چند روز دیگر تا اعمال حج باقی ست .از همین حالا دلم برای ِ خانه  خدا تنگ میشود و حاجیان در مکه قربانی می کنند آرزو دارم بنده هم روزی در آنجا باشم و آرزو دارم تمام مومنین عزیزی که در آرزوی چنین عملی هستند به آرزوی خودشان برسند اينجا دلم براي سفر تنگ ميشود      بر آن سفر كه چهره چوگلرنگ ميشود ياداش بخير فصل سفر ، فصل عاشقي      فصلي كه عاشقان همه يكرنگ ميشود بيرنگ از تمامي منشورهاي تنگ و تنگ       لبيكهاي عاشقان چه خوش آهنگ ميشود ياداش بخير ، كوه نور و منا ، دشت آرزو      انجا كه مخلصان همه سرهنگ ميشود خوش جامه گان حرم ، جنب باب عشق     چون خيل عاشقان كه شباهنگ ميشود آيا شود كه در جواب من خسته گويد او       باز آ ي سفر براي تو گلرنگ ميشود   ************************************* مدينه‌ مدفن‌ پيغمبر ماست‌ كه‌ خاكش‌ سرمه‌ چشمِ ترِ ماست‌.مدينه‌ مهبط‌ جبريل‌ بوده‌ است.مدينه‌ مرقد چار اختر ماست.‌ مدينه‌ سرفراز و سربلند است.مدينه‌ داغدار و دردمند است.از ديوار و زمين‌ و كوچه‌هايش‌ صداي‌ ناله زهرا بلند است‌ . رسول‌ خدا (ص) فرمود: «زائران‌ من‌ همچون‌ مهاجراني‌ هستند كه‌ در زمان‌ حياتم‌ براي‌ ياري‌ من‌ به‌ مدينه‌ هجرت‌ كرده‌ باشند.» اينجا مرقد مطهر رسول‌ اكرم‌ است‌، مسجدي‌ كه‌ حضرت‌ ايشان‌ پس‌ از ورود به‌ مدينه‌ در نخستين‌ سال‌ هجرت‌ ساختند و خود با دستان‌ مبارك‌ خويش‌ در بناي‌ مسجد شركت‌ كردند. مدينةُ النّبي‌ مدينه‌ پايتخت‌ نخستين‌ حكومت‌ اسلامي‌ است‌. آخرين‌ رسول‌ خدا اگر چه‌ در مكه‌ به‌ دنيا آمده‌، اما طلعت‌ خورشيد بعثت‌ او از مدينه‌ است‌ كه‌ رخ‌ به‌ جهانيان‌ نموده‌ است‌ و اهل‌ مدينه‌ را اين‌ فخر عظيم‌ بس‌ كه‌ ميزبان‌ مهاجرين‌ بودند و مأمني‌ كه‌ اسلام‌ در آن‌ پناه‌ بگيرد و رشد كند. مدينه‌ مقصد هجرت‌ پيامبر و مأذنه‌اي‌ است‌ كه‌ از آن‌ نداي‌ اسلام‌ در همه‌ جهان‌ پيچيده‌ است‌. مسجدالنبي‌ چون‌ نگيني‌ سبز بر انگشتريِ شهر مدينه‌ مي‌درخشد؛ مسجدي‌ كه‌ گنج‌ پيكر مطهر آخرين‌ رسول‌ خدا را در خود محفوظ‌ داشته‌ و با آن‌ تقدسي‌ يافته‌ است‌ كه‌ مسجدالحرام‌ نيز دارا نيست‌؛ مسجدي‌ كه‌ شاهدي‌ صديق‌ است‌ از يك‌ سو بر زيباترين‌ وقايع‌ تاريخ‌ و از ديگر سو بر گرانبارترينِ آن‌. و اگر گوش‌ دل‌ بسپاري‌، خواهي‌ شنيد ناله‌اي‌ حزين‌ را از ذره‌ ذره اين‌ تربت‌ كه‌ حكايت‌ غمبارترين‌ قصه‌هاي‌ عالم‌ را باز مي‌گويد. و اين‌بار، تنها اُستُن‌ حنّانه‌ نيست‌ كه‌ مي‌نالد، ستون‌ سرير نيز هست‌؛ آنجا كه‌ مسند رسول‌الله بوده‌ است‌. از استوانه‌ وفود نيز ناله‌اي‌ زار برخاسته‌ است‌ و از ستون‌ مَحرس‌ نيز؛ آنجا كه‌ علي‌ بن‌ ابي‌طالب‌ به‌ حراست‌ از رسول‌ خدا قيام‌ كرد. صُفّه‌اي‌ كه‌ در يمينِ باب‌ جبريل‌ و روبه‌روي‌ خانه زهراي‌ اطهر است‌، بيش‌ از همه‌ مي‌نالد. روضه‌ نبوي‌ در فاصله ‌ ميان‌ مدفن‌ و منبر رسول‌ خدا رازدار اين‌ ناله‌هاست‌، رازي‌ كه‌ جز در قيامت‌ فاش‌ نخواهد شد، و يا نزديك‌تر، آن‌گاه‌ كه‌ خاتم‌الاوصيا پرده‌ غيبت‌ را يك‌سو زند و بر اين‌ غربت‌ تاريخي‌ پايان‌ دهد. اي‌ مدينه‌! از ميان‌ شهرهاي‌ جهان‌ اين‌ تويي‌ كه‌ استحقاق‌ انتساب‌ به‌ رسول‌الله را يافته‌اي‌. آري‌، تنها تو را «مدينة‌النبي‌» مي‌خوانند و اين‌ تاج‌ كرامت‌، تنها زيبنده توست‌. تو مقصد هجرت‌ و مأمن‌ مهاجراني‌ هستي‌ كه‌ مكه‌ آنان‌ را به‌ جرم‌ ايمان‌ از خود رانده‌ بود؛ مأمن‌ آنان‌ كه‌ پيش‌ از همه‌ به‌ آخرين‌ پيامبر خدا گرويده‌ بودند و آزارهايي‌ كه‌ به‌ جرم‌ ايمان‌ به‌ خداي‌ عزيزِ حميد بر آنان‌ رسيده‌ بود به‌ جان‌ خريده‌ بودند تا فرياد اسلام‌ در جهان‌ بلند شود. اي‌ مدينه‌! تو آنان‌ را پناه‌ دادي‌ و فريادي‌ كه‌ در مكه‌ در حلقوم‌هاي‌ مؤمنين‌ خفه‌ مي‌شد، از مأذنه بلند تو در جهان‌ برخاست‌ و كره ارض‌ را تسخير كرد. اي‌ مدينه‌! تو مهاجران‌ را عزيز داشتي‌ و به‌ پاس‌ آن‌، عزت‌ يافتي‌. تو مهاجران‌ را محبوب‌ داشتي‌ و به‌ پاس‌ آن‌، محبوب‌ قلب‌ها شدي‌. تو مهاجران‌ را نصرت‌ كردي‌ و به‌ پاس‌ آن‌، منصور شدي‌، تا آنجا كه‌ پيامبر خدا بعد از فتح‌ مكه‌ نيز تو را برگزيد و تو، چون‌ حلقه‌اي‌ از عشق‌، بر گرد نگين‌ خانه‌ پيامبر خدا و عترتش‌ حلقه‌ زدي‌. چه‌ تنها مي‌شدي‌ مدينه‌، اگر بعد از آن‌ ده‌ سال‌ كه‌ شميم‌ بهشتيِ وجود پيامبر در كوچه‌هاي‌ تو مي‌وزيد، پيامبر خدا بعد از فتح‌ مكه‌ تو را ترك‌ مي‌گفت‌ و به‌ مكه‌ باز مي‌گشت‌. اما تو ميان‌ زخارف‌ دنيا و وجود نازنين‌ آخرين‌ پيامبر خدا، دومي‌ را برگزيدي‌ و با اين‌ انتخابْ محبوب‌ بهشتيان‌ شدي‌ و حقيقتِ رضوان‌ خدا در تو تحقق‌ يافت‌. مگر حقيقت‌ بهشت‌ چيست‌، جز وجود نازنين‌ پيامبر خدا؟ و چه‌ تنها شدي‌ و حزين‌، بعد از آنكه‌ پيامبر خدا رخت‌ به‌ جهان‌ باقي‌ بر كشيد و ... چه‌ها كه‌ نديدي‌! تو همه آنچه‌ را كه‌ در كوچه‌ بني‌هاشم‌ گذشت‌ به‌ چشم‌ ديدي‌ و در خود غريبانه‌ و مظلومانه‌ گريستي‌... و از آن‌ پس‌، تو بيت‌الاحزان‌ شدي‌ و قرن‌ها گذشت‌. و از آن‌ پس‌، اسلام‌ در مدينة‌النبي‌ از همه‌جا غريب‌تر بود. مدينه‌! سلامٌ عليكَ بِما صَبَرْتَ ؛ تو صبر كردي‌ و در خود خون‌ گريستي‌ و اگر به‌ چشم‌ حقيقت‌ در تو بنگريم‌، در نخلستان‌هاي‌ تو خون‌ جاري‌ است‌ و از قعر چاه‌هاي‌ تو خون‌ بيرون‌ مي‌زند، همراه‌ با ناله‌ حزيني‌ كه‌ درد غربت‌ و مظلوميت‌ اسلام‌ را با چاه‌ مي‌گفت‌. مدينه‌! سخن‌ كوتاه‌ كنم‌:اكنون‌ بعد از قرن‌ها، تو زائراني‌ يافته‌اي‌ كه‌ از ايران‌ مي‌آيند؛ از اُمّ القراي‌ ديگري‌ كه‌ چهارده‌ قرن‌ بعد از رحلت‌ رسول‌ خدا، از مأذنه‌ بلند آن‌، فرياد اسلام‌ در جهان‌ طنين‌ مي‌اندازد. و در ميان‌ اين‌ زائران‌ كساني‌ هستند كه‌ پيامبر خدا، محبوب‌ تو، آنان‌ را بيش‌ از همه‌ دوست‌ مي‌دارد. مدينه‌! آنان‌ را از صندلي‌هاي‌ چرخ‌دارشان‌ بشناس‌، از دست‌ها و پاهاي‌ مصنوعي‌شان‌. مدينه‌! يقين‌ كن‌ كه‌ بر پشت‌ اين‌ كره ارض‌، هيچ‌ كس‌ از آنان‌ و اوليايشان‌ در نزد خدا و پيامبر خدا محبوب‌تر نيست.ببين‌! به‌ چشم‌ دل‌ ببين‌ كه‌ ملائك‌ چگونه‌ بال‌هايشان‌ را فرش‌ قدم‌هايشان‌ كرده‌اند.آنان‌ مجاهدان‌ راه‌ خدا هستند و شهدايي‌ كه‌ زنده‌ مانده‌اند تا نشانه‌هاي‌ غربت‌ و مظلوميت‌ اسلام‌ حقيقي‌ را با خود حمل‌ كنند. مدينه‌! با آنان‌ راز بگو. با آنان‌ از رازهايي‌ كه‌ در سينه‌ داري‌ بازگو؛ آنچه‌ را كه‌ با هيچ‌ كس‌ ديگر نگفته‌اي‌. بگو مدينه‌! آنان‌ پاسخ‌ اين‌ دو پرسش‌ خويش‌ را از تو مي‌خواهند و جز تو كيست‌ كه‌ بتواند به‌ آنان‌ جواب‌ گويد؟ مدينه‌! بگو آن‌گاه‌ كه‌ مولايمان‌ مهدي‌ به‌ زيارت‌ قبور بقيع‌ مي‌آيد، در رازگويي‌هاي‌ غريبانه‌ خويش‌ چه‌ مي‌گويد؟ آيا تاب‌ مي‌آوري‌ كه‌ اين‌ پرسش‌ ديگر را نيز از تو باز پرسم‌؟ تاب‌ مي‌آوري‌؟ بگو مدينه‌! بگو مدفن‌ زهراي‌ مطهر، پاره‌ تن‌ رسول‌الله كجاست‌. بگو مدينه‌! تو از اين‌ راز با خبري‌ و هيچ‌ كسي‌ را شايسته‌ تر از اين‌ مجاهدان‌ راه‌ خدا براي‌ شنيدن‌ اين‌ راز نمي‌يابي‌. بگو مدينه‌، بگو،نور در عالم‌، هر چه‌ هست‌ از سوختگان‌ است‌ كه‌ برون‌ مي‌تابد، و دل‌ تا در راه‌ عشق‌ نسوزد كجا نور يابد، كه‌ نور در اين‌ عالم‌ هرچه‌ هست‌ از سوختگان‌ است‌. شمع‌ مي‌سوزد و نور مي‌بخشد و پروانه‌ كه‌ نور را باز مي‌شناسد، بي‌پروا دل‌ به‌ سوختن‌ مي‌سپارد و جان‌ بر سر اين‌ معرفت‌ مي‌نهد. و از همين‌ است‌ كه‌ او را «پروا، نه‌» خوانده‌اند، چرا كه‌ او را از سوختن‌ پروايي‌ نيست‌. اي‌ پروانه‌ شمع‌ وجود جانباز! جانبازان‌ صابرانند، اما صبر هم‌ خود در مكتب‌ شما صابري‌ آموخته‌ است‌ و اجر اين‌ صبر آن‌ روز خواهيد يافت‌ كه‌ حجاب‌ها بر دريده‌ شوند و سرائر آشكاري‌ گيرند. جانبازان‌، اين‌ سوختگان‌ طريق‌ عشق‌ و جانبازي‌، به‌ مراد و مرشد خويش‌، كه‌ عَلَم‌دار عشق‌ عباس‌ بن‌ علي‌ است‌، الحاق‌ خواهند يافت‌ و شما نيز همراه‌ با جانبازان‌، اين‌ سوختگان‌ طريق‌ عشق‌ و جانبازي‌، به‌ قافله‌ كربلا الحاق‌ خواهيد يافت‌. خوشا به‌ حالتان‌، كه‌ گمنامان‌ زمين‌ و نامداران‌ آسمانيد، و بهشت‌ اعلي‌' علّيين‌ ارزاني‌تان‌ باد كه‌ گمنامان‌ زمين‌ و نامداران‌ آخرتيد. اي‌ پروانه شمع‌ وجود جانباز! اي‌ مهربان‌ترين‌! اگر جانبازان‌ صابرانند، صبرْ خود در مكتب‌ شما معنا گرفته‌ است‌. سرزمين‌ وحي‌ ميهمان‌ بسيار دارد، اما شمايان‌ محبوب‌ترين‌ ميهمانان‌ خدا و حبيب‌ خدا هستيد، چرا كه‌ پيش‌ از اين‌ مناسك‌، طريق‌ ابراهيم‌ را به‌ پيروي‌ از احياگر حجّ ابراهيمي‌، حضرت‌ روح‌الله، در حجّ معنوي‌ حياتتان‌ پيموده‌ايد و در مسلخ‌ عشق‌ قرباني‌ هم‌ تقديم‌ كرده‌ايد. سرزمين‌ وحي‌ ميهمان‌ بسيار دارد، اما شما محبوب‌ترين‌ ميهمانان‌ خداوند هستيد، چرا كه‌ پيش‌ از اين‌ مناسك‌، طريق‌ ابراهيم‌ را در حيات‌ نوراني‌ خويش‌ پيموده‌ايد و در مسلخ‌ عشق‌ قرباني‌ هم‌ داده‌ايد. حال‌ كه‌ دست‌ بلند دعاي‌ شما تا آسمان‌ مي‌رسد، ايران‌ اسلامي‌، اين‌ اُمّ القراي‌ معنوي‌ جهان‌ و رهبر جانبازان‌ را از ياد مبريد. ای بقیع ای گنجینه دار فریاد خطاب‌ ما اينجا با عاشقان‌ است‌ و با دردآشنايان‌، كه‌ اين‌ حكايت‌ را ديگر هر دلي‌ تاب‌ شنيدن‌ ندارد. اي‌ اشك‌، مهلتي‌، تا باز گويم‌ حكايتي‌ را كه‌ قرن‌هاست‌ در سينه‌ام‌ مستور مانده‌ است‌ و دردْآشنايي‌ نيافته‌ام‌ كه‌ اين‌ رازِ سر به‌ مُهر را با او زمزمه‌ كنم‌. اي‌ چشم‌، خون‌ ببار، تا حجاب‌ از تو بردارند و ببيني‌ كه‌ اين‌ خاك‌ گنجينه‌دار نور است‌ و مدفن‌ عشق‌ و اينجا بقعه‌اي‌ است‌ از بُقاع‌ بهشت و آن‌ نفخه‌اي‌ كه‌ در بهشتْ روح‌ مي‌دمد از سينة‌ اين‌ خاك‌ برمي‌آيد چرا كه‌ اينجا مدفن‌ كليد داران‌ بهشت‌ است‌ و اگر حجاب‌ از گوش‌ها و چشم‌ها بردارند طنين‌ نالة‌ كرّوبيان‌ را در ملكوت‌ اعلي‌' خواهي‌ شنيد و خواهي‌ ديد كه‌ چگونه‌ فرشتگان‌، بال‌ در بال‌ جلوه‌هاي‌ جاوداني‌ رحمات‌ خاصّ حضرت‌ حق‌ را بر اين‌ خاك‌ گسترانيده‌اند. اينجا گورستان‌ بقيع‌ است‌ و اين‌ خاكْ گنجينه‌دار فريادي‌ است‌ كه‌ قرن‌ها ارباب‌ جوْر آن‌ را در سينه ما محبوس‌ كرده‌اند. و هر چند اشك‌ ما تاب‌ مستوري‌ نداشته‌ است‌، اما اين‌بار، اين‌ بغضي‌ نيست‌ كه‌ فقط‌ با گريه‌ باز شود، و اين‌ جراحت‌ نه‌ جراحتي‌ است‌ كه‌ با مرهم‌ اشكِ شور التيام‌ يابد. حكايت‌ بقيع‌ حكايت‌ غربت‌ است‌، غربت‌ اسلام‌، و با كه‌ بايد اين‌ راز را باز گفت‌ كه‌ اسلام‌ در مدينة‌النبي‌ از همه‌ جا غريب‌تر است‌؟ اي‌ بقيع‌ مطهر، اي‌ گنجينه‌دار نور، اي‌ مدفن‌ عشّاق‌ و اي‌ حكايت‌گر غربت‌ اي‌ رازدار صديقِ صديقة‌ اطهر و اي‌ همنواي‌ مولا مهدي‌ آن‌گاه‌ كه‌ غريبانه‌ آنجا به‌ زيارت‌ مي‌آيد! به‌راستي‌، اين‌ راز را با كه‌ بايد گفت‌ كه‌ اسلام‌ در مدينة‌النبي‌ از همه‌ جا غريب‌تر است‌؟ اي‌ بقيع‌ مطهر، منتظر باش‌! اگر آنان‌ توانستند كه‌ نور را در حبس‌ كشند تو هم‌ غريب‌ خواهي‌ ماند. اي‌ بقيع‌، اي‌ همنواي‌ مولا مهدي‌، اي‌ رازدار آن‌ يار غريب‌! بگو آنجا چه‌ مي‌گذرد هنگامي‌ كه‌ او به‌ زيارت‌ قبور مي‌آيد؟ بگو، با ما بگو! لابد صداي‌ گريه‌ غريبانه‌ آن‌ يار مضطرّ را هنگامي‌ كه‌ بر غربت‌ اسلام‌ مي‌گريد شنيده‌اي‌؟ بگو، با ما بگو كه‌ حبيبِ ما در رازگويي‌هاي‌ علي‌وارِ خويش‌ و در مناجات‌هاي‌ سجادانه‌اش‌ چه‌ مي‌گويد. اي‌ تربت‌ مطهر اي‌ آن‌ كه‌ بر تربت‌ تو، جاي‌جاي‌ نشانه‌ پاي‌ حبيب‌ ما و اثر اشك‌هاي‌ غريبانه‌ او باقي‌ است‌ اي‌ هم‌نواي‌ اَمّن‌ يُجيب‌ ِ مولا مهدي اي‌ مصداق‌ طِبْتُمْ و طابَتِ الاْ رْضُ الَّتي‌ فيها دُفِنْتُمْ اي‌ بقيع‌، اي‌ تربت‌ مطهر! اي‌ كاش‌ ما نيز چون‌ تو مي‌توانستيم‌ كه‌ با آن‌ محبوب‌ وقتي‌ كه‌ «اَمَّن‌ يُجيب‌» مي‌خوانَد همنوا شويم‌. و هنگامي‌ كه‌ آن‌ يار غايب‌ از نظر به‌ زيارت‌ قبور مي‌آمد بر پاي‌ او بوسه‌ مي‌زديم‌ و به‌راستي‌ كه‌ «اَمَّن‌ يُجيب‌» حكايت‌ دلِ پُرغصه‌ اوست‌، گوش‌ كن‌... اَمَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ و يَكْشِفُ السُّوءَ و يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الاْرْضِ و اي‌ بقيع‌ مطهر، منتظر باش‌، چرا كه‌ اوست‌ مصداق‌ اتَمّ مضطر است و خلافت‌ ارض‌ ميراثي‌ است‌ كه‌ به‌ او باز مي‌گردد. و اي‌ بقيع‌ مطهر، منتظر باش‌! اگر آنان‌ توانستند كه‌ براي‌ هميشه‌ شمس‌ را در غربت‌ غروب‌ نگاه‌ دارند، تو نيز غريب‌ خواهي‌ ماند. اينجا گورستان‌ بقيع‌ است‌ و اين‌ خاكْ گنجينه‌دار فريادي‌ است‌ كه‌ قرن‌ها، ارباب‌ جوْر آن‌ را در سينه ما محبوس‌ كرده‌اند. حكايت‌ بقيع‌ حكايت‌ غربت‌ است‌، غربت‌ اسلام‌. و اين‌ درد را با كه‌ بايد گفت‌ كه‌ اسلام‌ در مدينة‌ النبي‌ از همه‌ جا غريب‌تر است‌؟ ز آتشِ وادي‌ ايمن‌ نه‌ منم‌ خرّم‌ و بس‌ موسي‌ اينجا به‌ اميد قَبَسي‌ مي‌آيد هيچ‌ كس‌ نيست‌ كه‌ در كوي‌ تواش‌ كاري‌ نيست‌ هر كس‌ اينجا ز پي‌ ملتمسي‌ مي‌آيد اي‌ مدينه‌، بر تو گوارا باد اين‌ شرف‌ كه‌ پيكر پاك‌ اشرف‌ كائنات‌ و محبوب‌ترين‌ خلق‌ در نزد خدا را در آغوش‌ گرفته‌اي‌. اي‌ مدينه‌، اي‌ مَطاف‌ فرشتگان‌ آسمان‌، با زهراي‌ اطهر چه‌ كردي‌؟ مدفنِ پاره‌ تنِ رسول‌ الله كجاست‌؟ در خانه‌ كوچكش‌ در مسجدالنبي‌، يا در ميان‌ روضه‌ و منبر رسول‌ خدا، يا در بقيع‌؟ اينجا بقعه‌ طيبه‌اي‌ است‌ كه‌ مدفن‌ چهار امام‌ معصوم‌ ماست‌: امام‌ حسن‌ مجتبي‌(ع)، امام‌ زين‌ العابدين‌ (ع)، امام‌ باقر (ع) و امام‌ صادق‌ (ع). در اين‌ محوطه‌ قبر پنجمي‌ هست‌ كه‌ در انتساب‌ آن‌ به‌ حضرت‌ فاطمه‌ بنت‌ اسد، مادر حضرت‌ علي‌ (ع)، ترديد روا داشته‌اند. تنها مي‌توان‌ پرسيد: گمشده‌ ما كجاست‌؟ دور تا دور قبور ائمه‌ معصومين‌ : را جانبازاني‌ كه‌ صندلي‌ چرخدار دارند دوره‌ كرده‌اند. حاجيان‌ ديگر به‌ احترام‌ جانبازان‌ عقب‌تر رفته‌اند و در صف‌هاي‌ بعدي‌ ايستاده‌اند. دوربين‌ فيلمبرداري‌ را دور از چشم‌ مأموران‌ سعودي‌ به‌ داخل‌ بقيع‌ برده‌ايم‌. صحنه گرد آمدن‌ جانبازان‌ جنگ‌ تحميلي‌ در اطراف‌ محوطه‌اي‌ كه‌ قبور بي‌سايبان‌ ائمه‌ (ع) در آن‌ واقع‌ شده‌ است‌ آن‌قدر تأثرآور است‌ كه‌ قابل‌ توصيف‌ نيست‌. جانبازان‌ به‌ زيارت‌ قبر غريب‌ حضرت‌ اُمّ البنين‌ مي‌روند؛ مادر علمدار شهيد كربلا، عباس‌ بن‌ علي‌ (ع)مادري‌ كه‌ چهار فرزند خويش‌ را در ركاب‌ امام‌ حسين‌ (ع) به‌ مسلخ‌ عشق‌ فرستاد، اما نه‌ بر آن‌ چهار تن‌ بلكه‌ بر حسين‌ بن‌ علي‌ گريست‌. قبر حضرت‌ اُمّ البنين‌ حُزن‌ عجيبي‌ دارد و كمتر كسي‌ است‌ كه‌ در اينجا به‌ گريه‌ نيفتد. مدفن‌ اُمّ البنين‌ در كنار ميله‌هايي‌ قرار گرفته‌ است‌ كه‌ قبرستان‌ بقيع‌ را از خيابان‌ جدا مي‌كنند. در عربستان‌ سعودي‌ از ورود زنان‌ به‌ قبرستان‌ها و مساجد جلوگيري‌ مي‌كنند و بنابراين‌، زنان‌ كه‌ حسرت‌ زيارت‌ اُمّ البنين‌ را به‌ دل‌ دارند به‌ ميله‌هاي‌ آهنين‌ چنگ‌ مي‌اندازند و مي‌گريند. خاك‌ مقبره‌ از دانه‌هاي‌ گندم‌ كه‌ نذر كبوتران‌ بقيع‌ مي‌كنند پوشيده‌ است‌. خدمات‌ مربوط‌ به‌ كاروان‌ ويژه‌ جانبازان‌ بر عهده خدمه كاروان‌ است‌. سنگين‌ترين‌ كارهاي‌ مربوط‌ به‌ كاروان‌ بر عهده آنان‌ است‌ و چه‌ بسا كه‌ بيش‌ترين‌ ثواب‌ نيز به‌ آنان‌ تعلق‌ گيرد. به‌ يُمن‌ وجود خدمه‌اي‌ فداكار و دلسوخته‌ و وظيفه‌شناس‌، سور و ساتِ كاروان‌‌ به‌راه‌ است‌! بجز مسجد «ذوقبلتين‌» كه‌ محلّ نزول‌ آيه مبارك‌ «تغيير قبله‌» است‌، تاريخِ ديگر مساجدِ هفت‌گانه‌ به‌ نبرد خندق‌ يا احزاب‌ باز مي‌گردد كه‌ در سال‌ پنجم‌ هجرت‌ روي‌ داده‌ است‌. در اين‌ جنگ‌ شهر مدينه‌ به‌ محاصره كفار قريش‌ و جنگجويان‌ قبايل‌ ديگر در آمد و مسلمانان‌ در دامنة‌ كوه‌ سَلْع‌ و در پشت‌ خندقي‌ كه‌ به‌ طول‌ پنج‌ كيلومتر و نيم‌، به‌ عرض‌ ده‌ متر و عمق‌ پنج‌ متر حفر كرده‌ بودند به‌ دفاع‌ پرداختند. مسجد علي‌ (ع) محلّ عبادت‌ فاتح‌ جنگ‌ خندق‌ علي‌ بن‌ ابي‌طالب‌ در خلال‌ اين‌ نبرد است‌. مسجد سلمان‌ فارسي‌ محلّ عبادت‌ طراح‌ خندقي‌ است‌ كه‌ احزاب‌ را از ورود به‌ شهر مدينه‌ ممانعت‌ كرد. هنگامي‌ كه‌ امير مؤمنان‌ با عمرو بن‌ عبدود، پهلوان‌ عرب‌ كه‌ با اسب‌ از خندق‌ گذشته‌ بود به‌ جنگ‌ پرداختند، پيامبر خدا گفت‌: «اكنون‌ تمامي‌ ايمان‌ با تمام‌ شرك‌ رو در روست‌.» و بالاخره‌ خبر شكست‌ احزاب‌ در مسجد «فتح‌» به‌ رسول‌ خدا رسيده‌ است‌. زيارتگاه‌ شهداي‌ اُحد از مكان‌هاي‌ مقدس‌ و متبرك‌ ديگري‌ است‌ كه‌ هر سال‌ زائران‌ مدينه‌ را به‌ سوي‌ خود مي‌كشد. وهابيان‌، بنا بر معتقداتي‌ كه‌ دارند، زيارت‌ قبور را شرك‌ مي‌دانند و بنابراين‌، هيچ‌يك‌ از زيارتگاه‌هاي‌ مدينه‌ و مكه‌ از بقعه‌ و بارگاهي‌ متناسب‌ با شأن‌ خويش‌ برخوردار نيستند. زيارتگاه‌ احد، در كنار كوه‌ احد، مدفن‌ حضرت‌ حمزه‌ سيدالشهدا (ع) و شهداي‌ ديگري‌ است‌ كه‌ در جنگ‌ احد به‌ شهادت‌ رسيدند. جنگ‌ احد نبردي‌ بود كه‌ به‌ قصد انتقام‌ از شكستي‌ كه‌ كفار در جنگ‌ بدر متحمل‌ شده‌ بودند در سال‌ سوم‌ از هجرت‌ روي‌ داد. در اين‌ جنگ‌ حضرت‌ حمزه‌ سيدالشهدا، عموي‌ پيامبر اكرم‌، به‌ دست‌ يك‌ غلام‌ حبشي‌ به‌ شهادت‌ رسيد. او در هنگام‌ شهادت‌ روزه‌دار بود و حضرت‌ رسول‌ (ص)درباره او فرمودند: «هر كس‌ مرا زيارت‌ كند ولي‌ به‌ زيارت‌ حمزه‌ نرود، جفا كرده‌ است‌.» «مساجد سبعه‌» از ديگر زيارتگاه‌هاي‌ مدينه منوره‌ هستند. اين‌ مساجد در مكان‌هايي‌ كه‌ حضرت‌ رسول‌ اكرم(ص) و صحابه‌ بزرگوارشان‌ در جنگ‌ خندق‌ يا احزاب‌، نماز مي‌خواندند ساخته‌ شده‌اند. مسجد قبا نخستين‌ مسجدي‌ است‌ كه‌ پس‌ از هجرت‌ رسول‌ خدا به‌ مدينه‌ ساخته‌ شد. مسجد اصلي‌ را اكنون‌ ويران‌ كرده‌اند و به‌ جاي‌ آن‌، اين‌ مسجد را بنا كرده‌اند. شرف‌ مكان‌ به‌ سنگ‌ مرمر و سقف‌هاي‌ بلند و باشكوه‌ و ‌تراشي‌هاي‌ بسيار نفيس‌ نيست‌، بلكه‌ شرفِ مكان‌ به‌ انساني‌ است‌ كه‌ در آن‌ مي‌زيَد؛ شرف‌ مكان‌ به‌ نيتي‌ است‌ كه‌ بر مبناي‌ آن‌ شكل‌ مي‌گيرد. در سالگرد ارتحال‌ جانگداز روح‌ خدا خميني‌ كبير كه‌ از جانب‌ بعثه‌ مقام‌ معظم‌ رهبري‌ در مدينه‌ برگزار شد، كاروان‌ ويژه جانبازان‌ نيز شركت‌ كرد. جانبازان‌، فرزندان‌ معنوي‌ حضرت‌ امام‌ و پيوستگان‌ به‌ او هستند و ميراث‌ معنوي‌ حضرت‌ امام‌ نيز در نزد آنهاست‌. حضور جانبازان‌ در ميان‌ آن‌ جمع‌، يادآور آخرين‌ روزهايي‌ است‌ كه‌ رزم‌آوران‌ براي‌ تجديد عهد به‌ ديدار حضرتِ او مي‌شتافتند. ... و اما يك‌ بار ديگر بقيع‌. شب‌ جمعه‌ است‌ و دعاي‌ كميل‌ در كنار ديوارهاي‌ قبرستان‌ بقيع‌ و پشت‌ درهاي‌ بسته‌ آن‌ برگزار مي‌شود. بقيع‌ دل‌خراش‌ ما در اين‌ جاست‌ قبور اولياي‌ ما در اين‌ جاست‌ درونش‌ قبر بي‌نام‌ و نشاني‌ است‌ كه‌ مي‌گويند آنجا قبر زهراست‌ خداوندا بسي‌ حسرت‌ كشيديم‌ به‌ شهر پاك‌ پيغمبر رسيديم‌ مدينه‌ آمديم‌، اما دريغا كه‌ قبر حضرت‌ زهرا نديديم‌ ****************************************** دیروز دوشنبه بود. اعراب یا بهتر بگویم اهل سنت دوشنبه ها و پنج شنبه ها، بنابر سنت پیامبر صل الله علیه و آله در این دو روز روزه میگیرند. سنت زیبایی است . سنت بما هو سنت عادت قابل تحسین دیگری که که در این روزها دارند افطار دادن هایشان است. بعد از نماز مغرب هر کس سفره ی افطاری اش را در همان حیاط مسجد الحرام پهن می کند و دیگران را هم به افطار دعوت میکند. فلاکس های بزرگ آب، کیسه های بزرگ پر از خرما و گه گاه نان، افطاری ساده است که افراد مختلف با خود به دورن مسجد آورده اند و بین همه پخش می کنند. دیشب در مسجد الحرام وقتی فهمیدم دوربین را همراهم نیاورده ام، تا از این صحنه ها عکس بگیرم، ناراحت شدم. این صحنه اطعام به این صورت گسترده را کمتر جای دیگری دیده بودم و برایم دل انگیز بود اما ... اما وقتی میدیدی این برادران سنی موقع تعارف خرما ها وقتی به شیعیان و ایرانی ها میرسیدند، مسیرشان را عوض می کنند و هیچ به شیعیان نمیدهند، این صحنه ی قشنگ اطعام اسلامی، برایت نازیبا و دلگیر می شود. شاید هم چند موردی که من دیدم، اینگونه بوده اند و همگی شان اینطور نباشند . الله اعلم منکر نمیشوم که شاید شیعیانی هم این چنین برخوردی با دوستان سنی مذهب داشته اند ولی در این چند هفته اقامت، خصوصا روز میلاد حجه ابن الحسن در مدینه، ایرانیان زیادی مشغول پخش شکلات در بین سنی ها بودند و آنها چه مشتاقانه!!! استقبال میکردند. جمعیت این چند روز که آخرین روزهای حضور ایرانیان در مکه است، خیلی بیشتر از قبل شده است و مسلمانان سایر کشورهای جهان خود را برای ماه مبارک به مکه میرسانند. خیل عظیم جمعیت در زمان نماز، خصوصا نماز مغرب و عشا، خیلی انسان را به فکر می اندازد. به غیر از قدرت پروردگار در آفرینش انسان های گوناگون با انواع نژاد و زبان، این فکر مرا مشغول کرد که از این نیروی عظیم مسلمان!!! چه استفاده ای می شود کرد؟ در دایره ای کوچک تر این جمعیت زیاد اعراب با اتحاد!؟! چه می تواند در جهان بکند؟ به غیر از جمعیت، ذخایر جهانی و منابع مالی که در دست اعراب است چه تحولی می تواند در جهان ایجاد کند؟ نیروی فکری این همه جوان مسلمان چه شیعه و چه سنی، آیا نمی تواند مسیر جهان را در دست بگیرد؟ حیف است . ولی افسوس که اعراب و مسلمانان بیشتر رفاه طلب شده اند و گاه خودشان را فراموش میکنند. در این دایره بزرگ، ایرانیان و شیعیان نقش کمی ندارند ولی متاسفانه آنها هم تفاوت چندانی با دیگران ندارند. من هم حتی تفاوتی ندارم فقط گاهی فکر میکنم. همه نشسته ایم به امید روزی که از این نیروی عظیم استفاده کنیم پس من هم بهتر است بگویم به امید آن روز ... !؟! ********************************************* شهادت حضرت مسلم ع مظلومى آل مرتضى پيدا شد   در كوفه دوباره محشرى بر پا شد   مهمان غريب كوفه را دريابيد   زيرا كه اسير فتنه اعدا شد كفن پوش عشق مى بينمت اى سفير سفر انقلاب كه سفارتت را آغاز كرده اى ، دعوتى كه هيجده هزار دعوتنامه داشته است ، و در بيابانهاى تفديده ، راه مى سپرى و پرچم فراز مند نهضت ازاد يبخش حسين عليه السلام را بر دوش مى كشى و نستوه و استوار، با طنين گامهاى قهرمانانه ات ، سكوت سرد و مرگ افزاى چندين ساله تاريخ اسلام را درهم مى شكنى . جوانمردى ، وفا، و دريا دلى به تو ايمان آورده اند و ارزشها، هرگز، پاسدارى ، پايدارتر از تو نديده اند. ان شب ، كه با غافلگيرى و ترور عامل دشمن ، فقط و فقط براى ارزشها، به مخالفت برخاستى ، همه خصلتهاى آسمانى ، بنده ارزش خريد تو شدند. ارى وفا از اينكه چون توئى را در كوفه ، شهر بى وفايان ، در كوى بى وفايى مى ديد، شرمسار بود و اين ازرم را كه از حضور وفا مردترين يار اباالاحرار در ان خلوت خالى از مردانگى و غيرت ، احساس مى كرد نمى توانست پنهان كند. اى الگوى بزرگ مقاومت ، اى اسوه صبر و استوارى ، از ان لحظه هاى خون و خشم ، شمشير و تكبير، و روياروئى نا برابر نور و ظلمت چه بگويم كه كار و كارزار از جنگ تن به تن گذشته بود و تبديل به جنگ تن به تن ها شده بود. رزم حماسه آفرين تنى تنها و دور از ديار با تن ها و گرگهايى تا دندان مسلح ، با نگهبانان اشرافيت و حافظان شيطان . عدالت بر خود، لحظه اى غم افزاتر از آن هنگام تنهايى تو در آن هنگامه خون و آتش ، نديده است . دلهاى همه خدا پرستان ، از ان روز و دقيق تر بگويم از آن شب ، خانه تو شد، (از آن شب ) كه بر درگاه خانه آن زن و در جواب سئوالش ‍ ناليد كه : من در اين شهر، خانه اى ندارم . هنوز و هماره ، خونرنگى شفق ، از شرمگينى ان شامگاهان است ، ان شام شوم و آن شب تا ابد سياه كه در كوچه هاى شهر هيجده هزار دعوتنامه اى ، تنها ماندى و از هيچ پنجره اى ، نورى ، هر چند نا چيز، سوسو نمى زد. هر وقت به ان تنهايى تاريخى ات فكر مى كنم و ان خاطره غمبار را ياد مى اورم به اين نتيجه مى رسم كه غمى كه هر غروب را مى اكند، غم توست و غروب ، ائينه دار غصه هاى توست ، و ابهام راز الودش از سر گذشت تو نشئت گرفته است . اى عارف عرفه ، اى شاهد عرصات ، اى سفير ثوره واى شهيد عرفات . اى فرستاده فرزانه حسين عليه السلام ، به تنهائيت در كوچه هاى تنگ و تاريك و مالا مال از آتش و دود كوفه سوگند دلهايمان ، دشتهاى وسيعى است كه در ان ، الاله هاى سرخ و شقايقهاى ارغوانى عشق تو و مولاى تو، روئيده است . مسلم تو از بام قصر قساوت بر زمين نيفتادى . هرگز، كه در دلهاى ازادگان و عدالت دوستان و ظلم ستيزان جاى گرفتى ، تو به ميهمانى دلهاى عاشق رفتى و قلبهاى مومنى كه عرش الرحمان گفته شده اند، جايگاه توست اى عبد صالح رحمان . مى بينمت بر تارك تاريخ ، بشكوه ايستاده اى و قامت خونينت از زخمهاى كشيده شدن پيكرت بر سنگفرشهاى كوفه ، ستاره باران است . سنگفرشهاى كوى و برزن كوفه ، وقتى با بدن مطهرت مماس بودند، بر عرش ،پهلو مى زدند، ديگر سنگفرش نبودند بلكه سنگ عرش شده بودند. تمام ابهاى جهان و بى كرانگى اقيانوسهاى زمين ، وآمدار و شرمسار ان لحظه اب خواستن و ابخوردن تو هستند. تا، لب گذاشتى ، ظرف اب ، بحر احمر شد و ظرفيت و گستره وجود تو را به حكايت نشست . اه چه بگويم ؟ كه مى بينم از بام دارالاماره و از سر دار، بر سرداران جهان ، امارت مى كنى و هر جا حق طلب و ظلم ستيزى است مسلم تو شده است . چاه ها چاله هاى انباشته از آتش و شمشير، گواه روشنى است . بر اين حقيقت آفتابى كه تو آفتابى و تسليم ، تسليم توست . اى سلم بزرگ ؛ عزت و شرف ، بندگان مودب استان رفيع تو هستند و در قدمت به خاك ادب افتاده اند. اى شهيد پيشتاز كربلا، هنوز، عطر دل انگيز ان سلام ملكوتى كه به عنوان حسين عليه السلام فرستادى در فضاى آسمان فتوت ، برادرى و انسانيت ، با مشام جان استشمام مى شود و روح را روحانيت و طور سيناى سينه ها را طراوتى تازه مى بخشد. به سلام قسم ،... الملك القدوس السلام ... سلامى دل انگيزتر از سلام تو در حافظه تاريخ نيست . سلامى از اسلام ناب يك مسلم . تو از كوه استوا ترى و استوارى عكس برگردان ضايع و كمرنگى است از تو، از همان ايستادن بر بام و به سلام . اه ... باز هم اه ... از اين غم ، كه براى عاشقانت ، هممين يك غم كافى است تا هيچ گاه به سرور ننشينند، غم جانكاه ان لحظه كه امام نازنين نازدانه ات را بر زانوى مهر نشاند و ديگر دختركان كاروان ، نگاه معنى دار و غم الودى به يكديگر كردند و لب گزيدند. دست مهربان و نوازشگر امام كه بر سر دختر تو كشيده مى شد، اعلاميه اى بود، اعلاميه وصال مسلم به ملكوت تو در عرفه شهيد شدى تا دعاى ، عرفه مولى الكونين را تفسير كنى و حماسه مسلم بودن و تسليم نشدن را بيافرينى . سفير حسين عليه السلام آنشب كه شهر كوفه در اشوب غم بود نامه نگاران را قلم تيغ ستم بود آنشب كه عروس حجله شب شعر ميخواند اشعار غم با واژه هاى بكر ميخواند آنشب زمين از پرده دل ناله ميزد داغ شقايق را به قلب لاله ميزد  آنشب حكومت بود سر تا پا نظامى   حامى يك مامور جلبش صد حرامى در كوچه اى مرد غريبى راه ميرفت از بى پناهى در پناه اه ميرفت مرغ دلش گاهى هواى يار ميكرداز خستگى گه تكيه بر ديوار ميكرد در كارگاه لب درنا سفته مى سفت اسرار دل را اين چنين با باد ميگفت   اى باد صرصر همتى چون وقت تنگ است   چرخ زمان ابستن اشوب جنگ است   دارم بتو من دست استمداد اى باد   چون هستيم را داده ام بر باد اى باد   اينك كه در اين شهر دلدارى ندارم   تنهاى تنها هستم و يارى ندارم   از من ببر در نزد دلدارم پيامى   زيرا كه غير از او ندارم من امانى   از قول من بر گو تو با نور دو عينم   فرزند دلبند على يعنى حسينم   مولاى من از كوفيان قطع نظر كن   كوفه مياعزم سفر جاى دگر كن   مولاى من جان رسول الله برگرد   دانم كه در راهى ولى زين راه برگرد   اينان كه بر لب نعره تكبير دارند   جاى وفا زير عبا شمشير دارند   شمشيرها شان بهر قتلت تيز گشته   پيمانه ها شان از ستم لبريز گشته   با سنگ و تير و نيزه ها شان ميزبانند   آماده از بهر ورود ميهمانند   اى يوسف من پا سر بازار مگذار   پا بر سر بازار اين اشرار مگذار   اينجا متاع عاشقى را مشترى نيست   اين فرقه را كارى بجز غارتگرى نيست   اينان همه ايفا گران نقش خونند   چون بيخبر از سنگر عشق و جنونند   تنها بيا اما مياور خواهرت را   تنها به خواهر ان سه ساله حضرت را   ائى اگر در كوفه اى فخر زمانه   دشمن زند بر خواهر تو تازيانه   ائى اگر در كوفه ميگردد به سيلى   مانند زهرا روى اطفال تو نيلى   ائى اگر در كوفه بينى داغ اكبر   انسان كه رويد لاله ها از باغ اكبر