وقف
(1)
با نام ِ او و به یادش .... سلام
*************************
این دقایق .... هدیه به شما مردم ِ خوبم .... از سازمان ِ اوقاف و امور خیریه
*****************************
دقایقی برای حرفهایی که از دل برآمده و بر دل هم مینشینه
*********************************
حرفهایی از جنس ِ نگفتن
از جنس ِ درد و دل
که فقطط دوستهای ِ صمیمی شنوایش هستند
دوستی نزدیک .. همدم و مونس .... برای ِ سبک کردنه دلت
دلی که گاهی سنگین میشود
و تو به زمزمه سلامی نزدیک یا ارادتی از دور آرامَش میکنی
سلامی از جنس ِ زیارت
زیارت آستانی مقدس که امید ِ تو میشود برای ِ اجابت ِ امیدهای ِ ناامیدت و دلی که دوست داری آرام شود
******************************
قصد ِ زیارت میکنیم به نام ِ آقا امامزاده حسین ع
که فرزند ِ گرانقدر ِ امام هادی ع و عموی ِ بزرگوار ِ امام عصر حضرت مهدی عج هستند
دست برسینه میگذاریم به نشان ِ ارادت و از این امامزاده ارجمند طلب میکنیم دعایی رُ که سالهاست در امید ِ اجابت ِ اون چشم براه بودیم
دعا میکنیم تا از خدای ِ بزرگ نزدیکی ظهور و به آخررسیدنه این سالهای ِ دوری رُ بخوان
تا چشم های ِ ما هم روشن به روزهای ِ خوب ِ وصال بشه
امیدهامون رُ گره میزنیم به ضریح ِ این آستان و عرض ارادت میکنیم به محضر بانو
به زمزمه سلام به آقا امامزاده حسین علیه السلام
به آستانی واقع در میدان امام خمینی ِ شهر ِ همدان .. ابتدای ِ خیابان ِ شهدا
اگر زائر ِ اون سرای ِ آسمونی شُدین نائب الزیاره همه باشید ***************************************
تا اوقاتی دوباره .. خداحافظ
**************************
(2)
به نام ِ خدایی که رضایت ِ بنده هاش رضایت ِ خودش ِ
و سلام
************************
برای ِ فرصتی کوتاه روی ِ خط ی رادیو ایران هستید با سازمان ِ اوقاف و امور خیریه
**************************
امروز با هم از کسایی حرف میزنیم که خودشونو جای ِ بقیه میذارن
از کسایی که میدونن سهم ِ همه ما از خوشیها و ناخوشیها برابره
از اونایی که میدونن گاهی بار ِ ناخوشیها اونقدر سنگین میشه که به تنهایی نمیشه به دوش کشیدش
از کسایی که توی ِ خوشیها دستگیر ِ دیگرانن
تا دیگران هم توی ِ ناخوشیها دستگیرشون باشن
******************************
گاهی وقتها اتفاق ِ بد .. اونقدر ناگهانی و سریع پیش میاد که فرصت ِ هر فکر و تصمیمی رُ از آدم میگیره
فرصت ِ این که حتی به خودت بیای و بفهمی که چی شده
*****************************
خیلیا حتی خیلی از اونایی که دور و بر ِ ما هستن .. به چشم به هم زدنی گرفتار ِ اتفاقی شدن که دست ِ خودشون نبوده ......
لحظه ای غفلت .. سهل انگاری .. اشتباه .... که یدفعه همه چی رُ عوض میکنه
مثل ِ ....
*****************
مثل ِ یه تصادف ِ ناگهانی .. از بین رفتن ِ کسی و از هم پاشیدنه اساس ِ دو خانواده
********************************
بعضی از اونایی که دلهای ِ بزرگی دارن و بعضی از اونایی که چشم هاشون غصه های ِ مردم رُ میبینه آستین ِ همت رُ بالا زدن و به نام ِ معرفت و مهربانی و برای ِ رضای ِ خدایی که همه چیز رُ میبینه
دارایی هاشونو وقف ِ باز کردنه گره از کار ِ کسایی کردن که ناخواسته و از اشتباه گرفتار ِ غصه های ِ بزرگی شدن
کسایی مثل ِ مرحوم حاج میرمحمود که قسمتی از عواید ِ حاصل از موقوفه های ِ او در کردستان صرف ِ آزادی ِ زندانیان ِ نیازمند میشه
**************************
هنوزم خوب یادمه .... تو راه ِ دبیرستان بودم که خبر ِ تصادف ِ بابا و از بین رفتنه اون عابر رُ بهم دادن ... تا چند روز شوکه بودم .. بخصوص بعد از اون وقتی که واسه گفتن ِ تسلیت رفتیم خونه اون بنده خدایی که فوت شده بود ... اوضاع ِ زندگی ِ خوبی نداشتن ..
اون بنده خدا با کارگری زندگیش ُ میچرخونده .. سه تا بچه کوچیک و قد و نیم قد داشت .. با مادرم رفته بودیم تا از خانمش بخوایم رضایت بده و بابام ُ از زندان بیاریم بیرون
وقتی اوضاع ِ زندگیشونو دیدم نمیدونستم چی بگم
مادرم باهاش حرف زد
با گریه گفت: من میدونم که این تصادف عمدی نبوده .. میدونم یه اتفاق بوده .. اما ... اما من برای ِ رضایت مجبورم دیه بگیرم
خدا میدونه که دیه رُ برای ِ زندگیه بچه هام میخوام
شما که زندگیه ما رُ میبینین .. من هیچ درآمدی ندارم .. اینجا مستاجریم .. توی ِ فامیل هم کسی اوضاش بهتر از ما نیست که ازش کمک بگیریم .. تنها چاره ای که برام مونده دیه اس
اونم خدا میدونه که مجبورم"
نه من حرفی زدم .... نه مادر .... جون هیچ کدوممون توی ِ درستی ِ حرفاش شک نکردیم
اما .. اما مشکا اینجا بود ه ما هم اونقدر پول نداشتیم .. همه زندگیمونم که میفروختیم نصف ِ پول ِ دیه نمیشد که البته مادرم فروخت ... با کلی قرض و رو انداختن به این و اون یه مقدار ِ دیگه شم جور شد ... مونده بودیم واسه ده میلیون ... تا قرار ِ دادگاه سه روز وقت داشتیم
من دو هفته بود که مدرسه نرفته بودم و انقدر توی ِ خیابونا این ور و اون ور زده بودم که دیگه نایی نداشتم
پاهام درد میکرد .. توی ِ پیاده رو لبه جدول ِ جوی آب نشیته بودم که چشمم به یه تابلو افتاد .. یه خیریه بود ... ناامید رفتم تو .. باور نمیکردم که گره کارم اونجا باز بشه ....
ما دیه رُ دادیم و پدرم آزاد شد
از اون روز هر شب دو رکعت نماز واسه او کسی میخوندن که پول ِ دیه رُ با عواید ِ موقوفه اون جور کردیم
موقوفه حاج میر محمود
***************************************
شما رُ به خدا میسپاریم .. تا بهترینها براتون مقدر بشه
********************************************************
(3)
صدای ِ سازمان اوقاف و امور خیریه روی ِ موج ِ رادیو ایران
***************************
به نام ِ خدا
و به زمزمه ای ساده .... سلام
**************************
ساده سلام میکنیم تا باور کنیم که همیشه کارهای ِ مهم کارهایی بزرگ نیستن
گاهی قدم ِ ساده و کوچیک ِکسی .... دلیل ِ برکتی بزرگ برای ِ آدمهای ِ زیادی میشه
*********************
برکتی مثل ِ قدم های ِ یک زائر برای ِ زیارت
که با دعا برای ِ همه ... اجابت ِ آرزوهای ِ خیلیا رُ از خدا میگیره
*************************
به یاد ِ همه کسانی که آرزومند ِ زیارت ِ آستانی مقدس و آسمانی ان ...
راه به سمت ِ کردستان میبریم و تا روستای ِ بابا گَرگَر .. نزدیک به شهر ِ قُروه پیش میریم
از پله های ِ صخره یک به یک بالا میریم و با هر قدم سلامی میکنیم به آقا امامزاده سید جلال الدین که نوادگان ِ حضرت زین العابدین امام سجاد ع هستند
از پله ها بالامیریم و به اسمون نزدیک تر میشیم
نزدیک تا در آستان ِ امامزاده دستهامونو به ضریحش گره میزنیم و از او اجابت ِ حرفهای ِ دل ِ همه آرزومندها رُ میخوایم
همه اونایی که دوست داشتن مثل ِ زائر امامزاده بابا گرگر باشن
طبیعت ِ چشم نواز و چشمه آبی که در نزدیکی ِ بفعه جاری شده .. لها رُ صفای ِ غریبی میده اونقدر که از همه دلواپسیها و روزمره گیها رهات میکنه
با تمام ِ دل .. سَر به تعظیم فرومیاریم و به نیابت از همه آرزومندان سلام میکنیم به آستان امامزاده
سید جلال الدین ع
****************************************
یادمون نره که
سختیها و گرفتاریها مال ی همه ان و هیچ کس ازش بی نصیب نیست
سختیهایی که گاهی برای ِ تحملشون باید از کسی کمک خواست ....
ارادت ِ ما به این امامزادگان ِ ارجمند .. دست و نیاز و امیدی برای ِ کمک ِ
که بی پاسخ نخواهد بود
********************************
از یاد ِ هم غافل نشیم و خداحافظ
*********************************************************
(4)
سازمان اوقاف و امور خیریه تقدیم میکند
**********************
به نام خدا و سلام
*********************
سلام ِ امروز ِ ما پیش کش به اونایی که جای ِ بقیه توی ِ آرزوهاشون خالی نیست
*********************
اونایی که فقط برای ِ خودشون آرزو نمیکنن
*************************
اونایی که میدونن خدا هم آرزوهای ِ دسته جمعی رُ بیشتر دوست داره و زودتر اجابت میکنه
************************
این فرصت ی کوتاه .. مروری بر روزهای ِ زندگی و آرزوی ِ کسایی ِ که توی ِ آرزوهاشون همه شریک بودن
***************************
کسایی مثل ِ مرحوم حاج سیف الدوله که دوست داشت همه بچه ها از امکان تحصیل و مدرسه برخوردار باشن
****************************
آرزویی که برای ِ برآورده شدنش .. همه داراییش ُ بخشید و تمام ِ زندگیش ُ وقف ِ امیدهای ِ مردمی کرد که اگر کمک ِ او نبود به ناامیدی میرسید
*******************************************
درخشش آرزوی ِ حاج سیف الدوله ... بازگشایی ِ دبیرستان ِ نمونه سیفیه و مدارس ِ سیف الدوله 1و2 دانشکده علوم قرآنی ملایر و حوزه علمیه شد
***********************************************
زندگی حاج سیف الدوله اونقدر پر برکت بود که اینها فقط بخشی از برکات ِ موقوفه های ِ او هستن
ساخت ی یک مسجد .. روشنایی حرم حضرت علی ع ... ساخت 1700 واحد ِ مسکونی ... خوابگاه ِ دانشجویی ... و ....
از عواید ِ موقوفه های ِ ایشان است
********************************
کوچیک بودم ... و توی شوق ِ کودکی .. دنیا برام فرصت شادی و خنده بود ... شادی و خنده ای که نمیدونستم به چه زحمتی فراهم میشه ... پدرم مرد خوبی بود
مردی که همه زندگیش آرامش من و مادرم و تنها برادرم بود
با همچین پدری و مادری که دنیای ِ مهربونی بود دنیا جای قشنگی بود و من حق داشتم که احساس کنم همه چیز همیشه به همین شکل میمونه
اما دریغ از روزگاری که صدای ِ آرزوها رو حتی از ته دل هم میشنوه
و گاهی بدونه اون که بخواد چرخ روزگار رو به سمت ِ دیگه ای میچرخونه به سمتی که هیچ شباهتی به آرزوهای تو نداره
و گاهی حتی به باور ِ تو هم نمیرسه
پدر ِ مهربونم رفت ... بی صدا ... بی خبر ... توی روزهایی که ما هیچ انتظار سفر ِ پدر رو نداشتیم
اول .. همه چیز گُنگ بود .... گنگ و باور نکردنی ... انگار باید زمانی میگذشت .. تا همه بفهمیم چه اتفاقی افتاده .. دستها برای کمک اومدن .... اما ... کوتاه .. شاید به اندازه چند روز
یادمه خیلی زود تنها شدیم .. یادمه لباس ِ سیاه پدر هنوز تنمون بود
که همه رفتند
من موندم و مادر و مادر موند و ما
حال بدی بود ... همه میدونستیم چیزی .. کسی .. از زندگیمون کم شده اما .. به ساده گی تمام .. سعی میکردیم به روی خودمون نیاریم که دیگه پدری نیست .... بیشتر از همه برای ِ مادر سخت بود
بخصوص وقتی که برای زندگی درآمدی نداشت
من بیشتر از برادرم مراعات ِ مادر رُ میکردم ... مراعات مادری که خیلی زود باور کرد که باید جای پدر رو پر کنه
مراعات مادری که از همه کسایی که تنهامون گذاشتن دلگیر نشد و همیشه به تسلا میگفت که هر کسی زندگیه خودشو داره
مادر کار میکرد
اما طاقت شونه های مادر از پدر کمتر بود اونقدر که همه توانش به اندازه خرج غذا و لباس و اجاره خونه میشد
من بزرگ شدم و وقت رفتنه مدرسه بود
وقتی که .... همه بچه های کوچه کیف و لباس و دفتر میخریدند ... اما من هنوز ثبت نام هم نکرده بودم
مادر بیشتر میدویید .. اما خرج نمیرسید .. تا جایی که آروم آروم توی گوشم خوند که شاید نتونم مدرسه برم و این برای من فاجعه ء کودکی بود ... برای منی که پدرم همیشه گفته بود .. مدرسه شروع آرزوهامه ... آرزوهایی که پدر قول داده بود توی روزهای مدرسه برآورده شون کنه
فاجعه کودکی دنیای قشنگمو سیاه کرد ... گریه میکردم ... شبها
روی بالش ... وقتی که مادرم از خستگی میخوابید
نمیدونم به حساب شبهای بی خوابیم چند روز گذشته بود
که خانمی در خونه مون اومد ... در زد مادرم نبود ... در رو باز کردم
خانم مهربونی پشت در بود ... سراغ مادر رو گرفت
گفتم نیست ... اسممو پرسید .. و سن و ساله مو ... با خنده گفت که درست اومده
کادوی بزرگی به دستم داد و گفت روز اول مدرسه ... سر کلاس منتظرمه
هاج و واج موندم ... به خودم که اومدم .. هنوز جلوی در بودم اما
اون خانم رفته بود
و کادویی که داده بود توی دستهای امیر بود
امیر معطل نکرده بود و کاغذ کادو رو باز کرده بود
یه کیف نو
روپوش آبی رنگ مدرسه
دفترهای رنگی مداد
پاک کن ... تراش
و همه چیزهایی که تا دیشب برای من آرزو بود
لای کادوها یه کاغذ کوچیک بود کاغذی که روش چیزی نوشته بود
کاغذی که مادر شب برام خوند
کاغذی که میگفت من بعد از این شاگرد کلاس اول مدرسه موقوفه سیف الدوله هستم
****************************
دلهاتون گرم از محبت و خداحافظ
********************************************************