میگفت، بعد از سی سال زندگی هنوز نمیشناسمش

میگفت، من توی ِ قیمه م به جای ِ لیمو دارچین میریزم چون شوهرم قیه با لیمو دوست نداره

میگفت، بعد از این همه سال زندگی هنوز نمیدونه من چه رنگی رُ دوست دارم

میگفت، خانم ِ من از گل ِ یاس خوشش میاد واسه همین کل ِ باغچه رُ یاس کاشتم

میگفت، بابام نمیدونه من کلاس ِ چندمم ، چه برسه به این از آرزوهام خبر داشته باشه

میگفت، بهتر از هر کسی مادرم منو میشناسه

میگفت، ما همدیگه رُ نشناختیم ، از اولش همدیگه رُ نشناختیم

میگفت، ما سنتی ازدواج کردیم اما کم کم همدیگه رُ شناختیم

حالا نگفته حرفش ُ میفهمم

اینا حرفایی ِ ما هر روز یا خودمون به زبون میاریم

یا از زبون ِ دیگران میشنویم

با ما باشید تا امشب تکلیف ِ این حرفا رُ معلوم کنیم

پس

با امید به خدا بسم ا،،،

****************************************

سلام و شب ِ همگی بخیر

***************************************

سلام به اون پدربزرگها و مادربزگهایی که چهل ، پنجاه ، شصت ساله که دارن

با خوشی باهم زندگی میکنن

**************************************

به اون دختر خانم و آقای ِ جوونی که تازه عروس و تازه دامادن و قراره که ایشالا به پای ِ هم با سلامتی و خوشی پیر بشن

**************************************

به اونایی که چشم هاشونو قبل از ازدواج باز میکنن و بعدش یه جورایی میبندن

****************************************

به اونایی که میدونن تویِ این دنیا هیچ دو نفری عین ی هم نیستن و باور دارن که بین ِ همه زن و شوهرها فرقی هست

فرقی که اگه بشناسنش دردسر و گرفتاری نمیشه

***************************************

به اونایی که سر ِ شام و ناهار و مهمونی ِ خونه این و اون

دعاواشون نمیشه

******************************************

به اونایی که نه فقط قبل از ازدواج که تا اخر ِ زندگی دنبال ِ شناختنه همدیگه ان

دنبال ِ این که بفهمن چه جوری میتونن طرفشونو بیشتر خوشحال و خوشبخت کنن

*****************************************

سلام به مردم ِ سرزمینی که به خانواده دوستی و دوست داشتنه همسر و بچه و فایل معروفن

به مردم ِ خوب ِ ایران

***************************************

داستان

واقعا بعضی وقتا من از این اقاجون یه چیزایی میبینم که باورم نمیشه

چون

وقتی خودمو با آقاجون مقایسه میکنم میبینم که من نمیتونم مثل ِ اون باشم

همه چی از اومدنه یه همسایه جدید به کوچه ما شروع شد

هفته پیش که خونه اقاجون اینا بودم عزیز یه استکان چایی ِ کمرباریک با چند پر گل ِ سرخ داد دستم ُ و گفت ،

آقا ابراهیم ُ یادته؟

بهش گفتم ، همونی که سر ِ کوچه پارچه فروسی داشت

گفت ، آره

گفتم ، خدایی نکرده اتفاقی براش افتاده

گفت ، نه خونه شونو فروختن و اسباب کشی کردن

گفتم ، به سلامتی ، حالا همسایه جدید کی هست

عزیز گفت، دیشب با آقاجون رفتیم دیدنشون ، من دیدم دستشون به اسباب کشی بنده، براشون شام پختم و با یه گلدون با آقاجون رفتیم خونه شون

اهل ِ شمالن، دخترشون اینجا دانشگاه رشته نقاشی

قبول شده به هوای ِ اون اومدن اینجا

آقاجون که تا اون موقع ساکت بود سرش ُ از روی ِ کتابی که میخوند بلند کرد و گفت

خانواده خوبی ان

اهل ِ کتاب و کمالاتن

 

این حرفا همه گذشت تا

دیشب که من دوباره رفتم خونه آقاجون اینا

از در که رفتم تو دیدم عزیز اینا توی ِ ایوون نشستن

انگار مهمون داشتن

جلوتر که رفتم دیدم یه دختر خانم ،

همسن ِ دختر ِ خودم سارا پیش ِ عزیز نشسته

توی ِ دستش یه بوم ِ نقاشی بود

یه بوم که عزیز با قلم مو داشت روش نقاشی میکشید

راستش هاج و واج مونده بودم آخه من توی ِ همه عمرم ندیده بودم که عزیز نقاشی کنه

جاوی ِ اون دختر چیزی نگفتم تا سر ِ سفره

عزیز سفره رُ توی ِ ایوون انداخت

کنار عدس پلو و کشمش عزیز یه ظرف ِ بزرگ میرزا قاسمی بود

یه ظرف که فهمیدم مادر ی اون دختر خانم فرستاده

اونم غذایی بود که من هیچ وقت توی ِ خونه مون ندیده بودم

آقاجون چند تا قاشق از میرزا قاسمی توی ِ بشقاب ِ خودش کشید

با تعجب گفتم،

شما مگه میرزا قاسمی دوست داری

به جای ِ آقاجون عزیز جواب داد و گفت، دوست داره؟ عاشقش ِ

گفتم پس چرا تا امروز هیچ وقت چیزی نگفته

آقاجون با لبخند ِ قشنگی گفت ، آخه عزیز سیر و با بادمجون دوست نداره

یعنی بهش حساسیت داره

اگه بخوره مریض میشه

بعد با خنده گفت

منم به هوای ِ عزیز از میرزا قاسمی گذشتم

و بعد پشت بند ِ حرفش گفت، عین ِ عزیز که قبل از ازدواج ِ با من توی ِ نقاسی واسه خودش استادی بود

اما بعد از ازدواج چون میدونست من با بوی ِ رنگ حالم بد میشه قید ِ نقاشی رُ زد

راستش من باورم نمیشد

باورم نمیشد که عزیز و آقاجون این همه سال بخاطر ِ همدیگه از چیزایی دوست داشتن گذشته باشن

شاید این حرفا به ظاهر حرفای ِ ساده ای بود

اما من مطمئن بودم که اون دو تا بخاطر ِ همدیگه و برای ِ راحتی ِ همدیگه از خیلی چیزهای ِ دیگه هم گذشته بودن

از چیزایی که شاید خیلی بزرگتر و مهم تر بود

 

شما چقدر همسر و بچه هاتونو میشناسین؟

به نظرِ شما شناختنه همدیگه چقدر میتونه توی ِ داشتنه یه زندگی ِ خوب موثر باشه؟

شماره تماس

شماره پیامک

********************************************************