راه شب 1
از همین حالا
تا
دو و سی دقیقه بامداد
تنها
یک صدا
روی ِ موج رادیو ایران
شنیده میشود
*******************************
صدایی از دورهای ِ دور
از دیروز
تا
همین حوالی
همین امروز
*******************************
صدایی از خاطره
از زندگی
از
راه شب ِ دوشنبه
*******************************
به نام ِ خدا
و
به توکل ِ او
خداحافظ
*******************************
اگه امروز حداقل یه بار سَر ِ بقیه داد زدین
خداحافظ
*******************************
اگه امروز به جای ِ لبخند
اَبروهای گره زدتونو به بقیه هدیه دادین
خداحافظ
*******************************
اگه امروز توی خونه
مغازه
اتوبوس
ترافیک
توی خیابون
حسابی گرد و خاک به پا کردین
خداحافظ
*******************************
اگه بعد از
این همه سال زندگی
هنوز نمیدونین
که حداقل ِ سهم ِ دیگران از شما
یه روی ِ خوش ِ
خداحافظ
*******************************
خداحافظ
چون سلام ِ ما به روی ِ ماه ِ اوناییه که
اخلاق ِ خوش دارن
*******************************
با دلی سراشر از شوق و لبخندی از عمق ِ دل دراولین لحظات از روز ِ میلاد ِ پیامبرِ رحمت .... حضرت محمد مصطفی ص عرض تبریک و شادباش داریم و آرزو میکنیم که به برکت ِ این عید ِ بزرگ ... گره ها باز ... غصه ها دور .... آرزوها برآورده و زندگیها همه شرین باشه
************************************
در این شب آسمانی دست به آسمان بلند کنیم و عیدی بگیریم
**************************************
با همهء عشق
این برنامه
تقدیم به
مردم ِ وطنم
به
ایران و اهالی ِ ایران که
این روزها غرق ِ در شور و شادی اند
**************************
داستان
شاید باور ِ حرفی که امشب میخوام بزنم براتون کمی سخت باشه وشاید خیلی بیشتر از کمی سخت
چون وقتی من خودم چیزی رُ که برای ِ شما میخوام بگم فهمیدم تا یه چند روزی مات و مبهوت بودم
من از وقتی خودمو شناختم آقاجون برام مهبونترین و آرومترین و صبورترین و خوش اخلاق ترین کسی بوده که دیدم
کسی که یه وقتایی با خودم فکر میکردم اصلا داد زدن ُ بلده؟؟!! میتونه عصبانی بشه؟؟؟ اصلا بداخلاقیش چه جوریه؟؟؟
اینا همه گذشت تا پارسال شب ِ تولد ِ پیامبر
آقاجون نزدیک ِ ظهر بهم زنگ زد .. من سر ِ کار بودم .. بهم گفت "میتونی عصر بیای اینجا ... باهات کار دارم"
راستش کمتر پیش میاومد که آقاجون از من چیزی بخواد.. با خودم گفتم حتما مساله مهمی ِ و بخاطر ِ همین هم به آقاجون گفتم:" یکی . دو ساعت دیگه پیش ِ شمام"
وقتی رسیدم آقاجون کت و شلوار پوشیده توی ِ حیاط با عصاش قدم میزد منو که دید حتی فرصت ِ سلام هم بهم نداد و گفت "بریم"
عزیزجون توی ِ ایوون بود نگاهی بهش کردم خندید و گفت:" برو .. خیلی عجله داره"
آقاجون زودتر از من رسید به ماشین گفتم : آقاجون نمیخواین بگین چی شده
در ماشین ُ باز کرد و گفت" بشین میگم"
آقاجون قصه شُ گفت .. همون قصه ای که باورش واسه من خیلی سخت بود
اول ... با آقاجون رفتیم شیرینی فروشی 5 کیلو شیرینی خرید بعد رفتیم محله بازار .. و از توی ِ دالونهای ِ شلوغ سر از یه مسجد ِ قدیمی درآوردیم ... بعد آقاجون از خادم ِ اون مسجد یه سینی گرفت ... از خادمی که انگار آقاجونُ خیلی خوب میشناخت
شیرینیها رُ چیدیم توِی ِ سینیها و گذاشتیم سر ِ راه ِ مردم
من هاج و واج بودم که آاقجون دستم گرفت و نشوند کنار ِ خودش
بهم گفت" اینا محض ِ خدا بیامرزی ِ آقا رحمان ِ"
امسال آوردمت تا بعد از من تو این کار ُانجام بدی
گفتم: آقا رحمان کیه؟
گفت" کسی که اخلاق ِ خوبش زندگی منو زیر و رو کرد"
آقاجون گفت " من توی ِ زورخونه بازار یکه تاز بودم اونقدر که وهم برم داشته بود که واسه خودم کسی هستم
غروری که باعث شده بود .. شیطون زیر ِ جلدم بره و اسباب ِ آزار و اذیت ِ مردم بشم
مردمی که زورشون به من نمیرسید و چیزی نمیتونستن بگن"
با ناباوری گفتم" شما آقاجون"
جوابم و نداد و گفت" تا اون روزی که گذرم به میرزا رحمان افتاد .. داشت توی ِ بازار باربری میکرد... از جوونی .... جلوی ِ چشم ِ همه اذیتش کردم تا مثلا با رفقام تفریح کرده باشیم"
بار ِ روی ِ کولش پهن ِ زمین شد
سرش پایین بود ..
بهم گفت" نگات نمیکنم تا هیچ وقت شرمنده نشی"
فردای ِ اون روز توی ِ زورخونه گلریزون بود
همه پهلوونها جمع بودن
یدفعه چشمم به در افتاد و دیدم که همون باربر ِ دیروزی از در اومد تو
مرشد بلند زنگ ُ زد و یدفعه همه زورخونه به پای ِ اون کسی که اومده بود بلند شد
باورم نمیشد ... تو یه چشم به هم زدن فهمیدم که اون باربر ِ دیروزی از پهلوونهای ِ بزرگ شهر ِ
یه تاجر ِ بزرگ ِ
یه کسی که دیروز بار ِ یه بنده خدای ِ دیگه رُ از روی ِ مرام و بزرگیش یه دوش میکشیده
توی ی اون جمعیت اومد و کنار ِ من نشست با خودم گفتم " الان قصه رُ به همه میگه .. با تته پته اومدم معذرت خواهی کنم که گفت" من دیروز چیزی ندیدم که اسباب ِ شرمندیگه تو باشه"
از همون جا دلم به دل ِ میرزا رحمان گره خورد شیفته اخلاق ِ خوبش شدم
اخلاق ِ خوبی که واقعی بود"
این نذر ِ شیرینی مال ِ میرزا رحمان ِ که از بعد از مرگش .. من اداش کردم بعد از منم با توا ِ"
من مات بودم و فقط به این فکر میکردم که میرزا رحمان چه اخلاقی داشته که آقاجون انقدر عوض شده
اونقدر که باور ِ حرفاش و اون کسی که میگه بوده .. واسه من ممکن نیست"
شما چطور؟؟؟
خوش اخلاقترین کسی که توی ِ زندگیتون دیدین کی بوده و بهترین اخلاقش چی بوده؟؟؟
شماره تماس:
شماره پیامک:
**************************