راه شب
حرفهای ِ امشب بیشتر به گوش ِ اونهایی شیرینه که اهل ِ حرفهای ِ رودررو ان
اونایی که وقتی از درستی ِ حرفشون مطمئن میشن
دیگه قایم موشک بازی ندارن و پشت ِ کسی چیزی نمیگن
*********************************
به اسم ِ خدایی شروع میکنیم که آدمای ِ روراست ُ دوست داره
آدمایی که اهل ِ معرفتن
اونایی که تو نبود ِ دیگران جاشون ُ با حرفای ِ خوب خالی میکنن
نه به حرفایی که اگه به گوششون برسه جز کدورت و کینه نیست
*********************************
به اسم ِ خدایی شروع میکنیم که آرزو میکنم ... بازار ِ حرف زدنه پشت ِ دیگران ُ برای ِ همیشه واسمون کساد کنه
بازاری که توش هیچ کس سودی نداره
*********************************
خوش بحال ِ اونایی که همیشه حرفشونو به خود ِ طرف میزنن و هیچ وقت دنبال ِ واسطه نیستن
*********************************
خوش بحال ِ اونایی که دل ِ بزرگی دارن ... اونقدر که حتی اگه از کسی دلگیر هم بشن ... شکایتش ُ به دیگری نمیبرن
*********************************
خوش بحال ِ اونایی که دلاشون اونقدر صافه که یه وقتایی حتی از گفتنه گله هاشون به خود ِ طرف هم میگذرن
*********************************
خوش بحال ِ اونایی که بارشون سبک ِ .. و روی ِ شونه هاشون حقی از دیگران نیست
بخصوص حق ِ حرفی که پشت ِ کسی زدن
*********************************
خوش بحال ِ اونایی که آرومن و زندگیهاشون به روالی سبک میگذره
نه کاری به کسی ندارن
نه حرفی از کسی به کسی میگن
*********************************
خوش بحال ِ اونایی که اهل ِ حرفای ِ رودررو ان
و یه جورایی شرمنده میشن از این که تو نبود ِ کسی ازش حرفی بزنن چه برسه به گله و شکایت
*********************************
سلام امشب ... به روی ِ همه اونایی که از گرفتاری ِ غیبت کردن راحتن
و به اونایی که گرفتارن اما دوست دارن که از دستش راحت بشن
*********************************
و سلام به مردم ِ خوبم
به مردم ِ عزیزی که همدیگه رُ دوست دارن
به اونایی که مثل ی یک خانواده به هم تکیه کردن و جز به خیر و خوبی از هم چیزی نمیگن
به مردم ِ سرزمین ِ محبت و دوستی
ایران
*********************************
(داستان)
یادش بخیر .. حرفی که میخوام بزنم مال ِ خیلی سال ِ پیش ِ ... مال ِ اون وقتایی که آقاجون دیگه کم کم موهاش سفید شده بود و من پسر ِ جوونی که احساس میکردم باید هواشو داشته باشم
غافل از این که اون یه جاهایی حواسش به من بود و هوامو داشت
من وقتی قضیه رُ فهمیدم ... فکر کردم اولین نفرم .. با عصبانیت اومدم خونه که مثلا به آقاجون ثابت کنم که چقدر ناراحت شدم
یادمه وقتی رسیدم خونه ... عزیز داشت از توی ِ باغچه ریحون میچید و آقاجون توی ِ ایوون پای ِ سماور نشسته بود و منتظر ِ دم کشیدنه چایی بود
با عجله سلامی کردم و رفتم سمت ِ ایوون
به آقاجون گفتم:" اومدم ازتون اجازه بگیرم ... تا حق ِ یکی رُ بذارم کف ِ دستش"
آقاجون .. بدونه این که تغییری تو حالش پیدا بشه با آرامش ِ همیشگیش جواب ِ سلامم ُ داد و گفت: " شما اولین کاری که باید بکنی .. خوردنه یه لیوان آب ِ "
من اما عصبانی تر گفتم: " اخه اگه شما بدونی چی شده؟؟؟"
عزیز که معلوم بود از حرفای ِ من نگران شده جلو اومد و گفت:" کسی طوریش شده"
آقاجون با لبخند بهش نگاه کرد و گفت:" نه خانم ... شما بیزحمت اون چند پَر ریحون ُ با یه لقمه نون و پنیر آماده کن که این چایی هم دیگه داره دم میکشه"
عزیز رفت سمت ِ آشپزخونه و من و اقاجون تنها شدیم
با اشاره سر بهم گفت:" چی شده؟؟"
بهش گفتم:" امروز .. شنیدم که این کمال ِ بی معرفت پشت ِ سر ِ شما تو بازار حرف زده"
آقاجون نفس ِ عمیقی کشید و گفت:" همین ... این همه بیا و برو و عصبانیت ... واسه همین بود؟؟؟؟"
با تعجب گفتم:" آخه .. آخه شما که نمیدونی چی گفته .. حرفای ِ دروغ .. اونم پشت ِ سر ِ شما که یه بازار قبولت دارن"
آقاجون .. قوری رُ از روی ِ سماور برداشت و چایی ِ خوش عطرش ُ توی ِ استکان ریخت و گفت: میدونم که چی گفته"
گفتم:" میدونین و انقدر آروم اینجا نشستین.... فکر ِ آبروتون نیستین؟؟؟"
آقاجون استکان ِ چایی رُ جلوم گذاشت و گفت:" کسایی که حرفای ِ کمال ُ میشنون دو دسته ان .. یه عده شون منو نمیشناسن که اگه انصاف داشته باشن تا منو ندیدن نباید حرفاش ُ باور کنن ... یه دسته ام اونایی هستن که منو میشناسن ... و کمال .. بدتر از اینا هم بگه مهم نیست چون تاثیری روی ِ اونا نداره
این وسط فقط میمونیم من و کمال
که اگه راست گفته باشه .. خدا به من رحم کنه و اگه دروغ خدا به اون رحم کنه"
هاج و واج به آقاجون گفتم:" همین .. همش همین"
آقاجون یه استکان چایی واسه خودش ریخت و با همون آرامش ِ همیشگی گفت: " همین ..... فقط خدا کنه ... آبرومون پیش ِ خدا نره چون اگه پیش ِ خدا آبرو داشته باشی .. خدا آبروت ُ پیش ِ بنده هاش هم حفظ میکنه ... این حرفارم بعد از این دیگه هیج جا نزن .. چون اینجوری ما هم فرقی با کمال نداریم"
آقاجون راست میگفت .. چون ظرف ِ چند روز ... اون حرفا فراموش شد و اوضاع مثل ِ قبل شد .. و انگار نه انگار که کسی پشت ِ آقاجون به دروغ اون حرفا رُ زده بود"
شما چی فکر میکنین؟؟؟
به نظر ِ شما چه جوری میشه جلوی ِ غیبت کردن ُ بگیریم؟؟؟
شماره تماس:
شماره پیامک:
*********************************