داستانک3
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
(دروغگویی)
من و سعید از دوران دانشگاه با هم بودیم
بچه خیلی با استعدادی بود، توی ِ کار جدی بود و تا به چیزی که میخواست نمیرسید دست بردار نبود
همین خصوصیات ِ خوبش باعث شد که با هم یه شرکت ِ مهندسی زدیم
یه شرکت که خیلی خوب کارشُ شروک کرد ، خوبم پیش میرفتیم
اما
اما کم کم همون آقا سعید عامل ِ ضعف ِ شرکت شد
آخه خیلی دروغ میگفت، توی ِ دوران ِ دانشگاه چند باری سر ِ قرارهامون که دیر میرسید دروغ گفت اما من گذاشتم به حساب ِ بهانه و چیزی نگفتم اما بعد از تاسیس ِ شرکت که بیشتر ِ وقتمون با هم بود و مراوده زیادی با هم داشتیم فهمیدم که قضیه اونقدرها هم ساده نبوده
راستش اگه دروغهاش به همون چند تا بهونه ساده واسه دیر نرسیدن ختم میشد باز میشد یه کاریش کرد
اما کم کم در ضمن ِ کار یه حرفایی میزد که چندان قابل ِ باور نبود
اولیش اون وقتی بود که توی ِ بودجه پروژه کم آوردیم و سعید گفت که هزینه نمای ِ ساختمون بیشتر از اون چیزی شده که فکر میکردیم
منم باور کردم اما دیروز وقتی با نماکار ِ ساختمون حرف زدم فهمیدم که هم مصالحش و هم دستمزدش همون رقم ِ قبلی بوده که توافق کردیم
یا همون دیروز که خانمش زنگ زد شرکت ، باهاش کار داشت اما به منشی گفت که بگو من نیستم
بعد یک ساعته بعد با گوشی ِ خودش به خانمش زنگ زد و گفت که جلسه داره و تا شب درگیره
راستش من اونجا ناراحت شدم اما با خودم گفتم که نباید دخالت کنم
امروز وقتی از شرکت زدم بیرون که پسرم ُ از مدرسه بذارم خونه
سعید گفت که سر ِ راه پیمان ، پسرشُ بذارم خونه مادربزرگش
آخه پیمان و پسر ِ من تو یه مدرسه بودن و خونه مادربزرگش دو تا کوچه پایین تر از شرکت بود
وقتی بچه ها رُ سوار کردم با هم گرم صحبت بودن
من پشتِ فرمون شنیدم که پیمان داشت واسه پسرم از سفر ِ عیدشون حرف میزد از این که با بابا ومامانش رفتن خارج و اونجا کلی گردش کرده
اما
اما من میدونستم که سعید نه فقط عید ِ امسال که همه عیدهاش ُ ایران بوده و اصلا تا بحال سفر ِ خارجی نرفته
راستش با شنیدنه دروغهای ِ پیمان دلم هری ریخت پایین
میدونستن که این اثر ِ دروغگوییهای ِ سعید ِ
به خودم قول دادم به محض ِ این که به شرکت رسیدم با سعید درباره دروغ گفتنش حرف بزنم اما
اما نمدونستم که بهش چی باید بگم و چه جوری بگم
*****************************************************
(مواجهه با کسانی که واقعا فقیر هستند)
راستش از یکی – دو سال ِ پیش بعد از یه اتفاقی که افتاد به خودم قول دادم که دیگه به هیچ فقیری کمک نکنم
اون سالها یادمه توی ِ مسیر ِ محل کارم یه مرد ِ میانسالی بود که از دست و پا فلج بود و فقط گردنش تکون میخورد ، هر وقت میدیدمش بهش کمک میکردم و توی ِ دلم هم کلی خوشحال بودم که تونستم یه کاری براش بکنم
دو سه سالی گذشت و من هر روز صبح موقع ِ رفتن به محل ِ کارم بهش یه پولی میدادم
تا اون روزی که سر ِ کار کلی مشغول شدم و دیرتر از همیشه اومدم بیرون
اون شب با چشمای ِ خودم دیدم که اون آقای ِ مثلا فلج، روی ِ پای ِ خودش راه میرفت و سوار ِ یه ماشین ِ درست و حسابی شد
انقدر عصبانی شدم که همون جا به خودم قول دادم که دیگه دلم برای ِ کسی نسوزه
چند روز ِ پیش توی ِ راه ِ خونه یه سر رفتم قصابی، آخه تو خونه گوشت نداشتیم
تا قصاب گوشت ِ منو ببُره و بکِشه
یه خانم اومد تو مغازه
یه خانم که هِی این پا و اون پا میکرد
انگار نمیخواست جلوی ِ من حرفی بزنه اما قصاب یدفعه بلند گفت: چی میخوای آبجی
اون خانم با تته پته گفت: کار ِ این اقا رُ راه بندازین ، من عرض میکنم
اما قصابه گفت: کار ِ این آقا طول میکشه، شما کارت ُ بگو
زن که معلوم بود دیگه چاره ای نداره
جلو اومد و یه هزاری ِ مچاله شده روی ِ ترازو گذاشت وگفت: میشه اندازه این پول به من گوشت بدین
قصاب هم مثل ِ من هاج و واج به اسکناس ِ هزاری نگاه کرد و گفت: این که چیزی نمیشه
باشنیدنه این حرف زن اسکناس ُ برداشت و بدونه هیچ حرفی رفت بیرون
تا من به خودم بیام قصاب یه کیلو گوشت کشید و گذاشت تو پلاستیک و دویید بیرون و داد بهش
وقتی اومد تو مغازه حالش گرفته شده بود
نگاهی به من کرد و گفت: آدم یه وقتایی میمونه ، راستش انقدر بعضیا با کلک و دروغ اینجوری سرم کلاه گذاشتن که دیگه وقتی یه همچین شرایطی پیش میاد شک میکنم که طرف راست میگه یا نه
اما این بنده خدا با آبرو بود معلوم بود که واقعا احتیاج داره
وگرنه کی با هزارتومن میره قصابی
با حرفای ِ قصاب یاد ِ اون مرد یافتادم که جلوی ِ محل کارم خودش ُ زده بود به فلجی
با خودم گفتم این درسته که بعضیا از این قضیه سواستفاده میکنن اما اما هنوزم هستن کسایی که واقعا فقیر و نیازمندن
من توی ِ راه ِ خونه فقط به این فکر میکردم که چه جوری باید فقیر ِ واقعی رُ از اونایی که سواستفاده میکنن تشخیص داد؟
************************************************
(جوک و قومیت پرستی)
راستش من سر ِ این قضیه این جوکها نمیدونم چه جوری باید فکر کنم
و چه جوری باید برخورد کنم
نمونه اش دیشب بود که هممون خونه مادرم اینا جمع بود
خاله و عمه و دایی و عمو همه جمع بودیم
بهونه مهمونی عروسی ِ دخترعمه ام بود و مثلا اون مهمونی هم پاگشاشون بود
قبل از شام هر کسی یه جایی نشسته بود و مشغول ِ صحبت بود
آقا وحید داماد ِ دوم ِ عمه ام بود
دختر ِ بزرگش پارسال عروسی کرده بود
هر دو تا دامادای ِ عمه ام اهل ِ شهرستان بودن
اونم شهرستانهایی که معمولا جوکهای ِ زیادی براشون میگفتن
داماد ِ اول ِ عمه ام آدم ِ شوخی بود و معمولا با پسر عمه ام که توی ِ گفتنه جوک استاد بود جفت میشدن و مجلس ُ گرم میکردن
اون حتی به جوکهایی که امیر ، پسرعمه ام درباره همشهریهای ِ خودش هم میگفت میخندید
اما .. اما انگار این داماد ِ دوم اصلا اینجوری نبود
چون
نه تنها با جوکها نمیخندید که اتفاقا به بهانه تلفن از اتاق رفت بیرون
من دیدم که با بیرون رفتنه اون بنده خدا عمه از دور واسه امیر خط و نشون کشید که بس کنه
اما اما بقیه دلشون میخواست که امیر بازم سر ِ ذوق بیارتشون
راستش من واقعا مونده بودم که آیا امیر داره اشتباه میکنه یا نه
***************************************************
(دوربین مدار بسته)
راستش من اولین باری که توی ِ یه مغازه دوربین ِ مدار بسته دیدم اصلا خوشم نیومد
با خودم گفتم این کار یعنی چی.....
یعنی صاحب مغازه به مشتریاش اطمینان نداره
اما
اما بعدها وقتی بیشتر فکر کردم دیدم که از حیث ِ منطقی چندان هم بد نیست
چون وجود ِ اون دوربین به کسی صدمه ای نمیزنه ، مزاحم ِ کسی هم نیست
اون فقط داره همه چی رُ ضبط میکنه تا اگه یه وقت لازم شد و دردسری پیش اومد کمکی بکنه
من نمیدونم دلیلش چیه اما مردم وقتی میفهمن که یه جایی دوربین ِ مدا بسته داره ، حواسشون جمع تره
انگار جلوی ِ دوربین بیشتر دقت میکنن که یه وقت خطایی ازشون سر نزنه
راستش من دیروز با خودم فکر میکردم که این دنیا هم واسه خودش یه دوربین ِ مدار بسته داره
و همه چی
همه کارها و رفتارهایی ما ، لحظه به لحظه داره ثبت و ضبط میشه
ثبت و ضبطی که شاید خودمون خیلی متوجه ش نباشیم اما
اما توی ِ اون دنیا وقتی قرار بشه که همه چی حساب و کتاب بشه
همه چی رُ نشون میده
اونقدر دقیق هم نشون میده که هیچ جوره نمیشه زد زیرش
میدونین فرق ِ دوربین ِ مدار بسته دنیا ، با دوربین ِ مغازه ها ، اینه که هیچ جایی اسمی از دوربین ِ دنیا نیست و شاید همین باعث میشه که ماها یادمون بره که همه چی داره ضبط میشه
شاید اگر ما دوربین ِ دنیا رُ باور داشتیم
خیلی بیشتر از حالا حواسمون به همه چی بود و کمتر خطا میکردیم
شما چی فکر میکنین
*********************************************************
(تجمل گرایی و مصرفی شدن)
اون شب قراربود برای ِ اولین بار ، پدر شوهر و مادرشوهر ِ خواهرم برای ِ شام برن خونه شون
خواهرم به خانمم ، مریم زنگ زد و گفت که برای ِ کمک بره پیشش، آخه مریم تویِ ِ پذیرایی سلیقه خیلی خوبی داشت
بنده خدا خانمم هم با وجود ِ این که سر کار بود بهم بود که بعد از ظهر زودتر برم دنبالش تا با هم بریم خونه خواهرم
وقتی رسیدیم مونا خواهرم ، غذاهاش ُ پخته بود
کلی قابلمه روی ِ گاز بودم
بهش گفتم اینا چیه؟
گفت : قرمه و مرغ ِ
با سوپ و لازانیا
یه ذره هم بادمجون و فسنجون گذاشتم ، تازه میخوام یه کم جوجه هم کباب کنم
گفتم این همه غذا واسه دو تا مهمون
گفت: آخه اولین باره که میان خونه ما نمیخوان فکر کنن که من عرضه ندارم
دوست دارم سنگ ِ تموم بذارم
گفتم: ولی اونا با یه جور غذا هم میفهمن که تو کدبانو هستی یا نه؟
گفت: یه جور غذا؟؟!!!
مگه میشه ، تو میخوای آبروی ِ من بره
همین طور که حرف میزد، رفت سمت ِ یخچال و در ِ یخچال ِ باز کرد
یه عالمه سالاد و دسر هم توی ِ یخچال بود، ظرف ِ سالاد ُ بیرون اورد و به مریم گفت: شرمنده تم ، تزیین ِ اینا با شما
چون من اصلا هنری ندارم
بعدش یه سبد ِ بزرگ انواع ِ سبزیجات و میوه های ِ رنگ و وارنگ ُ گذاشت جلوی ِ مریم واسه تزیین
من دیگه چیزی نگفتم چون واقعا دیگه حرف زدنم فایده ای نداشت
دم دمای ِ غروب وقتی خانمم میز رُ چید ، شوهر خواهرم رسید
بنده خدا ما رُ که دید کلی عذرخواهی کرد که به ما زحمت داده و وقتی چشمش به میز افتاد مثل ِ من شوکه شد و گفت که این همه غذا برای ِ کیه؟ آخه چه خبره
مونا حرفایی که به من زده بود ُ به شوهرش هم گفت ، بنده خدا اونم مثل ِ من ساکت شد
شب وقتی مهمونا رفتن
میز ِ غذا دیدنی بود ، تقریبا میز دست نخورده مونده بود
اخه اون بنده خداها هرچقدر هم که میخوردن نمیتونستن از پس ِ اون همه غذا بربیان
وقتی کلی از اون غذاها و تزینات رفت توی ِ سطل ِ زباله به مونا نگاه کردم اما هیچی نگفتم
به نظرم دیگه نیازی به حرفای ِ من نبود
*************************************************************************
(پرورش اندام و رعب و ترس)
از وقتی مادربزرگم خونه قدیمی شُ به خاطر ِ بچه هاش فروخت و با ما اومد آپارتمان نشینی
دیگه به اون محله قدیمی سرنزده بودیم
بنده خدا مادربزرگم توی این مدت هیچ حرفی نزده بود اما از هفته پیش که ماشین خریده بودم یکی – دوبار بهم گفته بود که اگه میتونم یه سر ببرمش محله قدیمی
دیروز صبح وقتی داشتم میرفتم دانشگاه بهش گفتم که عصر میام میبرمش بنده خدا کلی خوشحال شد
راستش خودمم خیلی دلم تنگ شده بود بخصوص واسه بچه هایی که توی ِ اون محل هم بازی ِ روزای ِ خوب ِ بچگیم بودن
مادربزرگ بهم گفت که میخواد به کی از همسایه های ِ قدیمی سربزنه
واسه همین جلوی ِ قنادی ویسادم تا یه جعبه شیرینی بخریم
جای ِ پارک ِ ماشین خوب نبود به مادربزرگ گفتم شما توی ِ ماشین بشین اگه کسی اومد بوق ِ بزن تا من بیام
من تازه سفارش داده بودم که صدای ِ بوق ِ ماشین ُ شنیدن
نه کی- که دو تا سه تا چهار تا
با هول از مغازه پریدم بیرون ، یه جوون هیکل درشت کنار ِ ماشین وایساده بود و غرغر میکرد
راستش هیکلش چندان طبیعی نبود
لباس ِ آستین کوتاه تنش بود و ماهیچه هاش بیرون زده بودن
معلوم بود که بدن سازه
یه کم ترسیده بودم
اما وقتی یاد ِ مادربزرگ و مشکل ِ قلبش افتادم سریع رفتم سمت ِ ماشین
نگران شدم که نکنه با دیدنه اون پسره ترسیده باشه
نزدیک ِ ماشین که رسیدم پسره با صدای ِ دورگه ای گفت: ماشین مال ِ تواِ
من گفتم : بله
دوباره با لحنی عصبانی گفت: چشات ندیده که اینجا پارک ممنوع ِ
نگاهی به علامت ِ روی ِ در کردم و گفتم : ببخشید من این علامت ُ ندیدم
پسره دوباره عصبانی گفت: شاید اگه یه کتک ِ درست و حسابی بخوری از این به بعد ببینی
با گفتنه این حرف، مادربزرگم به سختی از ماشین اومد بیرون
نفس نفس میزد
معلوم بود که ترسیده
به پسره گفت: مادرجون به نوه من کاری نداشته باش همش تقصیر ِ منه ، من ازش خواستم شیرینی بخره
با این حرف ِ مادربزرگ دلم براش سوخت و به پسره گفتم: اگه این ریختی نبودی ، بازم اینجوری حرف میزدی
طوری نشده که ، من دو دیقه رفتم و اومدم تازه مادبزرگمم توی ِ ماشین بوده
پسره اومد طرفم و بهم گفت: این بارم بخاطر ِ مادربزرگت میگذرم
اما از این به بعد یادت باشه
که اینجا فقط ما ماشین پارک میکنیم
بخاطر ِ نگرانیم واسه مادربزرگ حرفی نزدم بنده خدا، همین جوریش هم تا وقتی برگشتیم حالش جا نیومد
من اون روز همش با خودم فکر میکردم که فایده این بدن سازی
اونم وقتی یکی رُ اینجوری میکنه ، چیه؟
********************************************************
(غیبت و دخالت در امور ِ دیگران)
با این که بزرگتر ِ فامیل بود و مادرم میگفت که احترامش واجبه اما من اصلا ازش خوشم نمیاومد
و دوست نداشتم که بیاد خونه مون
همه یه جورایی ازش حساب میبردن چون آدم ِ رُکی بود وبدونه هیچ ملاحظه ای هر چی که دلش میخواست درباره همه میگفت.
باز وقتی تنها بود اوضاع بهتر بود چون درست با شلوغ شدنه دور و برش
حرفای ِ تلخ و نیشدارش بیشتر میشد
البته توی ِ جمع ِ فامیل بودن کسایی که از بودنه باهاش لذت میبردن ، کسایی که یه جورایی مثل ِ خودش بودن و مرام ِ خودش ُ داشتن
زن عموی ِ پدرم ، بزرگ ِ فامیل ِ ما بود ، چون از پدربزرگ و مادربزرگمم سنش بیشتر بود
واسه همین بزرگی توی ِ هر مجلس ِ شادی و دور از جون عزایی باید دعوتش میکردن
یه بار خواهرم یادش رفت واسه عروسی ِ پسرخاله شوهرش دعوتش کنه چنان سر و صدایی راه انداخت که بیا و ببین
و انقدر پشت ِ خواهر ِ طفلکم حرف زد که اعصابش ُ حسابی به هم ریخت
چیزی که بیشتر از همه حرص ِ منو درمیآورد این بود که هیچ کس از زبونش درامان نبود اما هر وقت میشستی پای ِ صحبتش مدام نصیحتت میکرد که غیبت نکن
جالب این وبد که هر چی بیشترازش دوری میکردی بیشتر برات حرف در میاورد
نمونه اش برادر ِ من و خانمش بودن که خیلی از زبونش اذیت شد
برادر ِ من توی ِ دانشگاه با خانمش آشنا شدن ، جفتشون دانشجوی ِ پزشکی بودن و درگیر ِ درس
اوضاع ِ زندگی ِ خانمش چندان خوب نبود ، و داداش ِ منم اون موقع خونه ای نداشت
با توافق ِ بزرگترا قرار شد که پدر و مادر خانم ِ برادرم پولی رُ که برای ِ جهاز و مراسم کنار گذاشتن بذارن رویِ پولی که بابای ِ من واسه عروسی میخواست بده و یه جای ِ کوچیک ُ بخرن
یه جای ِ کوچیک با حداقل وسایل ِ زندگی
اونا جز یه مهمونی ِ فامیلی هیچ مراسمی نگرفتن
و وضع خونه و زندگی ِ آنچنانی ای هم نداشتن اما با هم خوشبخت بودن
خدا میدونه که توی ِ اون مدت همین زن عمو چقدر پشت سر ِ داداشم و خانمش ُ و خونواده هامون حرف زد
حرفایی که اگر سفارشهای ِ پدر و مادرم به صبوری نبود ، بدجوری ما رُ به هم میریخت
این که اینا ندار بودن
معلوم نیست دختره کیه
این که عجب دلی داشتن عروسی نگرفتن
آبرویِ خودشون ُ با این کارا میبرن
و کلی حرف دیگه و این که این وسط
یکی نبود بگه ، خانم ِ محترم شما به زندگیه بقیه چی کار داری؟
***********************************************