برنامه فصل نو- چهارشنبه 15 آبان
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
به نام ِ خدایی که دوست داره ما ، همه ، خوب باشیم
و سلام
*****************************************
زندگی برای ِ هر کدوم از ماها یه شکلیه و هر کدوممون یه جوری زندگی میکنیم
یه جوری که شاید با بقیه فرق داشته باشه
شاید اگه همه چیز به این دنیا ختم میشد قصه چندان سخت نبود اما
اما مساله اینجاست که بعد از این دنیا ، دنیای ِ دیگه ای هست
دنیایی که همه چیش ُ خودمون ساختیم
و هر چی که هست نتیجه زندگی ِ این دنیاست
*****************************************
شما فکر میکنین کیا توی ِ این دنیا و اون دنیا برنده ان؟؟؟
شماره تماس:
شماره پیامک:
****************************************
شاید فکر کردن و رسیدنه به این که توی ِ این دنیا چه جوری باید زندگی کرد به ظاهر کمی سخت باشه
فکر کردنه به این که بهترین زندگی ِ توی ِ این دنیا چه شکلیه و چه طور میشه به یه زندگی خوب توی ِ فردای ِ اون دنیا رسید
درسته
شاید اگر خدا نبود ... قصه همین قدر سخت میشد
اما حقیقت اینه که خدایی هست ... خدایی که بنده هاش ُ بیشتر از هر چیزی دوست داره و آروم توی ِ دلشون میگه که برای ِ خوب بودن و خوب زندگی کردن چیکار باید کرد و اصلا اون زندگی ِ خوبی که او دوست داره چه جوری ِ ؟؟؟
***************************************
یکی میگفت دنیا هیچ وقت از آدمهای ِ خوب خالی نمیشه
از کسایی که اونقدر خوب زندگی میکنن که میشه از روی ِ سرمشق ِ زندگیشون ... زندگی رُ نوشت
کسایی مثل ِ شهدا که بهترین زندگی ِ عالم رسیدن
زندگی در آستان ِ امن ِ خدا
***************************************
شهید عباس بابایی
یکی از دوستان نزدیک شهید بیان میکند عباس
همیشه در فکر مردم بیبضاعت بود. در فصل تابستان به سراغ کشاورزان و باغبانان پیری
که ناتوان بودند و وضع مالی خوبی نداشتند میرفت و آنان را در برداشت محصولشان
یاری میکرد. زمستانها وقتی برف میبارید پارویی برمیداشت و پشت بام خانههای درماندگان
و کسانی را که به هر دلیل توانایی انجام کار نداشتند، پاور میکرد.
به خاطر دارم مدتی قبل از شهادتش، در حال عبور از خیابان
سعدی قزوین بودم که ناگهان عباس را دیدم. او معلولی را که از هر دو پا عاجز بود و
توان حرکت نداشت، بر دوش گرفته بود و برای اینکه شناخته نشود، پارچهای نازک بر سر
کشیده بود. من او را شناختم و با این گمان که خدای
ناکرده برای بستگان حادثهای رخ داده است، پیش رفتم. سلام کردم و با شگفتی پرسیدم:
چه اتفاقی افتاده عباس؟ به کجا میروی؟ او که با دیدن من غافلگیر شده بود، اندکی
ایستاد و گفت: پیرمرد را برای استحمام به گرمابه میبرم. او کسی را ندارد و مدتی است
که به حمام نرفته
***********************************************************
یکی از همرزمان شهدا بیان میکنن که در عملیاتی نفس گیر
آب جیره بندی شده بود.آن هم از تانکری که یک صبح تا شب زیر تیغ آفتاب مانده بود. مگر می شد خورد!
به من آب نرسید، لیوان را به من داد و گفت: "من زیاد تشنم نیست ، نصفش رو خوردم.بقیه ش رو تو بخور ، گرفتم و خوردم."
فرداش بچه ها گفتند که اصلا جیره هر کس نصف لیوان آب بود
*******************************************************
همسر شهید باکری تعریف میکنن که یک روز وقتی به خونه اومده بود خربزه ای قاچ کردم و برای ِ رفع خسنگی بردم پیشش
دست برد یک قاچ خربزه بردارد، اما دستش را کشید ؛ انگار یاد چیزی افتاده بودم. گفتم « واسه ی شما قاچ کرده م بفرمایید. ! » نخورد . هرچه اصرار کردم ، نخورد
قسمش دادم که این ها را با پول خودم خریده م و الان فقط برای شما قاچ کرده ام. باز قبول نکرد. گفت
بچه ها توی خط از این چیزا ندارن.»
*******************************************************
گفتنیها زیاد
فقط این که در بین ِ این همه گفته و ناگفته انتخاب ِ چه طور زندگی کردن با خود ِ ماست
با مایی که سرمشق های ِ زیادی برای ِ زندگی داریم
**********************************************
تا بعد خداحافظ