آیت ‏الله توسلی

بگذارید بیایند

و این آخرین ملاقاتهای امام در قم بود و شاید هیچ روزی من امام را مثل آن روز متأثر ندیدم چون این اولین ضربه از طرف عناصر خودی بود که بر پیکر این انقلاب وارد می ‏آوردند و کسالت قلبی امام از همین جا شروع شد.

 اینجانب مسؤولیت تنظیم برنامه ملاقاتهای امام را بعد از انقلاب داشتم. قبل از پیروزی انقلاب و در دوران رژیم گذشته ملت ایران برای استماع فرمایشات ایشان به قم می‏ آمدند و در مسجد اعظم و یا در حیاط منزل، امام را زیارت می‏ کردند. در آن زمان افرادی هم می‏ آمدند که با امام ملاقات خصوصی داشته باشند؛ ولی امام با هیچ یک از مقامات مملکتی ملاقات خصوصی نمی‏ کردند و اگر شخصی هم به محضرشان می‏ آمد به بعضی می ‏فرمودند شما هم در مجلس باشید. ولی بعد از انقلاب امام دو نوع ملاقات داشتند. ملاقاتهای جمعی با مردم که ابتدا در مدرسه فیضیه انجام می‏ گرفت. چون اوایل ورود امام از پاریس از تمام شهرهای ایران برای زیارت ایشان می ‏آمدند بعد از آنکه چند نفری از بانوان در اثر کثرت جمعیت در مدرسه به شهادت رسیدند و مردم هم دست برنمی‏ داشتند، ملاقاتها به اطراف منزل مسکونی امام منتقل شد. ایشان می ‏آمدند بالای بام و به ابراز احساسات مردم پاسخ می‏ فرمودند. همچنین ملاقاتهای خصوصی داشتند که چه از خارج و چه از داخل در اتاق کوچک و محقری انجام می‏ گرفت. گاهی امام در یک روز پنج نوبت سخنرانی در حیاط منزل و یا در اتاق می‏ فرمودند. با اینکه خسته هم می‏ شدند ولی چون به مردم علاقه شدید داشتند حتی یک مرتبه هم نفرمودند بس است. آخرین  ملاقات عمومی امام قبل از آمدن به تهران روزی بود که عده ‏ای از آذربایجان شرقی خدمت امام رسیدند که برای آنها مشغول صحبت شدند و در همان مجلس خبر آوردند که جمعی از حزب خلق مسلمان قصد حمله به منزل شما دارند. وقتی به امام عرض شد فرمودند: «بگذارید بیایند.» آمدند ولی ظهر همان روز مردم قم متوجه شدند و تظاهراتی علیه آنها انجام دادند و این آخرین ملاقاتهای امام در قم بود و شاید هیچ روزی من امام را مثل آن روز متأثر ندیدم چون این اولین ضربه از طرف عناصر خودی بود که بر پیکر این انقلاب وارد می ‏آوردند و کسالت قلبی امام از همین جا شروع شد. بعد از آمدن امام به بیمارستان قلب و بهبودی نسبی در جماران مجدداً ملاقاتهای ایشان چه عمومی و چه خصوصی شروع گردید که تا مدتی قبل از ارتحال هر هفته و یا پانزده روز یکبار ادامه داشت که در هر ملاقات امام سخنرانی می‏ فرمودند به استثنای سال آخر عمرشان که ملاقاتهای ایشان فقط اختصاص به خانواده معظم شهدا داشت. از آنجایی که آن حضرت علاقه شدیدی به خاندان شهداء داشتند فرمودند انجام ملاقات در هر پانزده روز یکبار مانعی ندارد.

******************************************

آقا به طلبه‏‏ ها فرموده بودند: «من عادت به اینکه نماز جماعت بروم ندارم، قم هم که بودم در منزل نماز جماعت می‏خواندم و حاضر نیستم حتی برای یک نفر مزاحمت داشته باشم.»

 وقتی امام به نجف اشرف وارد شدند به تقاضای طلاب برای اقامه نماز جماعت به مدرسه مرحوم آقای بروجردی تشریف می‏ آوردند. با ورود امام شور و شوق عجیبی بین طلاب ایجاد شده بود. به گونه ‏ای که قرآنی را که شاه به آن مدرسه اهداء کرده بود از کتابخانه مدرسه درآورده و به کنسولگری کربلا برگردانیدند. با وجود اینکه طلبه‏‏ ها خوشحال بودند، کسی از اهل حل و عقد خدمت امام عرض کرده بود که نماز جماعت شما در مدرسه برای بعضی طلبه ‏‏ها زحمت است. ایشان مثل اینکه منتظر چنین صحبتی باشند به نماز تشریف نیاوردند. طلبه ‏‏ها خیال می‏ کردند چون ماه رمضان است امام حال آمدن را ندارند ولی ماه رمضان هم تمام شد و ایشان تشریف نیاوردند. مطلب را تحقیق کردند. بالاخره طلاب متعهد شدند که جانماز را طوری و جایی بیندازند که مقابل حجره طلبه‏ ای که بخواهد در آن وقت به حجره ‏اش برود نباشد آقا به طلبه‏‏ ها فرموده بودند: «من عادت به اینکه نماز جماعت بروم ندارم، قم هم که بودم در منزل نماز جماعت می‏خواندم و حاضر نیستم حتی برای یک نفر مزاحمت داشته باشم.»

***********************************

علی ثقفی (برادر همسر امام(

به بچّه کاری نداشته باشید

دیدم سرش را روی زانوی امام گذاشته و پایش را به دیوار تکیه داده و با امام صحبت می‏ کند و می‏ گوید این کاغذ را درست بگذار، درست بچین و از این حرفها.

 روزی با پسرم حامد که چهارساله بود نزد امام رفتیم. امام در اتاقی نشسته بودند و یک گونی بزرگ که تا نصفه پر از کاغذ و نامه بود، در کنارشان قرار داشت. امام یکی یکی نامه‏‏ ها را بیرون می ‏آوردند و می‏ خواندند. آنهایی را که لازم بود پاسخ بدهند زیر پتو می‏ گذاشتند تا بعداً به آن بپردازند و بقیه را کنار می‏ گذاشتند.سلام کرده، نشستیم. امام با حامد شروع به صحبت کردند. مثلاً پرسیدند اسم پدرت چیه؟ با اینکه اسم بنده را می‏ دانستند. پس از لحظاتی حامد با امام شروع به بازی کرد، برای اینکه بچه مزاحم کار ایشان نشود، اجازه خواستم مرخص شوم و بچه را هم ببرم. آقا گفتند: «به بچه کاری نداشته باشید، شما اگر کاری دارید بفرمایید.» که بنده مرخص شدم. بعد از نیم ساعت فکر کردم شاید بچه امام را اذیت کند. برگشتم که او را ببرم دیدم سرش را روی زانوی امام گذاشته و پایش را به دیوار تکیه داده و با امام صحبت می‏ کند و می‏ گوید این کاغذ را درست بگذار، درست بچین و از این حرفها. و امام هم می‏ خندیدند. گفتم حامد بیا برویم. قبول نکرد. به آقا گفتم: «اجازه می‏ دهید ایشان را ببرم؟ مزاحم شماست.» امام فرمودند: «نه، بچه مزاحم نیست شما بروید!»

**************************************

آیت ‏الله جعفر سبحانی

فعلاً وظیفه من درس گفتن است

یکی از دوستان در جلسۀ درس از امام خواست که به مسأله انتخابات وارد شوند‏ و وکلای مؤمن و متعهد را معرفی کنند.

به خاطر دارم در سال 1330 زمان مرحوم آقای بروجردی که تب انتخابات مجلس‏ شورای ملی بالا گرفته و حوزه‏ های انتخاباتی میان طرفداران مصدق و شاه تقسیم شده‏ بود و هیچ کدام از کاندیداها مورد رضایت فضلا نبودند، یکی از دوستان، به نام آقای‏ شیخ اسدالله نوراللهی در جلسۀ درس از امام خواست که به مسأله انتخابات وارد شوند‏ و وکلای مؤمن و متعهد را معرفی کنند و یا لااقل برای قم یک وکیل مناسب در نظر بگیرند.‏ ایشان پس از اعتذار، یادآور شدند که «فعلاً وظیفۀ من درس گفتن است و بس».

********************************************

اگر مى‏گفتند روح الله، پیشقدم مى‏شدم

«مردم گفته‏‏‏‏‏ اند عبدالکریم. به جدم اگر می‏‏ گفتند روح‏الله، من پیشقدم می ‏‏شدم.»

 در زمان مرجعیت مرحوم آقاى بروجردى جمعى از مردم تهران براى آوردن من از قم به تهران به نزد من آمدند. از آنجا که ارتباط امام با من مثل رابطه پدر و فرزندى بود، آقا به شدت تأکید کردند که باید دعوت مردم را اجابت کنم و به تهران بروم. وقتى کمى تأمل کردم تا شاید بتوانم بیشتر در کنارشان بمانم و از شمع وجودشان بهره‏‏مند شوم،ایشان حکم کردند که باید بروم و به این هم قناعت نکردند و از آیت‏الله العظمى بروجردى هم درخواست کردند که ایشان هم حکم کنند. حضرت آیت‏ الله بروجردى هم حکم فرمودند، من از سر کنجکاوى و مقام گستاخى فرزند به پدر، گفتم: «آقا، چراخودتان تشریف نمى ‏برید؟»

امام فرمودند:«مردم گفته‏‏‏‏‏ اند عبدالکریم. به جدم اگر می‏‏ گفتند روح‏الله، من پیشقدم می ‏‏شدم.»

امام نفرمودند کسى مثل من باید در حوزه بماند و یا اینکه من در معرض مرجعیتم.

منبع : حجت الاسلام والمسلمین عبدالکریم حق شناس - پا به پاى آفتاب - ج 3- ص 24.

****************************