داستان
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
(1)
بیشتر موندنه امیر ، همسرم، برای ِ اضافه کاری از فردای ِ اون روزی شروع شد که صاحبخونه اجاره خونه مونو زیاد کرد
روز ِ اول به جای ِ ساعت ِ چهار ، پنج اومد خونه
روز ِ بعد شیش و چند روز ِ بعد دوازده ِ شب
رایستش اصلا احساس ِ خوبی نداشتم از یه طرف از اوضاع ِ پیش اومده ناراحت بودم از یک طرف ِ دیگه میدونستم که امیر هم چاره ای نداره
راستش ما یه بچه پنج ماهه داشتیم و با وجود ِ اون من نمیتونستم سر ِ کار برم
یه بار با خودم فکر کردم که بذارمش مهدکودک و برم سرکار اما بعدش وقتی حساب و کتاب کردم دیدم اونجوری هر چی درمیارم باید بدم خرج ِ مهدکودک
روزای ِ بدی بود
از این که میدیدم امیر صبح زور خوابالو به سر ِ کار میره و آخر ِ شب بی رمق برمیگرده خیلی ناراحت بودم
یه روز که دلم گرفته بود رفتم سراغ ِ صندوقچه قدیمی ای که مادربزرگم بهم داده بود همون که توش پر از عروسکهای ِ دست دوز ِ خودش بود
عروسکهایی که توی ِ بچگی همبازی ِ من بودن
بادیدنه عروسکها یاد ِ اون روزایی افتادم که مادبزرگم من کنار ِ دست ِ خودش مینشوند و بهم یاد میداد که چطور عروسک بسازم
یدفعه یه فکری به سرم زد
دخترم ُ برشداتم و با عروسکها اومدم بیرون
سر ِ کوچه مون یه مغازه اسباب بازی فروشی بود
رفتم تو و عروسکها رُ به صاحب ِ مغازه نشون دادم و گفتم که اجازه میده من چند تا از این عروسکها رُ بذارم توی ِ ویترین ِ مغازه اش
صاحب ِ مغازه اولش تعجب کردم
اما من بهش گفتم که اگه واسه عروسکها مشتری پیدا بشه یه سهمی از فروش ِ اونها رُ میدم بهش
مرد هاج و واج بود اما قبول کرد
خیل خوشحال بودم اونقدر که تا اومدم خونه رفتم سراغ ِ تیکه پارچه هام ُ و شروع کردم به ساختنه عروسکها
باورم نمیشد چون درست ِ بعداز ظهر ِ همون روز صاحب مغازه به خونه زنگ زد و گفت که عروسکها فروش رفته و گفت که تا فرئدا ده تا عروسک براش ببرم
از خوشحالی نمیدونستم چیکار باید بکنم
شاید باورتون نشه اما توی ِ یک ماه با چند تا مغازه برای ِ فروش ِ عروسکهام حرف زدم و بعد از یه مدتی جوری شد که تونستم نصف ِ پول ِ اجاره خونه رُ دربیارم
اینجوری دیگه لازم نیود امیر تا دیروقت بمونه اضافه کاری
********************************************************************
(2)
تا حالا به کارهای ِ عادی ِ مادرها و همسرمون ،
وقتی که توی ِ میچرخن و به ظاهر هیچ کاری انجام نمیدن دقت کردیم
درست چند شبه پیش بود که من به این اتفاق های ِ به ظاهر ساده دقیق شدم
مادر و پدرم داشتن تلویزیون تماشا می کردن که مادرم گفت: " من خسته ام و میرم که بخوابم " .
مادربلند شد ، به آشپزخونه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد ، بعد ظرف ها رُ شست ، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون گذاشت ، قفسه ها رُ مرتب کرد ، شکرپاش رُ برای صبحانه پرکرد ، ظرف ها رُ خشک کرد و توی ِ کابینت گذاشت و کتری رُ برای صبحانه فردا از آب پرکرد.
پیراهن ِ منو برای ِ فردا اتو کرد و دکمه لباس ِ برادرم رُ دوخت. اسباب بازی های ِ خواهر ِ کوچیکم ُ از روی ِ زمین جمع کرد و دفترچه تلفن رُ سرجاش توی ِ کشوی میز گذاشت . گلدون ها رُ آب داد، سطل آشغال اتاق رُخالی کرد و دستمال ِ خیسی رُ روی بند انداخت.
بعد وایستاد و خمیازه ای کشید . کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب رفت، کنار میز وایساد و از پس انداز ِ خونه پول ِ قبض های که رو که فردا باید پرداخت میکرد کنار گذاشت
پدر گفت: (فکرکردم، گفتی داری میری بخوابی) و مادر گفت:(درست شنیدی دارم میرم).
بعد از مسواک به تک تکمون سر زد و چراغ ِ اتاق ها رُ خاموش کرد ، لباس های به هم ریخته ُبه چوب لباسی آویزون کرد
جوراب های کثیف رُ توی ِ سبد انداخت، با برادرم که هنوز بیداربود و تکالیفش رُ انجام می داد گپی زد، ساعت رُ برای صبح کوک کرد، لباس های شسته شده در ماشین لباسشویی رُ پهن کرد، جاکفشی رُ مرتب کرد
همون موقع پدرم تلویزیون رُ خاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: (من میرم بخوابم) و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کار رُ انجام داد!
حالا شما بگید به نظر ِ شما
کارهای ِ ساده و روزمره مادرها واقعا ساده و عادی هستن ؟؟؟؟؟
***********************************************************************
(3)
درست پونزده سال ِ پیش بود
پونزده سال ِ پیش و روزی مثل ِ امروز
روزی که برای ِ مادرم تلخ ترین روزِ زندگی شد
من و مادر و پدر با هم به مطب ِ دکتر رفتیم ، قرار بود جواب ِ نهایی ِ آزمایش ها رُ بهمون بگه
قیافه دکتر مثل ِ همیشه بود اما سکوتش از همیشه طولانی تر بود
پدرم با نگرانی نگاهی به مادرم کرد و به دکتر گفت: چی شد آقای ِ دکتر
دکتر نگاهی به من کرد و گفت: فکر نمیکنم لازم باشه که به خودش بگم از اتاق بره بیرون چون بعد از این ، باید بتونه با بیماریش کنار بیاد و باهاش مبارزه کنه
مادرم گفت: جواب ِ آزمایش ها چیه؟؟؟؟
دکتر گفت: متاسفانه مورد ِ سرطان مثبت ِ
مادرم و پدرم روی ِ صندلی مات و مبهوت شدن
دکتر اما سریع گفت: اما خوشبختانه هنوز جای ِ امید هست چون بیماری به مرز ِ پیشرفت نرسیده
پدرم که ناامیدانه روزنی از نور دیده بود گفت: ما باید چی کار کنیم
دکتر گفت: شروع ِ شیمی درمانی
مادرم بغضش ُ خورد و من توی ِ فکر ِ این که این شیمی درمانی چیه
اما.... اما وقتی موهام ریخت و توی ِ بیمارستان بستری شدم تازه فهمیدم که شیمی درمانی چیه
لاغر شده بودم و رنگم زرد بود
دکتر بهم گفت که میتونم برگردم به مدرسه اما من به مادرم گفتم که با این سر ِ بدونه مو حاضر نیستم که به مدرسه برگردم
دکتر نگاهی به مادرم کرد وبا لبخند به من گفت: اینجوری باید یه چند ماهی صبر کنی ، اون وقت دلت برای ِ دوستات حسابی تنگ میشه.....
اما من حاضر نبودم با اون شکل و قیافه برم مدرسه
مادرم توی ِ فکر بود و هیچی نمیگفت
فردا عصر از بیمارستان مرخص شدم
پدرم برای ِ بردنه من به خونه به بیمارستان اومد
نیم ساعته بعد جلوی ِ در خونه بودیم پدرم کلید ُ توی ِ در چرخوند و در ُ باز کرد
مادرم توی ِ قاب ِ در بود مادری که مثل ِ من هیچ مویی روی ِ سرش نداشت
من مات موندم اما اون خندید و گفت که مو نداشتنه هیچ اتفاق ِ مهمی نیست
حداقل اونقدر مهم نیست که آدم از مدسه اش بگذره
حالا پونزده سال از اون روز گذشته و من به خاطر ِ فداکاری ِ مادرم حالا پزشکی هستم که بیمارهای ِ سرطانی ِ زیادی رُ درمان میکنم
*******************************************************
(4)
همه ما محبت ِ به مادرمون رُ از احترامی که پدرمون بهش میذاشت یاد گرفتیم
ما هیچ وقت ندیدم که پدرمون قبل از اومدنه مادر به سر ِ سفره دست به غذا بمونه
همیشه حتی اون وقتایی که خیلی گرسنه بود
حتی اون وقتایی که همه شروع به خوردنه غذا میکردن
پدر منتظر میموند که مادر هم بیاد و با هم غذا رُ شروع کنن
همیشه بعد از غذا پدر اولین نفری بود که بشقابش ُ برمیداشت و خودش میشست
یادمه حتی وقتی یه غذایی رُ دوست نداشت مثل ِ ما بدخلقی نمیکرد و به جای ِ سرو صدا آروم به خوردنه نون و ماست و سالاد اکتفا میکرد
پدرم همیشه میگفت: مادرا از صبح که بیدار میشن تو فکر غذای ِ ناهار و شامن
غذایی که هرچقدر هم که ساده باشه پختنش زحمت داره و عشق ِ مادرتون توش ِ
یادمه حتی اون روزایی که غذا میسوخت و یا شور میشد ، قیافه اش به هم نمیریخت و به ما آروم میگفت که با غر زدن مادرتونو شرمنده نکنین
من تا وقتی که بزرگ شدم نفهمیدم که پدرم پشت ِ قصه سفره و غذا و ناهار و. شام
به ما یاد داد که به مادر و همسرهامون به خاطر ِ زحمتی که توی ِ خونه میکشن احترام بگذاریم
احترامی که مطمئنن باعث ِ محبت ِ بیشتر بود و غذاها رُ خوشمزه تر میکرد
***********************************************************
(5)
هیچ وقت نفهمیدم چرا اما همیشه احساس میکردم که با به یاد آوردنه روز تولد و سالگرد ِ ازدواجون ، همسرم احساس ِ بهتری پیدا میکنه
ما هیچ وقت توی ِ این روزا جشن نگرفتیم یعنی اگه راستش ُ بخواید انقدر قرض و قسط و وام داشتیم که حتی نمیتونستیم به اندازه یه کادوی ِ کوچیک واسه همدیگه خرج کنیم
گاهی فکر میکنم شاید اگه کسی جای ِ ما بود همون شرایط ِ سخت هم کام ِ زندگیش ُ تلخ میکرد
اما ما به اتفاق های ِ کوچیک هم دلخوش بودیم
اونقدر دلخوش که سختی ِ زندگی رُ از ذهنمون پاک میکرد
به یه پیاده روی ِ ساده و خوردنه بستنی
به پختنه غذای ِ مورد علاقه جفتمون که قرمه سبزی بود
به کاشتنه گلهای ِ شمعدونی توی ِ یه گلدون ِ کوچیک ِ کنار ِ پنجره
به خریدنه یه دست فنجو.ن ِ چایی خوری که سه ماه پ ته مونده پولامون که از قسط و قرض ها میموند
براش پس انداز کردیم
بعضیا فکر میکنن شرایط ِ سخت فقط تلخی ِ و بس
اما ما توی ِ شرایط ِ سخته زندگیمون یاد گرفتیم که از خوشیهای ِ کوچیکمون هم راضی باشیم
پله پله به اونچه که دوست داریم برسیم
**************************************************************
(6)
وقتی پسر ِ کوچیکم به دنیا اومد همسرم بخاطر ِ ماموریت ِ کاری سفر بود
با وجود ِ این که همه چی برام تعریف شده بود اما ته ِ دلم از نبودش نارحت بودم
تقریبا ده روز از تولد ِ پسرمون گذشته بود که همسرم برگشت
ساعت نزدیکه دوازده شب بود و من توی ِ آشپزخونه داشتم ظرف میشستم
گفته بود که اون شب میرسه برای ِ همین با شنیدنه صدای ِ کلید توی ِ در مطمئن بودم که خودش ِ
با خودم گفتم حتما اول میره سراغ ِ بچه
اما وقتی اول اومد توی ِ آشپزخونه تعجب کردم ..... بهش گفتم: نمیخوای پسرت ُ ببینی ؟؟
گفت: اول میخوام حال ِ مادرش ُ بپرسم
شاید باورتون نشه اما با همین یه جمله همه دلخوری هام تموم شد و یه آرامش ِ عجیبی دلمو پر کرد
این که با وجود ِ بچه هنوز این منم که برای ِ همسرم در درجه اول ِ اهمیتم
از بعد از اون اتفاق گاهی با خودم فکر میکنم که گاهی یه جمله محبت آمیز و از ته ِ دل چقدر میتونه به زندگی گرما ببخشه
و مهر و محبتها رُ زیاد کنه
************************************************************
(7)
همیشه عصبانی بود
شاید به خاطر ِ کار ِ سختی که دشات و شاید برای ِ خودش و روحیه ای که هیچ وقت از چیزی راضی نمیشد
بارها از فامیل ِ خودش شنیده بودم که میگفتن : با این اخلاقش هیچ کس حاضر نیست باهاش زندگی کنه و من 25 سال باهاش زندگی کرده بودم
این که چرا اینجوری بود بماند چون میشد براش صد تا علت آورد
اما
اما من از همون روزی که متوجه این رفتارش شدم سعی کردم صبور باشم
یادمه اون اولها خیلی از اهلِ فامیل و دوست و آشنا بهم گفتن که ازش جدا بشم
اما من احساس میکردم که حرمت ِ زندگی بیشتر از این حرفهاست
حرمت ِ پدر و مادری که منو با کلی امید راهی ِ خونه بخت کرده بودن
حرمت ِ خودم که نمیخواستم به چشم ِ یه شکست خورده بهم نگاه کنن
نمیدونم شاید بعضیا بگن کارم اشتباه بود
بعضیا مثل ِ خواهر ِ خودش که یه وقتایی تحمل ِ حرفاشم نداره
اینا همه گذشت تا سه ماهه پیش
سه ماهه پیش شب ِ عروسی ِ پسرم که مدام دلواپس بودم
دلواپس ِ این که نکنه با اخلاق ِ عصبانیش آبروریزی کنه
دلم نمیخواست جلوی ِ مردم ، کوچیک بشیم
همه چی به ظاهر خوب بود که یدفعه صداش از توی ِ محوطه تالار بلند شد
داشت دعوا میکرد
نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم بیرون
با یکی از نگهبانهای ِ پارکینگ دعواش شده یود
با سر و صداش مهمونا کم کم داشتن دورش جمع میشدن
رفتم جلو ... میدونستم که حرف زدنم بی فایده اس ... آخه اولین بارش نیود
نگاش کردم و نمیدونم چرا یدفعه اشکم اومد روی ِ صورتم .... انگار بغض ِ این همه سال توی ِ گلوم شکست
با دیدنه اشکای ِ من یدفعه ساکت شد ....
منم بدونه این که چیزی بگم اومدنم سمت ِ سالن ِ خانم ها
خدا رُ شکر قبل از این که مهمونا از قضیه خبرداربشن قائله ختم شد
شب وقتی از تالار اومدیم و همه رفتن خونه هاشون اومد توی ِ حیاط
من داشتم حیاط ِ خونه رُ میشستم
بهم گفت: منو ببخش ... میگن تا دل ِ کسی نشکنه اشکش درنمیاد
من هیچ وقت نمیدونستم که این اخلاق ِ تندم انقدر تو رُ اذیت میکنه
بهم گفت: به حرمت ِ این همه سالی که دندون روی ِ جیگرت گذاشتی و منو تحمل کردی قول میدم که دیگه هیچ وقت عصبانی نشم
راستش من نتونستم حرفاش ُ باور کنم که کنار گذاشتنه اون اخلاق و رفتار بعد از این همه سال چندان ممکن نبود
اما
اما اون به قولش عمل کرد و دیگه هی چوقت هیچ کس نه اخمش ُ دید و نه صدای ِ بلندش ُ شنید
مادرم چند وقته قبل بهم گفت: این مزد ِ صبر ِ این همه سالت ِ
صبری که تازه به ثمر نشست
آخه مادرم همیشه میگفت: آدم برای ِ حل کردنه مشکلات ِ زندگیش باید هر کاری که میتونه بکنه و از هر کسی که مطمئن باشه کمک بگیره اما اگه با همه تلاشها کاری پیش نره و مشکل حل نشه
آخرین راه کنار اومدن و سازگاری ِ
***********************************************************************