وقف
به نام خدایی که هر چه رنگ اورا بگیرد جاودانه است
و
سلام
************************************
خدا دوست داره که ما
همدیگرُ
توی ِ داشته ها و نداشته هامون شریک کنیم
داشته ها و نداشته هایی که میمونن حتی
توی ِ روزگاری که ما نیستیم
***************************************
شما ميدونستين در استان ِ تهران
20 بيمارستان و 50 درمانگاه ِ موقوفه وجود داره
****************************************
يادمون نره كه همه ما توي ِ زندگيهامون
يه سهمي از تنهايي داريم
يه سهمي كه دوست داريم
با ديگران و در كنار ِ اونها
به يه همراهي ِ دلنشين مبدل بشه
همديگر ُ توي ِ تنهايي ها تنها نذاريم
و از صميم ِ دل به ياد ِ هم باشيم
*******************************************
شما میدونستین که ارزشمندترین موقوفه استان تهران
موقوفه متقین
واقع در شهرستان پاکدشته
******************************************
میگن بیشتر از نامها این یادهاست که باقی میمونه
سهم ِ من هم از گذشته دورم همین یادهاست .. همین یادهایی که گاهی همه آرامشِ روزهای امروزم ِ
سالهای بچگی من کنار مادربزرگم گذشت چون پدرم به خاطر ِ شغلش همیشه تو سفر بود و من و مادر و مادربزرگ با هم زندگی میکردیم
البته من و مادر و مادربزرگ با مینا خانم و مریم و علی که بچه هاش بودن و توی زیرزمین ِ بزرگ خونه مادربزرگ زندگی میکردن ... من تا مدتها فکر میکردم اونها مستاجر ِ مادربزرگ هستن اما بعدها فهمیدم که مینا خانم مریم و علی فقط به بهای ِ مهربونیه مادربزرگ و به خاطر ِ مشکلات ِ سخت ِ زندگی و برای ِ پدری که سالها پیش سفر کرده بود توی اون زیرزمین زندگی میکردن
اولش فقط هم بازی ِ همدیگه بودیم اما بعدها من و علی همکلاسی شدیم و بعدتر .... دوستهای ِ صمیمی که دنیایی راز بینمون بود
رازهایی مثل ِ راز ِ بیست سال بعد از کودکی و عروسی علی با شیرین ....
رازهایی مثل ِ دست ِ خالی ِ مینا خانم برای خرج ِ عروسی و حفظ ِ آبرویی که سخت بود ... خیلی سخت
رازهایی مثل ِ گریه های شبونه مینا خانم که قرار بود کسی نفهمه و علی میفهمید
رازهایی مثل کارکردنه مینا خانم توی خونه دیگران و کار شبونه علی بعد از دانشگاه برای خرج زندگی ... عروسیش و برای ِ این که جلوی ِ شیرین شرمنده نباشه
کسی حرفی نمیزد ... اما مادربزرگ قصه رو فهمید ....
چیزی به کسی نگفت .... تا ..
تا اون روزی که برگه ای رو دست مینا خانم داد
مینا خانم نگاهی به کاغذ کرد و بی اختیار علی رو صدا زد
علی پله های ِ زیرزمین رو دوتا یکی اومد بالا
مینا خانم برگه رو داد دستش ... اشک از چشمهای علی سرازیر شد
اشکی که بعدها فهمیدم از جنسِ خوشحالی بوده
مادربزرگ هیچ وقت حرفی نزد اما بعدها... بعد از عروسی ... یه رازِ دیگه به رازهای ِ من و علی اضافه شد
راز این که مادربزرگ ... برای اونها جایی رو پیدا کرده بود
خونه ای که صاحبش اون رو وقف عروس ها و دامادهایی کرده بود
که تسلیم ِ مشکلات نمیشن و خوشبختی شونو ذره ذره میسازن...
علی بعدا اون کاغذ ُ به من نشون داد .. روش نوشته بود موقوفه احسان الحسن
و زیرش با خطی ریزتر نوشته بود
این ملک وقف زندگی زوجهای جوانی شده است که .......
من اون روزها رو خیلی خوب یادم ِ .. چون واقعا خوشحال بودم خوشحال از این که گره کار ِ عزیزترین دوستم باز شده بود
یادمه روزهای زمستون ُ و امتحانات ِ دانشگاه بود و من خوشحال از این که علی باز م میتونست با خیالی راحت درس بخونه و مثل ِ همیشه شاگرد اول ِ دانشگاهمون باشه
*********************************
تا فرصتی دوباره و اميدي براي سلام
خداحافظ