانستم ان را برطرف نمايم
امام حسين ع رو به جابر كرده و گفت: حق و انتخاب در اين امر با توست .. ميتواني آنچه را كه از او ميخواهي طلب كني و ميتواني به او فرصتي دوباره دهي
اما .. اما به خاطر بسپار ... كه بخشنده ترينه مردم كسي ست كه در هنگام ِ قدرت ميبخشد
****************************
برخلاف ِ انتظار ِ همه اونايي كه وسط ِ چهارراه جمع شده بودن ... راننده اي كه ماشينش داغون شده بود .... جلو اومد و دستش ُ به سمت ِ راننده اي كه مقصر بود دراز كرد .. با لبخند ِ دلنشيني گفت: اصلا بعيد نبود كه من الان جاي ِ شما باشم ... بر به سلامت و دعا كن كه خدا بلا رُ از هممون دور كنه ....
دعا كن كه هميشه اگه ضرري هم هست مالي باشه
جز اونايي كه نزديكه تصادف بودن هيچ كس نفهميد كه اون دو تا چي به هم گفتن و چي شنيدن
*******************************************************
(4)
نميدونم واسه همه اين جوره ... يا اون اتفاق ها .. توي ِ اون روزا ... فقط واسه من مي افتاد ...
به ظاهر همه چي خوب بود ... يعني من فكر ميكردم خوبه و خوبتر هم ميشه ... بالاخره بعد از سه سال اجازه دفاع ِ پايان نامه مو بهم دادن ... اوضاع كاريم يه كم مرتب شده بود .. و قول ِ استخدام بهم داده بودن ... تازه ء تازه همه چي داشت روي ِ خوشي و آرامش ميگرفت
كه اون روز صبح .. يدفعه همه چي به هم ريخت ... همون روزي كه مدير ِ قسمتمون انگار از دنده چپ پا شده بود و همچين بي مقدمه اومد و گفت : كه ديگه نميخواد من توي ِ اون قسمت كار كنم
راستش ... اولش شوكه شدم .. اما ... با خودم فكر كردم كه من اشتباهي نكردم .. من مطمئن بودم كه كاري رُ كه بهم سپردن درست انجام دادم .... ناراحت شده بودم اما دلمو به خدا سپردم ُ اومدن بيرون .... به دو روز هم نرسيد كه ديدم آقاي ِ مدير يكي از فاميلاش ُ جاي من آورد و فهميدم كه اون بيرون كردنه بي دليل همچين هم بي دليل نبوده
به ظاهر خودمو آروم نشون ميدادم اما حالم اصلا خوب نبود ... دلگير بودم از اين كه كاش خطايي كرده بودم ُ اين جوري توبيخ ميشدم
توي ِ همين گير و دار خبر دار شدم كه كار ِ پايان نامه هم گره خورده ... استادي كه بايد امضاي ِ كارمو ميكرد ... يه مسافرت ِ خارج رفته بود و تا دو سه ماه ِ ديگه هم برنميشگت ... اين يعني شيش – هفت ماه معطلي .. اونم براي ِ هيچ و پوچ
عصباني بودم .. از همه چي خسته شده بودم .. واقعيتش اين بود من درگير ِ مشكلاتي شده بودم كه خودم توش هيچ نقشي نداشتم .. خودمو حسابي باخته بودم
************************
آوازه قهرماني ِ كه در كشتي جوانان ِ شهر را از پاي درآورده بود .. نقل ِ حرفهاي ِ مردم ِ كوچه و بازار شده بود .... ابو رائد .. چند وقتي بود كه به شهر ِ امام موسي كاظم ع وارد شده بود .. شهري كه ميگفتند پهلواناني نام اشنا دارد
پهلواناني كه ابورائد همه را شكست داده بود
ابورائد .. وصف ي امام موسي كاظم ع را بسيار شنيده بود .. اما .. تا آن روز نتوانسته بود ايشان را از نزديك ببيند
در ساعاتي قرين به اذان .. نزديك ي مسجد بود كه مردي با ابهت را از دور ديد مردي كه با گام هايي آرام پيش مي آمد .. از رهگذري كه از كنارش گذشت پرسيد او كيست: رهگذر گفت: چگونه او را نميشناسي .. او فرزند ِ رسول ِ خدا امام موسي كاظم ع است
مهري از امام بر دل ِ ابو رائد نشست كه دليلش را نميدانست ....
جلو رفت و سلام كرد: امام ع به سمت ِ او برگشت و با مهرباني پاسخ ِ سلام ِ او را داد
ابورائد براي ِ آن كه بيشتر با امام هم كلام شود .. گفت: اي فرزند ِ رسول ِ خدا از شما سوالي دارم
امام گفتند : بپرس
ابورائد گفت: من ... در نبرد با جوانان ِ اين شهر همه را شكست داده ام ... اما در دلم احساس ميكنم ... كمه هنوز قويترين نيستم
اما با لبخند گفتند: هركه ميخواهد قويترين ِ مردم باشد ... بر خدا توكل كند
************************
دوست داشتم با خودم تنها باشم
توي ِ تنهايي با خودم فكر كردم كه چه اتفاق هايي برام افتاده ... واقعيتش اينه كه احساس ِ ضعف ميكردم اما يه چيزي ته ِ دلم ميگفت كه به خدا مطمئن باشم .. وقتي ديگه اميدي جز خدا برام نموند ... حالم بهتر شده بود .. احساس كردم به كسي دل بستم كه همه چي رُ ميدونه و از همه قويتره .. با تكيه به خدا .... حالم بهتر شده بود
شايد كسي باورش نشه .. اما همون مشكلات ِ سخت .... يه مدت ِ بعد سبب ِ خير و موفقيت ِ زيادي برام شد
من حالا از ته دلم باور دارم كه هر كي به خدا توكل كنه ... از همه قويتره
*******************************************************
(5)
اون روز زودتر از هميشه رفتم خونه ... از سه هفته قبل ... قول ِ اون سه ساعت مرخصي رُ از رييس ِ بانك گرفته بودم ... مرخصي اي كه بيشتر به خاطر ِ دختر ِ كوچولوم بود .. دخترم كه دو هفته بود كه مدرسه اش ... تموم شده بود و از اول ِ تعطيليها ... بهش قول داده بودم كه يه بعد از ظهري ببرمش پارك
اون روز همون روز ِ قرارم با دخترمِ بود
تا برسم خونه ساعت 2 شده بود .. مريم .. همسرم نهار ُ برام كشيده بود .. با خنده گفت: بهاره از 12 منو سر پا نگه داشته كه ناهارت ُ برات بكشم و حاضر نگه دارم .. تا وقتي رسيدي سريع بخوري و ببريش پارك .. گفت نميخواد يه ديقه همه وقت ُ تلف كنه
قاشق ِ اول ُ توي ِ دهنم گذاشتم و گفتم : من بهش قول دادم ... بابا اِ وُ قولش
بهاره كه با شنبدنه حرفاي ِ من كلي ذوق كرده بود ... خنديد و گفت : پس من ميرم حاضر بشم
قاشق ِ دوم – سوم بودم كه گوشيم زنگ خورد ...
شماره برام ناآشنا بود .. راستش يه لحظه براي جواب دادن مردد شدم اما ... اما با خودم گفتم ... هركي باشه حتكما كار ِ مهمي داره
گوشيمو جواب دادم .. من طرف ُ نشناختم اما اون كاملا منو ميشناخت
يكي از مشتريهاي ِ بانك بود .. بهم گفت : از يه ماهه قبل براي ِ امروز ساعت ِ چهار باهم قرار گذاشتيم
هاج و واج گفتم : چه قراري ؟؟؟؟
گفت: من براي ِ وام ِ ازدواج مزاحمتون شده بودم .. مداركم مشكل داشت ... سه ماه طول كشيد تا موافقت ِ رييس ِ بانك ُ گرفتم"
كم كم داشت يادم مي اومد
راست ميگفت: شيش ماه بود كه براي ِ وام ِ ازدواجش مي دوييد
از يه ماهه پيش براي ِ 4 بعد از ظهر ِ اون روز با هم قرار گذاشته بوديم ... قرار بود .. امضاي ِ آخرُ براش بگيرم
براي ِ يه لحظه ... نميدونستم چي كار بادي بكنم ... بهاره لباس پوشيده و مرتب جلوم وايساده بود ...
از اون ور هم گوشم ... به صداي ِ مشتري بود
به مشتري اي كه بهش قولي داده بودم كه از يادم رفته بودم
*******************
ابن ِ حبيب براي ِ سفر ِ آماده شده بود .. اهل ِ كاروان بار سفر را بسته بودند و مهياي ِ راه ميشدند ... ابن ِ حبيب براي ِ اخرين بار كارهايش را مرور كرد .. بدهي هايي كه بر گردنش بود ... معاملاتي كه قرار به انجامشان گذاشته بود ... ديدارهايي و قول و قرار هايي كه بايد به آنها عمل ميكرد ..... حساب و كتابهايش همه دقيق بودند .... آرامشي بر دلش نشست .. خوشحال بود كه همه امورش به قراري منظم انجام شده بودند
از حجره بيرون آمد ... كليد ِ و قفل مغازه در دستانش بود ... درب حجره را به هم كوبيد ... سرخوش از سفري كه در پيش داشت ...در فكر و خيال ِ خود بود كه صداي ِ سلام ِ عمران او را به خود آورد
به سمت ِ عمران برگشت ... نامه اي در دستان ِ او بود ... نامه اي براي ِ ابن ِ حبيب
عمران گفت: الوعده وفا .. براي ِ تحويل ِ امانت آمده ام
ابن ِ حبيب مات و مبهوت گفت: كدام امانت؟؟؟؟
عمران گفت: همان كيسه هاي ِ گندمي كه موعد ِ تحويلش را براي ِ امروز گذاشته بوديم
ابن ِ حبيب گفت: اما من چيزي در خاطرم نيست
عمران نامه ء در دستش را گشود و گفت: اين قرار ِ من با توست ابن حبيب
قراري كه از مدتي قبل با هم داشتيم
ابن ِ حبيب گفت: اما من راهي ِ سفرم ... كاروانم تا لحظاتي ديگر به راه خواهد افتاد
عمران گفت: اما من بايد امروز اين كيسه هاي ِ گندم را تحويل بگيرم ... قول ِ آنها را به كسي داده ام
ابن ِ حبيب كلافه شده بود ... نگران ِ سفرش بود و از سويي ديگر نگران ِ قولي كه به عمران داده بود
در همين احوال ِ صداي ِ گام هاي ِ مردي در سكوت ِ بازار پيچيد
ابن ِ حبيب و عمران با هم به سمت ِ صاحب ِ صداي ِ گام ها برگشتند ....
آن مرد كسي نبود ... جز امام حسن مجتبي ع
امام به مهري هميشگي به ان دو سلام كرد و با نگاهي بر ابن ِ حبيب به او گفت: تو را مضطرب ميبينم .. چه شده ... مگر با كاروان راهي ِ سفر نيستي ... دراين وقت اينجا چه ميكني ؟؟
ابن حبيب قصه را براي ِ امام بازگفت،
امام حسن ِ مجتبي ع در پاسخ به دلواسي ِ ابن ِ حبيب گفت: انسان تا وعده نداده آزاد است اما وقتي وعده ميدهد ... زير ِ بار ِ مسئوليت ميرود و تا به وعده هايش عمل نكند رها نخواهد شد
به وعده ات با عمران وفا كن و پس از آن به آارامش راهي ِ سفر شو ....
********************
بهاره با چشم هايي كه از خوشحالي برق ميزد ... جلوم وايساده بود ... رفتم طرفش ... دستمو رو شونه اش گذاشتم و قصه رُ براش گفتم .. بهش گفتم من قبل از قولم به تو ... به اون آقاهه قول دادم ... و الان اول بايد به قولم به اون وفا كنم
با دلخوري گفت: يعني منو نميبري پارك؟؟؟
گفتم : چرا .. ميبرم اما يه ذره ديرتر ... اول با هم ميريم بانك ... بعدش پارك
خنديد و گفت: باشه ... قبوله
*******************************************************
6
علي دوست و همكارمون تازه همسرش ُ از دست داده بود ...
البته دو سه سالي بود كه مريض بود ... خدا براي ِ كسي نياره ... اما همه ميدونستن كه عمرش به دنيا نيست ... دلم براش ميسوخت ... با دو تا بچه قطعا روزگار ِ سختي در پيش داشت .... البته ... توي ِ اين مدت هم خودش هم بچه هاشو مهياي ِ روزاي ِ سخت كرده بود
اميد و امير ... هر دوشون دبستاني بودن ....
توي ِ اين مدت ... همه چي رُ با هم هماهنگ كرده بودن ... امير كه از اميد بزرگتر بود ...هر روز .. ظهر جلوي ِ مدرسه منتظرش وامستاد كه بيارتش خونه
وقتي ميرسيدن خونه .. امير ناهاري رُ كه بابا صبح درست كرده بود .. گرم ميكرد و غذاي ِ اميد ُ ميداد
بعد ميخوابوندش ُ و عصر كنار ِ دستش مينشست تا مشق هاش و بنويسه
به ظاهر همه چي خوب بود.. اما يه غصه و غم ِ بزرگ ... توي ِ دلشون نشسته بود
با سعيد .. دوستم تصميم گرفتيم براي ِ عوض كردنه حال و هواشون يه سري بهشون بزنيم
سعيد خيلي شوخ طبع بود منم بيشتر به خاطر ِ اين روحيات ِ خوبش گفتم كه با هم بريم
وقتي رسيديم ... اميد و امير جلوي ِ در به استقبالمون اومدن
خيلي سعي ميكرد كه عادي و معمولي باشن اما غم توي ِ چهره شون غوغا ميكرد
سعيد از همون جلوي ِ در شروع كرد .. يه لطيفه مثلا بچه گونه گفت كه البته فقط خودش بهش خنديد
توي ِ خونه ديدم كه علي كارهار ُ به بچه ها ميسپرد تا يه جورايي مشغولشون كنه
پذيرايي هاي ِ مرسوم كه تموم د .. من به علي گفتم : قطعا سازگار شدنه با اين شرايط حالا حالاها راحت نيست اما با وجود ِ اميد و امير ميدونم كه اين روزاي ِ سخت به خوبي ميگذره
علي بنده خدا سرش پايين بود و فقط گوش ميداد
اميد و امير بلند شدن كه ميوه ها رُ بيارن
سعيد دوباره يه حرف ِ مثلا شوخ طبعانه زد .. و خودش به حرفش خنديد
ين بار ديگه نگاش كردم
نگاش كردم تا اين حرفاش ُ تموم كنه
راستش حرفهاش اصلا مناسب | ِ اون شرايط نبود
اون مثلا ميخواست فضا رُ شاد كنه اما
اون راهش نبود
ايما اشاره هاي ِ منم فايده اي نداشت
اصلا متوجه نميشد
نميدونم چقدر گذشته بود ... كه اميد و امير بلند شدن و با ناراحتي رفتن سمت ِ اتاقشون
فكر كنم اگه به خاطر ِ ادب و احترام ِ به ما نبود ... خود ِ علي هم بلند ميشد و ميرفت
زيرچشمي طوري كه علي نبينه نگاهي به سعيد كردم
**********************************
همه شهر از مصيبتي كه براي ِ عدنان پيش آمده بود باخبر بودند
همه از عشق ي او به مادرش باخبر بودند و ميدانستند كه مرگ ِ مادر او را .. در غذاب ِ ساختي درگير كرده است
دوستان و آشنايانش .... همه ... تلاش ميكردند تا او بتواند با غم ِ بزرگش كنار بيايد
جمعي از دوستانش ... هر روز ... اوقاتي را با او ميگذراندند تا تنهايي براي ِ او قابل تحمل تر باشد
چند روزي گذشته بود ... كه عده اي از دوستانش .. يا او راهي ِ تفرجگاهي شدند تا روزي خوش را با او بگذرانند
عدنان براي ِ سپاس از دوستانش .. با وجود ِ غصه و اندوه راهي ِ تفرجگاه شد
در آنجا صداي ِ شادي و خنده و شور ِ دوستانش ... فضا را پر كرده بود .. اما ... اما هرچه صداها بالاتر ميرفت غم ِ بيشتري در چهره او رخ مينماياند
عدنان ... دلش ميخواست ... به شادي ِ آنها شاد باشد اما نميتوانست
در همين گذار آنها امام حسن عسگري ع را ديدند كه به آنها نزديك ميشد
امام حسن عسگري .. با محبت جواب ِ سلام ِ يكايك ِ آنها را داد و با مهري پدرانه به عدنان نگاه كرد
لحظاتي بيش نگذشته بود كه صداي ِ شادي و خنده انها دوباره بالا رفت
و چهره عدنان دوباره به غم نشست
امام حسن عسگري ع ... به نزد ِ دوستان ِ جوان ِ عدنان رفت و آرام در گوش ِ آنها زمزمه كرد كه اظهار شادي در نزد ِ غمديده، رفتاري مناسب نيست
با كلام امام ع سكوتي بر جمع حاكم شد
امام ع از آنها خواستند .. كه در يان احوال بيشتر در انديشه همراهي و همدلي با او باشند
***************************
اين بار سعيد متوجه نگاهم شد
و حرفاشو جدي تر كرد
دقايقي كه گذشت ... اوضاع بهتر شده بود ..
چون اين بار به جاي ِ شوخي و خنده
بيشتر حرفهاي ِ همدلانه ما كه ارومش ميكرد
*****************************************************************************