Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

به نام خدا و سلام

************************************************

شکوفه های ِ فصل ِ نوی ِ امروز پیش کش میشود به تمام ِ همسرانی که به حقیقت ِ عشق به پیمانشان وفادار ماندند

به همسرانی که سالهاست مردانشان مسافر ِ آسمانند

***********************************************

زندگی مشترک فصلی نو برای ِ زندگیه ، فصلی که به همه چی رنگ و بوی ِ تازه ای میده

رنگ و بویی از منتهای ِ محبت

از آرزو و از دنیایی جدید که قراره با دستهای ِ دو شریک ، ساخته بشه

رویایی ترین دنیایی که بشه تصورش کرد

اما گاهی اتفاقی خارج از تصور همه چیز رُ تغییر میده

اتفاقی به سختی جنگ که تعریفی تازه به خیلی از زندگیها داده

تعریفی تازه از زندگیهای ِ عاشقانه

****************************************************

بعضی وقتها پا به پای ِ کسی اومدن کار ِ راحتی نیست

بعضی وقتها عمل کردن به قولی که دادی سخت میشه

بعضی وقتها ، بعضیها مسیری برای ِ زندگی انتخاب میکنن که دیگه چندان راحت نمیشه همراهشون بود

مثل ِ خیلیایی که در اغازین سالهای ِ جوونی و درست در اولین روزهای ِ زندگی مشترک  با حقیقتی به اسم ِ جنگ روبرو شدن

با دفاع و وطنی که جز اونها هیچ سرمایه ای نداشت

جوونهایی که رضای ِ خدا رُ دیدن و برای ِ عزت و شرافت ِ وطن

برای ِ سربلندی ِ ایران

از روزهای ِ شیرین ِ زندگیشون گذشتن

حالا ..... اینجا یک همسر ِ جوون مونده بود

همسری که یا باید قید ِ عشقش رُ میزد یا باید پا به پای ِ شریک ِ زندگیش ادامه میداد

همسرانی که همه وفادارانه موندن و تا آخرین لحظه همدوش ِ مردان ِ جنگ ایستادن

همسرانی که حالا .... بعد از پرواز ِ مردانشون ، تنها ، بار ِ زندگی رُ بر دوش دارن

بار ِ زندگی ای که از شریک ِ زندگیشون تنها خاطراتی رُ با خودش داره و بس

*****************************************************

همسر ِ شهید آوینی درباره سید مرتضی میگوید: وارد خانه که می شد، آنقدر شوق داشت که گویی مدت هاست ما را ندیده. مهربان بود، مهربان. زیاد اهل حرف زدن نبود ، بیشتر به تمام حرف های ما دل می داد. اگر از رفتاری یا چیزی ناراحت می شد بیشتر سعی می کرد به جای برخورد و یا حتی تذکر، شرایط را به گونه ای فراهم کند ، تا تغییرات مورد نظرش خود به خود اتفاق بیفتاد و جالبتر این که با وجود مشغله های گوناگون و سنگینی که داشت، اما هیچ وقت خرید خانه را فراموش نمی کرد.

***********************************************************

همسر شهید جهان آرا در وصف ِ روزهای ِ کوتاه ِ زندگیشون میگن :

ما در مجموع، دو سال و دو ماه با هم زندگي کرديم. در اين مدت هر لحظه اش برايم خاطره است و يادي که در ذهنم جاي عميقي دارد. يکي از يادهاي ماندگار که به خصوصيات ايشان مربوط مي شود، هديه دادن محمد به من بود. شايد خيلي از آقايان يادشان برود که روزهاي ازدواج، عقد، تولد و عيد چه روزهايي است. اما محمد تمام اين روزها را به خاطر داشت و امکان نداشت آنها را فراموش کند، حتي اگر من در تهران بودم، هر بار نامه اي مي نوشت و از اين روزها ياد مي کرد. همه اين نامه ها را دارم و هنوز برايم عزيز هستند.

هر بار که آنها را مي خوانم مي بينم چطور اين جوان 25 ساله داراي روحيه لطيف و عميقي بوده است. روحيه اي که در محيط خشن جنگ همچنان پايدار بود

*********************************************************  

گاهی وقتی پیمانهای ِ زندگی مشترک شهدا و همسرانشون مرور میشه عشقی الهی دل ِ همه ما رُ پر میکنه

همسر شهید همت درباره جلسه خاستگاریشون میگن:

در اصفـهان حاجي يک بار به خواستگاري من آمد و رو در رو با من درباره ازدواج صحبت کرد اما من که با حاجي برخورد کردم و خيلي محترمانه گفتم: برادر ! من اصلا نمي خواهم ازدواج کنم"

ولي پس از برگشت از  حاج همت از مکه در پاوه با اعتماد به نفس بيشتري به ديدار من آمد و گفت: « يقين دارم که عقد من و تو در مکه بسته شده است  

**********************************************************

شاید برای ِ بعضی از ما زندگی ِ همسران شهید با شهادت ِ اونها به آخر رسیده باشه

اما برای ِ خود ِ اونها این زندگی هنوز هم  ادامه داره

همسر شهید جلیل ملک پور گفت: یه روز مهمان قرار بود بیاد خونمون جلیل هم شهید شده بود اون روز علی  پسرم خیلی بی تابی میکرد اعصابم خورد شده بود و  نمیدونستم چی کار باید بکنم  بچه رو گذاشتم تو پذیرایی و خودم اومدم آشپز خونه و  گفتم جلیل خودت گفتی کمکم میکنی حالام علی رُ خودت آروم کن

بعد گذشت یه مدت یاد بچه افتادم دیدم صداش نمیاد

خودمو سریع رسوندم دیدم داره میخنده تعجب کردم دیدم روش طرف پنجره ای که بازه ..... یه کبوتر سفید داشت با حرکاتش با علی بازی میکرد علی هم از حرکات اون می خندید...... خیالم راحت شد و  رفتم سراغ ِ بقیه کارام وقتی کارام تموم شد اومدم پیش ِ علی دیدم اون کبوتره هنوز هست با اومدنه من به اتاق اون کبوتر پر زد و رفت

من رفتم جلوعکس جلیل و ازش تشکر کردم

***********************************************************************

همسران شهید نیمه پنهان زندگی شهدا هستند

مثل ِ مهتابی که گاهی فقط هلالی نورانی از اون دیده میشه

**************************************************************************

زندگیهاتون شیرین و خداحافظ

*************************************************************************