وقف
(1)
با نام ِ او و به یادش .... سلام
*************************
این دقایق تقدیمی به همه شما مردم ِ خوب از سازمان ِ اوقاف و امور خیریه
*****************************
اینجا چیزی مانده به وقت ِ پایان
فرصتی برای ِ ماندن است
فرصتی برای ِ وقتی که ما نیستیم و یادی از ما میماند
*********************************
یادها رمزی از ماندگاری اند
یادهایی که گاهی ساده اند
گاهی مهربانند
و گاهی هم ..... آسمانی ...... آسمانی به حرمت ِ یادی که رنگ ِ زیارت میگیرد
زیارت آستانی مقدس که امید ِ تو میشود برای ِ اجابت ِ امیدهای ِ ناامیدت
******************************
قصد ِ زیارت میکنیم به نام ِ بانو .. فاطمه اُخری علیها سلام که خواهر ِ امام غریب ِ طوس .. شمس الشموس .... ابالحسن علی بن موسی الرضا ع است
دست برسینه به ارادت نگاهی به مشرق ایران داریم و حرم ِ امن ِ رضوی و
نگاهی به آبهای ِ نیلی خزر .. جایی در ازدحام ِ طراوت ِ درختان
به آستان ِ بانو فاطمه اُخری س در شهر رشت
آرزوهامون گره میزنیم به ضریح ِ این آستان و عرض ارادت داریم به محضر بانو
به کلامی از سلام
السلام علیک یا فاطمه اُخری
یا بنت ِ موسی کاظم
***************************************
تا سلامی برای ِ آغاز .. خداحافظ
**************************
(2)
به نام ِ خدایی که سلام است
سلام
************************
این دقایق تقدیم به شما از سازمان ِ اوقاف و امور خیریه
**************************
گاهی وقتها سنگها عیار ِ خوبی میشن برای ِ محک ِ دل ِ آدمها
سنگهایی که در راهن و عجیب .... برای ِ پاهای ِ لنگ سد میشن
سنگهایی که عیار دلهای ِ آینه ان
دلهایی که تاب ِ زخم ِ پاهای ِ لنگ رُ ندارن و با دستهای ِ خودشون ... برمیدارن این سنگهایی که راه رُ ناهموار کرده
شما تا حالا چند تا از این سنگها رُ برداشتین؟؟؟
******************************
موقوفه های ِ این سرزمین نشان ِ مردان و زنانی ِ که همین سنگها رُ از پیش ِ پای ِ خسته و ناتوان ِ خیلیا برداشتن
*****************************
ما در این برنامه یاد میکنیم از مردان و زنانی که نیستند اما یاد ِ اونها برای ِ همیشه به مهربانی و نیکی در خاطره همه ما هست
یادی که رنگ ِ رضایت ِ خداست
ماه ِ محرم و صفر گذشت و همه ما این روزها در شادی ِ روزهای ِ خوب ِ ریبع الاولیم
ماه ِ محرم و صفر گذشت اما این روزهای ِ گذشته .. آرزوی ِ خیلیا رُ به اجابت رسوند
خیلیایی که با رسیدنه شبهای ِ اول ِ محرم دوست داشتن سر سفره با کرامت ِ امام ِ کرم آقا امام حسین ع باشن .. خیلیا که آرزو داشتن حتی به قدر ِ چشم برهم زدنی و دانه ای برنج شریک ِ در عزای ِ امام ِ کربلا باشن
آرزویی که شاید به اندازه توان ی دستهای ِ اونها نبود اما
اما بودن توی ِ این دیار کسانی که داشته های ِ خودشونو توی ِ دستهای ِ خالی ِ این آدمها گذاشتن و به اونها کمک کردن تا آرزوشون برآورده بشه
کسانی که شاید سالهاست که از میان ما رفتن اما رسم ِ خوبی رُ از خودشون به یادگار گذاشتن کسانی مثل ِ
حاج محمد حسین خزانه که با موقوفه ای بزرگ هر سال از عواید ِ اون موقوفه هیاتهای ِ عزاداری ِ زیادی در گوشه گوشه شهر ِ قزوین برگزار میشه
*****************
اون شب جمعیت ِ زیادی برای ِ عزاداری اومده بودن .. جمعتی که شور و حال ِ مراسم رُ بیشتر کرده بود اما .. اما بهروز ناراحت بود
ناراحت بود و مدام به دیگهای ِ غذای ِ کنار ِ تکیه نگاه میکرد
دلش میخواست جلوی ِ اومدنه جمعیته آدمها رُ بگیره
اما نمیشد
توی ِ حال ِ خودش بود که پیربابا .... پیرغلام ِ تکیه یه زنجیر ِ کوچولو گرفت طرفش ُ و گفت: بهروز جان نمیای زنجیر بزنی باباجون؟
بهروز نگاهی به دیگهای ِ غذا کرد و زنجیر ُ گرفت و پشت ِ سر ِ پیر بابا راه افتاد
هیات که تموم شد تا خودش ُ از بین ِ جمعیت بیرون بکشه طول کشید .. آخه قد و قواره اش خیلی کوچولو بود
وقتی رسید بیرون دید دارن دیگها رُ میشورن ... دلش یه جوری شد .. یه چیزی راه ِ گلوش ُ بست ...
راه افتاد که بیاد خونه ... هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که پیربابا صداش زد
بهروز برگشت.... پیربابا با یه ظرف ِ کوچیک ِ غذا اومد طرفش ُ . گفت: من دیدم تا تو برسی بیرون غذا تموم شده .. واست یه دونه گرفتم
بهروز خوشحال شد اونقدر که لبخندش ُ پیربابا هم دید
غذا رُ دو دستی گرفت و راه افتاد سمت ِ خونه
ته ِ دلش خوشحال بود خوشحال که امشب واسه مادرش غذای ِ نذری میبره .. واسه مادرش که همسایه ها گفته بودن اگه غذای ِ امام حسین ُ بخوره حالش خوب میشه
********************************
با خدا هیچ کس تنها نیست
ما هم .... شما رُ به خدا میسپاریم
********************************************************
(3)
به نام ِ خدا
ساده اما صمیمی سلام
**************************
سازمان اوقاف و امور خیریه ... برای ِ دقایقی کوتاه .. تقدیم میکند
***************************
ساده سلام میکنیم تا به یاد بیاریم که همیشه کارهای ِ مهم کارهایی بزرگ و پیچیده نیستن
گاهی قدم ِ ساده و کوچیک ِکسی .... برکتی بزرگ برای ِ آدمهای ِ زیادی میشه
*********************
برکتی مثل ِ قدم های ِ یک زائر برای ِ زیارت
که گاهی با دعایی برای ِ دیگران
همه آدمها رُ در زیارتش شریک میکنه
*************************
ما به یاد ِ همه کسانی که آرزومند ِ زیارت ِ آستانی مقدس و
آسمانی ان ...
دست ِ ارادت و سلام بر سینه میزنیم
و امیدهامونو با اشتیاق ِ به اجابت ..
به ضریح ِ مقدس ِ این آستان میسپاریم
و با تمام ِ دل .. سَر به تعظیم فرومیاریم در برابر ِ بانویی گرانقدر
که آرامگاه ِ او ... آرام ِ دلتنگیها و دلواپسی ِ خیلی از ماست
بانویی که ما ... او رُ واسطه میکنیم بین ِ خودمون و خدا تا .. تا به حرمت ِ او خدای ِ بزرگ نگاهی کریمانه بر دلهای ِ ما بندازه و باز کنه گره های ِ بسته رُ
به نیابت از همه آرزومندان سلام میکنیم به آستان امامزاده بانو حلیمه خاتون در شهر ِ قم
جایی در همسایگی ِ حضرت فاطمه معصومه سلام ا... علیها
****************************************
چرخ ِ زندگی هیچ وقت و برای ِ هیچ کس همیشه به روالی خوش نچرخیده
سختیها و گرفتاریها جزیی جدا نشدنی ان از زندگی ان
سختیهایی که گاهی برای ِ گدر از اونها باید از کسی کمک خواست
ارادت ِ ما به این امامزادگان ِ ارجمند .. دست و نیاز و امیدی برای ِ کمک ِ
که بی تردید بی پاسخ نخواهد بود
********************************
به یاد ِ هم باشیم و خداحافظ
*********************************************************
(4)
به نام ِ خدا
*********************
صدایی که میشنوید به همت سازمان اوقاف و امور خیریه است
**********************
سلام
*********************
چند نفر از شمایی که صدای ِ منو میشنوین باور دارین که آدمهای ِ خوب ... جواب ِ سلام ِ همه رُ میدن
*********************
چند نفر از شما باور دارین که آدمهای ِ بزرگ به کوچیکی ِ کسایی که بهشون سلام میکنن فکر نمیکنن و به اندازه کرم ِ خودشون حتی جواب ِ سلام ِ آدمهای ِ کوچیک رُ میدن
*************************
چند نفر از شما باور دارین که گاهی یه سلام ِ ساده اما از ته ِ دل .... گره گشای ِ مشکلات ِ پیچیده ای میشه
************************
قطعا زندگی بی فراز و نشیب نیست و همه ما سهمی برابر از این راههای ِ هموار و ناهموار داریم
***************************
راههایی که یه وقتایی تنهایی نمیشه رفت و باید یه آدم ِ بزرگ یه آدم ِ مهربون و مطمئن هم قدم و کمکت باشه
****************************
برای ِ اون لحظه هایی که تنها هستیم و کسی نیست
باب ِ آشنایی و همراهی رُ باز میکنیم به ذکر سلام و صلوات به امامزاده ای بزرگ که فرزند مولای ِ جود و کرم امام جواد علیه السلام ِ
امامزاده ای ارجمند که خاک ِ این دیار مشرف و متبرک به وجود ِ آستان ِ حرم ِ اوست
امامزاده موسی مُبَرقَع علیه السلام که مایه شرافت ِ خاک ِ قم در میان ِ اهل ِ آسمان است
به ذکر ِ سلام و صلوات دست ِ ارادت بلند میکنیم به آستان ِ کریمانه کسی که بی تردید چون پدرش حضرت امام جواد ع
صاحب ِ بخشش و سخاوت است
السلام علیک یا امامزاده موسی مُبَرقَع
*******************************************
تا اهل ِ آسمان مانده اند .. دست ِ نیاز به سوی ِ اهل ِ زمین دراز مکن
***********************************************
دلهاتون گرم از محبت و خداحافظ
********************************************************
(5)
از سازمان اوقاف و امور خیریه میشنوید
**************************
به نام ِ خدایی که ما رُ تنها نمیگذاره
********************
و .. سلام به همه اونایی که به حرمت ِ همین خدا .. بنده های ِ خدا رُ تنها نمیذارن
بخصوص توی ِ سختیها
*******************
این روزا دیگه همه میدونن که زندگی قاعده و قانون داره .. قاعده و قانونهایی که گاهی اونقدر واضح و روشنن که هیچ جوری نمیشه ندیده گرفتشون
این روزا دیگه همه میدونن که برای ِ برنده بودنه توی ِ زندگی باید به قاعده زندگی رفتار کرد و اگه خلاف ِ این بشه هیچی درست نمیشه
اما این روزا .. یه چیزایی هست که دیگه همه نمیدونن
بعضیا میدونن ... یه قاعده و قانونهایی که شاید هیچ جا نه نوشته و نه گفته میشه .. یه جورایی خود ِ آدمها باید پیداش کنن
قاعده و قانونهایی که اگه پیداش کنن و اگه بهش عمل کنن نه فقط زندگیه این دنیا که دنیا و آخرتشون آباد میشه
کم نیستن این قانونهای نگفته و تشنیده
قانونهایی مثل ِ سنت ِ زیبای ِ وقف که شاید برای ِ خیلی از ما ناآشنا باشه اما دنیا و آخرت ِ خیلیا رُ آباد کرده
*********************************
در این برنامه یاد میکنیم از بانیان ِ موقوفات ِ ایران ِ اسلامی که سبب ِ خیر و شادی و گره گشایی از امور این مردمن
و دلیلی برای ِ رضایت و شادی ِ بنده های ِ خدا که رضایت و شادی ِ خود ِ خداست
به رسم ِ قدردانی طلب ِ خیر و رحمت و مغفرت میکنیم برای ِ بانی موقوفه علی بن بابویه که از موقوفات ِ بزرگ و با برکت ِ ماست
*********************************
مراد مثل ِ همیشه بین ِ سنگ ِ قبرها میچرخید و فانوس های خاموش ُ روشن میکرد از بین ِ همه کارایی که توی اون قبرستون انجام میداد
اینو از همه بیشتر دوست داشت چون ... چون وقتی همه فانوس هارو روشن میکرد اونجا میشد عین ِ آسمون
با نور ِ فانوس ها دلش یه جور ِ خوبی میشد
نسیم ِ خنکی وزید
نسیمی که با خودش بوی ِ چایی و دَمی ِ گوجهء سارا همسرش رو آوُرد
چند تا فانوس بیشتر نمونده بود که یدفعه روی ِ یکی از سنگ قبرا یه چیزی دید انگار یکی از حال رفته بود جلوتر رفت یه خانم بود
سارا رو صدا زد .... سارا تو یه چشم به هم زدن خودش ُ رسوند
هر دوشون ترسیده بودن ... ترس از این که نمیدونستن چی شده
هنوز به خودشون مسلط نشده بودن که صدای ِ زنگ ِ گوشی بلند شد
زنگ ِ گوشی ِ همون خانمی بود که از حال رفته بود
مراد به سارا گفت " جواب بده"
گفت "آخه تو کیفش ِ نمیشه برش داریم که"
مراد گفت " شاید کس و کارش باشن"
سارا گوشی رو برداشت و داد به مراد
مراد از هول و ترسش با تته پته جواب داد
گفت که اون خانم توی قبرستون حالش بد شده
کسی که اون وَر ِ تلفن بود گفت که اون خانم ناراحتیه قلبی داره و باید خیلی زود برسوننش بیمارستان
**************************
پرستار ِ اورژانس .. مرادُ صدا زد
و ازش پول ِ پذیرش ُ خواست
مراد جیباشو زیرو رو کرد
فقط دو هزار و سیصد تومن تو جیبش بود .... سارا که از دور ... حواسش به مراد بود
جلو اومد و النگوی ِ دستش ُ درآورد و به پرستار گفت" اینو گرو بردارین تا بریم پول بیاریم"
پرستار اومد بگه که نمیشه اما اما با دیدنه حال و روز ِ مراد و سارا منصرف شد سارا نگاهی به ساعت کرد نزدیکه 11 شب بود
اونا منتظر ِ دکتر نشسته بودن
که یه پسر جوون سراسیمه اومد توی بیمارستان
جوونی که نگاهش بین ِ مردم چرخید و رو مراد ثابت موند
جلو اومد و گفت: شما به من زنگ زدی؟؟؟"
مُراد هاج و واج نگاش کرد
پسر ِ جوون گفت : من همسر ِ همون خانمی که حالش بد شده بود"
تو همین گیر و دار دکتر اورژانس بیرون اومد
و گفت که حال ِ اون خانم خوبه
چند روز ِ بعد ... اون خانم با همون پسر جوون ... اومدن پیش مراد و سارا
پسر جوون به مراد گفت: شما اینجا زندگی میکنین؟؟؟
مراد نگاهی به سارا کرد و گفت: "مجبوریم" و حرف ِ دیگه ای نزد
پسرجوون اونقدر باهوش بود که نگفته های ِ مراد ُ از همین یک کلمه بفهمه اشاره ای به خانمش کرد و پاکتی رُ که دست ِ خانمش بود گرفت و داد دست ِ مراد
مراد گفت: این چیه آقا
پسرجوون گفت: من سلامتیه خانمم ُ به شما مدیونم
مراد پاکت ُ برگردوند و گفت: ما واسه این پاکت به خانمتون کمک نکردیم
پسرجوون با لبخند گفت: توی ِ این پاکت اون چیزی که شما فکر میکنین نیست چون من میدونم که لطف ِ شما با هیچ مبلغی جبران نمیشه
مراد و یارا به هم نگاه کردن و مراد در ُ پاکت ُ باز کرد ... تا بخواد متن ِ توی ِ پاکت ُ بخونه .. پسرجوون گفت: این آدرس ِ یه خونه اس
البته خونه بزرگی نیست اما میتونین راحت توش زندگی کنین
مراد نباورانه گفت: آخه .. آخه ما
پسرجوون گفت: این خونه یه موقوفه اس
یه خونه برای ِ اونایی که با عزت زندگی میکنن
مثل ِ شما
مراد گفت: ولی ما
پسرجوون گفت: دیگه ولی و اما نداره
من توی ِ اون پاکت همه چی رُ نوشتم .. اما اگه کاری پیش اومد باهام تماس بگیرین
*********************************
با خدا که باشیم ....... تنهایی نیست
خدا خدافظ
************************************************
(6)
به نام ِ خدایی که از این دنیا براش فقط یک کارنامه میبریم
********************
یه کارنامه با نمره های ِ قبول و رد که سرنوشت ِ زندگیه اون دنیامونو برامون رقم میزنه
*********************
سرنوشت ِ این که روسفید باشیم یا روسیاه
**********************
سلام به همه اونایی که مسافر بودنشون ُ توی ِ این دینا فرامشو نکردن و تا وقتی که هستن دنبال ِ نمره های ی قبولی از خدان
**********************
نمره هایی که کم و زیاد و کوچیک و بزرگ نداره.... فقط .. قبول و رَدش ِ که مهمه
************************
بعضیا یه همچین وقتایی هول میشن.. چون یدفعه به خودشون میان و میبینن که کارنامه شون خالیه
هول میشن از این که نمیدونن چی کار باید بکنن .. اما .. اما جای ِ دلواپسی نیست چون همه چی روشنه و خدا راه و رسم ِ همه چی رُ به ما یاد داده
****************************
راه و رسم ِ کارهای ِ خوبی که انواع و اقسام داره
و فقط باید انتخاب کرد
********************************
البته یه انتخاب ِ بهترین .. چون بین ِ کارهای ِ خوب هم بعضیاش ارزششون بیشتر از بقیه اس
*********************************
مثل ِ .. مثل ِ وقف که بین ِ دنیای ِ کارهای ِ خوب .. با بقیه فرق داره
******************************
چون ... چون توی ِ وقف .. آدمها نه فقط خودشون که همه رُ میبینن
غمشون غم ِ همه اس و با دیگرانه که خوشحالن
*********************************
به یاد ِ آدمهای ِ خوبی که دنبال ِ روسفید شدنه در برابره خدان
یاد میکنیم از بانی ِ موقوفه ای که سبب ِ خیر و برکتی زیاد برای ِ نیازمندان و گرفتارشده هاست
موقوفه ای که دعای ِ خیلی از این مردم بدرقه راه ِ بانی ِ اونه
موقوفه حکیم ربانی
*****************************************
پیرمرد همین جور که سجاده ش ُ جمع میکرد نگاهی به ساعت کرد .. بلند شد لباساشو پوشید ُ از خونه بیرون اومد
با اون قدم های ِ آهسته ش
نیم ساعتی طول کشید که به در آشپزخونه رسید داش برای ِ غذای ِ شب شور میزد رسید
کوچه ساکت بود غیر از پیرمرد یکی دیگه هم تو اون کوچه بود یکی دیگه که خونه ها رُ وَرانداز میکرد یکی که پیرمرد هم دیدش و شاید هر کس ِ دیگه ای جای ی اون بود هزار تا فکر میکرد
اما پیرمرد با خودش گفت " فقط خدا از حال ِ بنده هاش با خبره"
و کلید ُ تو قفل ِ در چرخوند اما خیلی محکم بود دوباره امتحان کرد
و این بار با یه صدای کوچیک کلید تو قفل شکست
پیرمرد آهی کشید دلواپس شد
نگاهی تو کوچه چرخوند تنها کسی رُ که دید همون جوون بود
همون که خونه های ِ مردم ُ ورانداز میکرد صداش کرد" باباجون .. .. یه دیقه بیا اینجا"
جوون دور و برشو نگاه کردگفت : منو میگی ؟؟"
پیرمرد سرشو تکون داد که آره
جوون بدون این که جلو بیاد گفت " چی کارم داری؟"
پیرمرد با ناتوانی گفت" کلیدم تو قفل شکسته .. چشمم نمیبینه .. بیا ببین میتونی کاریش بکنی"
جوون مردد شد
بهش گفت" چرا من؟؟"
پیرمرد .. ساده گفت" آخه غیر تو کسی اینجا نیست"
جوون جلو اومد نگاهی به قفل انداخت و گفت " شکسته دیگه کاریش نمیشه کرد"
پیرمرد گفت" من چشمم نمیبینه ببین میتونی نصفش ُ در بیاری
شاید اون جوری بشه وازش کرد"
جوون گفت " حالا چرا انقدر عجله داری
بذار یکی دو ساعته دیگه که مغازه ها واشد برو یه قفل ساز بیار"
پیرمرد گفت " تا اون موقع دیر میشه
باید بساط ِ نذری ِ امشب ِ مردمُِ علم کنم .. آخه اینجا یه موقوفه اس که شبای ِ جمعه برای ِ کسایی که نیازمندن غذای ِ گرم میپزه"
توی ِ حرفای ِ پیرمرد چیزی بود که دل ِ اون جوونو تکون داد
به پبرمرد گفت" سوزن داری"
پیرمرد گفت آره
لبه کتش ُ کناززد یه کاغذ ِ کوچیک زیر جیب ِ کتش سوزن شده بود
سوزنش ُ به اون جوون داد
جوون زیر چشمی نگاهی به کاغذ انداخت اما نتونست چیزی بخونه
به پیرمرد گفت" اون کاغذ ِ چی بود؟"
پیرمرد خیلی خونسرد و راحت گفت" شماره تلفن و آدرس ِ خونه م ِ
اخه من ناراحتیه قلبی دارم
گذاشتم که اگه یه وقت تو خیابونی جایی افتادم دردسر ِ مردم و بچه هام نشم"
جوون نگاهی به پیرمرد کرد دلش یه جوری شده بود شاید
شاید برای ِ همین هم بود که وقتی قفل ُ با سوزن باز کرد نرفت
وایساد کمک پیرمرد تا غذا رُ ُ علم کرد
صدای ِ اذان که بلند شد
بوی ِ خوش ِ غذا همه جا رُ پر کرده بود
پیرمرد از بین جمعیتی که حالا آشپزخونه رُ پر کرده بودن صداش زد
بهش گفت " به خاطر زحمتهای ِ امروزت تو امشب در ِ دیگ ِ غذا ر ُ باز کن فقط یادت نره که قبلش از خدا یه چیزی بخواه چون حتما بهت میده
اشک توی چشمای ِ جوون جمع شده بود اولین غذا رُ اون کشید
وقتی همه دیگها خالی شد
پیرمرد با یه ظرف ِ غذا اومد سراغش بهش گفت " بیا بابا بیا اینم شام ِ خودت .... بقیه کارا باشه برای بعد ... بیا .. بیا که من حالا حالا ها باهات کار دارم
****************************************
در فراز و فرود ِ زندگی دلهاتون آروم به یاد ِ خدا
و خداحافظ