راه شب - دوشنبه 25 شهریور
******************************************
در آغازین لحظات از سالروز ِ میلاد ِ امام رئوف ، شمس الشموس حضرت امام رضا ع
و با تبریک و شادباش ِ این اوقات ِ مبارک
در خدمت ِ شما هستیم
**********************************************
در خدمت ِ شما تا به تبرک از این اوقات ِ آسمانی ، دلهامونو از شوق سرشار و زندگیهامونو شیرین کنیم
***********************************************
شیرین از محبت ِ خدایی که همیشه با ماست و آستان ِ امامان ِ معصومش حرم ِ امن و آروم ِ دلهای ِ ماست
************************************************
دلهایی که به ضریح گره شون میزنیم و همه نگرانیها و دلواپسیها و غصه ها رها میشیم
*************************************************
آرزو میکنم به یُمن ِ این شب ِ مبارک
هر چی غصه و سختی ِ از شونه هاتون خالی بشه و هر چی خوبی و شادی ِ به دلهاتون سرازیر بشه
**************************************************
فرصت ِ امشب ُ با ما باشید چون قراره به حرف ِ بزرگی از امام رضا علیه السلام گوش بدیم
به حرفی که ما رُ از همه قویتر میکنه
و نمیذاره که دیگه از هیچ کسی و چیزی توی ِ زندگی ترسی داشته باشیم
*************************************************
از راه ِ دور و از طرف ِ همه اهالی ِ ایران و همه اونهایی که دوست داشتن همین حالا توی ِ حرم ِ امام رضا علیه السلام باشن
به آقا سلام میکنیم و میلادشون رُ تبریک عرض میکنیم
*****************************************************
(داستان)
واسه من فکر کردنه به توکل ،یعنی به یاد آوردنه لحظه لحظه زندگی ِ که با آقاجون گذروندم
آقاجونی که همیشه دلش روشن بود ، هیچ وقت به نتیجه فکر نمیکرد و هیچ وقت فکر نمیکرد که از کارایی که انجام میده چی عایدش میشه
اون همه فکر و ذکرش این بود که کاراش ُ درست انجام بده ... و نتیجه رُ میسپرد به خدا
نتیجه ای که یه وقتایی اتفاقا خیلی هم تلخ بود اما آقاجون حتی یه اخم به چهره اش نمی اومد چون میگفت که من به خدا توکل کردم و حتما یه خیری هست
راستش من هیچ وقت نتونستم مثل ِ آقاجون به خدا فکر کنم و هیچ وقت نتونستم انقدر به خدا مطمئن باشم
اونقدر که اگر به ظاهر اتفاق ِ بدی هم توی ِ زندگیم افتاد اونو خیر بدونم و از ته ِ دل بگم که حتما صلاح بوده
آقاجون ِ من خدا رُ خیلی دوست داشت و مطمئن بود که خدا اونو بیشتر دوست داره ، واسه همین به خدا اعتماد داشت اونقدر که سخت ترین شرایط هم براش شیرین بود
یادمه پنجاه – شصت سال ِ پیش وقتی پدربزرگم به رحمت خدا رفت زمینای ِ سبزی کاری ِ سمت ِ شاه عبدالعظیم ُ داد به آقاجون اما به یه شرط
پدربزرگم شرط کرده بود که اون زمینا همون جوری باقی بمونه تا اهالی ِ بی بضاعت ِ اون اطراف بتونن روی ِ زمینا کار کنن و خرج ِ حداقلی واسه زندگیشون دربیارن
یادمه یه روز همون موقع ها رفتیم سر ِ زمین
سر ِ زمینی که تهش معلوم نبود و میگفتن تا پای ِ کوهها ادامه داره ... زمینی که فروشش هر کسی رُ به وسوسه مینداخت
اما آقاجون واسه همه مرد و زن و بچه هایی که روی ِ اون زمینا کار میکردن ، واسه اونایی که خونه شون توی ِ بیغوله های ِ اطراف بود و واسه اونایی که فقر بارزترین جز ِ زندگیشون بود گفت : توکل به خدا و زمینا ر برای ِ سبزی کاری به اونا سپرد
و من یادمه که آقاجون گفت توکل به خدا و زمینا رُ برای ِ کار به اونا سپرد
یادمه اوضاع ِ سبزی کاری تا دو- سه سال خوب بود
اما ... اما درست سال ِ چهارم بارون نیومد و همه چی داشت خشک میشد
کاری از دست ِ کسی بر نمیاومد و زندگی ِ مردم ِ اون اطراف داشت نابود میشد
تا این آقاجون گفت بیان برای ِ آبیاری چاه بزنیم
اما همه گفتن نمیشه
ولی آقاجون توکل به خدا کرد و شروع کرد
یادمه اون اولا دست تنها بود ، هیچ کس حتی فکرش ُ نمیکرد که آقاجون به آب برسه
اما آقاجون فقط میگفت توکل به خدا و کار میکرد
یه روز .... دو روز .... چهار روز ....ولی هیچ خبری از آب نبود
روز ِ پنجم دیگه همه غرغر میکردن اما اقاجون میگفت: با این بی بارونی هیچ چاره دیگه ای نداریم
باید توکل کنیم و بازم بکَنیم
روز ِ شیشم چند نفر از اهالی رفتن کمک ِ آقاجون
روز ِ هفتم .. هشتم .. روز ِ نهم بود که رسیدن به آب
هیچ کس باورش نمیشد همه انقدر خوشحال بودن که حد و حساب نداشت
اما آقاجون مثل ِ همیشه آروم بود ، انگار نه انگار که اتفاق ِ خاصی افتاده
بهش گفتم: آقاجون این باورنکردنی ِ
بهم گفت: خدا همیشه با بندهاش ِ ... محال بود که به آب نرسیم
گفتم: شما از کجا این همه مطمئن بودی
آقاجون گفت: من به خدا و حرف ِ امام رضا مطمئن بودم که ازشون پرسیدن : حد ِ توکل چیست؟؟
حضرت فرمودن: این که با توکل به خدا از هیچ کس نترسی
شما چطور؟؟؟
بزرگترین و مهم ترین جایی که شما توی ِ زندگیتون به خدا توکل کردین و از توکلتون نتیجه گرفتین چی بوده؟؟؟؟
شماره تماس:
شماره پیامک:
**********************************************************
خیلی از ماها توی ِ زندگیهامون مشکلاتی داریم که به هر دری که میزنیم حل نمیشه و از هر کسی هم که کمک میخوایم نمیتونن برامون کاری بکنن
شاید چون ما یادمون رفته که خدا گفت:
به عزت و جلال و بزرگواری و رفعتم سوگند که آرزوی هر کس را که به غیر من امید بندد به نومیدی قطع کنم
خدایی که دلسوزانه به بنده هاش میگه:
کیست که در گرفتاری ها به من امید بسته و من امیدش را قطع کرده باشم؟ کیست که در کارهای بزرگش به من امیدوار گشته و من امیدش را از خود بریده باشم؟
*******************************************************
داستانک) (
کوهنوردی میخواست به قلهای بلندی صعود کند.
پس از سالها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه و ستارهها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.
کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد،
سقوط همچنان ادامه داشت که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !
ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی؟
- نجاتم بده خدای من!
- آیا به من ایمان داری؟
- آری. همیشه به تو ایمان داشتهام
- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن! کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بیتردید از فراز کیلومترها ارتفاع.
گفت: خدایا نمیتوانم.
خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟
کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمیتوانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت
*********************************************************
همه ما دوست داریم که قویترین آدم ِ روی ِ زمین باشیم
برای ِ این قویتر بودن فقط یک راه هست
که حضرت امام موسی کاظم علیه السلام فرمودند:
"هر که مي خواهد که قويترين مردم باشد، بر خدا توکل نمايد"
****************************************************
خیلی از ماها میترسیم که به خدا توکل کنیم چون گاهی رسیدنه ما به خوشبختی و سعادت از مسیرهای ِ سختی میگذره
حضرت ابراهیم به آتش انداخته شد اما با توکل به خدا آتش برای ِ او گلستان شد
حضرت یوسف به چاه انداخته شد اما با توکل به خدا به تخت ِ فرمانداری ِ مصر نشست
مادر ِ حضرت موسی کودک ِ خودش ُ با رود ِ نیل فرستاد و به سمت ِ فرعونی که دشمن او بود اما با توکل ِ به خدا ... آسیه برای ِ حضرت موسی مادری مهربان شد
با همه این حرفها آیا هنوز وقت ِ اون نرسیده که ما هم علارغم ِ سختیها به خدا توکل کنیم و مطمئن باشیم که خدا ما رُ به آرامش و خوشبختی میرسونه
و اگر ما قدمی به سمت ِ او بریم او ده قدم به سمت ِ ما خواهد اومد
************************************************************
جای ِ تاسف و شاید کمی دلخوری داره که بعضی از ما
بعد از گذشت یک دقیقه به پزشک اعتماد می کنیم ،
بعد از چند روز به یک دوست ،
بعد از چند ماه به یک همکار ،
بعد از چند سال به یک همسایه...
اما ....
اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم
******************************************************
زندگی گاهی خیلی بزرگتر ... و دورتر از تصور ِ ما میشه
گاهی گذر از روزهای ِ زندگی برای ِ ما سخت ترین کار ِ ممکنه
گاهی زندگی اونقدر بی طاقتمون میکنه که حتی تصور ِ رسیدنه به خوشبختی هم برامون محال میشه
اما خدایی که جز راست نمیگه در سوره نسا میفرماید:
بر خدا توكّل كن ، كافى است كه او يار و مدافع تو باشد
****************************************************
حضرت علی علیه السلام فرموده اند : هر که بر خدا توکل کند دشواریها برایش آسان شده و اسباب برایش فراهم گردد
*******************************************************
فقط خداست که از نتیجه امور با خبره و فقط اونه که میدونه چی به صلاح ِ ماست
کشاورزی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد . یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد . همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند .
کشاورز به آنها گفت: شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند.
یک هفته بعد ، اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت . این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند .
کشاورز گفت : شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند.
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود ، از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست . این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند ، به او گفتند : چه آدم بد شانسی هستی .
کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی ، فقط خدا میداند.
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند ، به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود . این بار مردم با خود گفتند : کشاورز راست می گفت ، ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند
*************************************************
بزرگی میگفت:
آدمي به خودي خود نمي افته
اگر هم بيفته
از سمتي مي افته
کـه بـه خـــدا تکيه نکرده باشه
***********************************************
البته باید توجه داشت که منظور ِ از توکل دست روی ِ دست گذاشتن نیست بلکه باید همه تلاش رُ کرد و نتیجه رُ به خدا سپرد
چنانکه
رسول اکرم صلى الله علیه و آله گروهى را که کشت و کار نمى کردند، دیدند
و فرمودند: شما چه کاره اید؟ عرض کردند ما توکل کنندگانیم.
فرمودند: نه، شما سَر بارید
**************************************************
مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود، هیچ گاه شاد نبود. او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:
" ارباب، آیا حقیقت دارد که خداوند پیش از بدنیا آمدن شما ، جهان را اداره می کرد؟ "
او پاسخ داد: "بله"
خدمتکار پرسید: ....
"آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آن را همچنان اداره می کند؟"
ارباب دوباره پاسخ داد: "بله"
خدمتکار گفت:
"پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی هم که شما در این دنیا هستید او آن را ادره کند ... "
***********************************************************
حضرت علی علی السلام میفرمایند: کسی که اهل توکل باشد، کمک خداوند را از دست نمی دهد.»
*****************************************************
(داستانک)
چند روزی بود که گنجشک با خدا هیچ حرفی نزده بود . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد .
و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از انچه سنگینی سینه توست .
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟
و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست . سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آنگاه تو از کمین مار پر گشودی .
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .
خدا گفت: چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی .
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه اش ملکوت خدا را پر کرده بود
**********************************************************************
(برای ِ شهدا)
در سرزمین من ... تنها ... خاطره هاست... که به قاب جاودانگی میرسد .....
و شاید ...
و شاید .... برای همین است ... که ما ... نام ِ خاطره های ... جاوید وطنمان را .... بر کوچه های شهرمان ... گذاشته ایم .....
تا ....
تا ... همه بدانند ... که گذر به گذر این شهر ... به نام و خاطره جوانمردانش شهره است ....
به نام و خاطره ... جوانمردانی ... که اعتبار این خاک ... در ... گذرهای آسمانند ....
*************************************
(حضرت امام رضاع)
وقتی نام ِ تو می آید ... من دستهای ِ خالی خود را میبینم و مهربانی ِ تو را که نهایتی ندارد
وقتی نام ِ تو می آید .. من .. کوچکی ِِ خودم را میبینم و بزرگی تو را که در اوجی اعلاست
وقتی نام ِ تو می آید .. من کسانی را میبینم که در طریق ِ مهر از من جلوترند
و قدم های ِ من هیچ وقت به آنها نمیرسد
اما .. اما تو بگو .....
وقتی آهوهای ِ گریز پای ِ صحرا هم از محبت ِ تو بی نصیب نمیمانند
میشود که سهم ِ من از محبت ِ تو هیچ باشد ؟؟!!!
نه ...... به مهربانی ِ تو قسم که نمیشود ....
پس سلام ِ من بر تو که میدانم بی جواب نیست و آغاز ِ باران ِ محبت ِ توست
**********************************************************
(حضرت مهدی عج)
ما میدانیم ... که سرنوشت عالم... به مقصدی بی مثال و کامل میرسد.... و می دانیم که این رسیدن ... بهانه ای می خواهد و دلیلی.....
ما میدانیم ... که بهانه این رسیدن ... و رمز کمال عالم و آدم تویی....
ما می دانیم ... که دنیا بی تو .... حقیقتی بزرگ را کم دارد....
ما میدانیم ... یعنی همه می دانند ... و شاید برای همین است که سالهاست همه منتظرند .... منتظر تو .... که آمدنت نهایت آفرینش عالم ... و نهایت معنای انسانی ست.
*****************************************************
(خداحافظی )
برای آخر حرفی نیست جز امید ِ این که با توکل به خدای ِ بزرگ طعم ِ زندگی شیرین رُ بچشیم
تا قراری دوباره خداحافظ
*******************************************************