برنامه فصل نو- دوشنبه 27 ابان
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
به نام خدا و سلام
********************************************
سلام به همه اونهایی که به جای ِ این که زندگی اونها رُ بسازه
اونها ، زندگی رُ میسازن
*********************************************
زندگی ... یعنی فکر کردن ، تصمیم گرفتن ، انتخاب کردن
یعنی ساختنه دنیا به اون شکلی که خودت دوست داری
نه به اون شکلی که دنیا دوست داره
کاری که اصلا آسون نیست و گاهی اونقدر سخت میشه که خیلیا ترجیح میدن به جای ِ فکر کردن و تصمیم گرفتن و انتخاب کردن و ساختنه زندگی ، اجازه بدن که
زندگی اونها رُ به هر سمت و سویی که میخواد ببره
کاری که بعضیا قبولش نمیکنن
همونایی که خودشون زندگی هاشونو همون جوری که میخوان میسازن
همونایی که در ورطه عالی ِ زندگی ، زندگی رُ اونجوری میسازن که خدا دوستش داره
کسایی مثل ِ شهدا که زندگیهاشون یه رنگ ِ و بوی ِ دیگه ای داشته و داره
****************************************************
شهید مهدی زین الدین یکی از همون کسایی ِ که زندگیش ُ اون جوری ساخت که خدا دوست داشت
"وقتی از عملیات خبری نبود، می خواستی پیدایش کنی، باید جاهای دنج را می گشتی. پیدایش که می کردی، می دیدی کتاب به دست نشسته، انگار توی این دنیا نیست. ده دقیقه وقت که پیدا می کرد، می رفت سر وقت کتاب هایش. گاهی که کار فوری پیش می آمد، کتاب همان طور باز می ماند تا برگردد"
"بچه های زنجان فکر می کردند، با آنها از همه صمیمی تر است. سمنانی ها هم، اراکی ها هم، قزوینی ها هم."
"امکان نداشت امروز تو را ببیند، و فردا که دوباره دیدت، برای روبوسی نیاید جلو. اگر می خواستی زود تر سلام کنی، باید از دور، قبل از این که ببیندت، برایش دست بلند می کردی."
"گفتند فرمانده لشکر، قرار است بیاید صبحگاه بازدید. ده دقیقه دیرکرد، نیم ساعت داشت به خاطر آن ده دقیقه عذر خواهی می کرد."
همسر ِ ایشون تعریف میکنن که :
اولین بار که لیلا پرسید «مامان! چند سال باهم زندگی کردید؟» توی دلم گذشت «سی سال،چهل سال» ولی وقتی جمع و تفریق می کنم، می بینم دو سال و چند ماه بیش تر نیست. باورم نمی شود.
******************************************************
خوب زندگی کردن سن و سال برنمیداره
گاهی بچه ها خیلی بهتر از بزرگترها زندگی میکنن
یکی از رزمنده ها در مرور ِ خاطرات ِ دفاع مقدس تعریف میکنه که:
" یکی از بچه های ِ گردان اندازه پسر خودم بود؛ سيزده چهارده ساله. وسط عمليات يك دفعه نشست. گفتم «حالا چه وقت استراحته بچه؟» گفت: «بند پوتينم شل شده ميبندم راه ميافتم.» نشست ولي بلند نشد. هر دو پايش تير خورده بود. براي روحيه ما چيزي نگفته بود."
***********************************************************
وقتی قرار ِ زندگیت رضایت ِ خدا باشه
هیچ چیزی نمیتونه تو رُ از خدا دور کنه حتی معرکه سخت ِ جنگی که جز گلوله و تیر نیست
" وسط ِ عملیات داشت نماز میخوند . بهش گفتم: «بچه الان چه وقت نماز خواندنه؟» گفت: «از كجا معلوم ديگه وقت كنم.» السلام عليكم و رحمهالله و بركاته را كه گفت، يك خمپاره آمد و بردش مهماني "
******************************************************
یی از فرمانده هان دوران دفاع مقدس تعریف میکنن که
" از سر و صدای ِ التماس کردن هاش مخمان تاب برداشته بود ،
از بس كه اين بچه التماس و گريه كرد. فرستادمش گردان مخابرات تا بيسيمچي بشود. وقتي برگشت بيسيمچي خودم شد. ديگر حرف نميزد. يك شب توي عمليات كه آتش دشمن زياد شد، همه پناه گرفتند و خوابيدند زمين. يك لحظه او را ديدم كه بيسيم روي كولش نيست. فكر كردم از ترس آنرا انداخته زمين. زدم توي سرش و گفتم: «بچه بيسيم كو؟» با دست زير بدنش را نشان داد و گفت: «اگه من تركش بخورم يكي ديگه بيسيم رو برميداره، ولي اگر بيسيم تركش بخوره عمليات خراب ميشه.» مخم باز داشت تاب برميداشت.
******************************************************
کاش یادمون بمونه که زندگی دو روزه این دنیا یه مقدمه برای ِ زندگی ِ همیشگی ِ اون دنیاست
همین و
خداحافظ
*******************************************************