به نام ِ خدایی که مهربان است و از ما هیچ نمیخواهد جز .. مهربانی

************************

سلام .....

*************************

در فرصتی کوتاه .. همراه ِ شما هستیم در مرور ِ مهربونی ِ کسانی که حالا .. خاطراتی موندگار در یاد ِ ما هستن

کسانی که داشته هاشونو با همه مردم و برای ِ همیشه شریک شدند

تا لبخندی از مهربونی بر چهره همه ما نقش ببنده

*************************

برای ِ قدم های ِ اول .. راهی ِ

جایی زیبا در محله ساده و باصفای ِ سولقان میشیم

جایی در بین ِ درختهای ِ به میوه نشسته و پُر .. سر و صدا از آواز ِ پرنده هایی که شاخه های ِ درختها ... بهانه  بازیهاشون شده

ما به اشتیاق ِ صفای ِ دلهامون و به قصد ِ زیارت راهی ِ آستان ِ امامزاده ای در فاصله 20 کيلومتری غرب تهران

و دربین ِ  باغات روستای سولقان محله

بقعه متبرکه امامزاده سيد محمد (ع)  هستیم

امامزاده ای از فرزندان امام موسی بن جعفر (ع)

بقعه ای متبرکه .. ساده و آجری که توسط بانوی عارفه ای

به نام ((بی بی کوکب )  باز سازی شده

این آستان ِ ساده و کوچیک در روستای ِ سرسبز سولقان سرایی مقدس ِ که زائران ِ بسیاری رُ به امید ِ اجابت ِ آرزوهاشون مسافر ِ اینجا میکنه

سلام بر تو ای فرزند ِ امام موسی بن جعفر

آقا سید محمد

******************************

شما میدونستین قدیمی ترین موقوفه های استان ِ تهران ... در شهر ری و شهرستان ِ ورامین ... قرار داره

******************************

شما ميدونستين در استان ِ تهران ..... 20 بيمارستان و 50 درمانگاه ِ موقوفه وجود داره

******************************

(موقوفه مدرسه عالی نواب)

از بچگی اشتیاق ِ عجیبی به خوندن داشت .. صبح به صبح که بچه ها راهی ِ مدرسه روستا میشدند ... با پدر راهی ِ زمین ِ کشاورزی میشد و دلشتاظهر با بچه ها و پای ِ تخته سیاه بود

تخته سیاه و نیمکتی که آرزو داشت روزی از نزدیک تماشاشون کنه .. اما دستهای ِ خالی ِ پدر مانع بود

دستهایی که برای ِ خرج ِ زندگی کمکی نداشت جز .. علی پسر ِ هفت ساله که مجبور بود پا به پای ِ پدر کار کند

****************

فصل ِ برداشت گندم ها تموم شده بود ... خاله برای ِ میهمانی به خانه آمده بود ... علی نمیدانست که این مهمانی و آمدنه خاله چقدر  درزندگیه او مهم خواهد بود

***************

موقع خداحافظی .. خاله نگاهی به علی کرد و حرفی که از همان اول در دلش بود را گفت ..... گفت: حالا که فصل ِ برداشت تمام شده اجازه بدید علی برای ِ چند روز با من به مشهد بیاد و دلی سبک کنه

پدر موافق نبود میگفت: زحمته

اما مادر راضی اش و کرد و علی با اشتیاق راهی شد

*****************

دستهای ِ کوچکش که به ضریح رسید .. مردد شد در گفتنه آرزوهایش و در این که کدام یکی از آنها را اول بگوید

با خودش فکر میکرد که از بین ِ آرزوهایش احنمال ی اجابت ی اولی بیشتر از بقیه است

دلش دوباره هوای ِ مدرسه را کرد .... هوای ِ کتاب و دفتری که نداشت .... هوای ِ الفبا و درسهایی که دوست داشت یاد بگیرد

میدانست امام رضا جواب ی رد نیمدهد

اما از طرف ِ دیگر یاد ِ دستهای ِ پینه بسته پدرش بود و سختیهای ِ مادرش .. و زندگی ای که چندان راحت نمیچیرخید

چشم هایش رابست و گفت: آقا ... اول .. پدر و مادرم و گندم های ِ زمینمان که دعا کنید پربار باشند و خستگی پدرم را در کنند و بعد مادرم که کمتر اذیت بشود و زندگی کمی برایش راحت تر شود

 

توی ِ عالم بچگی فکر میکرد که هر کس پیش ِ امام رضا .. فقط اجازه یه آرزو داره .. دلش گرفت از آرزوی ِ خودش که فرصتی برای ِ گفتنش نبود

توی ِ راه ِ خونه خاله ساکت بود .. زمین رُ نگاه میکرد ... دستش در دست ِ خاله بود که جایی ایستاد .. سر بلند کرد .. دری بزرگ در برابر ِ چشمانش بود

و بالای ِ در چیزی نوشته بودند

اون موقع سواد ِ خوندن نداشت

اما بعد از اون ... اون در و اون سر در ... بهترین قاب ِ تماشاییه علی شدند .. قابی که یاد آور ِ سالهای ِ مدرسه ... در س خوندن و موفقیتهای ِ بزرگ ِ او بودند

قابی از سر در ِ  : (موقوفه  مدرسه عالی ِ نواب)

که آرزوی ِ برآورده شده علی بود

" این مدرسه از بناهای معتبر دوره صفوی در شهر مشهد است که امروزه در حاشیه شمالی خیابان شیرازی قرار دارد و به همت میرزا ابوصالح رضوی در سال 1086ق با 75 حجره در دو طبقه بنیان گردیده است. بنای مزبور در سال 1368 به طور کامل تخریب و دوباره تجدید عمارت شد"

*********************************

شما میدونستین

بیش از 50 درصد از بازار تهران موقوفه است

*************************

زندگیهامون با هم و در کنار ِ هم خوش و شیرین

تا فرصتی دوباره خداحافظ

**************************