راه شب
بعضیا الان چشماشون بسته اس و خواب ِ خوابن
بعضیا چشماشون داره گرم میشه و تا یه خواب ِ خوب فاصله ای ندارن
اما
اما بعضیا سرشون روی ِ بالش ِ و چشماشون بازه
حرفی نمیزنن و ساکتن اما
اما توی ِ داشون هزار تا حرف هست برای ِ گفتن
توی ِ سرشون هزار تا فکر و دغدغه اس که مدام این طرف و اون طرف میره و نمیذاره که بخوابن
اونها تو فکرن
فکر به چیزایی براشون مهمه
اونقدر مهم که حتی خوابشونو میگیره
اونها دوست دارن خوب باشن ،
خوب زندگی کنن
و با زندگیه خوبشون شاد باشن
این وقت ِ شب ، خیلیا با ما بیدارن و مثل ِ ما به زندگی فکر میکنن
به زندگی و این که چطور بهتر و بهتر بگذره
****************************************
به نام ِ خدایی که با او زندگیها سرشار ِ از شوق و شادیست
و سلام
******************************************
زندگیهاتون شیرین اما یادمون نره که برای ِ یه زندگی شیرین اول باید خود ِ زندگی رُ باور داشت
******************************************
باور ِ این که دونستن ِ قدر ِ لحظه لحظه زندگی یه تعارف نیست
چون خیلیا دیروز بودن و امروز نیستن
خیلیا تا صبح ِ امروز ، تا ظهر تا عصر و حتی تا ساعتی پیش بودن و حالا نیستن
******************************************
این حرفها برای ِ ناراحتی نیست برای ِ داشتنه یه احساس ِ خوب و بی نظیر ِ
احساس ِ این که ما هنوز زنده ایم و زندگی میکنیم
***************************************
احساس ِ این که در کنار ِ کسانی که دوستشون داریم هستیم
در کنار ِ پدر
مادر
خواهر برادر
همسری که شریک ِ زندگی ماست
در کنار ِ فرزندانمون
و در کنار ی کسانی که دور بودن از اونها چندان راحت نیست
******************************************
دور بودن از کسایی که حتی دوست نداریم به نبودنشون فکر کنیم
ما در کنار ِ هم هستیم و این با هم بودن به همه چیز می ارزه
*********************************************
به مشکلاتی که شاید گاهی طاقتمون رُ تموم میکنه
به دلخوریها و کدورتهایی که گاهی طولانی میشه
و به خیلی چیزهایی که در برابره خود ِ زندگی عجیب بی معنا میشن
******************************************
ما امشب اینجاییم برای ِ خود ِ زندگی و شاکر ِ خدایی هستیم که
به
ما فرصتی بیشتر برای ِ زندگی و با هم بودن داد
********************************************
پس دوباره سلامی از جنس ِ زندگی به همه مردم ِ عزیزی که قدردان ِ زندگیهای ِ ساده
اما شیرین ِ خودشون هستن
به مردم ِ همیشه دوست داشتنی
مردم ِ عزیز ِ ایران
******************************************
(
داستان)شاید
توی ِ این دنیا کسایی باشن که اصلا معنی ِ زندگی رُ درک نکرده باشناما
من حتی اگه بخوام هم نمیتونم بگم که زندگی رُ نمیفهمممن
سالها در کنار ِ آقاجونی بودم که زندگی رُ با همه سختیها و آسونیهابا
همه فراز و نشیبهاش ، خوب زندگی کردهدیروز .. رفته بودم دیدن ِ عزیز.... دیدنه عزیزی که مدتهاست
دیگه منو نمیشناسهنه
من و نه هیچ کس ِ دیگه رُاون اولا رفتن و دیدنش برام راحت تر بود .. اما حالا یه چند باری هست که فکر میکنم دیگه
هیچ فایده ای ندارهبا این که خیلی سعی کرده بودم مخفیش کنم اما .. اما انگار آقاجون احساسمو فهمیده بود .. راستش من
نمیدونم با این اوضاع و احوال دل ِ آقاجون به چی خوش ِ؟؟؟؟دیروز وقتی رسیدم خونه بود
داشت باغچه رُ آب میداد
فهمیدم که خونه رُ آب و جارو کرده چون همیشه آخر ِ تمیزکاریهاش .. به باغچه آب میداد
حوضم شسته بود ، چون رنگ ِ قرمز ماهیها ... توی ِ فیروزه ای ِ آب پررنگتر شده بود
مثل ِ همیشه ،
وقتی کنارش وایسادم بهم نگفت که برم یه سر به عزیز بزنم ..یعنی یه چند باری بود که بهم نمیگفت ..
واسه همنیم بود که میگم فکر کنم از احساسم با خبر شده بوددرست .. دو هفته بود که از نزدیک عزیز ُ ندیده بودم
قیچی ِ باغبونیش ُ برداشت و چند تا از گلهای ِ سرخ ُ چید .. میدونستم که میخواد توی ِ گلدون ِ اتاق ِ عزیز بذاره
راستش دلم براش میسوخت ... زندگیش ُ وقف ِ عزیزی داشت میکرد که متوجه هیچ کدوم از این کاراش نمیشد
با هم رفتیم سمت ِ اتاق ... جلوی ِ در ِ اتاق برگشت طرفمو و گفت: چایی تازه دم ِ تا بریزی منم میام
خجالت کشیدم .. خودش میخواست یه بهونه دستم بده که اگه نمیخوام برم تو اتاق .. نرم
گفتم: میخوام عزیز ُ ببینم
آقاجون رفت سمت ِ گلدون ِ روی ِ میز ُ من رفتم سمت ِ تخت ِ عزیز
نگاهش به سقف بود .. اصلا تکون نمیخورد ...
برگشتم سمت ِ آقاجون و گفتم: عزیز چی شده ؟؟؟ چرا اینجوری ِ ؟؟؟
آقاجون
یه جوری که انگار عزیز متوجه میشه به من اشاره کرد که آروم تر .... بغض گلومو گرفتدوباره برگشتم سمت ِ عزیز
بالای ِ تختش یه نسخه بود
یه نسخه به اسم ِ همون دکتری که هر چند روز یه بار برای ِ دیدنش می اومد
توی ِ نسخه خطاب به یه مرکز بهزیستی نوشته بود که بیمار فوق .. توان حرکتی ِ کلیه بدن ِ خود ... غیر از چشم ها را از دست داده .. و با توجه به فراموشی ِ کامل ... توان ِ صحبت ِ کمی دارد .. اینجانب به عنوان ِ پزشک معالج نظر به انتقال ِ وی به مرکزی برای ِ بستری شدن دارم اما .. همسر ِ ایشان مخالفت مینماید
این نسخه صرفا جهت ِ رفع ِ هرگونه خطا در روند ِ معالجه اینجانب و انتقال ِ مسئولیت به همسر ِ ایشان است
این بار با ناباوری برگشتم طرف ِ آقاجون
و گفتم : اینجا چه اتفاقی افتاده؟؟آقاجون
که فهمیده بود من نمیتونم آروم صحبت کنم دستمو گرفت و از اتاق برد بیرون ... توی ِ راهرووایساد و گفت: سه هفته پیش اینجوری شد .... دکترش میگه دیگه هیچ امیدی نیست ، میگه برای ِ راحتی ِ خودم ببرمش یه جایی بسپارمش
، اما من نمیتونمهاج و واج به آقاجون
نگاه کردمو و گفتم: عزیز انگار دیگه تو این دنیا نیست، شما خودت مریض احوالیبعد
به نسخه ء توی ِ دستم اشاره کردم و گفتم: با این نظر ِ پزشک دیگه شرعی و اخلاقی چیزی به گردنت نیست ، تا همین جا هم نبودهآقاجون
با نگرانی ِ این که یه وقت عزیز حرفاش ُ نشنوه و غصه نخوره .. آروم گفت: اون منو نمیشناسهاما من که میدونم پنجاه سال .. شریک ِ زندگیم بوده
اون یادش رفته .... ولی من که میدونم چه طوری توی ِ هر سختی و خوشی کنارم بود
اون فراموش کرده ولی من که یادمه .. چه روزها و سالهایی رُ باهاش گذروندم
اون یادش رفته ولی من چی....
خدا چی؟؟؟
به خدا چی بگم ... بگم چشمام ُ رو همه چی بستم
بگم به شکر ِ همین دستای ِ لرزونم حاضر نشدم دستهای ِ بیحسش ُ بگیرم
بگم به شکر ِ همین پاهایی که با عصا قدرت داره حاضر نشدم همپای ِ مریضیش بشم
من که جرات نمیکنم .. جرات خدایی که یه عمر نعمت ِ زندگی رُ بهم داد نمیکنم
اینجوری خیالم ناراحته .. خجالت میکشم خجالت از عزیز و از خدایی که به
من لحظه لحظه زندگی و زندگی کردن رُ هدیه دادمن
تا وقتی که بتونم و قدرتش ُ داشته باشم ... کوچیکشمته دلم اینجوری راضی تره .. چون فکر میکنم خدا هم همین ُ میخواد
شما
چی فکر میکنین؟؟مهم
ترین و بهترین چیزی که توی ِ زندگیه شما وجود داره و مفهوم و گرمای ِ زندگیتونه چیه؟؟؟شماره
تماسشماره
پیامک***************************************************************
یکی از راههایی که با اون میتونیم زندگی
ِ بهتر رُ تجربه کنیمقدردان بودنه
یعنی به اونچه که خدا برامون مقدر کرده راضی باشیم و چشم داشتی به زندگیه دیگران نداشته باشیم
و البته مطمئن باشیم که خدا برای ِ هر کدوم از ما بهترینها رُ مقدر میکنه
بهترینهایی که شاید به نگاه ِ ظاهر کم یا زیاد باشن اما قطعا ما رُ به اونجایی که باید میرسونن
اونایی که به خدا مطمئنن قدر ِ داشته هاشونو بیشتر میدونن و اتفاقا از کمترینها به بیشترینها میرسن
و از زندگیهاشون راضی و خوشحالن
********************************************************
برای ِ گذروندنه زندگی دو تا راه وجود داره
یکی این که تصور کنیم هیچ چیز ِ خوبی وجود نداره و هیچ اتفاق ِ خوبی نخواهد افتاد و دیگه این که باور گنیم زندگی سرشار ِ از خوبیها و خوشیهاست
حتی اگه گاهی سخت به نظر برسه
******************************************************
امیر المومنین عليه السلام در باب زندگي چنين مي فرمايد
: «من عاشق زندگي ام و بيزار از دنيا»
از ايشان پرسيدند : «مگر بين زندگي و دنيا چه فرقي است ؟»
فرمود : «دنيا حرکت بر بستر خور و خواب و خشم و شهوت است و
زندگي نگريستن در چشم کودک يتيمي است که از پس پرده شوق به انسان مي نگرد
»***************************************************
زندگی همون چیزی ِ که شما تصور میکنید
در بیمارستانی دو بیمار ٬ در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود ٬ بنشیند . ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقی اش روی تخت بخوابد . آنها ساعت ها در مورد همسر ٬ خانواده و دوران سربازی شان صحبت میکردند و هر روز بعدازظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی را که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقی اش توصیف میکرد . پنچره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت ٬ مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایق های تفریحی در آب سرگرم بودند . درختان کهن و آشیانه پردندگان به شاخسارهای آن تصویر زیبایی را بوجود آورده بود . همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد ٬ هم اتاقی اش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میکرد و لبخندی بر لبانش می نشست نشان از احساس لطیفی بود که با تصور کردن این مناظر در دل او بوجود آمده بود
.هفته ها سپری میشد و دو بیمار با این مناظر زندگی میکردند . یک روز مرد کنار پنجره مرد و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند . مرد دیگر که بسیار ناراحت بود درخواست کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا بتواند آن مناظر زیبا را با چشمان خودش و به یاد دوستش ببیند . همین که نگاه کرد ٬ باورش نمی شد . چیزی که می دید غیر قابل قبول بود . یک دیوار بلند ٬ فقط یک دیوار بلند ! همین . مرد حیرتناک به پرستار گفت که هم اتاقی اش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرد ٬ پس چی شده ؟ پرستار به سادگی گفت ولی آن مرد کاملا نابینا بود
!شما چی فکر میکنین؟؟؟؟
********************************************************
برای ِ یه زندگی ِ راحت به خدا اطمینان کنیم
به خدا اطمینان کنیم
چون
هیچ کس به اندازه خدا ما رُ نمیشناسه
و هیچ کس به اندازه اون نمیدونه که ما برای ِ رسیدنه به خوشبختی ِ دنیا
و سعادت ِ آخرت چی میخوایم
خدا همه چی رُ میدونه و دقیقا اون چیزی رُ که باید توی ِ دستهای ِ ما میذاره
اینجوری شاید راحت تر بشه با بعضی مسایل کنار اومد ..
و دیگه خیلی دنبال ِ اونچه که خدا به بقیه میده نباشیم چون ... اگه برای ِ زندگیه ما هم لازم بود ..
حتما بهمون میداد
*******************************************
بزرگان میگویند
چنان زندگی کن که وقت مردن آرزو خواهی کرد! و با هرکس چنان رفتار کن که از او توقع داری
**************************************************
ما با هم زندگی میکنیم و آرزوهای ِ ما همه به هم گره خورده
اگه به دنبال ِ برآورده شدنه آرزوهاتون هستین
باید به آرزوهای ِ دیگران هم فکر کنیم
راه ی رسیدنه به آرزوها کمک کردنه به دیگران برای ِ رسیدنه به آرزوهاشونه
همین
مثل ِ دعا کردن که وقتی برای ِ دیگری دعا میکنی دعاهای ِ خودت هم به اجابت میرسه
************************************************
شرافتمندانه زندگی کن
تا
با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی
*******************************************
(
شهدا)گاهی معنای ِ زندگی در گذشتنه از زندگی
گذشتن از زندگی ِ خودت برای ِ زندگیه دیگران
کاری که فقط صاحبان ِ دلهای ِ بزرگ
دلهایی که به محبت ِ خدا وصلند قادر به انجامش هستن
ما در روزهای ِ خوب ِ زندگی با تمام ِ مهربانی
یاد میکنیم از کسانی که از زندگی و امید و آرزوهایشان
برای ِ زندگی و امید و آرزوهای ِ ما گذشتند
کسانی که حالا در نزدِ خدا زندگی ِ جاوید دارند
کسانی نام آشنا به نام ِ شهید
*******************************************
(
حضرت امام رضا ع)ما گاهی خسته میشویم
خسته از قدم هایمان در راهی که راه ی زندگیست
ما گاهی بیراهه میرویم
بیراهه در راهی که راه ِ زندگیست
ما گاهی فراموش میکنیم
فراموش که اینجا گذرگاه ِ موقت ِ زندگیست
شاید برای ِ همین است که گاهی دستهایمان حلق میشود در ضریح ِ مقدس ِ تو
که آستانت آسمان است و به یادمان می آورد
که ما مسافر ِ آسمانیم و برای ِ زندگی در آسمان آمده ایم
سلام ِ ما به تو
سلام ِ کسی ست که دوست دارد با یاد ِ تو همیشه آسمانی زندگی کند
سلام برتو ای راضی به رضای ِ خدا
ای
علی بن موسی الرضا
*********************************************
(
حضرت مهدی عج )به ما گفته اند و ما در گذر ِ زمانها
حالا باوری از جنس ِ ایمان داریم
باور به ان که آن زندگی ِ راستین تنها در روزگار ِ با تو بودن است که محقق میشود
در روزگاری که غیبتت به آخر رسیده است و تو میآیی
می آیی و آهسته اهسته آشنایمان میکنی
با راه و رسم ی زندگی ای که خدا آن را دوست دارد
*********************************************
(
خداحافظی )برای ِ آخر حرفی نیست جز امید ِ این که زندگیهاتون به روالی خوش و بر مدار ِ آرامش بچرخه
تا قراری دوباره
خداحافظ
**********************************************