Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

به نام ِ خدا و سلام

*****************************************

سلام ِ امروز به اونایی که وقتی بهشون میگی خنده و لبخند ، هاج و واج نگات نمیکنن که خوردنیه یا پوشیدنی

فصل ِ نوی ِ امروز ِ ما سهم ِ اونایی که خوب میخندن

و خنده شون تداعی ِ خوبیهاست

اونایی که یه جایی خنده شون به رضایته خدا گره میخوره و شادیشون

عین ِ ثواب ِ

******************************************

میگن لبخند و خنده واقعی مُسری ِ

به نظر ِ شما خنده های ِ واقعی چه جوری ان؟؟؟

شماره تماس:

شماره پیامک:

******************************************

برای ِ پیدا کردنه جواب ِ این سوال باید بریم سراغ ِ کسایی که کارهاشون همیشه درست ِ

اونایی که حواسشون به خدا هست و نمیذارن که یه لحظه زندگیشون حتی به اندازه  یه لبخند

رضای ِ خدا رُِ با خودش نداشته باشن

میگن خنده های ِ واقعی یه نشونه دیگه هم دارن

اونم این که مال ِ لحظه های ِ سختن

مال ِ اون لحظه هایی که شاید همه یادشون بره که چیزی به اسم ِ خنده هم ..... هست

به نظر ِ شما خنده های ِ روزهای ِ جنگ میتونه از جنس ِ همون خنده های ِ واقعی باشه؟؟؟

********************************************

در سالهای دفاع مقدس چایی مرهم خستگی جسمی رزمندها  بود. در بین ِ  لشکرها ، بچه های ِ  لشکر عاشورا انس و الفت بیشتری با چای داشتن . یه روز پیش ِ  آقا مهدی باکری و شهید حاج ابراهیم همت  بودیم و  صحبت از کنترل مناطق عملیاتی بود.

حاج همت به آقا مهدی گفت : نگهبانای ِ لشکر شما برای نیروهای بقیه لشکرها سخت می گیرن و اجازه نمی دن راحت عبور و مرور کنند مگه این ترکی بلد باشن. آقای مهدی در جواب  گفت : شما مطمئنین که بچه های ما هستن؟  حاج همت گفت : من نه تنها نگهبانان لشکر شما رُ می شناسم حتی حد خط لشکر عاشورا رُ هم می شناسم . آقا مهدی با تعجب پرسید چطوری میشناسی؟

حاج همت گفت : شناختن حد و حدود لشکر شما کاری نداره  اصلاً مشکلی نیست هر خطی که از آن دود به هوا بلند شده باشد آن خطر لشکر عاشوراست چون همیشه کتری های چایی لشکر شما روی آتیش داره  می جوشه و دودی ِ که از این آتیشها به هوا بلند شده

با این حرف ِ حاج همت ، همه زدیم زیر ِ خنده

*****************************************************

برای ِ همه ما پیش اومده که توی ِ لحظه های ِ سخت و نفس گیر گرفتار بشیم

و قطعا هممون خوب میدونیم که سرحال بودن توی ِ اون اوضاع کار ِ هر کسی نیست

چه برسه به خندیدن و شوخی کردن

برای ِ محک ِ روزهای ِ سخت ، جنگ بارزترین مصداق ِ

اما در روزهای ِ جنگ هم بودن کسایی که با دل بستن ِ به خدا ، حالشون خوب بود و خنده و لبخند حتی برای ِ چشم به هم زدنی ازشون دور نمیشد

برای شبهای عملیات و رفتن به کمین، گشت و شناسایی و مواقع حساس، رزمهای شبانه ، حُکم ِ تمرین و کارورزی داشت. همه توصیه فرماندهان در این شبها این بودکه بجه ها به هیچ وجه با هم صحبت نکنند، حتی اگر ناچار باشند تا

سکوت و خویشتن داری ملکه شان بشود، نه تنها حرف نزدن بلکه تولید صدا نکردند به هر شکل ممکن.

برای همین گاهی که اسم کسی را صدا می زدند یا دعوت به صلوات می کردند، صحنه های خنده داری به وجود می آمد. از جمله در جلسه ای توجیهی به همین منظور دوستی از مسئول رزم شب که تأکید می کرد حتی در گوشی نباید حرف بزنید چون شب صداها خیلی سریع انعکاس پیدا می کند پرسید: آقا اجازه است، سوت چی، می توانیم بزنیم!

****************************************************

گاهی کلامی دلنشین بهانه ای برای ِ لبخندی از ته ِ دل میشه

لبخندی که خستگی  ِ روزها و گاهی غصه های ِ دلت ُ  محو میکنه

 

جثه کوچکی داشت و شجاعت او زبانزد همه بود. تیربارچی بود و هیچ گاه مسئولیتش را ترک نمی کرد.به خاطر قد کوچش در موقع به خط شدن گردان، عقب صف می ایستاد.

در محوطه عقب ارودگاه  گودال هایی شبیه قبر درست شده بود که محل راز و نیاز برخی رزمنده ها بود.

یک شب فرمانده گردان حوالی این محل، برای توجیه بچه ها دستور تجمع نیروهای گردان را صادر کرد.

با فرمان «از جلو نظام» نفرات اول سریع ایستادند و بقیه پشت سر آنهاعقب کشیدند.

پس از استقرار کامل، صدای خنده بچه های عقب صف، کم کم به جلو رسید. تیربارچی کوتاه قد، برای صف کشیدن کشیدن به داخل یکی از آن گودال ها افتاده بود و تنها تیربارش مشهود بود که به طور افقی روی گودال قرار گرفته بود.

**********************************************************

خنده ء روزهای ِ جنگ

بیشتر مال ِ بچه های ِ شجاع ِ اون  روزها بود چون ... حقیقتا شوخی و خنده زیر ِ رگبار تیر و گلوله کار ِ هر کسی نبود

علی هم از اون بچه های ِ با دل و جراتی بود که شوخیهاش دل ِ همه رُ شاد میکرد

از روزی‌ که‌ آمد، اتفاقات‌ عجیبی‌ در اردوگاه‌ تخریب‌ افتاد. لباس های‌ نیروها که‌ خاکی‌ بود و در کنار ساکهای شان‌ افتاده بود، شبانه‌ شسته‌ می‌شد وصبح‌ روی‌ طناب‌ وسط‌ اردوگاه‌ خشک‌ شده‌ بود. ظرف‌ غذای‌ بچه‌ها نیمه‌های‌ شب‌ خود به‌ خود شسته‌ می‌شد. هر پوتینی‌ که‌ شب‌بیرون‌ از چادر می‌ماند، صبح‌ واکس‌ خورده‌ و برّاق‌ جلوی‌ چادر قرار داشت‌...

او که‌ از همه‌ کوچکتر و شوختر بود، وقتی‌ این‌ اتفاقات‌ جالب‌ را می‌دید، می‌خندید و می‌گفت‌:" بابا این‌ کیه‌ که‌ شب ها زورو بازی‌ در می‌آره‌ و لباس‌ بچه‌ها و ظرف‌ غذا را می‌شوره‌؟"

و گاهی‌ هم می‌گفت‌: "آقای‌ زورو، لطف‌ کنه‌ و امشب‌ لباس های‌ منم‌ بشوره‌ وپوتین هام‌ رو هم‌ واکس‌ بزنه‌."

بعد از عملیات‌، وقتی‌ "علی‌ قزلباش‌" شهید شد، یکی‌ از بچه‌ها با گریه‌ گفت‌:" بچه‌ها یادتونه‌ چقدر قزلباش‌ زوروی‌ گردان‌ رو مسخره‌ می‌کرد؟ زورو خودش‌ بود و به‌ من‌ قسم‌ داده‌ بود که‌ به‌ کسی‌ نگم‌."

*****************************************************

گاهی توی ِ سخت ترین و بحرانی ترین اوضاع اتفاقاتی میافته که حقیقتا جز خنده

هیچ چاره ای واسه آدم نمیمونه

 

دو طرف خورجین را پر از گلوله خمپاره کرده، به همراه دو گالن آب بر روی قاطر قرار دادیم.

به طرف ارتفاعات صعب العبور مشرف بر شهر "پنجوین" حرکت می کردیم که ناگهان در حال عبور از "مال رو" که عبور از آن تنها تخصص خود قاطر ها بود،‌ دیدم قاطر زیر بار مهمات خوابید و حرکت نکرد. او را نوازش کردم،‌ دست به سر و صورت او کشیدم،‌ فایده ای نداشت. لگدی نثارش کردم اما اثری نبخشید و به خود هیچ تکانی نداد.

راه عبور سایر قاطر ها و تدارکات را بند آورده بود. کارشناسان امور قاطر ها جمع شدند و طرح می دادند و اما هیچ کدام فایده ای نداشت تا اینکه متخصص تمام عیاری از راه رسید و گفت:" بروید کنار"

دم قاطر را گرفت و محکم چرخ داد. قاطر از جای خود بلند شد و به سرعت به طرف بالا حرکت کرد.

هنوز در حال تشکر از آن برادر بودم که قاطر تمام مهمات و گالن های آب را به ته دره خالی کرد و به سرعت به راه خود ادامه داد!

************************************************

 امیدوارم دلهاتون به یاد ِ خدا همیشه آروم باشه و لبخند ، سهم ِ همیشگی تون از زندگی

تا بعد  خداحافظ