از بین ِ همه اهالی ِ این دیار

در این سکوت ِ شب

و در کشاکش ِ چشم هایی که سنگین شده و به خواب میروند

عده ای بی صدا بیدارند

بی دارند و با قدم هایی آرام

قدم هایی که هیچ کس صدایش را نمیشود راهی ِ قراری بزرگند

شهر آرام است اما درکوچه پس کوچه ها عده ای آرام رهسپارِ خانه خدا هستند

امشب تا سحر خدا میهمان میطلبد

یک میهمانی برای ِ سه روز

سه روز

تنها

تو هستی و خدا و اهلی که خدا عجیب دوستشان دارد

امشب شهر آرام است اما در کوچه پس کوچه ها عده ای آرام رهسپار ِ میهمانی خانه خدا هستند

******************************

امشب شب ِ سیزدهم ِ ماه رجب است

شب ِ میلاد ِ مردی که عالمیان هنوز عظمتش را نمیدانند

امشب اهل ِ عشق

یا علی میگویند و دق الباب میکنند

***********************************

این منزل ِ اول است که به قصد ِ قربت معتکف میشویم

**********************************

به نام ِ خداو سلام

با شادباش ِ شب ِ میلاد آقا امیر مومنان حضرت علی ع

تا سحر شب ِ سیزدهم ِ با شما هستیم

******************************************

شبی که در آسمان و زمین هلهله شادی برپاست

***************************************

شادی به مبارکباد ِ قدم ِ مردی که نجات ِ عالمیان به گوشه محبت ِ اوست

******************************************

امشب همه مسرورند

مسرور و شاد به وجود ِ آقایی که آرام ِ دل ِ پیامبر است وآرامش ِ

ِ بانوی ِ آسمان و زمین

حضرت فاطمه زهرا س

******************************************

امشب در دل ِ همه عاشقان شوقی میتپد

شوقی که نشان از عشقی صادق

به امیر مومنان

علی ِ عالی اعلی ع است

******************************************

این لحظات بر همه شما مبارک

و برکت ِ این اوقات در همه زندگیتون مستدام

********************************************************

با شما هستیم تا به زمزمه ء کلامی از جان هم قدم باشیم با اهالی ِ شب زنده دار ِ امشب

با اونهایی

با کوله باری سبک راهی ِ سفری آسمانی ان

امشب از اهل ِ زمین عده ای رهسپار ِ آسمون میشن

اونها سه شبانه روز در حال و هوای ِ آسمانن و شاید برای ِ همین باشه که در انتهای ِ شب ِ سوم وقتی بنا به بازگشت ِ دوباره اس

کوله اش سنگین ِ از بغض و حسرت

و اگر نباشه امیدی دوباره برای

گذر ِ روزها سخت خواهد بود

امشب ، شبی که خیلیا یک سال ِ که چشم براه ِ اون هستن

شب ِ اول ِ مهمانی

********************************************

توی ِ این مهمانی زمزمه

زمزمه دعاست

حرفهایی با خدا که فقط به گوش ِ خدا شنیده میشه

چرا ما وقتی دعا میکنیم حال ِ بهتری داریم

شما فکر میکنین کدوم دعاها مار ُ به خدا نزدیکتر میکنه ؟؟؟؟

شماره تماس

شماره پیامک

*********************************************

غصه نخورین میخوایم یه روایتی براتون بگم که شاید دل ِ ماهایی که توی ِ این جمع ها نیستیم رُ هم آروم کنه

میگن در زمان پیامبر مردی بوده که بسیار آرزو داشته که روزی پشت ِ سر ِ حضرت پیامبر ص نماز جماعت بخونه

روزی به شهر پیامبر میاد

و از حال و هوای ِ شهر متوجه میشه که وقت ِ اذان نزدیکه

از اهالی ِ کوچه و بازار سراغ ِ مسجد رُ میگیره و به سمت ِ مسجد میاد

اما

اما همین که به مسجد میرسه میبینه نماز تمام شده و مردم در حال ِ خارج شدنه از مسجد هستن

میگن ، از ته ِ دل آهی میکشه

کسانی که درو و بر ِ او بودن دلیل ِ آه و غصه ش رُ سوال میکنن و مرد جواب میده

میگن حضرت پیامبر ص در این لحظه رو به مردم میفرمایند ، ارزش ِ آه ِ از عمق ِ جان ِ

اون مرد از ثواب ِ نماز ِ جماعت ِ همه شما بیشتره

قطعا امشب خیلی از ما به یاد حال و هوای ِ معتکفین آه میکشیم

آهی که با مرور ِ کلام ِ نورانی ِ حضرت ِ پیامبر ص آرام میگیره

***************************************************

(حکایت )

در سالهایی از زندگی مرحوم حضرت مقدس اردبیلی رحمه ا،، علیه اوضاع ِ زندگی مردم رو به سختی گذاشته بود

مرحوم مقدس اردبيلي هر چه خوراکي در منزل داشت را بين نيازمندان تقسيم مي‌کرد و براي خود نيز سهمي مثل آنها برمي‌داشت. در يکي از سال‌ها که چنين کرد، همسرش به او تندي نمود و گفت: در مثل چنين سالي اولاد خود را فقير مي‌گذاري. آن مرحوم چيزي نفرمود و برخاست و براي اعتکاف به مسجد کوفه رفت و معتکف شد. روز دوم اعتکاف او بود که شخصي مقداري گندم اعلا و مقداري آرد نرم به خانه آن مرحوم آورد و گفت: صاحب منزل اينها را برايتان فرستاده و خودش در مسجد کوفه معتکف است. پس از پايان اعتکاف که مقدس اردبيلي به خانه آمد، همسرش به او گفت : آذوقه‌اي که به وسيله آن عرب فرستاده بوديد، بسيار عالي و درجه يک بود. مرحوم مقدس اردبيلي که چيزي نفرستاده بود، فهميد که اين عنايت از سوي خداوند بوده است و حمد و ثناي الهي را به جا آورد

***************************************************

داستان

گاهی وقتا با خودم فکر میکنم ... کسایی مثل ِ آقاجون ِ من چه جوری به زندگی نگاه میکنن .... آقاجون ِ من سالهاست که گوشه مغازه نجاریش داره خاک ِ اره میخورد و همیشه گفته که خوشبخته

هیچ وقت برای ِ خودش کاری نکرد ... همیشه وقتی یه پولی جمع میشد و میخواست یه کاری بکنه .. یه اتفاقی میفتاد و یه کسی سر ِ راهش قرار میگرفت که به قول ِ آقاجون از ما گرفتارتر بود و پول ِ آقاجون صرف ِ مشکلش میشد

تو این سالها یه عالمه آدم سراغش اومدن و با کمکش صابخونه شدن

یه عالمه آدم سراغش اومدن ُ با کمکش واسه بچه هاشون عروسی گرفتن

یه عالمه آدم سراغش اومدن و با کمکش بدهکاریشونو دادن

و

آقاجون همیشه راضی بود چون میگفت: خوشبختی ِ آدم با خوشبختیه دیگرانه

امشب بیشتر از همیشه یادش افتاده

چون از وقتی که یادمه آقاجون این سه شب ِ ماه ِ رجب ُ توی ِ مسجد معتکف بود

و توی ِ این همه سال همیشه به قصد ِ اجابت ِ دعای ِ کسی معتکف میشد

هیچ وقت برای ِ خودش راهی ِ مسجد نشد

همیشه آرزوی ِ کسی باهاش بود که به لطف ِ خدا توی ِ همون سه روز اجابتش ُ از خدا هدیه میگرفت

آقاجون

توی ِ همه این سالها فقط یه آرزو واسه خودش داشت اونم این که یک سال بتونه توی ِ حرم امام حسین ع معتکف بشه

آرزویی که هفتاد سال چشم براهش بود تا همین هفته پیش که بهش گفتن اسمش برای ِ کربلا در اومده

.. از خوشحالی ده سال جوون تر شده بود ... بهش گفته بودن ... این سه شب ُ مهمون ِ آقاست

با عزیز خداحافظیش ُ کرد و با ساک ِ کوچیکش رفت مغازه .. گفت از همون جا میره ترمینال ... طاقت نداشت دوباره بیاد خونه

دم ِ غروب رفتم مغازه .. میخواستم ساعتهای ِ آخر پیشش باشم

داشتیم با هم حرف میزدیم که یه جوون اومد تو قاب ِ در...

سرش پایین بود ..

آقاجون گفت: چیزی میخوای بابا جون؟؟؟

جوون سلام کرد و با چشمایی که معلوم بود گریه کرده به آقاجون نگاه کرد

جفتمون نگران شدیم

آقاجون رفت طرفش ُ و گفت: چی شده بابا؟؟؟

جوون گفت: شنیدم مسافر ِ امام حسینین

هردومون تعجب کردیم چون اون یه غریبه بود .. نفهمیدیم قصه رُ از کجا میدونه

جوون گفت: بچه م مریض .. دکترا گفتن ... فوقش دو- سه روزه دیگه زنده اس

نذر کرده بودم اگه خوب بشه برم کربلا اما حالا همه ازش ناامید شدن

دیروز تو مسجد شنیدم که شما دعوت شدین .... با خودم گفتم ... اگه مسافر ِ حرم ِ آقا بشم .. دیگه بهم جواب ِ رد نمیده .. من میخوام بچه مو دوباره زنده کنم .. بچه ای که هیچ کس امیدی بهش نداره"

من با خودم گفتم که امکان نداره آقاجون قبول کنه

اونم بعد از این همه سال آرزو

دیگه حساب ِ دیگران نبود

این یکی فرق داشت

اگه نوبتش ُ میداد .. دیگه شاید تا آخر ِ عمرش قرعه به اسمش نمیافتاد ...

آقاجون

حال ِ خوبی نداشت .. اومد پشت ِ اره اش وایساد ... چشمش به ساکش بود ...

سکوت ِ سنگینی مغازه رُ پر کرده بود ..

بهد از چند دیقه

رفت سمت ِ ساکش ... از توی ِ ساک شناسنامه و مدارک و بلیطش ُ برداشت

اومد سمت ِ جوون و بلیط ُ و شناسنامه ش ُ داد دستش، بهش گفت : شناسنامه رُ نشون بده که بفهمن به جای ِ من میری

خودمم بهشون زنگ میزنم "

باورم نمیشد ...

جوون ِ هم باورش نمیشد

خواست دست ِ بابا رُ ببوسه ..

آقاجون گفت: اگه الان نری نمیرسی

جوون ِ رفت و آقاجون آروم اومد کنار ِ اره نجاریش .. و شروع کرد به اره کردن .. جای ِ قطره های ِ اشکش ُ روی ِ خاک اره ها میدیدم

زیر ِ لبش آروم گفت: من اون چیزی رُ دوست دارم که تو دوست داری ..

راضی ام به رضا ِ تو

***********************************

خدایا

دلم از روزمره گیها تنگ است

از تکرار ِ زندگی

از این که میخواهم خوب باشد و نمیشود

خدایا میدانم که آن زندگی ای که برایم مقدر کرده ای این نیست

میدانم که من به کدورت ِ خطاهایم آن را غبار آلود کرده ام

خدایا میدانم که دلم سخت شده و میدانم که رسم ِ مهربانی ِ با بندگانت را از یاد برده ام

میدانم که در زمزمه نامت از تو دور شده ام که این زمزمه ها از عمق ِ جانم نبوده است که اگر بود

این همه فاصله بین ِ من تو نبود

خدایا من میدانم که تو انقدر بزرگی که من هر چه هم که دور باشم باز تو نزدیکی

تو نزدیکی چون هیچ کس از سایه عظمت ِ تو دور نیست

خدایا من امشب برای ِ سلامی دوباره آمده ام میدانم

که در رسم ِ محبت ِ تو سلام ِ من بی جواب نیست

که تو خدای ِ کریم و بنده نوازی

من برای ِ نوازشهای ِ تو آمده ام تا دلم را صیقل دهای

دلی که در نوازش های ِ تو دوباره آینه شود

آینه ای که تنها تو در آن جلوه گر باشی

امشب مرا به وساطت ِ علی ع بپذیر

*************************************

حُب ِ حضرت ِ علی ع سعادت ِ دنیا و آخرت ِ

و گواه ِ اون کلام ِ صدق ِ پیامبر رحمه للعامین حضرت محمد ص است که خطاب به امیر مومنان حضرت علی ع فرمودند:

خوش بخت حقیقی کسی است که تو را دوست بدارد و اطاعتت کند.

***********************************

(حکایت )

محمد بن على ترمذى، از عالمان ربانى و دانشمندان عارف مسلك بود. در عرفان و طریقت ، به علم بسیار اهمیت مى داد ؛ چنان كه او را "حكیم الاولیاء" مى خواندند.

در جوانى با دو تن از دوستانش ، عزم كردند كه به طلب علم روند. چاره اى جز این ندیدند كه از شهر خود ، هجرت كنند و به جایى روند كه بازار علم و درس ، در آن جا گرم تر است.

محمد ، به خانه آمد و عزم خود را به مادر خبر داد.مادرش غمگین شد و گفت : اى جان مادر ! من ضعیفم و بى كس و تو حامى من هستى ؛ اگر بروى ، من چگونه روزگار خود را بگذرانم. مرا به كه مى سپارى ؟ آیا روا مى دارى كه مادرت تنها و عاجز بماند و تو دانشمند شوى ؟

از این سخن مادر ، دردى به دل او فرود آمد. ترك سفر كرد و آن دو رفیق ، به طلب علم از شهر بیرون رفتند.

مدتى گذشت و محمد همچنان حسرت مى خورد و آه مى كشید.

روزى در گورستان شهر نشسته بود و زار مى گریست و مى گفت : من این جا بى كار و جاهل ماندم و دوستان من به طلب علم رفتند. وقتى باز آیند ، آنان عالماند و من هنوز جاهل.

ناگاه پیرى نورانى بیامد و گفت : اى پسر!چرا گریانى ؟

محمد ، حال خود را باز گفت.

پیر گفت : خواهى كه تو را هر روز درسى گویم تا به زودى از ایشان در گذرى و عالم تر از دوستانت شوى ؟

گفت : آرى ، مى خواهم.

پس هر روز ، درسى مى گفت تا سه سال گذشت. بعد از آن معلوم شد كه آن پیر نورانى ، خضر (ع) بود و این نعمت و توفیق ، به بركت رضا و دعاى مادر یافته است.

**************************************

در پاداش ِ دعا برای ِ مومنان

امام کاظم علیه السلام فرموده اند: هر که بر برادران و خواهران مؤمن و مسلمان خویش دعا کند، خداوند به تعداد هر مؤمنی فرشته ای را گمارد که بر دعا کننده دعا کند.

و همچنین

امام رضا علیه السلام فرمودند: هیچ مؤمنی نباشد که بر برادران و خواهران مؤمن و مسلمان، زنده یا مرده دعا کند جز آنکه خداوند به تعداد هر برادر و خواهر مؤمنی از هنگام برانگیخته شدن آدم علیه السلام تا بر پایی رستاخیز بر او حسنه نویسد

**************************************

خدایا!

ما اگر بد کنیم، تو را بنده های خوب بسیار است،

تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست ؟

**************************************

امشب یاد کنیم از کسانی که سالها قبل .. رهگذر از شبهای ِ ماه ِ رحب بودن

بودند و امسال رهسپار ِ آسمون

به ذکر فاتحه و صلوات ... یاد کنیم درگذشتگان رُ تا .. فردا روز .. دیگران هم ما رُ یاد کنند

**************************************

خدایا تو که باشی ناممکن ها هم ممکن است

از دنیا چه باک ....

یا رب نظر تو بر نگردد،

برگشتن روزگار سهل است

**************************************

دارم دِلَکی که بنده ء کوی ِ علی است

روی ِ دل ِ او همیشه بر سوی ِ علی است

هر چند هزار رو سیاهی دارد

می نازد از اینکه منقبت گوی ِ علی است

**************************************

شايد خيليها فکر کنن که دعا کردن دست خودشونه اما حقيقت چيزي غير از اينه چون دعا يه جور دعوته و اين يعني

تا خدا از کسي دعوت نکنه اون آدم نميتونه دستي به دعا بلند کنه

و حقيقتي بزرگتر اينه که خدا به هر کسي اجازه دعا کردن نميده

چون دعا فقط مال بنده هاي خوبشه اون بنده هايي که دوست داره صداشونو بشنوه

پس

اگه بعد از اين بهونه اي براي دعا پيدا کردين خوشحال باشين

چون اين بهونه ها همون دعوت خداست و نشونه اي براي اين که

دل خدا براي شنيدنه صداتون تنگ شده

***************************************

همه ماها يه جاهايي به يه محرم راز به يه مونس

به يه کسي که براش حرف بزنيم و درد دل کنيم نياز داريم

و اين يه چيزيه که نه کوچيک و بزرگ مي شناسه و نه پير و جوون حساب اين محرم راز براي هرکدوم از ما خيلي مهمه

چون همه ما دوست داريم با کسي حرف بزنيم

که راز دلمونو پيش خودش نگه داره و اگه ميتونه باري از سنگينيه دلمون سبک کنه

شما بگيد توي اين عالم رازدارتر از خدا کسي هست؟؟؟

و

کسي هست که از خدا قويتر باشه؟؟؟

قصه اين درد دلها همون قصه دعاهاي ما با خداست دعاهايي که تا حالا هيچ کس ازش نااميد نشده و خدايي که هميشه چشم به راهه بنده هاشه چشم به راه براي اجابت

***************************************

کاشکي کاشکي ما باور ميکرديم که هيچ دعايي بي جواب نيست

حتي آرومترين دعاها اون وقت شايد اين همه آدم تنها و غصه دار

توي دنيا نبود

کاشکي کاشکي ما باور ميکرديم که کرم و بخشش خدا از بزرگترين آرزوهاي ما هم بزرگتره اون وقت شايد نه فقط براي

خودمون که با خيالي راحت براي همه دعا ميکرديم

کاشکي کاشکي ما باور ميکرديم که خدا به هيچ دعايي نه نميگه

و باور ميکرديم که خدا جز اجابت نيست اون وقت شايد کمي صبورتر و با آرامشي بيشتر زندگي ميکرديم

کاشکي کاشکي ما باور ميکرديم که دعاي کسايي مثل مادر

مثل پدر و مثل کسي که دلشکسته اس به چشم به هم زدني به اجابت ميرسه اون وقت شايد به حرمت همون دعا کمي حريم ها رو حفظ ميکرديم

کاشکي کاشکي ما فارغ از کلام و ظاهر به اصل دعا باور داشتيم

*********************************

(حضرت امام رضا ع)

من

براي دعاهايم به کسي پناه ميبرم

به کسي که آستان آسمان رنگش ... دري به سوي آسمان است

و از او تا خدا فاصله اي نيست تا آنجا که در آستانش

آرزوها .. اميدها .. صداها .. و دعاها به قدر لحظه اي

و شايد کمتر از لحظه به خدا ميرسد

به کسي که دست دلم را ميگيرد و برايم مهربانانه هجي ميکند

که چگونه خدايم را به دعا بخوانم

به کسي که به مهر شهره است و آسمانيان او را امام رئوف ميخوانند

امامي که نامش

اجابت تمام دعاهاي گفته و ناگفته است

امام رئوف علي ابن موسي الرضا

سلام برتو اي آرام دل من سلام بر تو که راضي به رضاي خدايي

*********************************

حضرت امام زمان عج

ساده ميگويم تا حرفهايم به ابهام نرسد

کوتاه ميگويم تا حرفهايم کسي را خسته نکند

من در تمام عالم و در تمام روزها و شبهايي که برايم ميگذرد

و در ميان تمام آنچه که برايم آشنا و ناآشنايند

و در ميان تمام اميدها و آرزوهايم

و در ميان تمام صداها و سکوتهايم

تنها ... به اشتياق اجابته يک دعاست

که چشم هايم به آسمان است

و دستهايم اميدوار

به اشتياق آن که تمام شود اين روزها و شبهاي بي او و دلم آرام شود به بودنه کسي که دنياي انتظار است

من ميدانم که دعايم به اجابت ميرسد

***************************

خداحافظي

براي آخر حرفي نيست جز اميد اين که دعاهامون رُ باور کنيم

و بيشتر از دعاها اجابتشونو و خدايي رُ که

در پس هر دعاست

تا قراري دوباره

خداحافظ

***************************