فصل نو-شنبه
به نام ِ خدا و سلام
********************************
امروز دنبال ِ مقدمه نیستیم پس بی مقدمه عرض میکنم که
بعضی وقتها گفتن بعضی حرفها یه کم سخت میشه
حرفایی که مال ِ روزهای ِ قدیمن
اما در تا ر و پود ِ روزهای ِ امروز هم وجود دارن
تا ر و پودی که دیده نمیشن
اما اساس ِ نقشهای ِ امروز ِ زندگی ان
بعضی وقتها گفتن بعضی حرفها سخت میشه چون
اونقدر بزرگن که براحتی نمیشه ازشون چیزی گفت
*****************************************
حتما واسه شمام پیش اومده
این که دلتون خواسته یه چیزایی رُ بگین اما نتونستین
به نظر ِ شما گفتن حرفای ِ سخت چه جوری آسون میشه؟؟؟
شماره تماس:
شماره پیامک:
*******************************************
سالهای جنگ،دفاع مقدس، شهید و شهادت از اون دست حقایقی هستن که واسه همه ما اصل و اساسن
چون زندگی ، وطن، تاریخ و حتی آینده ایران
وامدار ِ اون روزهاست
فقط این وسط گاهی ماها نمیدونیم که بعد از گذشت ِ سالها چطور باید از اون روزها و از حقیقت ِ اون روزها فارغ از تشریفات و تعارفات صحبت کرد
از حقیقت ِ جنگی که عده ای از مردان و زنان ِ این سرزمین روزها و شبهاشون رُ در اون گذروندن و به معنای ِ حقیقی زندگی کردن
زندگی در چارچوبی که شاید برای ِ کسی قابل ِ باور نبود
*********************************************
برای ِ همه ما جنگ مهرکه سخت و منطقی و خشنی ِ
اما وقتی هدف خدایی میشه
تمام ِ اون سختیها و ناملایمات
مثل ِ لبخند ِ یک رزمنده لطیف میشه و دلنشین
"فرمانده داشت با شور و حرارت صحبت ميكرد. وظايف را تقسيم ميكرد و گروهها يكي يكي توجيه ميشدند. يك دفعه يادش آمد بايد خبري را به قرارگاه برساند. سرش را چرخاند؛ پسر بچهاي بسيجي را توي جمع ديد. گفت: «تو پاشو با اون موتور سريع برو عقب اين پيغام رو بده
.»پسر بچه بلند شد. خواست بگويد موتورسواري بلد نيستم، ولي فرمانده آنقدر با ابهت گفته بود كه نتوانست. دويد سمت موتور، موتور را توي دست گرفت و شروع كرد به دويدن. صداي خندهي همهي رزمندهها بلند شد"
**********************************************
حرفها گاهی آینه وجود میشن
حرفهایی بزرگ که عظمت ِ وجودی عظیم رُ نشون میدن
حرفهایی ناب از جنس ِ کلام دکتر مصطفی چمران که گفتند :
من مسئولیت تام دارم که در مقابل شداید و بلایا بایستم ، تمام ناراحتی ها را تحمل کنم رنجها را بپذیرم ، چون شمع بسوزم و راه را برای دیگران روشن کنم
********************************************
گاهی بعضی حرفها نگفته میمونن چون درکشون برای ِ ما سخته
حرفهایی مثا ِ این که نوجوونی کم سن و سال
فرمانده گردان باشه
"داخل كه شديم، ديدم بسيجي نوجواني توي ستاد فرماندهي نشسته. گفتم: «بچه بلند شو برو بيرون. الان اينجا جلسهاس
.»يكي از كساني كه آنجا بود، سرش را به گوشم نزديك كرد و گفت: «اين بچه، فرماندهي گردان تخريبه"
*******************************************
معرکه جنگ فرصتی برای ِ کودکی کردت باقی نمیگذاره و شاید برای ِ همین هم باشه که بچه های ِ جنگ همه... مردان ِ بزرگ ِ وطن شدند
"
يك تانك افتاده بود دنبالش. معلوم نبود چطوري آن جلو مانده؛ آرپيچيزنها را صدا زدند.آنقدر شليك كردند كه تانك منفجر شد. پسر كه به خاكريز رسيد، پرسيديم كجا بودي؟
گفت: «ديشب كه رفتيم جلو، خوابم برده بود. تقصير مادرمه؛ از بس به ما زور ميكرد سرشب بخوابيم، بد عادت شديم.»
**************************************************
امیدوارم این فرصت ِ کوتاه ِ گاه به گاه
مقدمه ای برای ِ گفتن ناگفته های ِ سالهای ِ دفاع ِ مقدس باشه
فرصتی که پیش کش میکنیم به تمام ِ مردان و زنان ِ سالهای ِ حماسه
************************************************
تا فرصتی دوباره خداحافظ