Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

(رعایت حریم دیگران- پخش عکس و فیلم خصوصی)

با سفارش ِ بابام توی ِ مغازه عکاسی ِ دوستش مشغول به کار شدم

چهار سال توی ِ رشته عکاسی درس خونده بودم ، دلم میخواست یه کم دستم راه بیفته

با چند تا مجله کار میکردم اما دیدم اگه یه مدت توی ِ یه مغازه عکاسی کار کنم خیلی خوب میشه

توی ِ دور و بر به چند نفر سپردم ، تا این که بابام با یکی از دوستاش که چهل سال عکاسی کرده بود حرف زد و رفتم پیشش

توی ِ مغازه غیر از من پسر ِ دوست ِ بابام هم بود اسمش شهاب بود

بچه فرز و زرنگی بود

یه تنه حتی وقتی باباش نبود عکاسی رُ میچرخوند

درس نخونده بود اما با تجربه زیادی که داشت تویِ کارش یه اوستا بود

کلی نرم افزار ِ عکاسی بود که میتونست باهاشون کار کنه

بخاطر ِ کارای ِ خوبش عکاسی شون کلی رونق داشت 

توی ِ یه ماهی که اونجا بودم کلی چیز یاد گرفتم

شهاب میگفت، استعدادت زیاده ، تازه زودم یاد میگیری

یه بار دم دمای ِ غروب وقتی میخواستم بیام خونه صدام کرد و گفت که بمونم

گفتم: چیزی شده

گفت: یه سفارش ِ کار ِ فوری ِ که باید تا شب تمومش کنم

گفتم باشه و رفتم  سراغ ِ سفارشها

بهش گفتم: عکسها  به اسم ِ کی ثبت شده

گفت: اسمش اونجا نیست

با تعجب گفتم: یعنی چی که اینجا نیست مگه ما همه مشتریا رُ با اسم توی ِ دفتر ثبت نمیکنیم

هم گفت: این یکی فرق داره ، رفیقمه

احساس ِ خوبی به حرفش نداشتم

دیدم نشست پای ِ رایانه و رفت سراغ ِ عکسهای ِ آرشیوی

یه سری عکس ِ عروسی رُ آماده چاپ کرد

من ساکت بودم اما فهمیده بود که بهش شک کردم

بهم گفت: یه میلیون بگیری خوبه

گفتم : واسه چی

گفت واسه چاپ ِ بیست تا عکس

بهش گفتم: تو چیکار داری میکنی

گفت: این عکسها مال ِ عروسی ِ دوستم شایان ِ

گفتم خب

گفت: بعد ا سه ماه از خانمش جدا شد

گفتم : خب

گفت : حالا بعد از یه سال خانمش دوباره داره ازدواج میکنه

گفتم: اگه جدا شدن که دیگه خانم ِ دوستت نیست، و حق داره با هر کی دوست داره ازدواج کنه

گفت: اینو تو میگی، اما دوست ِ من خیلی کُفری شده

میگه میخواد زندگی ِ دختر رُ خراب کنه

بهش گفتم: اونوقت تو چی کاره ای

گفت: عکسای ِ عروسیشون توی ِ آرشیو ِ عکاسی ِ ماست

من اولش راضی نمیشدم

اما وقتی گفت واسه بیست تا عکس 20میلیون میده

توی ِ حرفش اومدم و گفتم : این حرفا یعنی چی.... تو اصلا بگو صد میلیون ، این کار خلاف ِ

میدونی اگه بفهمن چی میشه ، فکر ِ بابات ُ کردی

گفت: اگه تو هیچی نگی کسی نمیفهمه

باورم نمیشد ، بهش گفتم ولی مردم به تو اعتماد میکنن

حرفی نزد

معلوم بود که تصمیمش رُ گرفته

انگار اصلا نمیفهمید که چیکار داره میکنه

من گیج شده بودم

اگه از عکاسی میرفتم بیرون یا زنگ میزدم

میفهمید

واسه همین یه جوری که نفهمه به پدرش پیامک زدم که بیاد عکاسی

خودمم سعی کردم که مشغولش کنم
*************************************************

(مواجهه با خرافه گری)

من که یه وقتایی از کاراش خنده ام میگرفت

اما بودن کسایی که کاراش ُ باور میکردن حتی بعضیا ازش نسخه هم میگرفتن

عمه مهتاب

عمه پدربزرگم بود یه خانم ِ 95 ساله که انگار هنوز تویِ همون روزایِ گذشته مونده بود

بچه هاش همه شهرستان بودن و اینجا کسی رُ نداشت

پدرِ ِ منو خیلی دوست داشت و روی ِ حسابِ همین دوست داشتن با ما زندگی میکرد

زندگیای که یه وقتایی با کاراش یه کم سخت میشد

توی ِ خونه ما هیچ کس جرات نداشت عطسه کنه

چون با بلند شدنه صدای ِ عطسه همه باید دست از کار میکشیدن و سر ِ جاشون میخکوب میشدن

پارسال بهار من حساسیت گرفته بودم و مدام عطسه میکردم

یادمه مادرم برای ِ ناهار سوپ درست کرده بود وقتی همه سر ِ سفره نشستیم من عطسه کردم

عمه مهتاب یدفعه خیلی جدی گفت: هیشکی دست به بشقابش نزنه

یه چند دیقه که گذشت اجازه صادر شد

هنوز بچه ها قاشق ِ اول ُ توی ِ دهنشون نذاشته بودن که من دوباره عطسه کردم و فرمان ِ ایست ِ عمه صادر شد ، دردسرتون ندم من اون روز انقدر عطسه کردم که همه مجبور شدن یه سوپ ِ یخ زده بخودن

یا همین چند روز ِ پیش که داشتم از نونوایی میاومدم دیدم که عمه جلوی ِ دیر وایساده

بهش گفتم : چی شده

با عصبانیت گفت: این گربه خیرندیده ، همون سیاهه از صبح داره تو کوچه میچرخه وایسادم که اگه اومد طرف ِ خونه ما پیشتش کنم بره، وگرنه اگه روش به در ِخونه ما بیفته بدبختی میاد سراغمون

یا اون روزی که عقد کنون ِ خواهرم بود و بنده خدا دختر خاله م هم اومده بود

عمه مهتاب تا فهمید دختر خالمم اومده مثل ِ اسفند ِ رو آتیش پرید و رفت سراغ ِ مادرم که نذار این دختره بیاد سرِ سفره عقد

مادرم گفت: آخه برای ِ چی

عمه گفت: شکون نداره کسی که طلاقر گرفته سر ِ سفره عقد باشه

مادرم میگفت: آخه اینجوری بد میشه

عمه مهتاب میگفت: اگه این کا رُ نکنی دختر ِ توام طلاق میگیره

یادمه به خواهرم گفته بود که سر ِ عقد کفشش ُ روی ِ کفش ِ داماد فشار بده تا توی ِ زندگیش همیشه  حرف حرف ِ اون باشه

یا این که یه قفل ِ بزرگ با خودش برده بود سر ِ سفره و با کلید هی بازش میکرد

میگفت اینجوری هیچ قفلی به زندگیشون نمیافته

 

ما که به حسب ِ احترام به عمه هیچی نمیگفتیم و یواشکی کارایی که میگفت ُ انجام نمیدادیم

اما من همیشه به اونایی فکر میکردم که همه اصل و اساس ِ زندگیهاشون همین خرافه ها بود 

بخصوص اونایی که همیشه دور و بر ِ عمه مهتاب بود و ازش نسخه درمون ِ مشکلاتشونو میخواستن

******************************************************

 (خودکشی)

اون شب ، من دکتر ِ شیفت ِ اورژانس بودم، بخاطر ِ خستگی ِ روز خیلی خوابم میاومد اما  به یه دیقه هم نکشید که یه مریض ِ اورژانسی آوردن

یه پسر ِ 19- 20 ساله بود

دست ِ چپش پر از خون بود

پدر و مادر ِ وحشت زده اش گفتن خودکشی کرده

اما شانس آورده بود چون وقتی رسوندنش بیمارستان هنوز نفس میکشید

تا دستش ُ بخیه زدم و وضعیتش ثابت شد سه ساعتی طول کشید

از اورژانس که اومدم بیرون پدر و مادرش مبهوت و غصه دار توی ِ راهرو نشسته  بودن

انگار شوکه شده بودن

رفتم جلو و گفتم حالش خوبه ، نگران نباشین

پدرش انگار که حرف ِ منو نشنیده بود گفت: چه آبرویی ازمون رفت

مادرش گفت: باورم نمیشد که این کارُ بکنه ، گاهی تهدید میکرد اما من فکر نمیکردم که جدی باشه

پدرش نگام کرد و گفت: به نظر ِ شما حق ِ من پدر و این مادر اینه"

من  سکوت کردم

پدرش دوباره گفت: اولش گفت میخوام برم دانشگاه، یه سال ِ تمام هر کلاسی که بگی اسمش ُ نوشتم

وسطای ِ سال گفت: درس به دردم نمیخوره میخوام برم تو کار ِ بازار، ماشینمو فروختم و سرمایه کارش کردم

دو- سه ماه نشده بود که اومدن دنبالش برای ِ سربازی

توی ِ دو سال پنج بار فرار کردو من برش گردوندم

از سربازی که اومد گفت میخوام زن بگیرم

گفتم اخه تو که کاری نداری، گفت پس وظیفه تو چیه، تا کار پیدا کنم خرجم با شما، رفت با یه دختری که ما نمیشناختیم ازدواج کرد، خدا بهشون یه پسرداد

بچه ِ هنوز راه هم نمیرفت که دختره گفت طلاق میخوام

گفتم اخه واسه چی؟

گفت: از پسرت و زندگی ِ باهاش خسته شدم

هر کاری کردم نشد و طلاقش ُ گرفت

پسرم نوه ام ُ گذاشت پیش ِ ما و رفت که مثلا کار پیدا کنه،  با یکی شریک شد که سرِ دوماه پولش ُ بالا کشید و رفت، حالا دیشب اومده و میگه که خسته شده

میگه تو زندگیش فقط بدبختی کشیده و مسببش هم ماییم

دیشب باهاش حرف زدم و میگم که بیا دوباره از نو شروع کن منم کمکت میدم

داد و فریاد راه انداخته که کاری به کار ِ من نداشته باشین وگرنه خودمو میکشم

 

شما بگو آقای ِ دکتر جای ِ من بودی چیکار میکردی

آخه خودکشی هم شد راه؟ 

************************************************

(پایین آمدنه آستانه تحمل و بی صبری)

هیچ کس جرات نداشت باهاش حرف بزنه ، تنها چیزی که دوست داشت از بقیه بشنوه یه کلمه بود، اونم چشم

کسی جرات نداشت بهش بگه که بابا داری اشتباه میکنی

بیچاره زن و بچه اش میسوختن و میساختن

حرفم که میزدن داد میزد که من اعصاب ندارم

با اون اعصاب ِ داغون ، پشت ِ فرمونم مینشست

راننده تاکسی بود

اما

اما همیشه بدهکار بودن

چون معمولا یا با مسافرا دعواش میشد

یا میزد به ماشین این و اون

واسه همین همه پولی که در میاورد میداد واسه همون گرفتاریها

یه شب سر ِ شام وقتی خانمش غذا آورد ، خورشتش بی نمک بود

تا بچه ها بخوان بدوان و نمک ُ بیارن داد و فریادش شروع شد

همه از وحشت از سر ِ سفره بلند شدن

همه جز دختر ِ شیش ساله اش که با بغض گفت: بابا تو چرا انقدر زود عصبانی میشی

چرا فقط تو باید عصبانی بشی

منم خیلی وقتا از دست ِ تو ناراحتم اما مامان میگه نباید داد بزنم

چرا همه رُ میترسونی مگه تو بابای ِ ما نیستی

تو اگه حرفات ُ  آروم هم بزنی ما میشنویم

تازه اونجوری بیشتر هم دوستت داری

میدونی وقتی عصبانی میشی ازت بدم میاد

اونقدر که اصلا دلم نمیخواد به حرفت گوش کنم

بابا اگه دوست داری وقتی پیر شدی هم دوستت داشته باشم و پیشت بمونم انقدر عصبانی نشو

چون اون موقع تو دیگه پیری و توان نداری

اون موقع منم میتونم سرت داد بکشم ُ و عصبانی بشم

 

حرفای ِ دختربچه تموم شده بود اما

همه ساکت بودن

اونقدر که نه داد و فریادی بود و نه عصبانیتی

 *************************************************

(عدم رعایت صف و نوبت)

اون روز قرار بود من برم مهدکودک دنبال ِ دخترم

سر ِ راه باید  داروهای ِ خانمم رُ هم میگرفتم

و واسه این کارا با کلی اصرار و بدبختی فقط دو ساعت  مرخصی داشتم

با خودم گفتم بهره اول واسه داروها از بانک پول بگیرم

دستگاه شماره خوان ِ بانک خراب شده بود و به مردم گفته بودن که توی ِ صف وایسن

تا نوبت ِ من بشه ده دوازده نفری توی ِ صف بودن

دل تو ِ دلم نبود نگران ِ دخترم بودم

نگران این که باید زود میرسیدم خونه

نیم ساعتی گذشت تا صف جلو بره

چهار نفر تا من مونده بود که یدفعه یه آقای ِ جوون ِ بیست سی ساله از در ِ بانک اومد تو با سلام و علیک با کسایی که پشت ِ باجه بودن اومد و رفت جلوی ِ صف ِ ما

من اولش فکر کردم فقط سوال داره اما وقتی دیدم یه چک با دفترچه داد به مامور ِ باجه ناراحت شدم

جلوتر رفتم و به جوون ِ گفتم : شما توی ِ صف نبودی

مامور ِ باجه گفت: آشناست کارش زیاد طول نمیکشه

گفتم: ولی ایشون چه کوتاه چه طولانی باید توی ِ صف وایسه

مامور ِ باجه گفت: شما که این همه صبر کردی 5 دیقه هم روش

با سرو وصدای ِ من چند نفر ِ دیگه هم توی ِ صف اعتراض کردن و شلوغ شد

رییس بانک به مامور ِ باجه اشاره کرد که اول کار ِ بقیه رُ راه بندازه

جوون نگاه ِ بدی به من کرد

این وسط آقایی که پشت ِ سرم بود گفت: آقا صبرت خیلی کمه ها

حالا چی میشد کار ِ اون جوونم راه مینداخت

چشمام ار تعجب گرد شده بود به اون اقاهه گفتم: اتفاقا صبرم زیاده که نیم ساعته تو صف وایسادم تا سر ِ نوبت ِ خودم برم و حق ِ کسی رُ ضایع نکنم

اون روز وقنی کارامو انجام دادم و برگشتم سر ِ کار ، با خودم به این فکرمیکردم که چرا ما انقدر راحت حق ِ همدیگه رُ زیر ِ پا میگذاریو و تازه براش کلی توجیه هم داریم و این که بعضیا این وسط با دفاع های ِ بی مورد از کاری که اشتباهه باعث میشن که یه کارِ نادرست جنبه درست پیدا کنه

***************************************************

(حسادت به دارایی ِ دیگران)

دیروز وقتی داشتم ماشینمو میشستم آقا احد همسایه مون اومدبیرون

سلام و علیکی کرد و دور و برِ ماشین چرخید

از حال و روزش فهمیدم که میخواد حرف بزنه

بهش گفتم: چه خبر آقا احد

گفت: خبر که زیاده مثلا یکیش همین همسایه جدید که چند روز ِ پیش اسباب کشی کردن

گفتم چطور  مگه میشناسیشون

گفت: شناختن نمیخواد از سر و وضعشون همه چی معلوم بود"

این جور که معلوم بود کسی به آقا احد نگفته بود که همسایه جدید پسر دایی ِ منه و گرنه شاید اونجوری حرف نمیزد

بهش گفتم: مگه سر و وضعشون چه جوری بود

گفت: یَک مال و منالی  داشتن ، مبل ِ درجه یک

یخچال ِ شیک

وسایل ِ خونه لوکس

معلومه که این چیزا ازکجا میاد دیگه

گفتم از کجا میاد

گفت: قیافه مرده خیلی ساده بود فکر کنم از اونایی هستن که تازه به یه نون و نوایی رسیدن

گفتم: اینو چه جوری فهمیدی

گفت از اونجا که من سی سال ِ تو این بازار دارم کار میکنم هنوز نتونستم یه همچین زندگی ای بسازم

اون وقت این میگن این آقاهه کشاورزی میکنه و انقدر داره

خندیدم و گفتم: حسودیت میشه

گفت حسودی واسه چی، حرص ِ من از این گرفته که خدا نعمتهاش ُ به کیا میده

چون دوست ندشاتم که دیگه پشت ِ سرشون حرفی بزنه بهش گفتم: من اون بنده خدا رُ خوب میشناسم

راست میگی کشاورزه و واقعا هم زحمت میکشه

یه وقتایی دو ماه ماه تویِ بر ِ بیابونه و از خونه اش دوره

واسه محصولش انقدر زحمت میکشه که برای ِ صادرات میبرن

همه اون چیزایی  هم که داره با زحمت بدست آورده

و حلال ِ حلال ِ 

حالا شما اگه حسودیت میشه یه چیز ِ دیگه اس

***************************************************