داستانک 2
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
(پاره کردنه کاغذ)
هر روز صبح تا میرسید شروع میکرد
همیشه یه سطل مخصوص کاغذ هایی که پاره میکرد کنار ِ دستش بود
دیگه صدای ِ پاره کردنه کاغذ واسه مایی که توی ِ اتاق، میزمون کنارِ میز ِ کارش بود، عادی شده بود
هر ماه، روز ِ اول درخواست یه بسته کاغذ ِ سفید میداد
درخواستی که گاهی تا آخر ِ ماه چند بار دیگه هم تکرار میشد
یه بار وقتی برای اضافه کار مونده بودم و همه رفته بودن دنبال ِ یه تیکه کاغذ ِ سفید بودم
میخواستم یه شماره تلفن روش بنویسم
دلم نمی اومد یه کاغذ ِ کامل ُ واسه نوشتنه یه شماره حروم کنم
بلند شدمو و توی ِ اتاق دنبال ِ یه تیکه کاغذ ِ کوچیک گشتم
تو همون گیر و دار چشمم به سطل ِ کاغذ ِ کناردست ِ سعید همکارم افتاد
توش پر از کاغذ بود
کاغذایی که روی ِ بعضی هاشون فقط یه جمله یا چند تا کلمه نوشته شده بود
ناخواسته نشستم و کاغذایی که بیشترشون سفید مونده بود رُ از توی ِ سطل بیرون آوردم
قسمت ِ نوشته شده روی ِ کاغذها رُ جدا کردم ُ سفیدهاش ُ کنار گذاشتم
باورتون نمیشه
وقتی کارم تموم شد دیدم نزدیکه صد تا تیکه کاغذ سفید تویِ اندازه های ِ مختلف کنار دستمه
راستش ناراحت شدم ناراحت از این که اون اولا وقتی به سعید میگفتم که انقدر کاغذ حروم نکنه میگفت: این چند تا تیکه که چیزی نمیشه
اما واقعیت این بود که با فکر کردن به زحمت ِ تهیه کاغذ و هزینه اش
اون چند تا تیکه هم چندان ارزون نبود
بدجوری رفته بودم تو فکر
دلم میخواست که یه جوری حرفمو به سعید بزنم اما نمیدونستم که چه جوری؟؟؟
*************************************************
(پرخوری)
دیروز شام خونه خواهرم اینا دعوت بودیم
راستش من هیچ وقت از رفتنه به خونه خواهرم احساس ِ خوشحالی نمیکردم
نه این که خواهرم ُ دوشت نداشته باشم ، نه
قضیه این بود که شوهر خواهرم آدم ِ پرخوری بود و متاسفانه علارغم ِ اضافه وزن ِ بیش از حدش خودش باور نداشت که پرخوری میکنه
توی ِ خونه خواهرم مهمترین کار خوردن بود و همه برنامه های ِ زندگیشون با همین خوردن تنظیم میشد
خوردنی که همیشه باید در حد ِ بهترین میبود
اگه قصه به همین جا ختم میشد چندان مشکل نبود چون بالاخره هر کسی اختیارش با خودش ِ و هر چقدر هم که دوست داره میتونه بخوره
اما گرفتاری این بود که شوهر خواهر ِ من دوست داشت وقتی کسی میره خونه اش پا به پای ِ خودش بخوره و اگه کسی به اندازه خودش میخواست غذا بخوره و یا حتی یه وقتی میلی نداشت، شوهر خواهر ی گرام ِ بنده دلخور میشد و این کار ُ یه بی احترامی میدونست
غافل از این که بی احترامی ِ اصلی از طرف ِ خودش بود که توی ِ خونه اش همه مجبور بودن به میل ِ اون و به اندازه ای که اون میخواد غذا بخورن
این قصه پرخوری خداییش هم کم کم به سلامت ِ خودش داشت لطمه میزد
و هم بقیه رُ معذب میکرد
من چند بار با دلسوزی از خواهرم خواستم که باهاش حرف بزنه
اما خواهرم گفت که اون ناراحت میشه وبهش برمیخوره
خداییش نمیدونم چی کار باید بکنم
چی بهش بگم که نه ناراحت بشه و هم بفهمه که واقعا با پرخوری گرفتار ِ درد ِ بدی شده
***********************************************
(اهمیت ِ بیش از حد به بچه)
اسمش ُ گذاشته بود محبت، اسم ِ توجه بیش از حدی که یه وقتایی واقعا واسه همه غیرقابل ِ تحمل بود
خدا چهار سال ِ پیش به داداش ِ من یه پسر داد
یه پسر که اسمش ُ گذاشتن پویا
هممون از تولد ِ پویا خوشحال شده بودیم
اما اما کم کم یه اتفاقایی افتاد که دیگه اصلا دلمون نمخواست ببینیمش یا حتی جایی باشیم که اونم باشه
بنده خدا خانم برادرم ، سارا خانم فکر میکرد که برای ِ تربیت ِ درست ِ بچه باید بهش زیادی محبت کنه
و مدام بهش توجه داشته باشه
این توجه ِ زیادی به حدی بود که اغلب بخصوص توی ِ جمع ِ فامیل تا پویا یه کاری میکرد حتی یه کار ِ ساده و معمولی ، مادرش بلند بلند ازش تعریف میکرد و یه جوری رفتار میکرد که انگار پویا معجزه کرده
من قبول دارم که به بچه باد اعتماد به نفس داد
اما توی ِ پویای ِ ما اعتناد به نفس ِ کاذب کم کم به جایی رسید که دیگه وقتی اشتباهی هم میکرد ، سارا ، یه جوری سعی میکرد که اشتباهش ُ بپوشونه
و اغلب وقتی کسی به پویا تذکری میداد به شدت باهاش برخورد میکرد ومیگفت که کسی نباید به پویای ِ من حرفی بزنه
راستش من واقعا نگران بودم
چون میدونستم که از این اوضاع چیز ِ خوبی در نمیاد
راستش چند بار هم مستقیم و غیر مستقیم
هم به سارا گفتم و هم به برادرم
اما اونا از من دلخور شدن و اصلا به حرفم گوش نکردن
الان از اون روزا بیست سال گذشته و حالا پویا 24 سالش ِ
به زور توی ِ دانشگاه قبول شد
و حالا دنبال ِ کار میگرده
راستش پویا به ظاهر خیلی متکی به خود ِ
اما این اتکاش کاذب و جز غرور نیست
اون مغرور ِ چون خودشم میدونه که ضعیفه و متاسفانه بخاطر ِ توجهات ِ زیاد ِ بچگی
همیشه نیاز به یه حامی داره ، علارغم
ِ ایم که فکرمیکنه تصمیمات با خودش ِ اما قدرت ِ تصمیم نداره
راستش هنوزم غیر ِ مستقیم این ساراست که هواش ُ داره و باید و نبایدها رُ بهش میگه
کاش توی ِ اون سالهای ِ بچگی ِ پویا یکی میتونست به زبون ِ خوش با سارا حرف بزنه و یه جوری که دلخور نشه بهش بگه که اهمیت دادنه بیش از حد به بچه مثل ِ آب دادنه زیادی به یه گل ِ
که ریشه هاشُ میپوسونه
**********************************************************
(اسراف در خرید)
دیروز دم دمای ِ عصر ، جلوی ِ در خونه داشتم ماشینمو تمیز میکردم که آقا بهروز همسایه مون از خونه اومد بیرون
دیدم یه زنبیل دستش ِ سلام و علیک کردیم و گفتم : کجا به سلامتی
زنبیل ِ کمی بالاتر آورد و گفت: دنبال ِ اجرای ِ اوامر ِ خانم ، باید برم یه کم میوه بخرم
بهش گفتم: اگه یه چند دیقه صبر کنی با هم با ماشین میریم
آخه منم چند تا دستور برای ِ اجرا دارم
نیم ساعتِ بعد با هم توی ِ خیابون بودیم ، آقا بهروز میخواست از مغازه محل خرید کنه اما من بهش گفتم : سر ِ چهار راه بالایی یه میدون ِ تره بار هست
هم جنساش خوبه هم قیمتش مناسبه
سرشُ به نشونه تایید تکون داد و گفت : بریم
توی ِ میدون من لیست ِ خریدم ُ از توی ِ جیبم درآوردم
آقا بهرور گفت: این دیگه چیه؟؟
گفتم: اگه خریدام ُ ننویسم یادم میره تازه اون جوری ممکنه بیشتر از نیازمم بخرم
آقا بهروز با تعجب گفت: حالا بیشتر بخری مگه چی میشه، توام خیلی سخت میگیری ها"
راستش من جلوی ِ ترازو تازه فهمیدم که سخت میگیری های ِ آقا بهروز یعنی چی
ده قلم خرید کرده بود
5 قلم میوه- سه قلم سبزی- دو سه قلمم صیفی
تازه از هرکدوم هم ، پنج – شیش کیلو خریده بود
راستش به نظر ِ منی که میدونستم آقا بهروز اینا یه خانواده سه نفره ان اونقدر خرید خیلی زیاد بود
اما
اما نمیدونستم که چی باید بگم
ترسیدم اگه بگم بهم بگه، پول ِ خودم ِ مال ِ خودم ِ تو چیکار داری
بعد از آقا بهروز نوبت ِ من بود
من یک کیلو سیب خریده بودم
با یک کیلو گوجه و خیار
آقا بهروز نگاهی به بسته های ِ توی ِ دستم کرد و گفت: فقط همین
بعد با خنده گفت: اینجوری گشنه نمیمونین
راستش با این حرفش دیگه مطئن شدم که نباید چیزی بهش بگم چون ترسیدم که بذاره به حساب ِ حسودی
دو- روز بعد وقتی میخواستم زباله ها رُ جلوی ِ در بذارم دوباره آقا بهروز ُ دیدم
یه کیسه بزرگ دستش بود
من ُ که دید گفت: میبینی انقدر که نمیخورن ، همش آشغال میشه باید بریزی دور
من واقعا نمیدونستم چی باید بگم اما
اما خیلی دلم میخواست که میتونستم حرف ِ دلمو بزنم
*****************************************************
(فراموش کردنه همسایگان- شهرنشینی)
بالاخره با کلی قرض و قوله و وام و این در و اون در زدن
تونستیم یه جایی رُ اجاره کنیم
یه ساختمونه سی واحدی بود
که البته ما جز مدیر ِ ساختمون که موقع ِ اسباب کشی دیدیمش هی کدومشونو نمیشناختیم
واحد ِ ما طبقه هفتم بود وایه همین مطمئن بودیم که با سر و صد ای ِ بالابردنه وسایل همه فهمیدن که ما به اون ساختمون اومدیم
دیگه نزدیکای ِ غروب بود که کامیون اثاث خالی شد
کامیون که رفت پل ِ جلوی ِ پارکینگ خالی شد و من گفتم که برم ماشین ُ بیارم تو پارکینگ
جای ِ ماشینمون توی ِ پارکینگ جای ِ خوبی نبود
چراغ ِ اون سمت سوخته بود و قسمت ِ پارکینگ ِ ما تاریک بود خلاصیه اون شب با دردسر ماشین ُ پارک کردم آخه با اون تاریک باید حواسمو جمع میکردم که به ماشینه کسی نزنم
درست سه ماهه بعد بود
سه ماهه بعد که به خاطر ِ کار ِ زیادم توی ِ شرکت دیر رسیدم خونه
ساعت نزدیکه دو شب بود
چراغ پارکینگ هنوز سوخته بود و من توی ِ تاریکی ماشین ُ پارک کردم
داشتم در ِ ماشین ُ قفل میکردم که یدفعه یکی از پشت دستمو گرفت و داد زد دزد
تا اومدم چیزی بگم یکی دیگه هم رسید و جلوی ِ دهنمو گرفت
اولش خودمم ترسیده بودم
اما بعدش هر کاری کردم که بتونم حرف بزنم و بگم که من دزد نیستم نشد
با فریاد ِ اون دو نفر همه ساختمون اومدن توی ِ پارکینگ و جلوتر از همه آقای ِ مدیر ِ ساختمون اومد
به من که اجازه نمیدادن حرف بزنن
اما با حرف ِ آقای ِ مدیر که گفت: این که آقای ِ سروری ِ
اون دو تا فهمیدن که من آشنام
دستشونو از روی ِ دهنم برداشتن و گفتن: اخه ما که نمیشناختیمش دیدم
یه غریبه داره در ِ ماشین ُ باز میکنه
آقای ِ مدیر گفت: آقای ِ سروری همسایه جدید ِ
سه ماهه که اومدن
من تعجب میکنم که چه جور ایشونو ندیدین
راستش من حرفی نزدم اما واقعیت این بود که منم اونا رُ نمیشناختنم
اونا از من عذرخواهی کردن و قضیه تموم شد اما من هنوزم که هنوزه با خودم فکر میکنم که چرا این روزا رابطه و آشنایی ِ همسایه ها از هم این شکلی شده؟
*************************************************
(جنس بد برای مردم- جنس ِ خوب برای خودم)
دیروز با مادرم رفتیم خرید میخواست واسه بچه های ِ عمه سوغاتی بخره
آخه قرار بود با بابا هفته بعد برن کاشان و یه ده روزی اونجا بمونن
از چند روزِ قبل ازم قول گرفته بود که یه روز بعد از دانشگاه ببرمش بازار
میگفت دست تنها نمیتونه بار و وسیله دست بگیره
یه جورایی من برد واسه کمک
راستش من بخاطر ِ کلاسهای ِ دانشگاه نمیتونستم برم واسه همین با خودم گفتم شاید اینجوری یه جورایی بتونم محبتم ُ نشون بدم
تویِ بازار اول رفتیم راسته پوشاک
مادر میخواست واسه شوهر عمه و پسرعمه هام امیر و علی ، پیراهن مردونه بگیره
از چند تا مغازه قیمت گرفتیم
تقریبا همه هم قیمت بودن
تا این که مادر جلوی ِ یکی از مغازه ها وایساد و دست گذاشت رو یه پیرهن
خداییش هم پیراهن ِ قشنگی بود
راه راه ریز داشت ، خودش آبی ِ کم رنگ بود و راه راهش سورمه ای بود
به مادر گفتم اینو برای ِ امیر میگیری یا علی
در حالی که هنوز نگاهش به پیراهن بود گفت: هیچ کدوم، اینو میخوام برای ِ تو بگیرم
گفتم: آخه که من پیراهن دارم
در ضمن پولت ُ خرج نکن ، اینجوری شاید واسه سوغاتیها کم بیاری
مادرم گفت: این به تو میاد ، بعدشم حالا واسه اونا یه چیز ِ ارزون تر میخرم
قیمت که کردیم صاحب مغازه گفت: چهل تومن ، من که مخم سوت کشید اما مادر پیراهن ُ خرید و وقتی داشت پول ُ میداد گفت: پیراهن ارزون تر هم دارین
فروشنده گفت: تو چه قیمتی میخوان
مادر گفت: 15 تومن ..... 20 تومن
فروشنده رفت سمت ِ قفسه ها و چند تا پیراهن آورد که خداییش جنسشون اصلا خوب نبود
آروم به مادرم گفتم: ولی اینا اصلا خوب نیست
مادرم بی توجه به حرف ِ من سه تا از پیراهن ها رُ برداشت و گفت: تو به این کارا کار نداشته باش
راستش من خیلی ناراحت شدم ، اونقدر که تا خونه هیچ حرفی نزدم ... البته اگه حرفی هم میزدم فایده ای نداشت
از اون روز مدت ِ زیادی گذشته اما من هنوزم هر وقت یاد ِ اون پیراهنها میافتم ناراحت میشم
نمیدونم اما خیلی دلم میخواست یه جوری که مادرم ناراحت نشه منصرفش میکردم
من انقدر دلگیرم که بعد از این همه مدت هنوزم نتونستم اون پیراهن ِ نو رُ بپوشم
**************************************************
(استفاده از لوازم آرایش)
چند روزِ پیش با خانمم یه سر رفتیم خونه مادرم اینا
ما که رسیدیم دیدم خواهرم حاضر شده که بره بیرون
بهش گفتم: قدم ِ ما سبک بود کجا ایشالا
مثل ِ همیشه مادرم بجاش جواب داد که: با دوستاش میخوان برن کتابخونه ، دارن برای ِ کنکور درس میخونن
بهش گفتم: از الان برای ِ کنکور؟؟
بهم گفت: اگه از الان نخونم سال ِ دیگه قبول نمیشم داداش
گفتم : ولی تو تازه امتحانای ِ مدرسه ات تموم شده یه کم استراحت کن بعد شروع کن واسه کنکور
نگام کرد و خندید اما هیچ نگفت
مریم ، خانمم ، با مادر توی ِ آشپزخونه داشتن چایی میریختن که دیدم خواهرم رفت توی ِ اتاقش
مریم که با سینی ِ چایی اومد ، خواهرمم صدا کرد که بیاد چایی بخوره
اما مادرم یدفعه گفت: نه .... شما بخورین
اونم میاد
من و مریم و مادر چاییمونو خورده بودیم که خواهرم از توی ِ اتاق اومد بیرون ، شالش ُ یه جوری سرش کرده بود که من صورتش ُ راحت نمیدیدم
جلوی ِ در داشت کفشاش ُ میپوشید که مریم گفت: میخوای ما برسونیمت
اما خواهر گفت: دست ِ شما درد نکنه با دوستام قرار دارم که با هم بریم
وقتی برگشت جواب ِ مریم ُ بده
دیدم که صورتش آرایش داره ، آرایشی که کاملا واضح بود
خواستم بهش بگم که اینجوری کجا داره میره
اما اما با خودم گفتم شاید اثر ِ بدی روش بذاره
تازه فهمیدم که چرا شالش ُ یه جوری سرش کرده بود که من راحت صورتش ُ نبینم
خوارهم رفت بیرون
ومن نگاهم به سمت ِ مادرم برگشت، منظورمو فهمید و گفت: چیکارش کنم، جوونه ، میگه دوستام همه آرایش میکنن
گفتم: آخه آرایش اونم وقتی داره میره کتابخونه
مادرم گفت: بیشتر از من به حرف ِ دوستاش گوش میده، میگه الان همه ارایش میکنن حتی اونایی که از من کوچیکترن
به مادرم گفتم: خب بهش میگفتی که کسی مخالف ِ آرایش نیست
اما آرایش برای ِکی؟
کجا؟
چقدر؟"
مادرم شونه هاش ُ بالا انداخت وگفت : من نمیدونم، نمیدونم چه جوری باید بهش بگم ، تازه واسه همه حرفای ِ من یه جوابی داره"
با حرف مادر ساکت شدم، نمیدونم شاید حق با مادر بود
اما
اما یه چیزی ته دلم میگفت، یه راهی هست
یه راهی که توی ِ اون لحظه من نمیدونستم که چیه؟؟؟
********************************************************
(حجاب و عفاف)
دیشب شام خونه یکی از دوستام دعوت بودیم
محمد از دوستای ِ دانشگام بود که حتی بعد از فارغ التحصیلی هم با هم در ارتباط بودیم
اون زودتر از من ازدواج کرد و حالا یه دختر ِ پنج ساله داره به اسم ِ گلناز
محمد اینا خونه کوچیکی داشتن ... یه خونه توی ِ یه محله قدیمی که صفای ِ خوبی داشت
از در ِ خونه که رفتیم تو ، بوی ِ قرمه سبزی همه جا رُ پر کرده بود به خانمم گفتم: تکلیف ِ شام معلوم شد
از پله ها که رفتیم بالا جلوی ِ در ورودی گلناز ، چادر ِ گُل گلی به سر
وایساده بود
تا برسیم به پله آخر ، محمدم اومد جلوی ِ در
سلام و علیک کردیم و رفتیم تو
تا نشستیم خانم ِ محمد با چایی اومد و پشت ِ سرش گلناز با قندون که مثلا میخواست به مادرش توی ِ پذیرایی کمک کنه
بعدش محمد پیش دستی ها رُ گذاشت و گلناز نمکدون گذاشت
کسی چیزی نمیگفت اما کمک کردنه گلناز یه شور و شوقی به هممون میداد
بخصوص وقتی که در تمام ِ مدت چادرش روی ِ سرش بود
روم نشد جلویِ گلناز از محمد بپرسم اما وقتی مادرش صداش کرد و رفت توی ِ آشپزخونه به محمد گفتم: با این سن ِ کم زود نیست چادر سرش کنه
محمد گفت: ما بهش چیزی نگفتیم
این چادرُ مادربزرگش براش دوخته و از وقتی بهش داده جلوی ِ بقیه سرش میکنه
راستش من خودم چندان موافق نبودم که با این سن ِ کم سرش کنه اما
اما مادرش میگه اگه از الان حتی به حالت ِ بچه گانه حجاب نداشته باشه
توی ِ سن و سال ِ بزرگتر سخت تر براش قابل ِ قبول ِ
خانمم بهش یاد داده که وقتی چادر سرش میکنه باید دختر ِ خیلی خوبی باشه و نباید کارای ِ اشتباه انجام بده
گلنازم فکر میکنه
که با چادر همه بیشتر دوستش دارن بخصوص وقتی همه بهش به به میگن و تشویقش میکنن"
من اونجا دیگه از محمد چیزی نپرسیدم اما با خودم فکر کردم که اونا کاملا غیرمستقیم دارن حجاب ِ واقعی رُ به گلناز یاد میدن
این که در کنار ِ چادر باید دختر ِ خوبی هم باشه و اشتباه و خطا نکنه
*******************************************************
(جراحی پلاستیک)
وقتی نتیجه آزمون ِ تخصص ام اومد و فهمیدم که قبول شدم رفتم پیش ِ یکی از استادام که توی ِ انتخاب ِ تخصص کمک کنه
رتبه قبولیم ُ که دید گفت: با این رتبه هر تخصصی که بخوای قبول میشی
گفتم: کدومش بهتره
گفت: تا منظورت از بهتر چی باشه؟؟
گفتم: یعنی چی؟؟
گفت: یه وقت منظورت از تخصص اینه که یه چیزی بخونی که بعدش اگه خواستی بری خارج از کشور راحت بری؟
یه وقت منظورت اینه که با کدومش بهتر میتونی پز بدی و و واسه خودت اسم دربیاری؟
یه وقت منظورت خود ِ درس ِ و این که یه چیزی بخونی که هم به درد ِ خودت بخوره و هم مردم
و یه وقتم منظورت اینه که یه تخصصی بخونی که باهاش بتونی خیلی راحت مطب بزنی و پول پارو کنی؟
حالا بگو بهتر یعنی چی؟؟
گفتم: یعنی انقدر فرق داره؟؟
استاد گفت: معلومه که فرق داره، توی ِ بعضی از کشورها اولین تخصص ، تخصص ِ مغز و اعصاب ِ
بعضی جاهام قلب
اما اینجا
با هر تخصصی که با ظاهر ِ مردم بیشتر سرو کار داشته باشه بهتره
من از همین الان بهت میگم که اگه بری تخصص ِ زیبایی و جراحی لاستیک بگیری، زندگیت از این رو به اون رو میشه
چون اینجا کسایی که میان سراغ ِ جراحی ِ پلاستیک مریض های ِ سوختگی و مشکل دار نیستن
اینجا هر کسی که از قیافه خودش خوشش نمیاد
بدونه دلیل و صرفا واسه قشنگی میاد و خودش ُ به تیغ ِ جراحی میسپاره
تازه اصلا هم معلوم نیست که بعد از عمل اون جوری در بیاد که خودش دوست داشته
و اصلا هم براش مهم نیست که برای ِ یه عمل ِ غیر ضروری عوارض ِ جسمی پیدا کنه
وقتی آدما یادشون میره که خدا اونها رُ به بهترین شکل آفریده
وقتی توی ِ کار ِ خدا دست میبرن و فکر میکنن که قشنگتر میشن
وقتی خیلیاشون حتی تا بعد از عمل هم نمیدونن که دست به چه کار ِ خطرناکی زدن
و فقط به چشم و هم چشم و بی دلیل دست به عمل جراحی میزنن
توصیه من به تو برای ِ تخصصت جراحی ِ پلاستیکه
اما من همیشه آرزو میکنم که ای کاش یه راهی بود که ما بعضی از فکرهای ِ مردم ُ جراحی میکردیم
***********************************************
(طلاق و مشکلات زوجین)
مجید ، یکی از دوستام دیشب بهم زنگ زو و گفت که امروز میاد دفتر پیشم
گفت میخواد ازم یه مشاوره حقوقی بگیره
من با خودم گفتم که شاید مِلک یا زمین گرفته
یا میخواد دفتری ، چیزی باز کنه
اما وقتی اومد پیشم س و گفت که میخواد از همسرش جدا بشه مات موندم
بهش گفتم: آخه واسه چی؟ شما که با هم خوب بودین؟
گفت: خوب بودیم، اما الان دیگه خبری از اون خوبی نیست
گفتم: مگه چی شده؟
گفت: بهانه گیر شده، حساس ِ ، میگه من از عهده زندگیمون بر نمیام
میگه زندگیمون یکنواخته
بهش گفتم: اما اینا که دلیل نمیشه
گفت: میگه دیگه نمیتونه تحمل کنه ، میگه اگه تا الانم مونده خاطر ِ دخترم بوده
بهش گفتم: مگه دشما بچه ام دارین؟؟
گفت : دخترم سه سالش ِ
گفتم: به این فکر کردین که بعد از طلاق تکلیف ِ اون چی میشه
گفت: میارمش پیش ِ خودم
گفتم: این بدترین کار ِ ممکنه
گفت: میگی چی کار کنم
گفتم: برو و فکر ِ طلاق ِ هم از ذهن ِ خودت بیار ببرون هم از ذهن ِ خانمت
اینا همش فکر و خیال ِ که تصور کنین بعد از طلاق همه چی بهتر میشه که بدتر میشه اما بهتر نمیشه
الان دارین با هم لج بازی میکنین و میخواین که کم نیارین امابعدش میفهمین که چقدر سادگی کردین
طلاق یه جاهایی کارگشاست اما تو قصه شما
بعدشم شما یه بچه دارین که خیلی چیزها رُ عوض میکنه
بعد از طلاق هر کدومتون یا باید تنها زندگی کنین یا باید برگردین پیش خانواده تون که اونا تا چند روز و حداکثر چند ماه هواتونو دارن و قربون صدقه تون میرن اما کم کم همه چی عوض میشه
که البته طبیعی هم هست
اونا بالاخره مجبورن با شما واقعی رفتار کنن
بخصوص با وجود ِ بچه که پیش ِخانواده هر کدومتون که بزرگ بشه
نابود میشه چون حتی بهترین پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و عمه هم حتی یه ذره نمیتونن جای ِ پدر و مادر ُ بگیرن
بهش گفتم: واسه طلاق هیچ وقت دیر نمیشه
برو خوب فکراتو بکن
**************************************************************