Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Calibri; mso-bidi-theme-font:minor-latin;}

(تیزبازی و زرنگی)

توی ِ همه فامیل ، سامان پسر عموم معروف بود به زرنگی

با بیست و پنج سال سن، یه مغازه سوپری از خوش داشت، ماشینش هم که براه بود ، همیشه هم یه گوشی ِ مدل بالا دستش بود

با این که مدرک و تحصیلات نداشت هرجایی که میرفت، کارش پیش میرفت، یه زبونی داشت که حریف ِ همه میشد

 کافی بود  دو دیقه با یکی حرف بزنه، همچین طرف ُ میکشید طرف ِ خودش که انگار ده سال ِ با هم دوستن

 

همه این هنرها و به ظاهر مهارتها باعث شده بود که  توی ِ فامیل  شاخص بشه و هی اونو به رخ ِ بقیه جوونا بکشن

اما

اما من نمیدونم چرا ته ِ دلم اصلا احساس ِ خوبی بهش نداشتم

این حرفا همه گذشت تا یه هفته پیش که من واسه گرفتنه یه تسویه حساب ِ اداری حسابی گرفتار شدم

اگه تسویه رُ نمیگرفتم نمیتونستم سند ِ شرکت ُ ثبت کنم

 و همه چی از دستم میرفت

نمیدونم چه جوری قضیه به گوش ِ سامان رسیده بود بهم زنگ زد و گفت تا یه ساعت ِ دیگه برم جایی که اون میگه

گفت یه آشنا داره که میتونه کارمو جور کنه

من اولش دو دل  بودم ، دوست نداشتم اون کارمو انجام بده چون  میدونستم که از فردا توی ِ جمع ِ فامیل و آشنا میخواد منت بذاره که من کارش ُ راه انداختم اخه از این اخلاقها داشت

اما

اما انقدر زنگ زد که مجبور شدم برم

اونجا که رسیدم پنج دیقه بعد از من رسید

و شروع کرد با همه حال و احوال کردن ،

من آدم ِ اهل ِ معاشرتی هستم اما رفتارهای ِ سامان یه جورایی چاپلوسی بود

خلاصه بعد از احوالپرسی رفتیم سراغ ِ کسی که اونجا رییس بود

نگاهی به نامه من انداخت و گفت: این کار داره ، حداقل یه ماهی وقت میخواد

سامان گفت: ما مزاحم ِ شما دیم که وقتش ُ کوتاهتر کنین

اما رییس گفت: نمیشه

سامان گفت: آخه این پسرعموی ِ من کارش فوری ِ

رییس نگاهی به من کرد و گفت: ما با پسرعموی ِ شما یه دوستی ِ قدیمی داریم اما ایشون گاهی کم لطفی میکنه

سامان با تعجب گفت: کدوم کم لطفی؟

رییس گفت: اون رییس ِ آزانس ِ هواپیمایی که قرار بود با ما آشناش کنی

 

هنوز حرف ِ رییس تموم نشده بود که سامان قضیه رُ فهمید و گفت:  اهان ، اون که جوره

با این حرف ِ سامان خودکار ِ ریسس زیر ِ نامه من چرخید و گفت: اینم واسه گل ِ روی ِ آقا سامان

 

من اونجا تازه فهمیدم که زرنگی و تیز بازیهای ِ سامان از کجا آب میخوره

بیخود نبود که با اون همه تعریف و تمجید ِ فامیل هیچ وقت دلم نمیخواست که مثل ِ اون زرنگ باشم

**********************************************