خدایا

گاهی دلم ... تنگ میشود

کلامم در بغض میماند... و جز سکوت حرفی برای گفتن ندارم

گاهی غم .. بر شانه هایم سنگین میشود .. راه ِ نفسم را میبندد

و تنها ... اشکهایم به فریادم میرسند

 

خدایا

حسین ع .. ستون ِ دل ِ من است و تمام ِ حجتم بر دینم

و عشقی که تا ابد بر لوح ِ دلم حک شده است

****************************************

به نام ِ خدایی که او را شاکریم

شکر به آن  که ما را شایسته غم های ِ بزرگ کرد ... غم هایی به بزرگی ِ مصیبتی  اعظم که هنوز هم از کربلا به گوش میرسد

****************************************

به تعزیت و تسلیت ِ این ایام ... سلام

****************************************

در قرار ِ امشب ..... با شما هستیم

تا ... به قدر بضاعت .. عرض ِ ارادتی داشته باشیم  به آستان ِ این امام ِ بزرگ و صاحبان ِ عزای ِ حسینی

**************************************

 

بی تردید .. عرض ِ تسلیت ِ ما به محضر ِ این بزرگان به پاسخی کریمانه خواهد رسید

چرا که این بزرگان  همه ... صاحب جود  و کرمند

و در ادای ِ محبت .. بی همتا

****************************************

ما همراه و همدل  با همه اهالی ِ ایران

قدم در عزای ِ امام حسین ع میگذاریم

که در این ایام همه ایران .. سیاه پوش ِ عزای ِ حسیند

*********************************************

داستان

گاهی وقتا .. وقتی خودمو جای ِ آقاجون  میذارم .. میبینم که من اصلا نمیتونم مثل ِ اون زندگی کنم ..

محرم پارسال بود ..

همه چی از فراموش کردنهای ِ سادهء عزیز جون  شروع شد ..

این که مثلا عزیز جون یادش میرفت که عینکش ُ کجا گذاشته...

 

تا اینجاش خیلی مهم نبود چون مساله خیلی جدی به نظر نمی اومد .. اما ... اما به فاصله یه ماه اوضاع بدتر شد .. اونقدر که مثلا یادش میرفت که اجاق گاز ُ روشن کرده یا ... این که ... غذار ُ روی ِ گاز گذاشته .....

با آقاجون بردیمش دکتر ...

دکتر گفت: یه فراموشی ِ پیش رونده اس

گفت: سرعتش نباید انقدر زیاد باشه .. اما متاسفانه برای ِ عزیز خیلی سریع داره پیش میره

آقاجون گفت: چی کار باید کنیم که خوب بشه ؟

دکتردلسوزانه نگاش کرد و گفت: شما کاری نمیتونی بکنی جز مراقبت

آقاجون اونجا چیزی نگفت .... اما از فردا یه پاش خونه بود .. یه پاش نجاری...

یه وقتایی میدیدی تو یه ساعت .. چند بار اومده خونه و رفته ... آخه به عزیز گفته بود هر کاری داشت به نجاری زنگ بزنه

 

من بخاطر ِ کارم فقط  بعضی روزا میتونستم  برم کمکش.. بنده خدا هیچی نمیگفت ... تازه کلی هم  ازم تشکر میکرد

اوضاع ِ زندگیش کلا زیر و رو شده بود

دیگه وقت نمیکرد بره مسجد اونم  آقاجونی که از بچگی همه نمازهاش ُ به جماعت توی ِ مسجد خونده بود ...

حالا .. کنار ِ تخت ِ عزیز جانمازش ُ مینداخت که حواسش به اون هم باشه

غذا میپخت و خودش تو دهن ِ عزیز میذاشت ...  اونم با لرزش ِ دستایی به زور یه لیوان آب ُ نگه میداشت

لباس میشست .. خونه رُ جارو میکرد ..

حتی این آخریا  یه سری از وسایلشو آورده بود کنار ِ حیاط ُ اونجا نجاری میکرد

 

پریشب رفته بودم کمکش ، میدونستم خیلی دوست داره بره هیات  آخه هرسال توی ِ خونه خودمون برنامه داشتیم اما امسال به خاطر ِ عزیز نتونسته بود کاری بکنه .. میدونستم خیلی ناراحته اما اصلا به روی ِ خودش نمی آورد ... من حیاط ُ میشستم و آقاجون غذای ِ عزیزُ میداد ...

یه کم  قیمه پخته بود .. نذری داده بود به چند تا از همسایه ها ..

میگفت: امسال شرمنده آقا شدم

یه کم از غذا رُِ برد تا بده به عزیزجون ...

عزیز غذا نمیخورد ... به آقاجون میگفت: شما کی هستی؟؟؟

تو خونه ما چی کار میکنی؟؟

دیگه آقاجونم  نمیشناخت

آقاجون اما با آرامش گفت: من آقاجونم دیگه .. برات غذا  آوردم .. بیا  یه ذره بخور

اما عزیز لب به غذا نمیزد

یدفعه نمیدونم چی شد که عزیز زد زیر ِ بشقاب ُ و همه غذاها ریخت روی ِ آقاجون

خورشتها همه  ریخت روی ِ صورتش

دلم براش سوخت .. جلوی من حسابی خجالت کشید

سرمو پایین انداختم .. که فکر کنه ندیدمش

 

از اون شب همش تو فکرشم

.. راستش همین چند دیقه پیش بهم زنگ زد .... پشت ِ تلفن داشت گریه میکرد .. بهم گفت: ازم خواستن برم کربلا .. "

من شوکه شدم: گفتم کجا آقاجون ؟؟؟

گفت: بهم زنگ زدن و گفتن برای ِ بازسازی ِ حرم آقا  امام حسین .. یه نجار میخوان .....  اسم ِ منو بهشون دادن"

 

من  هیچ حرفی برای ِ گفتن نداشتن فقط به حرفای ِ آقاجون گوش میکردم و فکرم پیش ِ خدا بود ... پیش ِ خدایی که میدونست اقاجون چقدر عاشق ِ امام حسین ِ و امسال محرم چقدر بهش سخت گذشته

خدا .. خوب مزد ِ عشق ِ آقاجون ُ داد

****

بزرگای ِ ما میگن همه عاشقها  یه نشونه دارن ...

نشونه عشق ِ به  امام حسین  ع توی ِ زندگیه شما چیه؟؟؟

شماره تماس:

شماره پیامک:

**********************************************

عشق ِ به امام حسین ع ... از تکیه های ِ مُحرم و پرچم های ِ سیاه ِ عزای ِ حسین .. از بچگی و حتی قبل از هر الفبایی به دل ِ ما میشینه

از همون روزهایی که با پدر و مادر .. شبهای ِ محرم  ... راهی ِ هیات میشدیم .. راهی ِ مجلسی که در اون برای ِ اولین بار اسم ِ آقایی به نام حسین رُ شنیدیم و دیدیم که با بردنه اسمش چه بغض هایی شکسته و چه ناله هایی بلند میشه

قصه ما و عشق ِ امام حسین  از تعزیه روزهای ِ بچگی ِ

از نذریها و سینه زنی و زنجیر زنی

از یه دنیا خاطره که با دلامون گره خورده

عشق ِ ما به امام حسین ع  ..... عشق به دوست داشتنهای ِ ماست

عشق ِ به حسین ع  .. سرآمد و جمع ِ همه عاشقیهای ِ ماست

****************************************

(برای تو حیف بود)

 

برای ِ تو حیف بود که ... در بستر... به مرگ سلام دهی

چرا که مردان راستین .. مردانه میمیرند

 

برای ِ تو که تمام ِ زندگی ات را به قصد ِ شهادت گذرانده ای

حیف بود که به قراری جز شهادت ... به مرگ سلام دهی

 

برای ِ تو که قَدرَت را هیچ کس ندانست حیف بود که در موعدی جز عاشورا و زمین جز کربلا ... به مرگ سلام دهی

 

برای ِ تو که تمام ِ وجود و بودنت  را صرف خدا کرده ای حیف بود که جز در آغوش خدا ... به مرگ سلام دهی

****************************************

از ازل تا ابد،  قصه آدمها

فصل هایی ناگریزند که آغاز میشوند و به آخر میرسند

فصل هایی که گاهی گذرایند و گاهی عمیق

فصل هایی که گاهی از کنار ِ آنها میتوان به آسانی گذشت و گاه هرچه میکنی گذر  آسان نیست و حتی وقتی که میروی دلت جا میماند

از میان ِ فصل ِ زندگی ِ همه آدمها

قصه کربلا

و فصل ِ زندگی ِ حسین

حقیقتی ست که نمیتوان از آن گذشت

و جز دلسپردنی که به سرسپردگی میرسد هیچ چاره ای نمیماند

چرا که فصل ِ زندگی ِ حسین

فصلی عاشقانه است

فصلی

که به وصال ِ خدا میرسد

 

این فصل را با من بخوان باقی فِسا نه اس

این فصل را بسیار خواندم ، عاشقا نه اس

***********************************

آغازین کلام از فصل ِ زندگی ِ حسین،  فاطمه است و علی

مادری که برترین بانویِ آسمان و زمین است

و پدری که عالَم هنوزِ،  مبهوت ِ در وسعت ِ وجود ِ اوست

 

حسین فرزند ِ بهترین های ِ عالم است

و در حُسن و خوبی ، عجیب به پدر و مادر شبیه است

او آنقدر شبیه ِ علی و فاطمه است

که دوستدارانش را نگران میکند

نگران ِ آن که نکند عالمیان ، عرصه را برای ِ او، همان گونه که بر پدر و مادرش سخت کردند،

طاقت فرسا کنند.....

نگرانی را چه سود که نگرانیها زودتر اتفاق می افتند

و موعد ِ کربلا به چشم بر هم زدنی میرسد

میرسد

و

عالمیان با حسین و هر که برای ِ او عزیز است

چنان میکنند که بزرگترین مصیبت ِ عالم  نگاشته میشود

مصیبتی  که فوق ِ طاقت است و تنها با دل سپردنه به خدا میتوان بار ِ سنگین ِ آن  را بر شانه ها تاب آورد

مصایبی که حسین را به زمزمه مُدام ِ

"الهی رضاًً به رضائِک"

می بَرَد

که تاب  ِ این مصائب

بی یاری ِ خدا ممکن نیست

***********************************

(حضرت امام رضاع)

امشب

بسیاری از کسانی که در آرزوی ِ حرم ِ حسین ع بودند

دستهای ِ بغضان را به ضریح ِ تو گره زده و اشکهای یشان را به تو میسپارند

به تو

که سالهاست

پناه ِ دل ِ مایی

و غصه هایمانِ با تو سبک میشود

 

امشب به قدر ِ نگاهی  ما را دریاب

تا گذر از این  ایام ِ سخت بر ما ممکن شود

و در سایه ء  این گُذر  ..... حسین ع  برایمان آشناتر شده و دیگر غریبه نباشد

***********************************

(حضرت امام زمان عج)

اینجا

همه،

دلهای ِ به سوگ نشسته شان را به امید ِ تو آرام میکنند

به امید ِ آن که تو بیایی

و پرچم ِ سرخ ِ برافراشته بر گنبد ِ حرم ِ حسین  ع را در دست گیری

اینجا همه

در انتظار ِ لبیک ِ وفا

به تواند

***********************************

برای ِ آخر حرفی نیست جز امید ِ این که این مجال ِ ناچیز مقبول ِ خدا و مورد ِ پذیرش ِ حسین ِ او باشد

تا قراری دوباره

خداحافظ

***********************************