(1)

به نام ِ خدا و به رسم ِ آغاز

سلام

*************************

این برنامه هدیه به دلهایی که با دیگران خوشن

*************************

دلهایی که گاهی سبک میکنن سنگینی هاشونو به زمزمه زیارتی

حتی ...... از راه ِ دور

****************************

قصد ِ ارادت و سلام میکنیم به محضر ِ مردی بزرگ که میهمان ِ اهالی ِ ایران زمین شد و خاک ِ این دیار منزل ِ آخر ِ دنیای ِ او گردید

علی بن مهزیار .. فقیه و دانشمند شیعه که کسی باور نمیکرد او در کودکی نصرانی بوده باشد... مردی آنچنان مسلط به مباحث ِ فقهی و عقیدتی که در نزد ِ امامان ِ وقت .. حضرت امام رضا ع .... حضرت امام  جواد ع امام هادی ع و امام حسن عسگری .. از درجه و رتبه ای بالا برخوردار بود

آنقدر که آنان به علی بن مهزیار میبالیدند

او .. احکام ِ دینی را از امامان  ِ زمان ِ خود آموخت و در عمل به آنچه آموخته بود .. کوتاهی نکرد

علی بن مهزیار از همان زمانی که با پدر از آیین نصرانی به اسلام مشرف شد . میدانست که به چه گنجی دست یافته است

گنجی که تا پایان ِ عمر در حفظ ِ آن کوتاهی نکرد

علی بن مهزیار ایرانی بود و این افتخاری برای ِ ما تا ابد است

مردی که هنوز هم در گذر ِ سالها مورد ِاحترام ِ اهالی ِ ایران است و آرامگاهش .. پناه ِ دل ِ اهل ِ این سرزمین

خاک ی خوزستان و شهر ِ اهواز تا ابد نگینی را در خود دارد که سبب ِ رشک ِ آسمان به زمین است

نگینی درخشان مثل ِ مزار ِ علی بن مهزیار

که سلام ِ همه ما بر او

************************************

دلهاتون خالی از بیقراری و تا قراری دوباره

خداحافظ

*******************************************************************

(2)

به نام ِ خدایی که همه چیز رُ میبینه حتی اونچه که دردلهای ِ ماست

و سلام

************************

این برنامه پیش کش به همه اونهایی ِ که حواسشون به دلهاشون هست

به دلهایی که گاهی غباری از روزگار روش میشینه و .....

و اونها میدونن که کجا باد این غبار ُ از دلهاشون سبک کنن

**********************

جایی مطمئن مثل ِ آستان ِ امن ِ کسانی که در داشتن ِ دلهای ِ آینه بی مثالن

************************

کسایی که دلهاشون فقط و فقط آینه خداست و با خدا آرومن

*************************

کسایی که فقط قدم به استانشون میذاری دل ِ تو هم آروم میشه

***************************

امروز با هم و به قدم ِ اول که سلام و ارادت ِ

قدم به آستان ِ امامزاده سید ابراهیم میگذاریم

***************************

این امامزاده در مسیر جاده تماشایی ِ زنجان .. آرامش ِ غریبی رُ به دلهای ِ مسافران هدیه میکنه

مسافرهایی که گاهی خسته از راهند و گاهی خسته از زندگی

مسافرهایی که با امید و آرزو  راهی ِ امامزاده میشن و دستهاشونو در ضرح ِ حرم .. گره میزنن گره میزنن تا گره های ِ  زندگیشون به نگاه ِ مهربان ِ این امامزاده ارجمند باز بشه و لبخند سوغات ِ سفرشون از این امامزاده باشه

این امامزاده در حدود ِ قدیمی ِ شهر در سه کیلومتری سمت ِ جنوبی ِ شهر ِ زنجان قرار داشته که در حال ِ حاضر

در حدود ِ داخلی ِ شهر و خیابان ِ امام قرار دارد

از همه اهالی ِ مهربان ِ زنجان درخواست میکنیم که به جای ِ همه ما نایب الزیاره این امامزاده بزرگوار باشن و برای ِ همه ما دعا کنن

از راه ِ دور عرض ِ سلام داریم به محضر ِ امامزاده سید ابراهیم ع

**********************************

با خدا هیچ کس تنها نیست

به قرار ِ این رسم ِ شیرین ما هم .... شما رُ به خدا میسپاریم

****************************************************************************

(3)

به نام ِ خدایی که دست ِ همه رُ میگره اما دستهایی که گره گشا هستند رُ بیشتر دوست داره

سلام

***********************

اینجا فذصتی کوتاه برای ِ مرور ِ خوبیهایی ِ که شاید در گذر ِ زمان و زندگی کمی فراموش ده

*********************

خوبیهایی مثل ِ عرض ِ ادب و ارادت به محضر ِ بزرگان

و درخواست ِ دعا و کمک از اونها برای ِ زندگیهای ِ خوب

************************

درخواست ِ کمک از کسانی که از مهر ِ خدا لبریزند و به خدا نزدیک

*************************

اونقدر نزدیک که صدای ِ ما رُ هرچقدر هم که دور باشیم به او میرسونن

**********************

عرض ِ سلام داریم به محضر ِ امامزاده سید حمزه ع ... که از فرزندان امام موسی بن جعفر ع هستند

**********************

شاید سرمای ِ این روزها سفر ِ به دیار ِ آذربایجان ِ ایران رُ سخت کرده باشه اونقدر سخت که برای ِ رفتن دلیلی مهم لازم باشه

دلیلی مثل ِ زیارت ِ آستانی که هر ساله زائران ِ زیادی رُ مسافر ِ آذربایجان ِ شرقی میکنه

امامزاده سید حمزه در محله سرخاب تبریز و در تقاطع ِ خیابان ِ ثقه الاسلام و بازارچه سید حمزه قرار داره .. بقعه این امازاده در قدیم صحن ِ وسیعی داشته که در کنار ِ خودش حجرات و اتاق هایی  رُ داشته که محل تحصیل ِ طلاب بوده

در سمت ِ غربی ِ بقعه سید حمزه ... مسجد ِ عالی و با شکوه ظهیریه قرارداره که در بین ِ مردم به مسجد ِ سید حمزه معروفه

قرار گرفتن ِ این بقعه در کنار ِ مقبره الشعرا قداست و معنویت خاصی به این مکان ِ تاریخی و فرهنگی داده

زیارت ِ این سید جلیل القدر ... نه فقط دل که چشم های ِ ما رُ هم مصفا میکنن به زیبایی ِ طبیعی .. تاریخی و معنوی ِ این مکان ِمقدس

مکانی که هر روز مملو از زائران ِ آرزومند ِ ایران زمین ِ

از راه ِ دور سلام ِ همه ما به امامزاده سید حمزه بن موسی بن جعفر ع

*************************************

(4)

به نام ِ خدا و سلام

********************

اینجا درنگی کوتاه برای ِ همه ماست ..

درنگی که شاید برگی از دفتر ِ زندگی خود ِ ما رُ برامون زمزمه کنه

**********************

همه ما مثل ِ هم زندگی میکنیم .. چون از جنس ِ هم هستیم

شاید گاهی خوشبختی ِ بعضیا پررنگتر و گرفتاری ِ بعضی دیگه بیشتر به چشم بیاد اما

اما در دفتر خدا و دنیا

حساب و کتاب ِ همه دقیق ِ

خدا همه چیزر ُ مساوی قسمت کرده و سهم ِ همه ما از شادی و غم .. از راحتی وسختی برابره

اگه گاهی درک ِ این سهم ِ برابر واسمون سخت میشه بخاطر ِ اینه که ما نمیتونیم همه چیز رُ ببینیم و همه چیزر ُ بشنویم چون بعضی چیزها نادیده و بعضی صداها برای ِ ما ناشنیدنی ان

مطمئن باشید .. مطمئن به این که سهم ِ همه ما مساوی ِ

فقط باید باور داشت و قبول کرد .... که هر چی که اتفاق میافته ... اگر از اشتباه و خطای ِ ما نباشه تقدیری ِ که قطعا به مقصدی خوب میرسه

اینجوری زندگی برای ِ هممون راحت تر میشه

************************

شادی الام کسی باورش نشه که من توی ِ روزهای ِ بچگیم طعم ِ تلخ ِ فقر رُ با همه وجودم چشیدم

طعم ِ تلخی که زندگی رُ برامون سخت کرده بود

اونقدر سخت که حتی با کار کردنه شبانه روزی ِ پدرم توی ِ کوره آجرپزی و قالی بافی ِ مادرم که چشمهاش ُ ازش گرفت بازم رویی خوش از زندگی نمیدیدم

پدرم مرد ِ با آبرویی بود .. اونقدر که خیلی شبها ما گرسنه خوابیدیم و حتی همسایه هم چیزی نفهمید

اوضاع وقتی سخت شد که فصل ِ مدرسه رسید

پدرم عاشق  ِ کتاب  بود و عاشق ِ این که من آرزوی ِ برآورده شده اون توی ِ رفتنه به مدرسه باشم

آرزویی که هیچ وقت  برای ِ خودش برآورده نشده بود

روزهای ِ پاییز مثل ِ برگ ِ درختهایی که به دست ِ باد سپرده میشدن میگذشت و من ساکت بودم .. ساکت در برابره پدری که با دیدنه و دیدنه بچه هایی که به مدرسه میرفتند خمیده میشد

به خیال ِ بچگی برای ِ این که پدرم کمی از غصه هاش ُ فراموش کنه بهش گفتم که باهاش به کوره میام تا کمکش کنم

مخالف بود اما اصرار ِ مادر راضیش کرد

با هم به کوره رفتیم

گرمای ِ کوره توی ِ سرمای ِ هوا دلچسب بود .... غروب ... وقتی راهی ِ خونه میشدیم ..میرزا صاحب ِ کوره پدرم ُ صدا کرد .. چیزی بهش گفت و کاغذی به دستش داد

کاغذی که روش یه نقل ِ بیدمشکی بود ...

پدرم نقل ُ به من داد و من بیشتر از نقل وجودم با لبخند ِ پدر شیرین شد .. لبخندی که هنوز دلیلش ُ نمیدونستم

فردا صبح دوباره حاضر شذم که با پدر به کورهبرم

اما جلوی ِ در .. پدر راه کج کرد و گفت : امروز به جای ِ دیگه ای میریم

گفتم: پس کوره چی؟؟

گفت: میرزا خودش بهم اجازه داده

نمیدونم چقدر راه رفته بودیم من فقط خستگی ِ پاهامو احساس میکردم

اما خوشحالی ِ پدر مانع از گفتنه خستگیم بود ...

جلوی ِ ساختمونی قدیمی ایستادیم

پدر دستم رُ گرفت و با خودش به داخل برد

اونجا کاغذ ِ میرزا رُ به مردی داد

مرد از پشت ِشیشه عینک نگام کرد و به پدر گفت: اینو قراره بذاری مدرسه؟؟

پدرم با اشتیاق گفت: بله

من ازفردای ِ اون روز شاگرد ِ مدرسه ای بودم که تا سالها نمیدونستم خرج ِ تحصیل ِ من رُ تقبل کرده

مدرسه ای که نمیدونستم بچه هاش مثل ِ من از طبقه ضعیفی هستن و کسی هزینه تحصیلشون رُ تقبل کرده

من سالها بعد اونجا رُ به اسم و رسم شناختم

موقوفه نظام السلطنه

که توی ِ شهر ِ ما خوزستان معروف بود

موقوفه ای که خیلی از اساتید و بزرگان ِ امروز از شاگردان ِ دیروز اون هستن

شاگردانی که با هزینه اون موقوفه درس خوندن

*******************************

شنیدنی

شاید براتون جالب باشه که بگم در قدیم مردم گاهی از طریق ِ کارهایی ساده و کوچیک رسم ِ زیبای ِ وقف رو به جا می آوردن کارهایی ساده و کوچیک مثل ِپرداخت مزد مردي که تکيه‏ها را به هنگام عزاداري پرده‏هاي سياه و

و آویزهای ِ رنگین ِ چادرهای عزا رُ مهیا میکرد  یا پرداخت ِ مزد به کسی که در مراسم چای میریخت

یا پرداخت ِ هزینه به کسی که مقبره‏ها، راهها، و پلها رو تعمیر  میکرد

اینها حاصل ِ دلهای پاک و صادقیه که حتی با بهانه های کوچیک هم توی کارهایی بزرگ مثل ِ وقف

شریک میشن

********************************

برای ِ کارهای ِ خوب بهانه های ِ زیادی هست فقط  باید کمی دقیق بود

تا فرصتی دوباره خداحافظ

*******************************************************************************

(5)

به نام ِ خدا و سلام

*********************

سلام به همه اونهایی که زندگی  ِ خوب رُ برای ِ همه میخوان

**********************

راستش من با همه وجودم این احساس رُ تجربه کردم

احساس ِ این که کسی .. همه داشته هاش ُ با دیگران شریک شده تا اگر لبخندی هم هست برای ِ همه و روی ِ چهره همه باشه

من یادم هست که توی ِ روزگار ِ بچگیم .. گاهی زندگی خیلی سخت میشد ... اونقدر سخت که شاید طعم ِ خوب ِ غذای ِ گرم  رُ هم فراموش میکردیم

چاره ای نیست زندگی گاهی فراز و نشیبهای ِ سختی داره

فراز  نشیبهایی که خیلیا رُ از پا درمیاره .. اما .. اما اگه توی ِ همین اوضاع کسی از راه برسه و دستت ُ بگیره شاید .. گذر از مشکلات چندان هم ناممکن نباشه

توی ِ محله ما  بچه ها خیلی زود با حقیقت ِ زندگی روبرو میشدن با مشکلاتی که بود و گاهی شریک ِ رفع ِ اون مکشلات با پدر و مادرشون بودن

توی ِ محله ما بیشتر ِ بچه ها کار میکردن و فقط جمعه ها بود  که توی ِ میدون با گل کوچیک از دنیای ِ سخت ِ کار و زندگی فاصله میگرفتیم

توی ِ محله ما دلخوشی ِ بچه ها ... غیر از گل کوچیک ... هیات ِ حاج حبیب بود .... هیات ِ محله خطیب که هر سال کلی  عزادار داشت

هیاتی که توش توی ِ محرم و صفر خرج میدادن  و به برکتش سر ِ سفره هممون غذای ِ گرم بود

غذایی که دل همه رس شاد میکردن و برای ِ مدتی بار ِ شرمندگیه پدرهامونو سبک میکرد

من اون موقع بچه بودم اما به خودم قول دادم وقتی بزرگ شدم واسه خرج و مخارج ِ غذای ِ نذری کمک کنم

غذایی که سر ِ سفره ایتام و نیازمندها میرفت

من تازه وقتی بزرگ شدم و وقتی خودم برای ِ کمک رفتم فهمیدم که این سفره به خرج ِ موقوفه حاج حبیب انداخته میشه

سفره ای که یه دنیا دعا ارزونی ِ حاج حبیب میکنه

********************************

شنیدنی

در «خوسف» بيرجند، موقوفه‏اي داريم

که

اين موقوفه ويژه مزد کساني بوده

که به هنگام بارندگیه فروردین ماه

راهی ِ حوضچه های ِ موجود در بیابانهای بیرجند میشدن

و ضمن تمییز کردن ِ این حوضچه ها

و بازسازی شون

اونها رو از آب پر میکردن

تا

مسافران ِ

کاروانهاي کويرزده تشنه‏لب را از خطر مرگ نجات بدن

********************************

به آخر رسیدیم و تا مجالی دوباره خداحافظ

***************************************************************************

(6)

به نام خدا و سلام

 

******************************

هیچ کدوم از ما

جز دل و روحمون

هیچ چیزی رو نمیتونیم با خودمون به آسمون ببریم

 

پس

بذارید

اونچه از ما

برای اهل زمین

باقی میمونه

بتونه

لحظه ای آرامش

و شادی رو بهشون هدیه کنه

 

********************************

 

هدیه هایی کوچیک یا بزرگ اما اثرگذار

اونقدر که گاهی زندگی کسی و کسایی رس از این رو به اون رو میکنه

 

مثل ِ زندگیه من که زیر و رو شد .. من امروز دنبال ِ یه نشونه ام .... یه نشونه

به قابی قدیمی از نقش های ِ دیرین ِ این سرزمین

قابی خوش نقش که هنوز طراوت ِ روزهای دیروز در اون زنده اس

اینجا قاب ِ مدرسه ای موقوفی

بنا شده در سال ِ 1231 هجری قمری ِ

مدرسه ای که  خاطرات ِ زیادی در گوشه گوشه ش جای خوش کردن

مدرسه ای که مدسه من شد ... با یه مسجد و صحن ِ بزرگ

با

حجره ها، طاق نماها، کلاس های مباحثه و ایوانی بزرگ

توی ِ ضلع شمالی صحن مدرسه  ایوون قشنگی وجود داره که  پشت اونن، اتاق بزرگی به عنوان مدرس یا محل مباحثه ساخته شده

در شرق و غرب مدرسه هم اتاق های بزرگی هست

که  از اونها  برای اجتماعات و مباحثه استفاده میشه

حجره های سکونت طلاب هم در حیاط و صحن جنوبی ِ

 

مجموعه بنا

با وجودی که دست خوش تغییرات بسیار زیادی شده

برای ی من همیشه تداعی ِ  دانشکده های علوم دینی در کل ِ دنیاست

اینجا مدرسه ای که بهش  فیضیه تهران میگن

مدرسه ای

به نام ِ

مدرسه موقوفه  مروی

که علمای ِ زیادی در اون درس خوندن و از گوشه گوشه اش خاطره دارن

***********************************

شنیدنی

آیا میدونستین که کوچکترین موقوفه استان تهران

موقوفه سید باقر طاهری

به مساحت 5/11 مترمربع

*****************************

دلهاتون گرم از محبت و خداحافظ

***************************************************************