راه شب 1
روزگار برای ِ زندگی رسم ِ آشنایی داره
رسمی از فراز و فرودهایی که گاهی سخت میگذره و گاهی آسان
گذر از آسونیها مشکل نیست
این سختیها هستند که ما برای ِ عبور ِ از اونها
به بودنه با هم و
گرفتنه دست ِ هم
نیاز داریم
******************************************
به نام ِ خدایی که دستش همیشه با جماعته و این یعنی
دوست داره همه
توی ِ کارها با هم باشن و کمک ِ هم
سلام
******************************************
در شبی آرام با نسیمی خوش و
با امید به اوقاتی خوب با شما هستیم در قراری دوباره از راه شب ِ دوشنبه شب
*******************************************
امشب هم صدا میشیم با اونهایی در دل ِ این شب دنبال ِ کسی برای ِ درد و دل کردنن
برای ِ حرفی
از روزگار ، فراز و نشیبها و زندگی
******************************************
حرفی که بار ِ شونه های ِ دلشونو سبک کنه و اونها رُ برای ِ شروع ِ یه روزِ دوباره مهیا کنه
******************************************
روزی که اونو بعد از شبی خوش با آرامش اغاز میکنن
***************************************
با ما باشید که زمزمه امشب ِ ما زمزمه دستهایی که همیشه
برای ِ کمک
و برای ِ یاری هستند
هستند تا هیچ باری سنگین نباشه و هیچ گره ای بسته نمونه
****************************************
هستند تا کسی احساس ِ تنهایی نکنه و دوست داشتن بارزترین
احساس ِ آدمها باشه
*****************************************
این زمزمه دلهای ِ مردم ِ سرزمینی ِ که
سالهاست همراه و همدل و همزبون ِ
همند
****************************************
مردمی که نه فقط
روزهای ِ خوش که در روزهای ِ سختی و
اندوه هم یار ِ همدیگه ان
مردمی عزیز در جای جای ِ ایران
***************************************
(
داستان)راستش با حرفای ِ امشب
یاد ِ پنجاه سال ِ پیش افتادم یاد ِ اون وقتایی که من بچه بودم و آقاجونم وسط ِ بازار حجره داشت یه حجره صنایع ِ دستی
که خیلیا بهش آمد و شُد داشتن
خیلیا میگفتن آقاجون اگه اراده کنه میتونه یه شبه نصف ِ بازار ُ بخره
اما آقاجون هیچ وقت این کا رُ نکرد
همیشه به کم راضی بود
میگفت برکت از خداست
میگفت خدا به بنده هاش بیشتر از نیازشون میده و این یعنی یه سهمی از دیگران توی ِ زندگیه ماست
سهمی که یه وقتایی مالی ِ
و یه وقتایی کمک و یاری به کسی ِ که گره کارش به دست ِ ما باز میشه
یادمه بچه بودم
تابستون بود
اقاجون بخاطر ِ ضعف ِ بدنیش هیچ وقت نمیتونست توی ِ گرما کار کنه واسه همین تابستونا زودتر از همیشه تعطیل میکرد
اما اون سال تا دیروقت میموند توی ِ حجره و کار میکرد
هر چی هم من و عزیز ازش میپرسیدیم که چی شده
حرفی نمیزد
تا این که یه روز عزیز من ُ یواشکی فرستاد دنبالش که ببینم چه خبره
تا دم دمای ِ عصر خبری نبود اما به محض ِ این که غروب شد
دیدم اقاجون در حجره ش بست و رفت تو
پشت بند ِ اقاجون یه آقای ِ دیگه هم رفت توی ِ مغازه و در ُ بست
چراغ ِ حجره روشن بود اما معلوم نبود که اون تو چه خبره
رفتم جلو و آروم در ُ باز کردم
پاورچین پاورچین رفتم تا به پستو رسیدم
باورم نمیشد
اون آقایی که اومده بود توی ِ حجره حاجی یدا... تاجر ِ بزرگ ِ فرش بود که داشت با آقاجون چوب میسابید
هاج و واج مونده بودم که یدفعه آقاجون منو دید
بگذریم که بهم چی گفت و چقدر ناراحت شد .. اما قضیه رُ به من گفت
هم به من هم به عزیز
آقاجون گفت : حاج یدا... ورشکست شده اما نذاشته کسی بفهمه، واسه همین نتونسته توی ِ بازار از کسی کمک بخواد
از هیچ کس جز آقاجون که میدونسته تنهاش نمیذاره
آقاجون گفت: قراره تا یه چند وقتی واسه خرج ِ خونه اش
پیشم کار کنه ، راستش منم که دیدم خیلی به کار وارد نیست گفتم کنار دستش وایسم که بتونه یه جوری گلیم ِ خودش ُ از آب بیرون بکشه
من اون موقع بزرگیه کار ِ آقاجون ُ نفهمیدم اما حالا خوب میفهمم که چرا همیشه میگفت: خدا جماعت ُ بیشتر از آدمای تنها دوست داره ... چون کسایی که با جمع هستن ، از غصه و گرفتاری ِ هم باخبر میشن و یه جوری مشکل ُ حل میکنن
آقاجون میگفت: همه ما محتاج ِ کمک ِ همدیگه ایم فقط باید حواسمون جمع باشه که بهترین کمکمون به بقیه چی میتونه باشه؟؟؟
به نظر ِ شما بهترین نتیجه همکاری و کمک حال ِ همدیگه بودن توی ِ زندگی ِ ماها چی میتونه باشه؟؟؟
شماره تماس
شماره پیامک