به نام ِ خدا

و

به توکل ِ خدایی که باهاش میشه خیلی جاها صبوری کرد

**********************************

خدایی که اگه نباشه ... اوضاع ِ زندگیهامون از این رو به اون رو میشه

**********************************

بخصوص اوضاع ِ زندگی اونایی که دوست دارن همه چی براشون تند و سریع فراهم بشه و اگه یه ذره دیر بشه .. همه چی رُ به هم میریزن

**********************************

بخصوص اوضاع ِ زندگیه اونایی که باور ندارن که این دنیا فراز و نشیب ِ  خودش ُ داره و محاله که واسه همیشه روی ِ خوشش ُ به ما نشون بده

**************************************

بخصوص واسه اونایی که فکر میکنن زندگی همش دوییدن و باور ندارن که یه جاهایی باید وایساد و صبر کرد

*************************************

صبری که مثل ِ یه زنگ ِ تفریح ِ

یه فذصت برای ِ مرور

برای ِ بهتر دیدن و شنیدن و رسیدن به لحظه هایی خوب

************************************

سلام به همه اونایی که میدونن خوشبختی .. بدونه صبر محاله

به اونایی که زندگیشون با همین صبوریهای ِ گاه و بیگاه شیرین شده

**************************************

سلام به همه مردم ِ خوبم که همیشه با دلی آروم زندگی کردن .... صبورانه از فراز و نشیب ِ زندگی گذشتن و همیشه  به خدا امیدوار بودن

به مردم ِ وطن ِ همیشه عززیم

ایران

***************************

وقتی فهمیدم ... موضوع برنامه امشب .... صبر و شکیباییه .... یه جورایی دلم لرزید .... راستش ... یاد روزای سختی افتادم ... که جز صبر کردن .... هیچ چاره ای نداشتم ......

یکی .. دو سال .... از ازدواجم ... با مریم  گذشته بود ..... توی اون  دو سال ... زندگیه خوبی با هم  داشتیم .... و از بودنه با هم راضی بودیم .....

ما هردومون  کار می کردیم ... و سرمون حسابی شلوغ بود .... واسه همین ...  تو  یه  تعطیلیه دو سه  روزه ... تصمیم گرفتیم  بریم سفر ... سفری که سوغاتش ... یه تصادف بود ... تصادفی که مریم رو  برد   توی   کما .....

تا یه چند روزی گیجه  گیج بودم .... اصلا نمی تونستم  شرایطمو بفهمم ... و نمی تونستم تصمیم بگیرم که .... چی کار باید بکنم ....

اوضاع انقدر پیچیده بود ... که کسی جرات نمی کرد حرفی بزنه ... هیچ کس .. حرفی نزد ...  هیچ کس جز آقاجون .... جز آقاجونی  که مثل همیشه  .... تنهام نذاشت .....

مریم ... تو  کما بود .... و من هر روز .... می رفتم  بیمارستان .... اولش دکترا ... امیدوار بودن ... که برگرده .....

اما ... هر روزی که می گذشت ... امیدشون کمتر میشد ...

یادمه ... روزای اول .... با افسوس برام  سر  تکون می دادن ... اما هر چی بیشتر میگذشت .... متعجب می شدن .... که  من ... چه طوری هنوز امیدوارم ....

کار به جایی رسید  که بهم  گفتن ... "از نظر اونها همه چی تموم شده اس ".... گفتن ...." بیمارستان تخت خالی نداره ...."

و من اگه می خوام  مریم رو نگه دارم .... باید ببرمش خونه ... و اونجا .... ازش پرستاری کنم .....

مستاصل شده بودم ....

از یه طرف نمی تونستم حرف دکترا  رو ... در مورد مریم ... قبول کنم

از طرف دیگه ... نمی تونستم ازش نگهداری کنم ... یعنی بلد نبودم

یادمه شب آخری بود  که   اجازه داده بودن ... مریم  تو  بیمارستان بمونه .... توی راهروی بیمارستان ... تو حال خودم بودم ... که دست کسی رو ... روی شونه ام احساس کردم ....

سرمو بلند کردم .. آقاجون بود .... خیلی جدی نگام کرد و گفت :" صبر داشته باش پسر  .... کسی که صبوره ... دلش آرومه ..... خدا آدمای صبور رو دوست داره.... خودش کمکت می کنه "

تصمیمم رو گرفتم ....

مریم رو تحت نظر پزشک آوردیم  خونه ....

اولش یه پرستار  کاراشو انجام  میداد .... اما کم کم .. خودم یاد گرفتم ... و خودم کاراشو انجام میدادم .....

شرایطه  سختی بود ..... خیلی سخت ....

یه روزا و شبایی .... از همه چی  نا امید می شدم .... دلم میخواست همه چی تموم بشه ...

و درست همون موقع .... آقاجون می اومد سراغم .... باهام حرف می زد ... و  تو پرستاری از مریم کمکم میداد ....

همش بهم می گفت : "یادت نره .... که خدا .... آدمای صبور رو دوست داره"

بهم می گفت :" خدا یه روزی ... جواب صبر تو رو  میده"

پنج سال طول کشید .. پنج سال طول کشید که خدا جوابمو داد و  مریم ... چشماشو باز کرد ....

هیچ کس باورش نمیشد ....

اولش توان حرکت نداشت ... نمی تونست حرف بزنه ....

اما .... اون موقع دیگه .... صبر کردن  برای خوب شدنه حالش  کار سختی نبود ....

حالا .... بیست سال ... از اون روزها گذشته ... و  مریم .... راحت می تونه  حرف میزنه ....

اون هنوز روی چرخ میشینه ... اما ... اما  من مطمئنم ... که یه روزی .... از روی اون چرخ بلند میشه .....

من مطمئنم ... که خدا .... صبر ما رو بی جواب نمی ذاره ......

حالا شما بگین ....

شما بگید ... که بزرگترین و شیرین ترین صبوری ِ زندگیتون کجا بوده؟؟؟

شماره تماس :

شماره پیامک:

*********************************************

توی زندگی همه ما ... اتفاقهای کوچیک و بزرگه  زیادی میافته ...

اتفاقایی که ...  همشون ... از یه جایی شروع میشن و ... به  یه  جایی ختم میشن ....

اتفاقهایی که بعضی هاشون ... معلومه  آخرش به کجا می رسه ... و بعضی هاشون هم .... نه ...

صبر و شکیبایی ....جایی .... وسط این اتفاقها ... خودش رو ... نشون میده ....

جایی  که ... اتفاقی شروع شده .... اما ... اما  ...  به آخر نرسیده....

و سخت تر این که ... آخر اون  اتفاق.... معلوم نباشه ....

و باز سخت تر این که .... آخر اون اتفاق  .... برای ما مهم باشه ....

صبر .... جایی  درست ... مثل اینجا خودشو نشون میده ....

جایی مثل اینجا که  باید .. صبور بود ....

و دل به خدا سپرد ...

و دعا کرد ... که آخر اون اتفاق ..... به خیر باشه و خوبی ....

*****************************************

امام صادق (ع) فرمودند : مومن در سختیها صبور و در مقابل اضطرابها با وقار است ، بدانچه به او داده شده قانع است ، و گرفتاریها نزد او بزرگ نیست.

**********************************

توی ِ قصه صبر .. خدا خودش به بنده هاش قول داده

قول داده که اگه توی ِ لحظه های ِ سخت .. توی ِ اون لحظه های ِ هیچ امیدی برای آدم باقی نمی مونه .. صبوری کنیم

از جایی که فکرش ُ نمیکنیم راه ِ درست رُ بهمون نشون میده و تنهامون نمیذاره

********************************************

رسول خدا (ص) فرمودند : ایمان دو نیمه دارد ، نیمی از آن در صبر است ، و نیمی از آن در شکر نهفته است.

**********************************

خیلیا وقتی توی ِ مشکلی گرفتار میشن .. قید ِ همه چی رُ میزنن و حتی از خدا هم دلگیر میشن

اونقدر دلگیر که دیگه سراغی هم از خدا نمیگیرن

اما اونایی که دقیقا توی ِ این لحظه های ِ سخت دلشونو با خدا محکم میکنن و با اطاعت از اون نشون میدن که برابر ِ قضا و قدرش راضی و تسلیمن

زودتر گره گشایی ِ خدا رُ توی ِ زندگیهاشون میبینن

یادمون نره که صبوری ِ ماها یه فرصت برای ِ بالارفتن و بزرگ شدنه دلهامون ... پس ...

به خدا اعتماد کنیم و صبور باشیم

************************************************

رسول خدا (ص) میفرمایند : بر تو باد علم ، که علم دوست مومن است ، و بردباری وزیر مومن است ، و خرد راهنمای اوست ، و عمل سرپرست او ، و مدارا کردن پدر او ، و ملایمت برادر او ، و صبر امیر سپاهیان اوست

******************************************

کاشکی ....

کاشکی .... باور می کردیم ... که صبر ... هدیه خدا به ماست ... هدیه ای .... برای این که ... دلهامون آروم باشه ... و کمی ... آروم تر ... زندگی کنیم...

کاشکی .... کاشکی ....  باور می کردیم ... که صبر ... هدیه خدا به ماست ...

اون وقت ... شاید ... تو   دعواهای زندگی ... اینقدر .. بی صبر نبودیم ... و به راحتی ...... به جدایی فکر نمی کردیم.....

کاشکی .... کاشکی .... باور می کردیم ... که صبر ... هدیه خدا به ماست ...

اون وقت شاید .... تو رفتاره  با  بچه هامون ... اینقدر  ... بی صبر نبودیم ..... و باور می کردیم ... که رفتار خوب ...  یا   بد    ما  ... با بچه ها .... خوشبختی ... و خدایی نکرده ... بدبختی اونها رو میسازه.....

کاشکی .... کاشکی .... باور می کردیم ... که صبر ... هدیه خدا به ماست ...

اون وقت شاید .... تو  برخورده   با پدر و مادر  پیرمون .... اینقدر بی صبر نبودیم .... و باور می کردیم ... که اونها ... مهمون چند روزه  زندگیه  ما هستن .....

کاشکی .... کاشکی .... باور می کردیم ... که صبر ... هدیه خدا به ماست ...

اون وقت شاید .... با صبوریه  بیشتری .... با زندگی هامون ... روبرو می شدیم ...

و باور می کردیم ... که با  شکیبایی و صبر ... دنیا ... جای خوبی برای زندگیست ....

********************************************

مولا علی (ع) فرمودند : قویترین دشمن سختیها صبر و شکیبایی در برابر آنهاست.

*******************************************

من ..... یه چیزی رو هیچ وقت نفهمیدم .....

من ... هیچ وقت ... نفهمیدم ....  که  ما ... ما   آدمها .... چه طور میتونیم .... در برابر سختیها ... و مشکلات زندگی ... بی صبر باشیم ... در حالی که .... خدا  .... هست .....

خدایی که بزرگترین  و بالاترین ... قدرت عالمه ....

خدایی که با همه  بزرگیش .... در برابره   بنده هایی  مثل ما ... صبوره

و  ما .... بنده های ... خدایی ... با  این صبوری .... چطور  میتونیم .... تو   فراز و نشیب زندگی ... بی قرار و ناآروم باشیم .... که ....

که خود خدا ... صبر رو   تو  دلهای ما  قرار میده ....

************************************************

(برای ِ شهدا)

توی قصه زندگی .... مادرها ... شهره ان ... به صبوری ....

و گاهی ... انگار .... صبر ... با  مادرهاست ...که  معنی پیدا میکنه ...

که بزرگترین صبر اونها ... توی قد کشیدن ... و بالنده شدنه ... بچه هاشونه ....

اما .... اما ... گاهی ... خدا ... مادرها رو ... امتحان میکنه .... اونم یه امتحان سخت ...

خدا بعضی از مادرها رو .... با بچه هاشون امتحان میکنه ...

با بچه هایی که یه عمر ... برای بزرگ شدنشون ... زحمت کشیدن ....

و حالا ... درست وقتی که اون بچه ها ... به سن جوونی  و اوج شکوفایی رسیدن .... خدا .... مادرهاشون .... یعنی .... صبر اونها رو... امتحان میکنه ....

خدا .... اون جوونها رو .... پیش خودش می بره ...

پیش خودش می بره  تا ببینه که مادرهاشون .... چقدر .... به رضای خدا .... راضی ان .....

و اینجاست ... که صبوری .... کار هر کسی نیست .....

و فقط  خود  خدا .... پاداش ... اون مادرهاییه  که ... تو سفر   بچه هاشون به آسمون ... صبوری کردن ...

************************************************

(حضرت امام رضا ع)

در اين ديار ... خورشيد .... از آستاني آسماني

طلوع مي کند ...

تا ...

آرام کند .. غربت دل کسي را

که براي رضاي خدا ... از ... ديار آشنايش ... گذشت

و غربتي غريب را .. پذيرا شد

 

کسي که در آسمان .. و در ميان اهالي آسمانيه زمين

به نام رضا شهره است

و آستانش ... تا هميشه ... آرام و قراره ... کساني خواهد بود

که ... دل .. به رضاي خدا سپرده اند

به نام نامي رضا

که امام رئوف است

***********************************

(حضرت امام زمان عج)
خدايا

من ميدانم .. که تمام آرامش و شادي ام در رضاي توست

و ميدانم ... آنچه تو ... در صفحه تقدير ... به تقرير آورده اي

بهترين است

اما

اما اين تقدير ِ آخر ... که ما را به انتظاري بزرگ مبتلا کرده

طاقت از کفمان ربوده

و هر روز که ميگذرد

بي تاب ترمان ميکند

خدايا

تو  ... راضي نباش ... که بيش از اين .. چشم به ... انتظار بمانيم

که دلهايمان در اين انتظار بي قرار است

و جز به رضاي تو

قرار نمي گيرد

*******************************************************

(خداحافظی)

و برای آخر حرفی نیست .... جز امید این که .... از یاد نبریم ... که خدا با ماست ... و با او ... زندگی .... آرام است .....

تا قراری دوباره .....

خداحافظ .....

**************************************************