به نام ِ خدایی که محبت رُ در دلهای ِ ما به ودیعه گذاشت

و

سلام

***********************************************

در اولین ساعات از اولین روز ِ ماه ِ محرم

با اولین سلام به حضرت عطشان

امام حسین ع

با شما هستیم

*********************************************

سلام به کسی که کوچه های ِ شهر و خونه هامون برای ِ اون سیاه پوش میشه

***********************************************

سلام به کسی که به غصه مصیبتِ بزرگی که به رفته ، ما همه سیاه پوش ِ او میشیم

*******************************************

به کسی که همه از اولین سالهای ِ بچگی عاشقش میشیم و تا اخر ِ عمر عاشقش میمونیم

*******************************************

کسی که دوست داریم تا اون دنیا هم عشقش توی ِ دلهامون باقی بمونه

******************************************

به حرمت ِ همه اونایی که از امشب حال و هوای ِ دلشون حسینی میشه

با شما مردم ِ خوبم در سرتاسر ِ این وطن

امشب از عاشقی صحبت میکنیم

*******************************************

از عشق به کسی مثل ِ امام حسین ع که عالم همه دیوانه اوست

**************************************************************************

(داستان)

اجرِ همه اونایی که توی ِ این روزها زیر ِ چادر سایه های ِ عزای ِ حسین ع به عزادارهای ِ شهید کربلا خدمت میکنن

با خدای ِ امام حسین

اجر ِ کسایی مثل ِ آقاجون ِ من که از وقتی خودشونو شناختن نوکر ِ امام حسین بودن اما ......

درست سه سال ِ پیش بود که دکتر جلوی ِ خود ِ اقاجون بهم گفت که باید با همین شرایط ِ آقاجون سَر کرد بهم گفت لرزش ِ دستاش درمونی نداره که تازه بدتر هم میشه

بهم گفت: دیگه بدونه عصا نمیتونه راه بره

گفت حافظه اش هر روز ضعیف تر میشه و ممکنه به جایی برسه که ما رَم نشناسه

نمیدونم چقدر گذشت که حرفای ِ دکتر موبه مو برای ِ آقاجون اتفاق افتاد

دیگه نه منو میشناخت نه عزیز و نه هیچ کس ِ دیگه

اونقدر شرایطش سخت شده بود که دیگه حتی یه لحظه هم نمیتونستیم تنهاش بذاریم

با خواهر و برادرم روزهامونو تقسیم کرده بودیم که حتما یکی پیش ِ اون و عزیز باشه

یادمه یکی دو روز تا محرم مونده بود و من پیش ِ آقاجون بودم

از وفتی اینجوری شده بود عزیز سفره رُ توی ِ اتاق آقاجون مینداخت اخه اونجا از بقیه جاهای ِ خونه واسش آشناتر بود و توش کمتر اذیت میشد

طفلک عزیز یه جوری رفتار میکرد که انگار هیچی اتفاقی نیفتاده

میگفت: اون منو نمیشناسه ... من که میشناسمش ...

میگفت: اون هنوزم مرد ِ زندگی ِ منه

اون شب ... وقتی قاشق ِ غذا رُ توی ِ دهنش گذاشتم .. یدفعه مات نگام کرد و گفت: یادم باشه ایندفعه که پسرم علیرضا اومد پیشم بهش بگم که تو چه بچه خوبی هستی

بگم که چقدر مواظب ِ منی

بگم که هر شب بهم غذا میدی

بغض تو گلوم جمع شد دلم میخواست بزنم زیر ِ گریه اما با یه نگاه به عزیز دلم سوخت

فردای ِ اون روز من رفتم سر ِ کار و تا دو شب ِ بعد که نوبتم بود آقاجون ُ ندیدم

دو روز ِ بعد کمی دیرتر به خونه رسیدم

هنوز ماشینمو جلوی ِ در پارک نکرده بودم که عزیز سراسیمه اومد بیرون و گفت که اقاجون توی ِ خونه نیست

شوکه شدم گم شدنه آقاجون با اون فراموشی و لرزش ِ دست و پا توی ِ اون موقع ِ غروب یه فاجعه بود

با هزار زحمت عزیز ُ فرستادم توی ِ خونه و خودم راه افتادم

دو- سه ساعت توی ِ خیابونا چرخ زدم اما هیچ خبری از آقاجون نبود

توی ِ حال ِ خودم بود که یدفعه صدای ِ روضه شنیدم

صدا از هیات ِ قدیمی ِ محله مون بود

هیاتی که اقاجون تا قبل از این اوضاعش ... توش خادم بود

بغضم ترکید یاد ِ اون سالهایی افتادم که آقاجون یه تنه هیات ُ سر و سامون میداد

زدم زیر ِ گریه و توی ِ ماشین یه دل ِ سیر گریه کردم

نمیدونم چقدر گذشته بود که از ماشین اومد پایین و رفتم سمت ِ هیات

باورم نمیشد .. آقاجون جلوی ِ در هیات ..زیر ِ پرچم همون جایی که هر سال وایمیستاد وایساده بود و به عزادارها خوش آمد میگفت

رفتم جلو و گفتم آقاجون اینجا چیکار میکنین؟؟؟؟

نگم کرد و گفت: امشب شب ِ اول ِ محرم .. اومدم واسه نوکری ... نمیخوام آقا فکر کنه من غلام ِ بی معرفتی ام

اشک دوباره توی ِ چشمام جمع شد .. باورم نمیشد آقاجونی که هیچی حتی ماها رُ یادش نمیاومد

شب ِ اول ی محرم .. تکیه محله و حاضر شدنه سر ِ وعده اش با امام حسین ُ یادش بود

 

شما چطور؟؟؟

عشق ِ به امام حسین ع توی ِ زندگی ِ شماها چه اثری داشته؟؟؟

شماره تماس:

شماره پیامک:

*******************************************************