امشب خیلیا دلشون هوای ِ حرم ِ امام رضا  ع  رُ کرده

هوای ِ حرمی که به آرزوی ِ حرم ِ امام جواد ع

دستهاشونو توی ِ ضریحش گره بزنن و غم ِ امشب رُ در دلهاشون تسلی بدن

*************************

دست ِ ما کوتاهه   اما ..  رافت ِ این امامان .. بلنده

اونقدر که دستهای ِ ما رُ خواهنذ گرفت و نه تا آستان ِ حرم

که تا کبریای ِ خدا بالا  .... خواهند برد

*************************

به تمام ِ ارادت ... عرض ِ تسلیت و تعزیت داریم به آستان آقا امام رضا ع

که ولی نعمت ِ ماست و غمش .. مصیبت ِ ما

*************************

و به قصد ِ احترام به محضر ِ آقایی که سرآمد ِ  بخشش و بزرگی ست

نقل ِ امشب رُ مزین میکنیم به صفتی عالی مثل ِ بخشش و گذشت

*********************************************

داشتن ِ یه دل ِ سبک ، آرزوی ِ خیلی از ماست اما ... اما بعضی از ما .. براحتی از یه چیزایی دل نمیکنیم و گاهی تا آخر ِ عمر سنگینی شونو با خودمون  نگه داریم

*************************

خیلی از ماها دوست داریم که یه خیال ِ راحت داشته باشیم

اما .. اما بعضی از ما .. خودمونو گرفتار ِ چیزهایی میکنیم که آرامشی برامون باقی نمیذاره

*************************

تو این دنیا از یه چیزایی باید گذشت

گذشتنی که گاهی خیلی هم سخته .. اما .. اما  اگه چشممون به اون دنیاست و میدونیم که اینجا محل ِ گذر ِ .... باید بگذریم

**************************

خیلی از ما سالهاست که دلمون سنگینه ... سنگین از ، کدورت و دلخوری و بدی ای که کسی در حقمون کرده ..

*************************

باید گذشت  ... باید بخشید

نه بخاطر ِ دیگران .. بخاطر ِ خودمون .... بخاطر ِ دلمون.. تا یه نفسی بکشه

*********************************************

سلام ِ امشب به صفای ِ دل ِ اونهایی که دلهاشون سبکه و بار ِ هیچ کدورتی روی ِ دلهاشون نیست

*************************

به اونهایی که کوله بارشون از دنیا سنگین نیست و راحت میبخشن

چه به حساب ِ دل و چه به حساب ِ داشته هاون از دنیا

*********************************************

با ما باشید که این شب ... شب ِ همراهی و همدلی در جمعی به اندازه همه اهالی ِ ایران ِ

اهالی ِ خوب ِ وطنم

سرزمین ِ عزیزم

ایران

*********************************************

داستان

گاهی وقتا با خودم فکر میکنم ... کسایی مثل ِ آقاجون  چه جوری به زندگی نگاه میکنن .... آقاجون ِ من سالهاست که گوشه مغازه نجاریش داره خاک ِ اره میخوره  و همیشه ام  گفته که خوشبخته

 

هیچ وقت برای ِ خودش کاری نکرد ... همیشه وقتی یه پولی جمع میشد و میخواست  یه کاری بکنه .. یه اتفاقی میفتاد و یه کسی سر ِ راهش قرار میگرفت که به قول ِ آقاجون از ما  گرفتارتر بود و پول ِ آقاجون  صرف ِ مشکلش میشد

تو این سالها یه عالمه آدم سراغش اومدن و با کمکش صابخونه شدن

یه عالمه آدم سراغش اومدن ُ با کمکش واسه بچه هاشون عروسی گرفتن

یه عالمه آدم سراغش اومدن و با کمکش بدهکاریشونو دادن

و

آقاجون همیشه راضی بود .... اونقدر راحت از مال ِ دنیا میگذشت که یه وقتایی با خودم فکر میکردم که انگار اصلا توی ی این دنیا زندگی نمیکنه

هیچ وقت نگران نبود و اطمینان داشت که خدا روزی رسونه

توی ِ همه این سالها فقط یه آرزو واسه خودش داشت اونم این که خادم ِ حرم ِ امام رضا بشه

آرزویی که هفتاد سال چشم براهش بود تا این که همین هفته پیش که بهش خبر دادن  که نوبتش شده .. از خوشحالی ده سال جوون تر شده بود ... بهش گفته بودن ... شب ِ جمعه برای ِ 24 ساعت خادم ِ حرم آقاس

سحر ِ چهارشنبه میخواست راهی بشه

با عزیز خداحافظیش ُ کرد و با ساک ِ کوچیکش رفت مغازه .. گفت از همون جا میره مشهد ... طافت نداشت دوباره بیاد خونه

من دم ِ غروب رفتم مغازه .. میخواستم تا  وقت ِ رفتن پیشش باشم

داشتیم با هم حرف میزدیم که یه جوون  اومد تو قاب ِ در...

سرش پایین بود ..

آقاجون  گفت: چیزی میخوای بابا جون؟؟؟

جوون سلام کرد و با چشمایی که معلوم بود گریه کرده به آقاجون  نگاه کرد

جفتمون نگران شدیم

آقاجون  رفت طرفش ُ و گفت: چی شده بابا؟؟؟

جوون گفت: شنیدم مسافر ِ امام رضایین

هردومون  تعجب کردیم چون اون یه غریبه بود .. نفهمیدیم قصه رُ از کجا میدونه

جوون گفت: بچه م مریض .. دکترا گفتن ... فوقش دو- سه روزه دیگه زنده اس

نذر کرده بودم اگه خوب بشه برم مشهد اما حالا همه ازش ناامید شدن

دیروز تو مسجد شنیدم که شما  دعوت شدین .... با خودم گفتم ... اگه خادم ِ آقا بشم .. دیگه بهم جواب ِ رد نمیده .. من میخوام بچه مو دوباره زنده کنم .. بچه ای که هیچ کس امیدی بهش نداره"

 

با خودم گفتم امکان نداره آقاجون  قبول کنه

این یکی دیگه فرق داشت

اگه نوبتش ُ میداد .. دیگه شاید تا  آخر ِ عمرش قرعه به اسمش نمیافتاد ...

حال ِ خوبی نداشت .. اومد پشت ِ اره اش وایساد ... چشمش به ساکش بود ... ساکی که بسته بود

سکوت ِ سنگینی  مغازه رُ پر کرده بود .. رفت سمت ِ ساکش ... از توی ِ ساک شناسنامه و مدارک و بلیطش ُ  برداشت

 

اومد سمت ِ جوون و داد دستش، بهش گفت : برگشتی برام بیار"

باورم نمیشد ...

جوون ِ هم باورش نمیشد

خواست دست ِ آقاجون  رُ ببوسه ..

آقاجون  گفت: اگه الان نری نمیرسی

 

جوون ِ رفت و آقاجون دوباره ساکت و آروم اومد کنار ِ اره نجاریش .. و  شروع کرد به اره کردن ..

من جای ِ قطره های ِ اشکش ُ روی ِ خاک اره ها میدیدم

 

نمیدونستم چه حالی داره فقط شنیدم که زیر ِ لب آروم گفت: خدایا .. راضی ام به رضا ِ تو

 

شما چطور؟؟؟

شما  میتونین راحت از دیگران بگذرین و داشته هاتونو به دیگران ببخشین؟؟؟

به نظر ِ شما چه جوری میشه دیگران ِ راحت بخشید و ساده و آسون از اونچه که داریم برای ِ دیگران بگذریم؟؟

شماره تماس:

شماره پیامک:

***********************************