قرار امشب ... پیش کش ... به کاروانی .... که  ... آهسته .. آهسته .... تا نهایت غربت ... پیش می رود .....

*****

پیش کش ... به ... کاروانی ... که ... شوقی برای رفتن .... و امیدی ... برای رسیدن ... ندارد....

که تمام آرزویش ... به ... ماندن است .....

*****

به ماندن .... در سرزمینی ... که پاره های دلش را ... در آن ... جای ... گذاشته...

*****

پیش کش ... به کاروانی ... که ساربانش ... دیگر ... نه حسین ... و... نه عباس... که ساربانش ... علی .. پسر حسین ... سید الساجدین و ....  زهرای کربلا ... زینب کبری ست...

*****

کاروانی ... که ... به بار غربت.... تا خدا ... میرود ....

********************************************

به نام خدایی ... که پناه ... صبر زینب است

و قرار ... دل بی قرار ...  مولای سجده ها ...

 

خدایی ... که ...  امام ِ بعد از حسین  ... در برابرش ... زانوی ِ ادب میزند ... و از ... کرب ها و بلاها ... به او ... پناه می برد.

***************************************

سلام...

****

سلام به  همه  شمایی  که ... با دلهاتون ... این ... کاروان  رو ... همراهی می کنید .... و به اشک چشم  ... آتش .. دل ... اهل .. کاروان ..رو ... آرام .. می کنید.....

 

خداوند .. پذیرا باشه از شما ... این دلهای .. پاک ... و این .. اشکهای ...چون آینه رو...

*****

قرار امشب رو .. به قصد .. آرامش دل زینب ...

آرامش دل ... ساربان اسیران کربلا... زین العابدین....

و آرامش دل کودکان کاروان ....

با ما باشید......

**********************************************

در آغازین  اوقات از روز ِ شهادت ِ امام سجاد ع .... با شما هستیم و ارادتمون رُ با تمام ِ دل .. پیش کش به روح ِ آسمانی ِ این امام ِ بزرگ میکنیم

به کسی که در تاریکی ِ روزهای ِ گمراهی .. نجوای ِ مناجاتش... روشنای ِ راه ِ  حقیقت طلبان بود

**********************************************

حقیقت ِ کربلا .. به تجلی نمیرسید اگر ... زینبی نبود و امامی چون زین العابدین ... کاروان ِ عالم را  ساربانی نمیکرد

**********************************************

به امید ِ کسب ِ معرفتی راستین .... و ذکر ِ نام ِ  امام سجاد ع .... دل به این اوقات ِ ناب میسپاریم

**********************************************

(داستان)

من .... یه همچین شبایی بیشتر از هر کسی یاد ِ آقاجون میافتم، یاد ِ آقاجونی که  میگفت: " با معرفتها فقط میگن ... چشم "

آقاجونی که همیشه بدون ِ هیچ روضه ای و فقط با اسم ِ امام حسین اشک از چشماش سرازیر میشد..... چه اون وقتی که با اون سن و سال توی تکیه چایی میریخت و جلوی ِ همه دولا میشد

و چه اون وقتی که کفشهای ِ عزادارای ِ آقا رُ جفت میکرد و خاکشونو پاک میکرد

 

به خواست ِ همین آقاجون از خیلی سال قبل .... که من یادم نمیاد

توی خونه مون محرم ها هیات بود

هیاتی که حالا بعد از سالها گاهی تا هزار نفر عزادار داشت اما اما آقاجون همیشه وقتی کارارُ رو به را میکرد و خیالش از همه چی راحت میشد، راهی ِ یه هیات ِ دیگه میشد. آخه میگفت جایی که آدم ِ میشناسن راحت نمیشه واسه امام حسین گریه کرد

راستش من توی ِ بچگی با خودم میگفتم .. چه جوری آقاجون راضی میشه .. که هیچ کس نفهمه بانی ِ این هیات اونه

بخصوص اون سالهایی که جمعیت ِ عزادارهای ِ هیات به هزار نفر هم میرسید

یه بار اینو ازش پرسیدم .. گفت: میخوام این هیات فقط مال ِ خود ِ قا باشه ... گفت: حرف ِ معرفته ... اگه کسی ندونه که بانی ِ این هیات کیه ... معرفتش بیشتره

آقاجون همیشه .. بعد از پخش کردنه غذا میاومد خونه .. یه جوری که شستنه بشقابها و قاشقهای ِ نذری ِ سهم ِ خودش میشد .. بعضی وقتا جوون ترها بهش اجازه نمیدادن .. اما آقاجون میگفت: با معرفتها فقط میگن چشم و هر کاری که بهشون میگن .. انجام میدن"

 

اون شب .. موقع ِ شستنه دیگ و ظرفها .... آقا یحیی  همسایه مون بهش گفت .... : اگه خدا بخواد اربعین راهی ِ حرم ِ امام حسینم .. قرار بود با  خانمم راهی ِ بشیم اما اون بنده خدا .. گرفتار ِ مریضی ِ مادرش شده و باید بمونه .. خواستم ببینم دوست داری با من بیای

 

توی ِ اون تاریکی .. چشم های ِ آقاجون برق زد .... گفت: مگه میشه که نخوام .. از خُدامه

 

محرم ِ اون سال واسه آقاجون یه رنگ و بوی ِ دیگه ای داشت

**

یکی ... دو روز تا  سفرش مونده بود .. از خوشحالی از یه هفته قبل ساکش ُ بسته بود

**

اون روز ....  با آقاجون  داشتیم میرفتیم خونه  که ... مثل ِ همیشه کنار ِ بساط ِ علی آقا  وایساد ..... دولا شد و عین ِ همیشه  از بساط ِ علی آقا یه چیزی که اصلا بهش نیاز نداشت ُ برداشت و بازم مثل ِ همیشه چندین برابر ِ پول ِ جنس ُ توی ِ  دستای ِ علی آقای ِ نابینا گذاشت و پیشونیش ُ بوسید"

تو همین بین .. علی آقا یه چیزی تو گوش ِ آقاجون گفت که من نشنیدم

 

علی آقا سالها بود که توی ِ کوچه ما بساط میکرد و توی بساطش پر بود از شونه پلاستیکی و عروسک و جاسوییچی

بساطی که هر روز یه چیزیش سهم ِ آقاجون میشد

 

بالاخره روز ِ سفرش رسید

همون روزی که ساکش ُ برداشت و راهی شدیم

بهم گفت : "علی آقا کلی اصرار کرده که برای ِ خداحافظی باهام بیاد"

واسه همین علی آقارم سوار کردیم و با هم راهی  شدیم

 

کنار ِ اتوبوسی که قرار بود آقاجون  سوار کنه پر بود از جمعیت .. آقا یحیی از تو اتوبوس براش دست تکون داد .. اون زودتر رسیده بود

نزدیک ِ در اتوبوس آقاجون ساک ِ لباساش ُ دست ِ علی آقا داد و گفت: یادته چند روز پیش بهم گفتی توی ِ دنیا فقط یه آرزو داری اونم زیارت ِ کربلاست؟"

علی آقا مات شد

آقاجون گفت " سوار شو و برو به امون ِ خدا

فقط

فقط سلام ِ منو به امام حسین برسون"

 

علی آقا مثل ِ همه ما شوکه شده بود

اونقدر که حتی نتونست خداحافظی کنه

 

من هاج و واج به آقاجون نگاه کردم .. اقاجون با حلقه اشک ی تو چشماش گفت: با معرفتها فقط میگن چشم .. به عشق ِ آقا ... به هر چی اون بخواد میگن چشم .. "

 

آقاجون ِ من هنوز نتونسته بره کربلا

اما

اما من مطمئنم که سلامش به امام حسین رسیده

 

حساب ِ معرفت ِ شما با آقا امام حسین ع چه جوری ؟؟؟

امسال محرم ... واسه یک سالتون ... تا محرم سال ِ دیگه چه قول و قراری با آقا میذارین؟؟ چه عهدی باهاش میبندین؟؟

شماره تماس:

شماره پیامک:

***************************************

(حضرت زینب و حضرت سجاد ع)

طوفان کربلا .... که به آخر رسید....

و مردان سپاه حسین ... که به شهادت رسیدند... عده ای .. با شمشیر و نیزه ... خیمه نیم سوخته را ..دوره کردند ... و قصد جان سجاد را کردند... آنها می گفتند .. که از سپاه حسین .. هیچ مردی نباید .. زنده بماند...

زینب! تو میدانستی... می دانستی .. که در کربلا ... حال سجاد باید .. به گونه ای شود ... که دشمن .. امیدی .. به زنده ماندنش و رغبتی به کشتنش ... پیدا نکند

اما ... اما حالا می بینی ... که قساوت آنها ... به جایی رسیده ... که حتی .. از او هم .. نمی گذرند...

این جاست ... که حائل می شوی ... بین شمشیرها و سجاد ...

بعد از حسین ... او امام زمان توست ... و تو ... تا پای جان ...برای او ایستاده ای....

نگاه تو ... آنقدر مطمئن است ... که کسی ... به سجاد .. نزدیک نمی شود... و رهایش می کنند....

جانم  فدای تو بانو... که به حقیقت ... زهرای کربلایی...

******************************************

(میکس حضرت عباس ع)

فصل ِ زندگی ِ حسین ع .. فصل ِ عاشقانه هاست و

عباس ع ... از زیباترین فصلهای ِ زندگیه حسین ع است

قمر ِ زیبای ِ بنی هاشم که عالمی در راز ِ ادبش مبهوت مانده بود تا

تا آن زمان که قصه مادر ِ بزرگوارش ، بانو ام البنین آشکار شد

 

میگویند بانو در بدو ِ ورود به خانه علی ع تا حضرت زینب اجازه ندادند ، داخل نشد

میگویند وقتی که عباس ع به دنیا آمد، بانو ام البنین او را بالای ِ سر ِ حسین ع گرداند و گفت" عباس ِ من به فدای ِ تو حسین که تو پسر ِ فاطمه ای"

میگویند زمانی که کاروان ِ اُسرا به مدینه رسید، بانو قبل از عباس سراغ ِ حسین ع را گرفت

و پیش از غم ِ عباس برای ِ حسین گریه میکرد

 

شاید کسی نداند اما ادب ِ قمر ِ بنی هاشم

سرچشمه از  ادب ِ مادری چون ، یانو ام البنین دارد

مادری که مدام میگفت" من کنیز ِ فرزندان ِ فاطمه ام"

***********************************

(حضرت سجاد ع)

جانم ... فدای کسی ... که بستر  وجود تب دارش ... زمین تفتیده .. کربلا شد...

جانم فدای کسی ... که صدای ... یار طلبیدن پدر را شنید .... اما ... وجودش را ... حتی ... یارای  برداشتن ..  قدمی نبود...

جانم  فدای کسی ... که سوخت ... در ... بی پناهی پدر...

جانم  فدای کسی ... که  توان ... نشستن  نداشت ... اما ...دشمنانش .. از ترس گریز... به غل و زنجیرش بستند....

جانم ... فدای کسی ... که از تمام ... تکه های دلش ... به عشق خدا و برای خدا گذشت ...

و در برابر این همه ... سجده تسلیم ... به آستان ... خدا زد...

****************************************

( میکس  14 منزل ... حضرت امام حسین ع)

این شبها ... شبهای ِ سخت ِ عالم است

شبهای ِ گذر ِ کاروانی که با باری سنگین از مصیبتی عظیم پیش میرود و دل .. تسلا میدهد به این که حسین هنوز همراه ِ کاروان است

حتی اگر این همراهی ... نگاه ِ مهربان ِ او از فراز ِ نیزه باشد

***********************************

(امام سجاد ع)

کاروان به راه می افتد....

اما  ....نه از کنار  قتلگاه ... که دشمن ... اسیران را .. از میان ... عزیزانشان ... عزیزانی که ... به خاک افتاده اند ... عبور میدهد...

 

بچه ها وحشت زده ... دستهای کوچکشان را .... بر پشت و گردن شترها محکم کرده اند  و از ترس افتادن ... چشمهایشان را ...  بسته اند...

 

نگاه سجاد هم خیره به صحرا ست....

 

خیره به جایی ... که آخرین رمقهایش را .... ذوب می کند...

 

زینب می بیند .... می بیند  که اگر لب به سخن نگشاید... دیر نیست  که جان ... از بدن او جدا شود...

سر پیش می برد ... و آرام می گوید : با خود چه می کنی عزیز دلم؟....

و سجاد که می گوید : چه می توانم بکنم ... در حالی که پیکر عزیزانم .. را ... این چنین ... بی کفن و به خاک افتاده می بینم؟

 

و باز زینب است ... که او را آرام می کند و می گوید : تاب از کفت نرود عزیزم ... که خدا ... خود ... وعده غسل ... کفن و خاکسپاری آنها را داده است....

و چه آرام می شود سجاد ... به  کلام زینب.....

*******************************************

(حضرت امام رضاع)

امشب

بسیاری از کسانی که در آرزوی ِ حرم ِ حسین ع هستند

دستهای ِ بغضان را به ضریح ِ تو گره زده و اشکهای یشان را به تو میسپارند

به تو

که سالهاست

پناه ِ دل ِ مایی

و غصه هایمانِ با تو سبک میشود

 

امشب به قدر ِ نگاهی  ما را دریاب

تا گذر از این شبهای ِ  سخت بر ما ممکن شود

و در سایه ّ این گُذر حسین برایمان آشناتر شده و دیگر غریبه نباشد

***********************************

(حضرت امام زمان عج)

 

اینجا

همه،

دلهای ِ به سوگ نشسته شان را به امید ِ تو آرام میکنند

به امید ِ آن که تو بیایی

و پرچم ِ سرخ ِ برافراشته بر گنبد ِ حرم ِ حسین  ع را در دست گیری

 

اینجا همه

در انتظار ِ لبیک ِ وفا

به تواند

***********************************

برای ِ آخر حرفی نیست جز امید ِ این که این مجال ِ ناچیز مقبول ِ خدا و مورد ِ پذیرش ِ حسین ِ او باشد

تا قراری دوباره

خداحافظ

***********************************