وقف
(۱
به نام خدایی که هست
و باوره بودنش
بهانه
زندگیهای خوبِ ماست
سلام
*************************************
زندگیه ما در گذرِ خاطره هاست
و انگار آنچه که ثبت میشود
نه زندگی
که همان خاطره هاست
دیروزها خاطره است
امروزها خاطره میشود
و فرداها
همان سهم ما از خاطره هاست
خاطره هایی که ما
میسازیم
*************************************
حساب ِ سرفه های پدر از دستش دَر رفته بود سرشو از روی ِ صفحه کتاب بلند کرد نگاهی به ساعت انداخت نزدیکه دو شب بود
باید درس میخوند تا امتحان دکترا فرصتی نداشت اما اما دلش پیش ِ پدر بود پدری که حالا بعد از سالها کارکردن توی ِ کارگاه ِ نخ ریسی حتی نفس کشیدن هم براش سخت بود
بلند شد ... به سمت ِ پدر رفت ... صدای نفسهای ِ خش دار ِ پدر نگرانش میکرد خوب میدونست که اون شب حال ِ پدر از همیشه بدتر ِ
سکوت ِ شب به یاد آوردنه خاطرات رو براش ساده تر کرده بود خاطره روزی که مادر بی صدا و تنها رفت و پدر
تمام ِ زندگیش شد خاطره روزهایی که میدونست برای پدر راحت نگذشته .. خاطره روزهایی که مثل ِ مادر غذا میپخت
مثل ِ مادر لباسهارو می شُست .... و مثل مادر گاهی تا صبح
بالای سرش بیدار میموند خاطره روزهایی که سن و سالی نداشت .... اما وقتی بزرگتر شد به خودش قول داد که روزی تمام سختیهای ِ پدر رو جبران کنه
صدای سرفه پدر باز هم بلند شد و این بار بلندتر اون قدر بلند که راه ِ نفسش رو بست
پسر ترسید با دلواپسی سمت ِ پدر رفت ولی این بار نه جرعه ای آب چاره ساز بود و نه حتی کمک ِ پسر برای نفس کشیدنه پدر
ترسیده بود لرزش ِ دست و پاش رو به وضوح احساس میکرد دوست داشت داد بزنه و از کسی کمک بخواد
اما اون ساعت ِ شب هیچ کسی نبود
مستاصل شده بود فکرش به جایی نمیرسید
بیمارستان
اما.......
دست توی جیبش کرد .... فقط 1000 تومن ...
این تمام پولش تا آخر ِ ماه بود
صدای دوباره سرفه پدر شرمنده اش کرد ... چاره ای نداشت
با همه توانی که نداشت و به یاد ِ تمام روزهایی که پدر بخاطر اون سختی کشیده بود ... جسم بیمار ِ پدر رو روی شونه گرفت
کوچه تاریک بود ... فرصتی نداشت ... نه برای صبر .. و نه حتی برای ِ ترس ... میدویید ... میدویید به سمت جایی
که ... شاید اُمیدی برای پدر بود
نمیدونست چقدر دوییده ... فقط روشنای ِ چراغ ِ ته ِ کوچه امیدوارش میکرد ... به چراغ که رسید سَر بلند کرد
روی تابلو نوشته بود .. درمانگاه خیریه ... مربوط به موقوفه ......
نفس ِ راحتی کشید ... پدر رو روی ِ تخت گذاشت ... تا اومدنه پزشک دلواپس بود
دکتر گوشی رو از روی سینه پدر برداشت ... نگاهی به پسر کرد و گفت : "همین جا بستریش کنین"
پسر نگران بود ... دکتر با لبخند ِ مهربونی گفت
" جایی برای نگرانی نیست"
پسر ... توی جیبش ... تنها داراییشُ ... همون اسکناس 1000 تومنی رو محکم گرفته بود
میترسید ... میترسید از آبروش ... و ... از هزینه درمان ِ پدرش ... که نداشت
میترسید ... از پرستار ... از پرستاری که صداش کنه و هزینه درمان رو بخواد
خدا رو صدا کرد .... مثل همیشه ... که تنها پناهش بود
پسر خدا رو صدا زد ... اما ... اما ... هیچ پرستاری
اون رو صدا نزد
با آرامش ... کنار تخت پدر نشست ... خوشحال بود
خوشحال برای درمانگاهی که خیریه بود
و هزینه ای برای پدر نداشت
به پدر نگاهی کرد ... به پدر که آرام خوابیده بود ... بعد از مدتها ... با دلی آسوده کنار تخت پدر ... دستهای ِ چروکیده اش رو در دست گرفت
چشم هاش بی اختیار بسته شد
و
خوابید
***************************
آیا شما میدونستین که کوچکترین موقوفه استان تهران
موقوفه سید باقر طاهری
به مساحت 5/11 مترمربع
***************************
تا شوقِ ِ سلامی دوباره
با امیدی بی پایان
خداحافط
*************************
(2)
به نام خدایی
که خدایی بهتر از او نیست
و
سلام
*************************************
محبت
دوست داشتن
و عشق ورزیدن
کار هر دلی نیست
که
تنها
دلهای بزرگ
و دلهای عاشق است که
تاب ِ
معرکه
دوست داشتن را
می آورند
*************************************
توی ِ روزهای سخت دیگران رو فراموش نکنیم
تا
توی روزهای سخت
فراموشمون نکنن
*************************************
زیر چشمی و دور از نگاه مادر نگاهی به صفحه تقویم کرد ... چیزی عوض نشده بود ... جُز این که روزهای تقویم زودتر از همیشه میگذشتن
باز هم ... خودش رو به افکارش سپرد و باز هم همون مرور ِ همیشگی و این بار به اُمید ِ این که شاید کسی رو پیدا کنه اما کسی نبود
یه بار ِ دیگه به تقویم نگاه کرد و این بار مادر بود که به جای ِ تقویم جواب داد
" انقدر به اون تقویم نگاه نکن چیزی عوض نمیشه"
مادر راست میگفت اما مریم هم گناهی نداشت براش سخت بود که دوباره و برای چندمین بار از علی بخواد که تاریخ ِ عقد رو عقب بِندازن
ده روز بیشتر نمونده بود مریم خدا خدا میکرد که برای خرید ِ حلقه مادر و خواهر ِ علی نیان با علی راحت بود
اما دلش نمیخواست برای پولی که برای ِ خرید ِ حلقه نداشت
جلوی مادر و خواهر ِعلی خجالت بکشه
علی هزار بار گفته بود که مهم نیست حتی گفته بود که از خرید ِ حلقه منصرف بشن اما اما نمیشد
مادر انگار توی فکر مریم بود و علارغم سکوت از دنیای مریم خبر داشت شاید برای همین بود که گفت: " عیبی نداره مادر... حالا توی اون شلوغی ... کی به دست ِ تو و علی نگاه میکنه؟
غصه نخور کسی نمیفهمه که حلقه ارزونی خریدین"
مریم اما نگران بود ... نه برای حلقه ... که برای روز عروسی
برای روزی که میدونست ... خیلی زود از راه میرسه
غم ِ دنیا به دلش نشست ... دلش برای خودش سوخت
برای خودش ... که هیچ شباهتی ... به دختری که چند روز ِ دیگه عقدش بود .. نداشت
دلش عجیب هوای ِ بابا رو کرده بود ... این روزها بیشتر از همیشه دلتگش میشد ... و جای خالیش بیشتر از همیشه معلوم بود ... نگاه ِ مریم به عکس ِ روی طاقچه افتاد
و به قرآن ِ کنار ِ عکس ...
بلند شد .. قرآن رو که توی دست گرفت ... بغضش شکست
قرآن رو باز کرد ... روی صفحه اول
جمله ای نوشته بود
جمله ای که هنوز هم دل مریم رو شاد میکرد
شاد به اندازه همون روزی که ... برای شاگرد ِ اول شدن
این قرآن رو ... هدیه گرفته بود
کلمات جلوی چشمای مریم ... روی موج ِ آب سوار بودند
روی ِ موج ِ آبی که اشکهای مریم بود
از وقتی که پدر رفت ... مادر مردانه ایستاد ... و به توانی که نداشت ... نذاشته بود که مریم ... جای خالی ِ پدر رو احساس کنه
مریم همیشه طوری رفتار میکرد که مادر باور کنه
علاوه بر مادر بودن ... پدر ِ خوبی هم برای ِ مریم بوده ..
اما اما مگه میشه
جای خالیه هیچ پدری ... هیچ وقت ... برای بچه اش پُر نمیشه .. و مریم ... حالا .. بعد از سالها یتیمی
با تمام ِ وجود .. این حرف رو باور داشت
مریم ... توی تمام این سالها ... تلاش ِ مادر رو دیده بود
و صورتی رو که با سیلی سرخ نگه میداشت
مریم ... توی تمام ِ این سالها ... گاهی از سَر ِ ناچاری
دست ِ کمکی رو که دیگران به سمتش دراز میکردن
گرفته بود
دست ِ کمک ِ کسایی که بی منت میبخشیدن ... و همیشه هوای ِ غرور ِ مادر رو داشتن ... غروری که با رفتنه پدر
شکننده تر هم شده بود
مریم ... با همه ناچاری ... چشم امیدش .. به همون .. کسایی بود که سالها قبل ... یادشون نرفته بود
که مریم هم .. با وجود ِ نداشتنه پدر ... دوست داره از کسی برای شاگرد اول شدن .. هدیه بگیره
حالا هم ... امیدوار بود ... امیدوار به کسایی که یادشون نمیرفت
که مریم هم مثل هر دختری دوست داره با سَری بلند
به خونه شوهر بره
سربلند .... حتی ... با چند وسیله ساده و کوچیک
در خیالاتش غرق بود که صدای ِ زنگ ِ در بلند شد ...
مریم تا جلوی ِ در دویید .. چیزی در دلش تکون میخورد
در رُ که باز کرد .. خانمی پشت ِ در بود .. خانمی که نمیشناختش اما چهره مهربونی داشت .. خانم پاکتی رُ به سمت ِ مریم گرف و گفت: اگه اشتباه نکنم عروس خانم ِ این خونه شمایین .. این هدیه عروسی ِ شما ست که یه دوست به من سپرده تا به شما برسونم
**************
آیا شما میدونین که به روز ترین وقف ِ انجام گرفته در استان تهران
تاسیس ِ یه موسسه تحقیقاتی و پژوهشی توسط ِ خانم زهرا صدوق شهمیرزادی بوده
************************************
بار ِ سختیها
روی ِ یک شانه سنگین است
اما
وقتی روی شانه ها
تقسیم میشود
سبک تر میشود
آنقدر سبک
که شاید
دیگر
احساسش نکنی
تا شانه هایمان توانی دارد
بار ِ سنگینه سختیه دیگران را
سبک کنیم
*********************
شما رو به خدایی میسپارم
که همیشه هست