داستانک
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
(زور گیری)
نگاهی به ساعتم کردم
مطمئن بودم که اگه اتوبوس تا پنج دیقه دیگه نیاد به کلاس نمیرسم
تصور ِ نرسیدنه به کلاس ِ استاد بهرامی فاجعه بود، همه دانشگاه از اهمیتش به حضور ِ بچه ها توی ِ کلاس خبر داشتن، شوخی هم نداشت هر کی سه جلسه غیبت داشت حذفش میکرد.
اگه حذف میشدم ترم ِ دیگه فقط واسه این واحد باید ثبت نام میکردم
تو گیر و دار رسیدن و نرسیدنه به کلاس بودم که با صدای ِ جیغ ِ کسی به خودم اومدم
صدا از پشت ِ سرم بود
سرمو که چرخوندم یه خانم ُ جلوی ِ در ِ بانک دیدم
یه خانم که دو تا موتور سوار بند ِ کیفش ُ داشتن میکشیدن
صدای ِ گاز جیغ ِ اون خانم و صدای ِ گازِ موتور با هم قاطی شده بود
من یکی که خشکم زده بود اولین بار بود که از نزدیک یه همچین صحنه ای میدیدم
مات مونده موندم
اون خانم فقط داد میزد و کمک میخواست چند نفری برای ِ کمک جلو رفتن اما با صدای ِ تهدید ِ موتورسوار عقب وایسادن
من واقعا نمیدونستم چیکار باید بکنم
از یه طرف حسابی ترسیده بودم
از طرف ِ دیگه دلم برایِ اون خانم واقعا میسوخت
*******************************************************
(اخاذی معتادان)
وقتی رسیدم تو کوچه دیگه نای ِ راه رفتن نداشتم
حسابی خسته شده بودم
با حساب ِ اون روز 48 ساعت شیفت وایساده بودم
نگاهی به ساعتم کردم، نزدیک ِ دو نصفه شب بود
چشمام از شدت ِ خواب آلودگی میسوخت، دلم میخواست زودتر برسم خونه و یه دلِ سیر بخوابم
نگاهم به ته ِ کوچه بود که احساس کردم یکی داره دور و بر ِ یه ماشین میچرخه
اولش فکر کردم به خاطر ِ خستگی ِ چشمام اشتباه میبینم
اما ... اما نه
یه آدم ِ مشکوک دور و بر ِ یه ماشین میچرخید
به نظرم مشکوک بود چون نمیتونست متعادل راه بره ... یه جورایی انگار سرگیجه داشت
جلوتر رفتم، هنوز متوجه من نشده بود ، از ظاهر و سر و وضعش معلوم بود که معتاده
با یه دسته کلید میخواست در ِ ماشین ُ باز کنه ، ماشین مال ِ مجید آقا همسایه مون بود
رفتم جلو و بلند گفتم: چیکار داری میکنی؟
یه دفعه با ترس برگشت طرفم و تو یه چشم به هم زدن یه سرنگ از تویِ جیبش درآورد و گفت: برو پی ِ کارت و گرنه اگه سر و صدایی بکنی خودت میدونی
راستش با دیدنه سرنگ ترسیدم،
نمیدونستم چیکار باید بکنم
***************************************************
(سرقت از صندوق ِ صدقات)
از بچگی هر روز صبح به چشم ِ خودم میدیدم که بابا صدقه اون روز ُ میذاشت توی ِ یه صندوق ِ چوبی روی ِ طاقچه و آخر ِ هر ماه صندوق ُ خالی میکرد و میداد به یه آدم ِ مستحق
بزرگتر که شدیم بهمون پول توجیبی میداد و میگفت که خودتون صبح به صبح ، صدقه بدین
این عادتِ خوب از همون بچگی واسه هممون موند
اون روز بخاطر ِ ترافیک ِ پشت ِ چراغ قرمز ، سر ِ چهار راه یه مونده به محل ِ کارم پیاده شدم
وقتی راننده بقیه پول ِ کرایه رُ بهم داد یادم اومد که صدقه صبح ُ ندادم
توی ِ پیاده رو دنبال ِ یه صندوق صدقات بودم که دیدم ده متر جلوتر یکی هست
دست توی ِ جیبم کردم و پول ُ درآوردم ، اما
اما نزدیک ِ صندوق که رسیدم دیدم یکی چسبیده به صندوق ِ صدقات
راستش تعجب کردم جلوتر رفتم و دیدم که طرف با یه سیم ِ نازک داره از تویِ صندوق پول درمیاره
هاج و واج مونده بودم
راستش دیگه اینجوریش ُ ندیده بودم
نمیدونستم باید چیکار کنم
باید به اون طرف چیزی بگم یا این که بی تفاوت رد بشم و برم
*********************************************************
(مواجهه با مصدوم ِ
تصادف در خیابان)
فلش ِ بالای ِ بزرگراه به سمت ِ بزرگراه ِ همت بود
برخلاف ِ ترافیک ِ روز ، اون ساعت از شب خلوت ِ خلوت بود
ساعت ِ توی ِ ماشین نزدیک ِ سه صبح بود
کمرم درد گرفته بود ، هفت هشت ساعت بود که یه بند پشت فرمون بودم و رانندگی کرده بودم
اگه فردا اون جلسه کاری رُ نداشتم محال بود که امروز که از شهرستان برگردم
حداقل شب ُ راحت میخوابیدم و صبح راه میفتادم
توهمین فکر و خیالها بودم که یدفعه احساس کردم یه چیزی وسط ِ بزرگراه ِ نور ِ چراغ ِ ماشین ُ پایین دادم که بهتر ببینم
چشمام درست تشخیص نمیدادن
نزدیکتر که رسیدم سرعتمو کم کردم
انگار یکی وسط ِ بزرگراه افتاده بود
ماشین کمی کنارتر نگه داشتم و اومدم پایین
یه آقای ِ میانسال بود
از جراحت دست و سر و پاش معلوم بود که بهش زدن و فرار کردن
اصلا تکون نمیخورد یه جوری که انگار مرده
از تصور مردنش بدنم لرزید
اما یه چیزی ته ِ دلم میگفت که شاید زنده باشه
خواستم بلندش کنم و برسونمش بیمارستان
اما
اما باخودم گفتم: اینجوری کی باور میکنه که من باهاش تصاف نکردم،
چه جوری ثابت کنم که کف ِ بزرگراه افتاده بود و قصد ِ من کمک بوده
گیج شده بودم از یه طرف دلم شور میزد که زودتر برسونمش بیمارستان
از یه طرف میترسیدم که واسه خودم دردسر درست کنم
واقعا نمیدونستم چیکار باید بکنم
*******************************************************
(برخورد با دزدی و کیف قاپی در خیابان)
اون روز رفتم دانشگاه دنبال ِ خانمم تا باهم بریم خونه
قرار بود سر ِ راه برای ِ عروسی ِ خواهر خانمم یه هدیه بگیریم
اول تصمیممون به خرید ِ یه تیکه کوچیک ِ طلا بود اما با سر زدنه به چند تا مغازه دیدم که قیمت ِ همون تیکه کوچیک هم چندان با جیبمون سازگار نیست و قرار شد که هدیه مونو نقدی بدیم
توی ِ مغازه طلافروشی ِ آخر،یه خانم و آقای ِ جوون اومده بودن خرید
از صحبتهاشون معلوم بود که برای ِ خرید ِ عروسی اومدن
با دیدنه اونا ، من و خانمم یاد ِ عروسی ِ خودمون افتادیم
تا ما از مغازه بیایم بیرون اونام خریدشونو کردن
جلویِ مغازه یه ایستگاه اتوبوس بود که من و خانمم روی صندلیش نشستیم و منتظر ِ اتوبوس شدیم
من از روی ِ صندلی سرک کشدم که ببینم اتوبوس میاد یا نه
اما خبری نبود
همون موقع نگاهم به یه موتور سوار و ترکِش افتاد که نگاهشون به مغازه طلافروشی بود به همون مغازه ای که اون خانم و اقای ِ جوون داشتن ازش می اومدن بیرون
دلم یهو شور زد
تا من بخوام بفهمم که چی شده موتورسوار رفت سمتشونو کیف ِ خانم ُ زد
اولش همه بهت زد بودن
اما یدفعه با صدایِ فریاد زن که طلاها رُ بردن همه به خودشون اومدن
واقعا لحظه بدی بود
همه یه جورایی ناراحت شده بودن
و شاید بیشتر از این که دلشون میخواست یه کاری بکنن
اما نمیدونستن چیکار
************************************************************
(درگیری و دعوای
خیابانی)
همیشه از صدای ِ داد و فریاد وحشت داشتم، نمیدونم چرا اما ته ِ دلم یه جورایی خالی
میشد
به مریم دخترم قول داده بودم که براش عروسک بگیرم
اونم یه عروسک ِ موطلایی با دامن ِ آبی
راستش توی ِ اون چند رو به کلی اسباب بازی فروشی سر زده بودم
که هیچ کدوم سفارش خانم کوچولو رُ نداشتن
یکی از بچه ها امروز توی ِ محل ِ کار بهم گفت که دو تا چها راه بالاتر یه اسباب بازی فروشی بزرگ هست
منم بعد از کار اومدم این طرف تا شاید یه عروسک لباس آبی پیدا کنم
خیابون حسابی شلوغ بود
سر ِ چها راه نمیدونم خیابونو برای ِ چی کنده بودن
که مسیر ِ عبور ِ ماشینا رُ خیلی باریک کرده بود
توی ِ خیابون ماشینا همه چسبیده بودن به هم و واقعا میلیمتری میرفتن
کند شدنه حرکت و معطلی ِ زیاد خیلی از راننده ها رُ کلافه کرده بود
واسه همین همشون دنبالِ یه راه ِ گریز بودن که زودتر از این شلوغی بزنن بیرونن
که همین مساله باعث گرفتاریهای ِ زیادی شد
با دیدنه شلوغی خوشحال شدم که ماشین ندارم و پیاده دارم میرم
بعد از هفت هشت دیقه چشمم به اسباب بازی فروشی افتاد
اومدم برم تو مغازه که یدفعه یکی از ماشینا اومد توی ِ پیاده رو تا مثلا زودتر بره
آخه پیاده روش واقعا بزرگ بود
تو همین گیر و دار یدفعه خرد به بساط ِ میوه فروشیِ کنار ِ اسباب بازی فروشی و صاحب مغازه با داد و فریاد اومد بیرون
البته علارغم ِ خلاف ِ راننده به بساط ِ میوه فروش آسیبی نرسیده بود
فقط جعبه هاش پخش ِ زمین شدن
اما
اما همین مساله به ظاهر بی اهمیت تو یه چشم به هم زدن شد یه دعوای ِ بزرگ
یه دعوا که پیاده رو رُ هم عین ِ خیابون بست
باورکردنی نبود با درگیر شدنه راننده و میوه فروش چند تا رهگذرایی که برایِ حل و فصل ِ درگیری اومده بودن هم باهم گلاویز شدن
واقعا نمیدونستم چیکار باید کرد
چون اون دعوای ِ دو نفره حالا به یه دعوای ِ پنج شیش نفره تبدیل شده بود که با حرف و حدیث های ِ آدمهای ِ تماشاچی ِ دور و برهم ، بیشتر اوج میگرفت
نمیدونم
نمیدونم تویِ یه همچین شرایطی واقعا چیکار باید کرد
*********************************************************
(حرف زدن با موبایل هنگام رانندگی)
راستش من همیشه مسیر ِ محل ِ کار تا خونه رُ با اتوبوس میرفتم
چون اینجوری با حساب ِ حقوق ِ سر ِ برجَم بیشتر هماهنگ بود
درسته که با اتوبوس دیرتر میرسیدم اما
اما یه جورایی پول ِ همونم میشد به یه زخمی زد
اما اون روز مهمون داشتیم ، خانمم پدر ومادرم و پدرخانم و مادرخانمم رُ دعوت کرده بود و ازم خواسته بود که زودتر برم خونه
منم تا از اداره اومدم بیرون واسه اولین تاکسی دست بلند کردم ُ و سوار شدم
هنوز یه دیقه هم از سوار شدنم نگذشته بود که صدای ِ زنگ ِ تلفن ِ همراهش بلند شد
با خودم گفتم حتما جواب نمیده اما برخلاف ِ انتظار ِ من با دومین زنگ جواب داد
اونم در حالی که ما تویِ یه خیابون ِ شلوغ و پر تردد بودیم که کلی ماشین و عابر ازش میگذشتن
به جای ِ اون راننده من دلم شور افتاده بود چون با چشم ِ خودم دیدم که چند بار نزدیک بود با ماشینا و عابرها تصادف کنه
از وحشت دستمو گذاشتم روی ِ داشبورد خواستم یه چیزی بگم که دیدم آدم ِ عصبانی ای ِ
با کسی که اون طرف ِ خط بود هم خیلی بد صحبت میکرد
دیدم اگه چیزی بگم ممکنه بیشتر عصبانی بشه
و جون ِ خودش ُ بقیه رُ بیشتر به خطر بندازه
دلم میخواست پیاده شم
اما چاره ای نداشتم
از طرفی حرف زدنمم فایده ای نداشت
واقعا نمیدونستم چی کار باید بکنم
*****************************************************