برنامه فصل نو - چهارشنبه 20شهریور
*****************************************
روزهای ِ مبارک ِ این ایام به کام ِ دلتون خوش
به کام ِ دلهایی که این روزها بدجوری
توی ِ حال و هوای ِ حرم امام رضا ست
********************************************
خیلی از ماا دلمون میخواست که این روزا حتی واسه چند دیقه دستمون به حرم ِ آقا امام رضا برسه
اما این زیارتی که قسمت ِ بعضیا میشه و قسمت ِ بعضیا هم نه
اما
اما به ما یاد دادن که مهم دل ِ
میگن همین که دلت هوای ِ امام رضا رُ بکنه و از راه ِ دور بهش سلام بدی
سلامِت میرسه و مطمئنا جواب هم داره
برای ِ همین اگه شمام مثل ِ ما توی ِ این روزا نصیبی از حرم ِ امام رضا ندارین
از همین راه ِ دور و با همه ارادتتون دست به سینه بگذارین و به قصد ِ زیارت سلام بدیم به امامی که ولی نعمت ِ همه ماست
**********************************************************
حس و حال ِ زیارت .. همیشه حس و حال ِ خوبیه
اونقدر خوب که آدم اگه دنیای ِ غصه و دلواپسی هم داشته باشه
با اولین نگاهش به گنبد ِ امام رضا همه چی یادش میره
یادش میره و یه آرامش ِ درست و حسابی دل ِ آدم ُ پر میکنه
یه آرامشی که با هیچ قیمتی نمیشه خریدش
واقعا اگه ماها امام رضا رُ نداشتیم
یا اگه بهمون یاد نداده بودن که از فرسنگها راه ِ دور هم میشه زیارت کرد
چیکار میکردیم
چون امام رضا واسه همه ما یه بزرگتره
یه بزرگتر که توی ِ همه اتفاقهای ِ مهم ِ زندگیمون میریم حرمش و باهاش حرف میزنیم و مطمئن هم هستیم که دستش بالای ِ سر ِ زندگیهامونه
همه ما توی ِ اتفاق ها و تصمیم های ِ مهم ِ زندگیمون میریم پیش ِ امام رضا
مثل ِ اونایی که سالها قبل وقتی قرار بود راهی ِ جبهه بشن و آرزوی ِ شهادت داشتن
میرفتن حرم ِ امام رضا و با زیارت ِ آقا ازش اجازه میگرفتن برای ِ رفتن
و ایمان داشتن که دعای ِ امام رضا همراهشونه
********************************************************
خیلی از اونهایی که سالها در جنگ حضور داشتند و بسیاری از شهدا در سخت ترین شرایط جنگ و با فرسنگها فاصله با دل به زیارت ِ امام رضا علیه السلام میرفتند و به برکت ِ این زیارت به گشایشها و پیروزیهای ِ زیادی هم میرسیدند
جمع ِ زیادی از شهدای ِ ما با سلام ِ به آقا امام رضا ع به دیدار ِ خدا رفتند
**********************************************************
شهید محمد تیموریان؛ فرمانده گردان یارسول(ص) از شهرستان آمل، عاشق و دلداه آقا علی ابن موسی الرضا(ع) بود.
محمد بعد از هر عملیات از خود جبهه، یک راست به پابوسی آقا امام رضا(ع) مشرف می شد. زیارتی می کرد و بر می گشت آمل، مدتی می ماند و دوباره عازم جبهه می شد.
بار ِ آخر محمد به مادر قول داد که وقتی از جبهه برگشت مادرش را به پا بوسی ِ امام رضا ع ببرد
مادر می گوید: قول؟
محمد، دست مادر را می بوسد و می گوید: سرم برود، قولی که می دهم نمی رود مادر.
مادر راضی شد و محمد، به جبهه رفت . مدتی بعد عملیات بدر آغاز گردید و محمد نتوانست به مرخصی برود، تا به قولی که به مادرش داده عمل کند.
محمد تیموریان در بیست و سوم اسفند 1362 در عملیات بدر شهید می شود. پیکر محمد در معراج الشهداء اهواز، به طرز عجیبی یک راست به مشهد مقدس می رود، از طرفی هم، خبر شهادت محمد تایید میشود اما خبری از پیکرش نیست
هیچ کسی نمی داند چه اتفاقی افتاده و مفقود اعلام می شود.
شهدا را در حرم آقا علی ابن موسی الرضا(ع) طواف می دهند. محمد تیموریان هم توی تابوت، مهمان آقا امام رضا(ع) می شود، تابوش در حرم آقا امام رضا طواف می شود. بعد از طواف و تشیع جنازه، تابوت محمد سرگردان به معراج الشهداء مشهد می رود.
وقتی پیکر محمد در حرم روی دست مردم طواف داده می شود، یک روحانی اهل آمل بنام حاج آقا ابراهیمی که در دستگاه قضائی مشهد مشغول بکار بود و از بستگان محمد بود بود، آنروز نام «محمد تیموریان» را روی تابوت می بیند، اما باورش نمی شد که این محمد تیموریان، همان همشهری و فامیل خودش هست، حتی یک ذره هم شک نمی کند.
بعد از این اتفاق، چند روی می گذرد و حاج آقا ابراهیمی، ناخواسته دلش هوای شمال را می کند، وقتی آقای ابراهیمی به آمل می آید، متوجه می شود که محمد در عملیات بدر شهید شده و مفقود گردیده است. فوری به منزل شهید می رود و قصه طواف تابوتی را بنام محمد تیموریان تعریف می کند.
مادر محمد و خانواده، همراه حاج ابراهیمی یک راست، به مشهد مقدس می روند، همان طور که محمد به مادرش قول داده بود، مادر نیز به پابوس آقا علی ابن موسی الرضا(ع) می آید. سپس برای شناسائی، شهید محمد تیموریان به معراج الشهداء مشهد می روند، مادر وقتی تابوت فرزندش را می بیند، می گوید: این محمد من است، خودش هست، آمده است مشهد تا آن عهدی که با مادرش بسته را وفا کند.
**********************************************************
یکی از عزیزان گروه تفحص در خاطره ای بیان میکنه که :
اوایل سال72 بود، در گرمای فكه، در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی بین كانال اول و دوم مشغول كار بودیم، چند روزی بود شهید پیدا نكرده بودیم. آن روز صبح كسی كه زیارت عاشورا می خواند توسل پیدا كرد به امام رضا(ع
و در میان مداحی از امام رضا(ع)طلب كرد كه دست ما را خالی بر نگرداند؛
روز به پایان می رسید و چیزی به تعطیل كردن كار و برگشتن به مقر باقی نمانده بود، داشتیم ناامید می شدیم، خورشید می رفت تا پشت تپه های ماهور پنهان شود. با آخرین بیل كه در زمین فرو رفت، روزی آن روز نصیب مان شد. تكه ای لباس توجه مان را جلب كرد، با سر و صدای بچه ها، همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام پیكر شهید را از خاك بیرون آوردیم؛.
یكی از جیب های پیراهن نظامی اش را كه باز كردیم تا كارت شناسایی و مداركش را خارج كنیم، در كمال حیرت و تعجب آینه ای كوچك دیدیم كه در پشت آن، تصویری نقاشی شده از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته بود. از آن آینه هایی كه در مشهد اطراف حرم می فروشند. اشك های مان سرازیر شد. جالب تر و سوزناك تر این كه از روی كارت شناسایی اش فهمیدیم نامش «سیدرضا» است، شور وحال عجیبی بر بچه ها حكمفرما شد. شهید را كه به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند نزد مادرش تا راز این مسئله را دریابند. مادر بدون اینكه اطلاعی از این امر داشته باشد، گفت: پسر من علاقه و ارادت خاصی به امام رضا(ع) داشت
*********************************************************
گویند زیارت تو حج فقراست؛
بر گنبد و بارگاهت از دور سلام
دلهاتون از محبت ِ آقا امام رضا ع لبریز و خداحافظ
***********************************************************