داستان احکام
(1)
دیروز وقتی رسیدم خونه دیدم اوضاع ِ آشپزخونه شلوغ پلوغ ِ .. اولش فکر کردم خانمم داره خونه تکونی میکنه اما بعد یادم اومد که هنوز کلی تا عید مونده .. انقدر سر ِ خانمم گرم بود که اصلا متوجه نشده بود من اومدم خونه
سلام که کردم .. یدفعه برگشت طرفمو و گفت: کی اومدی؟؟؟؟
گفتم: تازه رسیدم ..
گفت: تا لباساتو عوض کنی دو تا چایی ریختم و اومدم
*****
با خوردنه چایی خستگیم در رفت .. بهش گفتم: تو آشپزخونه چه خبره؟؟؟؟
خندیدو گفت: خبرای ِ خوب... البته اگه شما اجازه بدی
گفتم: اجازه ء من ..... مگه میخوای چی کار کنی؟؟
گفت: میخوام اگه خدا قبول کنه .. نذری بپزم که البته اجازه شمام شرطه
گفتم : این چه حرفیه خانم .. این کارا که دیگه اجازه نمیخواد دستتم درد نکنه
خانمم گفت: آخه دیروز که با مریم خانم همسایه مون حرف زدم گفت برای ِ نذری اجازه شمام لازم ِ .. راساش من شک داشتم واسه همین دیروز زنگ زدم و از یکی از دوستان که شوهرش طلبه اس پرسیدم
*************************
س: نذر زن بدون اجازه همسر چه حکمى دارد؟
ج) اگر شوهر حضور دارد، بايد بنابر احتياط نذر زن با اجازه او باشد.
********************************************************
درست یه هفته بهم زنگ میزد .. پسرعموم سعید ُ میگم .. میخواست واسه بله برونش دعوتم کنه .. بهش گفتم: آخه بچه .. بلهبرون که جای ِ من نیست ..
گفت: من میخوام تو باشی .. نا سلامتی حُکم ِ داداشُ واسه ما داری ....
راست میگفت: ما از بچگی با هم بودیم .. من یه چند ماهی از سعید بزرگتر بودم واسه همین خیلی جاها هواشو داشتم ... شاید واسه همینم بود که بالاخره حاضر شدم و رفتم
یه مجلس ِ شلوغی بود .. پر از بزرگترهای ِ دوطرف که روی ِ مهریه و تاریخ ِ عقد و عروسی حرف میزدن
بنده خدا سعید .. ساکت بود و سرش پایین بود ..
تا اینکه قرار ِ مهریه رُ روی ِ 500 تا سکه گذاشتن .. با چشم ِ خودم دیدم که چشمای ِ سعید گرد شد .... فکر کردم یه چیزی بگه و مخالفت کنه اما .. هیچ حرفی نزد .. شاید منم اگه جای ِ اون بودم .. اونجا دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم
***
ساعت نزدیک ِ 11 شب بود که بهم زنگ زد .. خوابش نمیبرد .. گفت سر ِ مهریه دو دل ِ .. گفت میترسه چون در توان ِ مالیش نیست از نظر ِ شرعی کارش ایراد داشته باشه
بهش گفتم: الان دیگه کاری نمیشه کرد
بهم گفت: یه دوست داشتی که باباش استاد ِ معارف بود
گفتم: خب
گفت: میشه بهش زنگ بزنی بپرسی که اوضاع ِ ما چه جوری ِ ؟؟
گفتم: الان؟؟؟
گفت: تروخدا ... من از دلشوره خوابم نمیره
دلم براش سوخت .. بهش گفتم : زنگ میزنم خبرش ُ بهت میدم
*********************
س: من براى خواستگارى و ازدواج اقدام كردم و در موقع تعيين مهريه با مشكل روبرو شدم به طورى كه در ظاهر و با اكراه و بخاطر شرايط حاکم بر مراسم با مبلغ مهريه پيش نهادى كه 500 سكه بود موافقت كردم سؤالم اين بود كه مسئله مهريه از نظر شرعى چه حكمى دارد؟
ج) اگر داماد با رضايت خود مبلغ زيادى را مَهر قرار دهد و عقد ازدواج بر طبق آن مهريه خوانده شود، آن مقدار مَهر بر عهده شوهر لازم مىشود.
******************************************************
(3)
دیروز همه خونه عمواینا دعوت بود .. آخه عموم بعد از سی سال معلمی بازنشسته شده بود .. زن عمومم به افتخار ِ این بازنشستگی یه مهمونی گرفته بود .... بعد از مدتها هممون دور ِ هم جمع شده بودیم
صدای ِ اذان که بلند شدم .... من رفتم برای ِ نماز .. نماز ِ اولم تازه تموم شده بود که عموم وضو گرفته اومد توی ِ اتاق
گفت: قبول باشه
گفتم : قبول ِ حق
جانمازش ُ کنار ِ جانماز ِ من پهن کرد ..
بهش گفتم: بازنشستگی خوبه؟؟؟؟
نگام کرد و گفت: روزای ِ اولش مش مرور ِ سالهاییه که گذشته ...
یدفعه ساکت شد
گفتم: مگه بد گذشته؟؟
عموم گفت: نه .. اما .. اما توی ِ این مرور یه چیزایی یادت میاد که اون موقع اصلا حواست بهش نبوده
گفتم: چیزی شده عمو؟؟
گفت: دیروز که داشتم با خودم فکر میکردم یادم اومد که اون سالهای ِ اول ... توی ِ یه مدرسه ای یه کلاس ِ شلوغ داشتم .... و توی ِ اون کلاش یه شاگردی که امونم ُ بریده بود .. اونقدر که یه بار تنبیهش کردم
حالا از دیروز تو فکرم که نکنه برای ِ اون تنبیه باید جوابگو باشم
گفتم: فکر نکنم مشکلی باشه
عمو گفت: چرا هست .. میدونم که یه ایرادی هست اما نمیدونم چقدر...
بنده خدا بدجوری تو فکر بود .. تا عمو نمازش ُ بخونه پریدم تا مسجد ِ محله و رفتم سراغ ِ امام جماعت ُ قصه رُ براش گفتم
*************************
س: در دوران تدريس در دبيرستان احياناً دانشآموزى را تنبيه بدنى کرده بودم آيا از لحاظ شرعى کارم مشکل دارد يا نه و اگر دارد چکار بايد بکنم؟
ج) اگر بدن دانشآموزى سياه يا قرمز و يا کبود شده باشد، ديه دارد و نياز به کسب رضايت دارد مگر اينكه يقين به رضايت آنها داشته باشيد.
*******************************************************
(4)
دانشگاه بودم که بابا زنگ زد .. بهم گفت: کلاست که تموم شد نرو خونه بیا حسینه کارت دارم
وقتی رسیدم .. فقط کاسه مسی دیدم که همه رُ از توی ِ انبارِ حسینیه آورده بودن بیرون
بابام پشت ِ کاسه ها وایساده بود .. سلام کردم و گفتم: چی شده؟؟
بابا گفت:هیچی موندیم با این کاسه ها چی کار کنیم
گفتم : مگه تو انبار جاشون بد بود
گفت: آخه نگه داشتنش فایده ای نداره دیگه کاسه مسی توی ِ نذری ها به کار نمیاد
یه عده از بچه های ِ حسینیه میخواستن کاسه ها رُ ببرن بازار بفروشن کم گفتم ایراد داره
گفتم : چه ایرادی بابا؟؟
گفت: اخه اینا وقف ِ حسینیه شده .. همین جوری که نمیشه بُرد و فروختشون
گفتم: نفروشیمم که به دردی نمیخورن
بابا گفت: واسه همین گفتم بیای .... تو کسی رُ میشناسی که بهش مطمئن باشی تا حکم ِ این ظرفا رُ ازش بپرسیم
گفتم: مگه حاج آقا تقوی نیست؟؟؟
بابا گفت: بنده خدا رُ دیروز بردن بیمارستان .. گفتیم تو ایم اوضاع و احوال مزاحمش نشیم
یه کم فکر کردم یاد ِ حاج آقا سعادت افتادم .. همون که واسه تولد ِ پیامبر رفتم مراسمشون
شماره شو از یکی از بچه ها گرفته بودم
به بابا گفتم : یکی رُ میشناسم .. باهاش تماس میگیرم .. شما صحبت کن
*******************
س: مقدار زيادى كاسه مسى مربوط به حسينيه روستا است كه قابل استفاده نيست و استفاده از آنها معمول نيست تكليف ما در اين مورد چيست؟
ج) چنانچه آن ظرفها در آن حسينيه كه براى آن وقف شده، قابل استفاده نباشد و در حسينيههاى ديگر هم قابل استفاده نباشد؛ مىتوانيد آن را با ظرفهاى قابل استفاده مبادله نماييد.
*****************************************************
(5)
دروز رفتم دنبال ِ امیر تا جزوه های ِ کلاس ُ ازش بگیرم .. توی ِ راه بودم که بهم زنگ زد .. گفت .. براش کاری پیش اومده و رفته خونه مادربزرگش .. آدرس ِ اونجا رُ داد تا برم پیشش
خونه مادربزرگش تو یه محله قدیمی .. توی ِ یه کوچه پُر دار و درخت ... که هنوزهم حس ِ اون قدیما رُ داشت .. خونه شون تو یه باغ بود .. یه باغ با درهای ِ بزرگ ِ چوبی
روی ِ اون درِ قدیمی یه زنگ گذاشته بودن
تا زنگ زدم امیر اومد جلوی ِ در .. بفرما زد که برم تو .. گفتم: نه مزاحم نمیشم
گفت: مزاحم نمیشم اینجا فقط منم و مادربزرگم .. خوشحال میشه ببینتت
رفتم تو .. راستش خودمم دلم میخواستد که توی ِ اون باغ ُ ببینم
وسط ِ باغ ... یه حوض ِ بزرگ بود .. همه چی اونجا قدیم حتی پله ها و ایوونی که مادربزرگ امیر توش کنار سماورش نشسته بود
سلام کردم .. مادربزرگش داشت قران میخوند و فقط به اندازه یه عیلک سلام جوابمو داد
امیر نگام کرد و گفت: موقع قرآن خوندن جز به ضرورت حرفی نمیزنه ... هر روز همین موقع ها قران میخونه .. آخه پدربزرگم اینجارُ وقف کرده .. وقف این که هر کی اینجا ساکن میشه روزی یه جز قران بخونه
گفتم: یعنی حتما باید خونده بشه
گفت: راستش من خیلی توی ِ این مسائل اطلاعاتی ندارم اما مادربزرگم خیلی دقت میکنه
تا ما یه چرخی بزنیم قران ِ مادربزرگ ِ امیر هم تموم شد با مهربونی دعوتمون کرد به چای ِ داغ و کلوچه ای که خودش پخته بود ....
بهش گفتم: حاج خانم این قرآنی که میخونین واجبه .. یعنی باید حتما بخونین؟؟
نگام کرد و گفت: اره مادر .. بعد از فوت ِ شوهر ِ خدا بیامرزم وصیت نامه شُ بردم قم اونجا از یه عالم ِ بزرگ سوال کردم
***********************
س: كسى كه در مكانى زندگى مىكند كه وقف نامهاى دارد مثلاً طبق وقف بايد فرد هر روز يک جزء قرآن بخواند ولى به آن عمل نكرده وظيفه او چيست؟
ج) تخلّف از مورد و جهت وقف حرام است و نمىتواند در مکان مذکور تصرف نمايد.
*********************************************************
(6)
نمیدونم چرا اما عادت به دروغ داشت ... بهزاد ... داداشمو میگم .. هر چی ام بهش میگفتیم فایده ای نداشت که نداشت
تا یه هفته پیش که مادرم من کنار کشید و گفت: تو باهاش حرف بزن .. روی ِ تو یه جور ِ دیگه حساب میکنه ..
گفتم: اون به حرف ی منم گوش نمیده
مادرم گفت: تو کار ِ خودتو بکن ... نتیجه اش با خدا .. شاید حرف ِ تو اثر کرد
دلم برای ِ مادرم سوخت .. خیلی نگران ِ بهزاد بود ... میگفت این دروغ گفتن هاش گرفتارش میکنه و زندگیشو سیاه میکنه
اما خود ِ بهزاد عین ِ خیالش نبود .. یعنی انقدر عادت کرده بود که دیگه به نظرش نمیاومد کارش ایراد داشته باشه
همون شب با هم حرف زدیم اولش مثلا غیر مستقیم و بعد هم علنی
قیافه اش یه جوری بود که انگار قبول کرده
.. قول داد .. قول که دیگه دروغی نباشه
دیروز تازه از سر ِ کار اومدم که دیدم داره با تلفن حرف میزنه ... انگر یکی از دوستاش ازش پول میخواست .. میدونستم که داره اما معلوم بود که نمیخواد بده به طرف گفت: پول ی دادم به داداشم واسه قرضی که داشته
مخم سوت کشید .. بیشتر به خاطر ِ قولی که داده بود و زد زیرش
مادرمم فهمید .... شب اومد تو اتاقم و گفت: تو برادرِ بزرگتری اگه کمکش نکنی ... از دیگران توقعی نیست
گفتم: هیچ فایده ای نداره .. دیگه گفتن ِ منم نتیجه ای نداره آب تو هاون کوبیدنه اون درست نمیشه
مادرگفت: ولی تو خسته نشو بازم به زبون ِ خوش بهش بگو میگن قطره آب به سنگ هم اثر میکنه
اون که سنگ دیگه نیست
گفتم: آخه فایده ای نداره
رادیو روشن بود ... موضوع ِ صحبتشون مذهبی بود .. آقایی که کارشناس ِ برنامه بود داشت از امر به معروف و نهی ِ از منکر حرفی زد ..... یکی از شنونده ها پرسیده بود
*********
س: اگر فردى بعد از امر به معروف كار ناپسندش را تكرار كند آيا بايد مجدداً او را ارشاد كنيم؟
ج) آرى مجدّداً با وجود شرايط امر به معروف و نهى از منکر لازم است امر به معروف و نهى از منکر کنيد.
*******************************************************
(7)
دیروز قرار بود واسه بابا بار برسه بازار .. بهم گفته بود برم کمکش
یه کامیون برنج از شمال رسیده بود
تا کیسه ها رُ خالی کنن چند تا کسبه های ِ محل اومدن سراغش .. میخواستن برنجها رُ ازش بخرن و انبار کنن
بابا گفت: من اینارُ آوردم تا بفروشم
یکی گفت: اگه الان نگه داری دم ِ عید چند برابر میفروشی؟؟
بابا گفتک دست ِ شما درد نکنه . برنج .. خوراک ِ مردم ِ اگه انبارش کنم که حرومه
یکی دیگه گفت: اگه شما از حروم بودنش میترسی بفرشو به ما .. مگه نمیگی میخوای بفروشی .. بفروش به ما ... ما انبارش میکنیم
بابا گفت: چه فرقی میکنه مقصود اینه که اینا برسه دست ِ مردم .. همین حالام برسه ..
یکی از کسبه اومد نزیدک ِ میز ِ بابا و یه بسته چک بانکی گذاست رو میزُ و گفت: بیست تا کیسه اش مال ِ من
من یاد ِ بدهی ِ بابا افتادم فرصت ِ خوبی بود که خیالش با اون پول از قرضش راحت بشه
اما .... اما بابا پول ُ کنار زد و گفت: امروز رفتم پای ِ درس ِ مَکاسب ِ حاج آقا .. گفت : انبار کردنه روزی ِ مردم ... به هر شکلی حرومه
ازش پرسیدم انبار کردنه چه چیزایی احتکار ِ
***********************
س: انبار كردن چه چيزهايى احتکار محسوب مىشود؟ و احتکار در چه مواردى است؟
ج) علاوه بر حرمت احتکارِ اغذيه عمومى مردم، هر چه که احتکار آن در قانون غير مجاز باشد، جايز نيست.
*************************************************