واقعیت اینه که هر کسی

حتی اگه

یک بار

طعم ِ محبت رو چشیده باشه

باور داره که زندگی بدونه محبت

هیچ معنا و مفهومی نداره

که این فقط و فقط محبته که باعث میشه

آدمها زیر ِ بار سختیها

مشکلات

و غصه ها

تاب و طاقت بیارن

و به خاطر ِ هم

و به عشق ِ هم

فراز و نشیب ِ زندگی رو به اُمید ِ روزهای خوب پشت ِ سر بذارن

 

اینو باور کنیم

که محبت

توی سختیها و مشکلات

بیشتر و واقعی تر

خودشو نشون میده

******************************************************

یادش بخیر

بنده

یه اُستاد ِ

گرانقدر داشتم

که

همیشه میگفت

برای محبت کردن

نه دنبال ِ دلیل باشین

نه دنبال ِ رابطه دوست داشتن

بی دلیل

ساده

بی منت

و

با تمام ِ وجود

به

همه

محبت کنید

 

محبتی

صادقانه

که از دلتون بلند بشه

و

به دل ِ دیگران بشینه

 

******************************************************

nhsjhk

با کلی پس انداز .. بالاخره تونستیم یه پولی جمع کنیم و دنبال ِ خونه باشیم .. از همون وقتی که با واممون موافقت کردن .. یا بهاره از این بنگاه به اون بنگاه میگشتیم .... راستش با پول ِ ما چیز ِ مناسبی پیدا نمیشد ... یعنی اون خونه هایی هم که جور میشد با خونه خودمون چندان فرقی نداشت

دیگه نا امید شده بودم .. کم کم بهاره رُ آماده میکردم که از فکر ِ خونه نو بیاد بیرون

همزمان با ما همسایه پایینی مون هم دنبال ِ خونه بود .. اون بنده خدا که یه بچه کوچیک هم داشت ..

توی ِ همین گشتن ها ... یکی از بچه ها زنگ زد و گفت ... که دنبال ِ شریک میگرده .. گفتم .. شریک برای ِ چی ؟؟؟

گفت : یه زمین داره که پولش نمیرسه تنهایی بسازه ..

گفت : اگه میتونی بیا با هم پولامونو رو هم بذاریم ُ بسازیمش

باورم نمیشد .. شاید تنها چیزی که فکر نمیکردم برام اتفاق بیفته همین بود .. خوشحال و خندون قضیه رُ به بهاره گفتم: اونم موافق بود ... واسه عصر قرار گذاشتیم بریم پیش ِ دوستم سر ِ زمین

موقع ِ رفتن .. آقای ِ نبی پور همسایه پایینی رُ دیدم

تو خودش بود .. گفتم : واسه خونه چی کار کردی ؟؟

گفت دارم میگردم .. اما هیچ کدومش با شرایطه من سازگار نیست

به آقای ِ نبی پور گفتم: یعنی هیچ موردی پیدا نکردین؟؟

گفت: راستش یکی هست که به پول ِ ما میخوره اما .. اما برای ِ خریدنش باید وام داشته باشیم

برای ِ یه لحظه مردد شدم .. وام ِ ما حاضر بود ... اما .. اما نمیدونستم که بدمش به اون یا نه .... با شریک شدنم دیگه بهش نیاز نداشتم با خودم گفتم ... این بی انصافیه که وقتی خدا گره کار ِ منو باز کرده و بهم محبت کرده .. من گره کار ِ اون بنده خدا رُ باز نکنم و بهش محبت نکنم

با خنده بهش گفتم: اگه پسندیدش برو واسه معامله .. وامت ُ من جور میکنم

با تعجب نگام کرد و گفت: آخه چه جوری؟؟؟

گفتم : وقتی خدا بخواد دیگه چه جوری نداره

من یه کلام از حضرت امام رضا ع یادمه که ایشون فرمودن

هر كس اندوه و مشكلى را از مومنى بر طرف نماید خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد

*********************************************************

کاشکی

کاشکی کاشکی ما باور میکردیم که یه محبت ِ کوچیک اما واقعی

ارزشش از یه محبته بزرگ اما ظاهری خیلی بیشتره

کاشکی کاشکی ما باور میکردیم که آدمها فارغ از کلمات و حرفهای قشنگ

بیشتر طالب ِ محبته واقعی ِ ما هستن

کاشکی کاشکی ما باور میکردیم که محبت هیچ قیمتی نداره

اما باهاش میشه خیلی چیزها رو خرید

کاشکی کاشکی ما باور میکردیم که فرصته ما

برای محبت کردن خیلی زود به آخر میرسه

 

کاشکی کاشکی ما باور میکردیم که آدمها

همون قدر که دوست دارن به دیگران محبت کنن به همون اندازه هم

دوست دارن

که بهشون محبت بشه

کاشکی کاشکی ما باور میکردیم که محبت یه دوستیه ساده اس

یه دوستی که نباید براش دنبال دلیل و بهانه و علت بود

 

 

صادقانه

ساده

و فارغ از هر دلیلی

همدیگرو دوست داشته باشیم و به هم محبت کنیم

چرا که ما همه تشنه محبتیم

*************************************

شهدا

ما به رسم ِ قدرشناسی

مردان ِ آسمانی ِ وطنمان را دوست داریم

اما

اما

در سایه این دوست داشتن

نباید از خاطرمان برود

که امروز

بیش از تمام ِ شاهدان ِ شهید

باید

قدردان ِ کسانی بود

که سالهاست

مادرانه

جای ِ خالی پدر را پُر کرده اند

************************************

(داستان)

عمه ام .. همیشه کنج ِ خونه تنها بود ... از وقتی بچه هاش رفته بودن .. سر ِ خونه و زندگیشون ... خونه ش ... بی سرو صدا شده بود ...

شاید .... هفته ای .. ماهی .. یه بار ... کسی در ِ خونه ش ُ میزد و بهش سلامی میکرد ..

خودش هم اصلا میلی به دیدنه کسی نداشت .. انقدر با خودش تنها مونده بود که دیگه عادت کرده بود

راستش خیلی اهل ِ محبت کردنه به دیگران نبود

البته ... بقیه خیلی هم تقصیر ندارن چون .. عمه من اخلاق ِ خوبی نداره ... حرف حرف ِ خودشه و تازه به این اخلاقش هم کلی افتخار میکنه .. این که همه به حرفش گوش میدن .. اما اصل ی قضیه اینجاست که اتفاقا دلیل ِ همه این حرف گوش کردنها .. ترسی ی که از تندی هاش دارن .. چون وقتی عصبانی میشه .. دیگه هیچی جز خودش براش مهم نیست .. اون انقدر همه رس از اخلاق ی تندش ترسونده که تا از کسی چیزی میخواد .. همه سعی میکنن خیلی زود براش انجام بدن تا از دستش راحت بشن

این زود انجام دادن اصلا بخاطر ِ محبت نیست

نمیدونم چرا بعضی از ماها .. اینجوری زندگی میکنیم انگار اولین درس ِ با هم بودن رُ یاد نگرفتیم .. این که وقتی با هم هستیم باید .. به خواسته های ِ همدیگه احترام بگذاریم و تصمیمی رُ بگیریم .. که همه باهاش راحت باشن

اما عمه من به قول ِ خودش .. همیشه حرف حرف ِ خودش بوده و حالا که بچه هاش رفتن سراغ ِ زندگیشون .. و دیگه مجبور به چشم گفتنه بهش نیستن تنها مونده

من چند روز ِ پیش رفتم دیدنش .. تا منو دید بدونه سلام و علیک گفت: انقدر سرت به پول جمع کردن گرمه که یادت رفته یه عمه ای هم داریم

با این که ناراحت شده بودم .. حرفش ُ نشنیده گرفتم و گفتم : خوبی عمه؟؟

گفت: خوب ؟؟؟ عروسام پسرامو ازم گرفتن .. دامادامم دخترامو

چه خوبی ای ؟؟؟؟

گفتم: اونا که به شما سر میزنن .. بعدشم الان همه گرفتار ی کار و زندگیه خودشونن ... شما برین پیش ِ اونا .. بالاخره شما یه نفری ... راحت تر میتونی رفت و آمد کنی

با نگاه ِ تندی گفت: خودمو کوچیک کنم که چی ؟؟؟

گفتم : این که کوچیک کردن نیست .. صله رحم ِ بچه ها نمی تونن بیان .. شما برو

گفت: هر کسی واسه خودش یه شخصیتی داره...

گفتم : ولی رفتنه شما شخصیتتونو از بین نمیبره

این بار با عصبانیت گفت: وظیفه اوناس که بیان پیش ِ من .. اگه نمیخوان .. منم کاری بهشون ندارم

گفتم : این جوری .. نتیجه اش همین تنهاییه .. تنهایی ای که مطمئنن اذیتتون میکنه

وقتی مخالفت ِ عمه رُ دیدم احساس کردم که دیگه حرف زدن فایده ای نداره

عمه برای ِ جفتمون چایی ریخت و بعد از خوردنه چایی بلند بشم که برم

جلوی ِ در بعد از یه سکوت ِ طولانی گفت: یعنی تو میگی بد نیست

گفتم: چی بد نیست

گفت: این که من به بچه ها سر بزنم

باورم نمیشد حرفم اثر کرده باشه ... با خوشحالی گفتم : معلومه که نه عمه

محبت کردن که بزرگ و کوچیک نداره...

بهش گفتم: زندگیه انقدر کوتاهه که حیف ِ صرف ِ تنهایی بشه

نگام کرد .. به نظرم این دفعه حرفمو قبول کرده بود

*******************************************************

حضرت امام رضا ع

من امشب

با کوله باری از

آرزوهای ِ

کسانی که میشناسمشان

و کسانی که

نمیشناسمشان

دستهایم را

تا ضریحت

بالا می آورم

 

بالا

تا رشته های ِ گره خورده

به پنجره فولاد

بالا

تا سقاخانه

بالا

تا ایوان ِ طلا

و بالا

تا

آسمان ِ حَرَمَت

که میدانم

آرزوهایم را

به خدا

می رساند

سلام بر تو فاصله مرا تا خدا

به هیچ میرسانی

سلام برتو ای

علی بن موسی الرضا

 

************************************************

حضرت امام زمان عج

 

هرچه زمان میگذرد

اُمیدها

رنگ میبازند

و

یقین

جای ِ خود را

به تردید میدهد

اما

اما کسی

در دل ِ من

آرام زمزمه میکند

که تو

در پس ِ

تمام ِ زمانها و تردیدها

می آیی

******************************************

خداحافظی

برای ِ آخر حرفی نیست

جز

اُمید ِ این که

با ... محبت

برای ِ همدیگه

زندگیهای ِ شیرینی رو

رقم بزنیم

تا

قراری دوباره

خداحافظ

************************************************