Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

به نام خدا و سلام

***************************************************

با ارادات به علی عالی اعلی و بانو فاطمه زهرا

این برنامه تقدیم میشه به همه اونهایی که شریک زندگی ِ همدیگه هستن

به همه اونهایی که دوست دارن زندگیشون از زندگی ِ آسمونی حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه سلام ا... علیها نور و تبرکی پیدا کنه

****************************************************

امشب خیلیا عروسی کردن

خیلیا به خاستگاری رفتن

خیلیا دهنشونو به ازدواج ِ دو تا دسته گل شیرین کردن

الهی که همه خوشبخت و سعادتمند باشید

و شادی و خوشی سهم ِ همیشگی ِ شما از زندگی باشه

*************************************************

(داستان)
با امسال درست میشه پنجاه و هشت سال

پنجاه و هشت ساله که آقاجون و عزیز دارن با هم زندگی میکنن

پنجاه و هشت سالی که هم سختی داشته و هم آسونی

پنجاه و هشت سالی که هم غصه داشته هم شادی

پنجاه و هشت سالی که گاهی با کدورت گذشته و گاهی هم با دلخوری

اما هر چی که بوده

توی ِ همه این سالها جفتشون همیشه کنار ِ هم بودن و توی ِ همه چی شریک ِ هم

یادمه من .. تقریبا هفت – هشت ساله بودم که مادربزرگم به رحمت ِ خدا رفت و پدربزرگم از غصه فوتش سکته کرد و توی ِ بستر افتاد

یادمه  از بین ِ عموها و عمه هام هر کدوم به یه بهونه ای از زیر ِ بار ِ نگه داشتنه پدربزرگم شونه خالی کردن

اوضاع ِ ما از همه بدتر بود .. آقاجون تازه با کلی قرض و وقله یه مغازه واسه خودش خریده بود

مستاجر بودیم و پنج نفری توی ِ اتاق ِ 12 متری و یه آشپزخونه سه متری زندگی میکردیم

یادمه که آقاجونم حسابی مستاصل شده بود

انگار اونم مثل ِ من دلش برای ِ پدربزرگ میسوخت که هیشکی حاضر نبود نگهش داره

یادمه مادرم به آقاجون گفت که بابابزرگ ِ بیاره .. گفت خودم ازش نگهداری میکنم

آقاجون بهش گفت: با این جای ِ کوچیک و سه تا بچه چه جوری میخوای این کار ُ انجام بدی؟؟

عزیز فقط گفت: توکل به خدا

گفت: توکل به خدا و درست بیست و پنج سال یعنی تا اخرین روز ِ زندگی ِ بابابزرگ ازش نگه داری کرد

من یادمه که اون سالها اوضاع ِ ما چندان هم درست و حسابی نبود
آقاجون چند بار تا مرز ِ ورشکستگی رفت اونقدر که یه جاهایی به نون ِ شب هم محتاج میشدیم

اما توی ِ همه اون روزا عزیز یه جوری زندگی رُ میچرخوند که بالاخره یه جوری روزگار واسمون میچرخید

نمیذاشت آقاجون خیلی احساس ِ شکست و نداری بکنه

یادمه وقتی ماها از زور ِ خستگی و گرفتاری ازآقاجون و زندگی گله میکردیم .... عزیز برامون از زحمتهای ِ آقاجون میگفت و یه جورایی شرمنده مون میکرد

عزیز هیچ وقت نذاشت که اقاجون تو چشم ِ ما کوچیک بشه

همون روزا بساط ِ چرخ ِ خیاطیش ُ راه انداخت و شبا خیاطی میکرد .. پولش ُ یا میداد به آقاجون یا میزد به یه زخمی از زندگیمون تا آقاجون کمتر اذیت بشه

 

اون سالها گذشت و ماها بزرگ شدیم

اوضاع ِ کاری ِ آقاجون بهتر شد ... قرضاش ُ داد ... خونه خریدیم

اما بعضی چیزا دیگه مثل ِ قبل نبود

اون سالها دیگه ما بزرگ شده بودیم

درس خونده بودیم .... حتی ازدواج هم کرده بودیم و اینا کارایی بود که عزیز و اقاجون با هم ازش گذشته بودن

فراز و فرودهایی که چندان ساده هم نیود

نگهداری از آقاجون ... خیاطی ... و کارای ِ خونه اونقدر به عزیز فشار آورد که کم کم دچار ِ کمر درد شد.. کمردردی که اونقدر شدید شد که دیگه نمیتونست راه بره

دکتر به عزیز گفت باید عصا دست بگیره ... گفت دیگه بدونه عصا و کمک نمیتونه قدمی برداره

یادمه شب که اومدن خونه ... عزیز با بغض به آقاجون گفت که دلش نمیخواد جلوی ِ بابابزرگ و ماها عصا دست بگیره ... گفت خجالت میکشه

من اون شب دلم برای ِ جفتشون سوخت هم برای ِ عزیز و هم برای ِ آقاجون که سرش ُ پایین انداخت و گفت: شرمنده تم

از همون شب تا دو روز آقاجون روی ِ همه دیوارهای ِ خونه یه نوار ِ چوبی کشید یه نوار که  عزیز دستش ُ بهش یگیره و بدونه  عصا و کمک خودش راه بره

راستش من تازه اونجا بود که فهمیدم اقاجون و عزیز واقعا توی ِ سختیها و خوشیها کنار ِ همدیگه ان

و هر کاری که بتونن واسه هم انجام میدن

 

حالا بعد از پنجاه سال ... هنوزم اون نوارهای ِ چوبی روی ِ دیواره ... نوارهایی که آقاجون  اونقدر روشون سنباده کشید که نرم ِ نرم شدن

اونقد رنرم که دست ِ عزیز ُ اذیت نکنن

 

شما چی فکر میکینن؟؟؟

به نظر ِ شما توی ِ زندگی  بهترین شریک ِ زندگی چه ویژگیها و خصوصیاتی باید داشته باشه؟؟؟

شماره تماس:

شماره پیامک:

***********************************************************

یکی از مهم ترین ویژگیهای ِ یه شریک ِ زندگی ِ خوب چه از نظر ِ آقایان و چه از نظر ِ خانم ها

اهل ِ شکایت و گله گذاری نبودنه

هر کسی دوست داره که همسرش براش بهترین دوست باشه .. یه دوست صمیمی که راحت حرفش ُ بزنه

اهل ِ کنایه و غرغر ونباشه

راحت حرف بزنه

دلسوز باشه ... اونقدر که وقتی چیزی میگه بتونی باور کنی که برای ِ خودت میگه و همش از روی ِ دوست داشتنه

**************************************************************

حضرت محمد مصطفی صلی ا.. علیه و آله و سلم میفرمایند:

نزدیک‌ترین شما به من در روز قیامت، خوش اخلاق ترین شما و بهترین شما نسبت به اهلش است

*****************************************************

شاید رفتار بزرگانی مثل ِ حضرت امام خمینی رحمه ا... علیه با همسرشون بتونه برای ِ ما جای ِ فکر .. درنگ و تامل رُ پیش بیاره

همسر امام خمینی(ره) ایشان رُ اینگونه توصیف می‌کردن و درباره ایشون گفتن که :

امام(ره) همیشه احترام مرا داشتند. هیچ وقت با تندی صحبت نمی‌كردند. اگر لباس و حتی چای می‌خواستند، می‌گفتند: (ممكن است بگویید فلان لباس را بیاورند؟) گاهی اوقات هم خودشان چای می‌ریختند. در اوج عصبانیت، هرگز بی‌احترامی و اسائه ادب نمی‌كردند. همیشه در اتاق، جای بهتر را به من تعارف می‌كردند. تا من نمی‌آمدم سر سفره، خوردن غذا را شروع نمی‌كردند. به بچه‌ها هم می‌گفتند صبر كنید تا خانم بیاید. ولی این طور نبود كه بگویم زندگی مرا با رفاه اداره می‌كردند. طلبه بودند و نمی‌خواستند دست، پیش این و آن دراز كنند، دلشان می‌خواست با همان بودجه كمی كه داشتند، زندگی كنند، ولی احترام مرا نگه می‌داشتند و حتی حاضر نبودند كه من در خانه كار بكنم. همیشه به من می‌گفتند: جارو نكن.اگر می‌خواستم لب حوض روسری بچه را بشویم، می‌آمدند و می‌گفتند: بلند شو، تو نباید بشویی. من پشت سر ایشان اتاق را جارو می‌كردم و وقتی منزل نبودند، لباس بچه‌ها را می‌شستم. یك سال كه به امامزاده قاسم رفته بودیم، كسی كه همیشه در منزلمان كار می‌كرد با ما نبود. بچه‌ها بزرگ شده و دخترها شوهر كرده بودند. وقتی ناهار تمام شد، من نشستم لب حوض تا ظرف‌ها را بشویم. ایشان همین كه دیدند من دارم ظرف‌ها را می‌شویم، به فریده، یكی ازدخترها كه در منزل ما بود، گفتند: فریده! بدو. خانم دارد ظرف می‌شوید

*****************************************************

حضرت علی ع میفرمایند: كارهاي سنگين را به دست زنان نسپاريدِ؛ زيرا زن گل بهاري است نه پهلوان سخت كوش

**********************************************************

هیچ کس از آدم ِ بداخلاق و عجول خوشش نمیاد

بخصوص وقتی قرار باشه که یه عمر باهاش زندگی بکنه

اگه دوست دارین شریک ِ زندگی خوبی باشید

خوش اخلاقی و صبر رُ فراموش نکنید

چون با این دو تا خیلی از تلخیها شیرین میشه

*************************************************

رسول خدا ص میفرمایند: مردان بزرگوار زنان را بزرگ مي شمارند، ولي مردان پست و فرومايه زنان را كوچك مي شمارند

*****************************************************

همسر شهید بهشتی درباره رفتارِ ایشان با خود میگوید:

همسر شهید بهشتی می‌گوید: ایشان بسیار مهربان بود، با من که همسرش بودم مثل یک پدر رفتار می‌کرد. از بس که مهربان بود و خوش اخلاق، همیشه احساس می‌کردم با پدرم روبرو هستم. در مدت ۲۹ سال زندگی مشترک حتی یک بار کاری نکرد که من از او دلخور شوم. با بچه‌هایش هم همین‌طور. با همه رفیق بود. یک بار نشد سر بچه‌ها داد بزند. به رغم خستگی زیاد همیشه شاداب و سرحال وارد خانه می‌شد، اول با من و بعد با همه بچه‌ها احوال پرسی می‌کرد، هرگز نشد قبل از من با دیگران احوال‌پرسی کند، و بعد از احوال‌پرسی با بچه‌ها از من می‌پرسید: «امروز چه کردید؟ مشکلی پیش نیامد؟ کمکی از دستم بر می‌آید؟ و...

او دائما به بچه‌ها توصیه می‌کرد که رعایت حال من را بکنند و در کارها کمکم کنند که به زحمت نیفتم. هر وقت مریض می‌شدم همه کارهایش را خودش انجام می‌داد و از من پرستاری می‌کرد و حتی غذا هم می‌پخت.

هرگز به یاد ندارم حتی یک کلمه تحقیر آمیز به من گفته باشد. او هر ماه
۱۰ درصد از حقوقش را به من می‌داد و میگفت: خانم این غیر از مخارج خانه است و به شما تعلق دارد.
********************************************************

حضرت محمد ص میفرمایند

هر چه ايمان فرد به خدا بيشتر باشد ، محبتش نسبت به همسرش  بيشتر مي شود

*************************************************************

هیچ وقت دنبال ِ یه همسر ِ ایده آل نباشید

چون معنی ِ داشتنه یه شریک ِ زندگی خوب ... یه آدم ِ بی عیب و ایراد نیست

برای ِ خوشبختی باید با کمبودها و ناتواناییهای ِ همدیگه هم کناربیایم

و فراموش نکنیم که هیچ گلی بدون ِ خار نیست

این جوری خیلی از گرفتاریها دیگه چندان واسمون سخت نیست

*********************************************************

حضرت علی ع فرموده اند: بهترين متاع دنيا ، همسر شايسته است

**********************************************************

همسر شهید مطهری(ره) می‌گوید: من در شرایط بسیار مرفهی بزرگ شده بودم، آن روزها درس خواندن دخترها هم مشکل و هم بعید بود اما من در همان شرایط زبان فرانسه می‌خواندم ، و مادرم راضی نبود من در فشار و فقر زندگی یک فرد روحانی گرفتار شوم اما من به قضاوت پدرم اعتماد داشتم. حدود یک سال که از ازدواج من و آقای مطهری گذشت، کم کم متوجه سجایای اخلاقی ایشان شدم و فهمیدم که پدرم بزرگ‌ترین لطف را به من کرده است.

ایشان به قدری دقیق بود که ظاهرا بار اولی که من چشمم به اتاق محقر ایشان افتاده بود کمی به خود لرزیده بودم که از نگاه تیزبین ایشان پنهان نمانده بود. البته من خودم چیزی یادم نیست ولی آقای مطهری می‌گفتند متوجه شده و کمی برای من نگران شده بودند.

سختی معیشت امر دشواری است اما هنگامی گه زن در کنار مردی فهمیده، با تجربه، حساس، دقیق، و در مجموع انسان کاملی قرار می‌گیرد این چیزها ارزش خود را از دست می‌دهند

**************************************************************

برای ِ داشتنه یه شریک ِ خوب ِ زندگی

مهم ترین و تنها راه اینه که خودمون قبل از هر چیز شریک و همسری خوب برای ِ زندگی باشیم

**************************************************************

شنونده خوبی باشید

محبت کنید

و برای ِ زندگی عاقلانه تصمیم بگیرید

اینها از بهترین خصوصیات ِ یک شریک ِ خوب ِ زندگی ِ

********************************************************

(برای ِ شهدا)

در سرزمین من ... تنها ... خاطره هاست... که به قاب جاودانگی میرسد .....

و شاید ...

و شاید .... برای همین است ... که ما ... نام ِ خاطره های ... جاوید وطنمان را .... بر کوچه های شهرمان ... گذاشته ایم .....

تا ....

تا ... همه بدانند ... که گذر به گذر این شهر ... به نام و خاطره جوانمردانش شهره است ....

به نام و خاطره ... جوانمردانی ... که اعتبار این خاک ... در ... گذرهای آسمانند ....

*************************************

(حضرت امام رضاع)

وقتی نام ِ تو می آید ... من دستهای ِ خالی خود را میبینم و مهربانی ِ تو را که نهایتی ندارد

وقتی نام ِ تو می آید .. من .. کوچکی ِِ خودم را میبینم و بزرگی تو را که در اوجی اعلاست

وقتی نام ِ تو می آید .. من کسانی را میبینم که در طریق ِ مهر از من جلوترند

و قدم های ِ من هیچ وقت به آنها نمیرسد

اما .. اما تو بگو .....

وقتی آهوهای ِ گریز پای ِ صحرا هم از محبت ِ تو بی نصیب نمیمانند

میشود که سهم ِ من از محبت ِ تو هیچ باشد ؟؟!!!

نه ...... به مهربانی ِ تو قسم که نمیشود ....

پس سلام ِ من بر تو که میدانم بی جواب نیست و آغاز ِ باران ِ محبت ِ توست

**********************************************************

(حضرت مهدی عج)

ما میدانیم ... که سرنوشت عالم... به مقصدی بی مثال و کامل میرسد.... و می دانیم که این رسیدن ... بهانه ای می خواهد و دلیلی.....

ما میدانیم ... که بهانه این رسیدن ... و رمز کمال عالم و آدم تویی....

ما می دانیم ... که دنیا بی تو .... حقیقتی بزرگ را کم دارد....

ما میدانیم ... یعنی همه می دانند ... و شاید برای همین است که سالهاست همه منتظرند .... منتظر تو .... که آمدنت نهایت آفرینش عالم ... و نهایت معنای انسانی ست.

*****************************************************

(خداحافظی )

برای آخر حرفی نیست جز امید ِ این که توی ِ زندگیهامون  شریک ِ خوبی برای ِ زندگی ِ هم باشیم

تا قراری دوباره خداحافظ

*******************************************************