این اولین برنامه روز ِ سه شنبه ء

رادیو ایران است

***********************

برنامه ای که آغاز ِ

صدای ِ رادیو ایران

برای ِ

روزی

تازه

است

***********************

روزی

به روشنی ِ شبی مهتابیِ

که

صدای ِ راه شب

در آن

میپیچد

*************************

به نام ِ خدا

و

سلام

*************************

همین حالا

همه غصه ها

دلواپسی ها

دلتنگیها

تنهایی ها

بدهکاریها

کدورتها

و

دلخوریهاتونو

دور بریزین

و

با

یه

دل ِ شاد و پراُمید

همراه ِ

امشب ِ ما بشین

*****************************

همه دلخوشی ِ ما

اینه که

توی ِ یه جمع صاف و ساده

برای ِ یکی - دو ساعت

کنار مردممون

خوش باشیم

پس

اگه جز اون کسایی هستین

که کلاستون

با آدمای ِ صاف و ساده

جور در نمیاد

خداحافظ

********************************

اینجا

نه سر و وضع

نه تحصیلات

نه خونه و حساب ِ بانکی

که

فقط

خود ِ شما و دلتونه

که واسه ما عزیزه

پس

اگه جز اون کسایی هستین

که

خونه و ماشین و حساب ِبانکی تون

کارت ِ شناسایی تونه

خداحافظ

 

*******************************

اینجا

نه چشم و هم چشمی هست

نه چیزی

برای پُز دادن

اینجا

آدما

به

صفا

محبت

و

دوست داشتنه همدیگه اس

که

پز میدن

پس

اگه جز اون کسایی هستین

که اهل ِ این جور بازی هستن

خداحافظ

 

*********************************

 

اینجا راه شب ِ دوشنبه

سلام میکنه

به همه

مردم ِ با صفا

مهربون

و دوست داشتنیه این سرزمین

به همه اونهایی که

افتخار ِ

این

آب و خاکند

*****************************************

داستان

نمیدونم شما هم

مثل ِ من

گاهی یاد ِ روزگار جوونی تون می افتین یا نه ؟؟؟؟

و نمیدونم که آیا همه آدمای ِ روی زمین

توی ِ جوونی شون همون حس و حال منو داشتن یا نه؟؟؟؟

راستش این چند روزه

خیلی یاد ِ روزای ِ قدیم میافتم

شاید

دلیلش پسرم باشه

پسری که حالا به سن وسال ِ روزگار جوونیه خودم رسیده

و دقیقا همون کارایی رُ میکنه

که یه روزایی من

میکردم

کارایی که یه وقتایی اصلا برام قابل ِ قبول نیست

و

باورم نمیشه که آقاجون چه جوری

اون کارای منو تحمل میکرد

*****************

یادمه تازه هیجده سالم شده بود

آقاجون علارغم ِ اشتیاقش به ادامه تحصیلم

مجبورم نمیکرد که درس بخونم

اما

اما

میگفت که نباید بیکار بگردم

میگفت باید یه جوری سرم گرم بشه

میگفت باید یه کاری یاد بگیرم

کاری که بتونم روش حساب کنم و یه جورایی شخصیت و افتخارم بشه

*********************

آقاجون میگفت "همه آدما نیاز دارن که به خودشون افتخار کنن

نیاز به این که یه جاهایی بتونن خودشونو قبول داشته باشن"

میگفت " اگه آدما از راه درست و اساسی

هنر و مهارتی برای افتخار نداشته باشن

میزنن

به جاده خاکی

اون وقته که یا سرخورده و افسرده میشن

یا خدایی نکرده میرن سراغ ِ خلاف ُ یه جور ِ دیگه سعی میکنن خودشونو ثابت کنن"

 

و این دقیقا همون چیزی بود که آقاجون ازش میترسید

 

من اون مو قع این حرفا رُ خیلی نمی فهمیدم

شاید برای همینم بود

که بیشتر وقتم دنبال لباس ِ مارکدار و شلوار و عینک و کفش بودم

دنبال چیزایی که با بقیه فرق داشته باشه

و منو یه جورایی آدم خاصی بکنه

آقاجون هیچی نمیگفت

و فقط صبوری میکرد

 

صبور تا اون روزی که

من بالاخره معنی ِ حرف ِ آقاجونو فهمیدم

همون روزی که از طرف ِ یه کارخونه

اومدن توی محلمون

تا یکی از بچه ها رُ

برای ِ کار انتخاب کنن

یادمه همه جوونای هم سن و سال ِ خودم

لباسای ِ پلو خوری شونو

پوشیدنو

راهی میدونی شدن که قرار بود

نماینده کارخونه بیاد اونجا

وقتی رسیدم

خیلی از دوستام ُ اونجا دیدم

فرشاد

وحید

مهرداد

توی بچه ها

یدفه چشمم به سعید افتاد

به سعید که برعکس ِ هممون

با لباس ِکارش اومده بود

رفتم پیشش

دلم براش میسوخت

با خودم گفتم این دیگه چرا اومده اینجا

اونم با این سر و وضع

سعید منو که دید

خندید

سلام کرد

راستش اگه من جای اون بود

روم نمیشد با اون دستای ِ سیاه از روغن

و لباس کار

بیام

اما

اما

اون اومده بود

تا خواستیم حرف بزنیم

نماینده کارخونه همه رو به خط کرد و شروع کرد به ثبت نام

اسم بچه ها رو مینوشت و از شون چند تا سوال میکرد

سوالهایی که من نمیشنیدم

سوال و جوابی که

تا غروب طول کشید

همه منتظر جواب بودیم

آقاجونو دیدم که داشت میرفت طرف ِ خونه

سلام کردم

راهشو کج کرد و اومد پیش منو سعید

نماینده کارخونه

رفت روی بلندی وسط میدون

و

اسم کسی رو که انتخاب کرده بود

خوند

 

سعید"

 

هاج و واج مونده بودم

آقاجون با خوشحالی دستای ِ سعید ُ گرفت و بغلش کرد

پیشونیشو بوسید و بهش گفت

"این مزد غیرت و زحمتی که

توی ِ این سالها کشیدی"

سعید خندید

من

وقتی نگاه ِ پرافتخار ِ آقاجون ُ

به سر و وضع سعید دیدم

باورم شد

که افتخار کردن

یعنی چی

و

این که

خیلی وقتا

ماها به یه چیزایی افتخار میکنیم

که هیچ ارزشی

جز دلمشغولیه خودمون نداره

 

 

شما چطور؟؟؟

شما تا حالا توی زندگیتون مایه افتخار ِ کسی بودین؟؟؟

تا حالا شده کاری رُ انجام بدین

که به واسطه اون کار

زینت و افتخار ِ خودتون

خانواده تون

و دوستانتون بشین؟؟؟؟؟

شماره تماس؟؟؟؟

شماره پیامک؟؟؟؟

********************************************************

 

 

ربط

 

میدونین

ما آدما همیشه سعی میکنیم

که توی ِ ظاهر

مرتب باشیم

و حتی

سعی میکنیم

با چیزایی که امکانش رُ داریم

آراسته و مرتب تر از دیگران به نظر بیایم

 

اینجا

میشه

شروع

همون اتفاقی که

حرف ِ امشب ِ برنامه ماست

 

آراستگی

و

چیزایی که ما با اونا خودمونو

زینت میدیم

 

شما فکر میکنین

ما چه جوری میتونیم

توی ِ نگاه ِِ دیگران

زیباتر

و آراسته تر به نظر بیایم

 

به اینجا که میرسه

بعضیا

سریع میرن

سراغ ِ لباس ُ کت و شلوار

 

بعضیا

میرن سراغ ِ مدرک تحصیلی و شرایط ِ دانشگاهی

 

بعضیا سریع میرن

سراغ ِ حساب ِ بانکی و موجودی ِ صندوقچه شون

 

اما

اما

چرخ ِ روزگار و تجربه بزرگترا

نشون میده

که هیچ کس

با این چیزا

زیباتر و آراسته تر نمیشه

که حتی

توی ِ نگاه ِ آدمایی که میفهمن

این چیزا به جای ِ این که آدم ُ بزرگتر کنه

کوچیکتر میکنه

 

*****************************************

ربط

 

مطمئن باشید

که فروتنی ... بیشتر از غرور

ندیده گرفتنه خطاها .... بیشتر از جدیت

سادگی .... بیشتر از تشریفات

مهربونی ..... بیشتر از اسم و رسم ِ فامیلی

و

دانایی بیشتر از فخرفروشی

زینت ِ وجود ِ ما آدمهاست

****************************************

 

ربط

 

همه ما

بسته به شرایط و جایی که توش هستیم

میتونیم

زینت ِ خودمونو دیگران باشیم

 

مثل ِ یه شاگرد ِ خوب که زینت ِ معلمش ِ

مثل ِ یه بچه خوب که زینت ِ پدر و مادرش ِ

مثل ِ یه همسر خوب که زینت ِ شریک ِ زندگیش ِ

مثل ِ یه دوست ِ خوب که زینت ِ جمع ِ دوستاش ِ

مثل ِ یه آدم ِ خوب که زینت ِ دنیاست

و

مثل ِ یه بنده خوب

که دلیلی برای لبخند ِ رضایت ِ خداست

************************************

کاشکی

 

کاشکی

کاشکی ما باور میکردیم

که بیشتر از طلا و جواهر

این شخصیت ِ ساده و بی ریای ِ ماست که زینت ِ وجودمونه

 

 

کاشکی

کاشکی ما باور میکردیم

که بیشتر از مدل ِ ماشین

این شخصیت ِ ما پشت ِ فرمونه که

زینت ِ وجودمونه

 

کاشکی

کاشکی ما باور میکردیم که بیشتر از غذاهای تشریفاتی

توی ِ مهمونیها

این روی ِ خوش ِ ماست

که زینت ِ وجودمونه

 

 

کاشکی

کاشکی ما باور میکردیم

که برای ِ بچه هامون

بیشتر از اسباب بازی و دکور اتاق و تخت

این محبت ِ عمیق ِ ماست

که زینت

 

 

کاشکی

کاشکی ما باور میکردیم

که بیشتر از تمام ِ این ظاهرها و چشم و هم چشمی ها

این

حقیقت ِ وجودی ِ ماست

که زینت

 

کاشکی

کاشکی ما باور میکردیم

که

ما

اینجاییم

تا

دنیا با ما آراسته شود

و نه دنیا برای ِ ما

که

ما

زینتی برای ِ دنیا باشیم

 

*****************************************

شهدا

ما

به رسم ِ قدرشناسی

مردان ِ آسمانی ِ وطنمان را دوست داریم

اما

اما

در سایه این دوست داشتن

نباید از خاطرمان برود

که امروز

بیش از تمام ِ شاهدان ِ شهید

باید

قدردان ِ کسانی بود

که سالهاست

مادرانه

جای ِ خالی پدر را پُر کرده اند

************************************

امام رضا ع

من امشب

با کوله باری از

آرزوهای ِ

کسانی که میشناسمشان

و کسانی که

نمیشناسمشان

دستهایم را

تا ضریحت

بالا می آورم

 

بالا

تا رشته های ِ گره خورده

به پنجره فولاد

بالا

تا سقاخانه

بالا

تا ایوان ِ طلا

و بالا

تا

آسمان ِ حَرَمَت

که میدانم

آرزوهایم را

به خدا

می رساند

سلام بر تو فاصله مرا تا خدا

به هیچ میرسانی

سلام برتو ای

علی بن موسی الرضا

 

************************************************

امام زمان عج

 

هرچه زمان میگذرد

اُمیدها

رنگ میبازند

و

یقین

جای ِ خود را

به تردید میدهد

اما

اما کسی

در دل ِ من

آرام زمزمه میکند

که تو

در پس ِ

تمام ِ زمانها و تردیدها

می آیی

******************************************

 

خداحافظی

 

برای ِ آخر حرفی نیست

جز امید ِ این که

زندگیهامون

زینت ِ ما

و

ما

زینتی برای این عالم باشیم

 

 

تا قراری دوباره

خداحافظ

**************