راه شب- دوشنبه
راه ِ شب ِ امشب .. هدیه به آرامش ِ دل ِ اونهایی که خوب زندگی میکنن
به اونهایی که سایهء بزرگی شون غیر از خودشون روی ِ سر ِ خیلیاست
به اونهایی که با دل به خدا .. باکی از چرخ ِ روزگار ندارن
****************************
به صفای ِ دل ِ اونهایی که دل آرومن به یاد ِ خدا
و به توکل ِ نام و یاد ِ خدا
****************************
بازی ِ روزگار .. بازی ِ ساده ای نیست ... یا حداقل اونقدر ساده نیست که بتونی روی ِ هر کسی حساب کنی
****************************
راستش ما توی ِ این دو روزه دنیا دور ِ بعضیها رُ همچین یه خط ِ قرمز کشیدیم
یه خط ِ قرمز تا ... هیچ وقت سراغشون نریم
****************************
اولیش .. اونایی هستن که چشمشون فقط تا یه متر جلوترشونو میبینه و کاری ندارن که اون جلوها .. توی ِ سالهایی که بهش میگن آینده .. چی قراره براشون اتفاق بیفته
****************************
دومیش اونایی هستن که زندگی براشون همین حالاست
که البته تا یه جاییش خوبه .. اما اینا دیگه بی خیال ِ از روزهای ِ آینده ان .. یعنی اصلا چیزی به اسم ِ آینده براشون تعریف شده نیست
****************************
سومیش اونایی هستن که همه چی براشون شوخیه .. اونایی که ازدواج میکنن بدونه این که بدونن ازدواج یعنی چی .. و صاحب ِ فرزند میشن بدونه این که بفهمن پدر و مادر شدن ... چه مسئولیتی داره
****************************
چهارمیش اونایی هستن که تا یه اتفاقی براشون نیفته دنبال ِ راه ِ حلش نیستن و همیشه فکر میکنن که مکشلات مال ِ دیگرانه
****************************
پنجمیش اونایی هستن که ....
راستش اگه بخوام بگم .. تا صبح باید بشمارم
حرف ِ امشب ِ ما خط کشیدن دور ِ اونایی ِ که فقط جلوی ِ پاشونو میبینن
اونایی که هیچ میونه ای با دوراندیشی ندارن
****************************
چشم ِ ما امشب به جمال ِ اونهایی روشنه که میدونن باید توی ِ لحظه های ِ امروز زندگی کنن اما یه نیم نگاهی هم به آینده داشته باشن
****************************
آرزو میکنیم گپ ِ شبونه امشب برای ِ هممون شیرین باشه و نَقل ِ اون حرفهایی بشه که چیزی بهمون اضافه میکنه
****************************
ما روی ِ موج ِ رادیو ایران .. همدم ِ شبی پاییزی برای ِ همه مردم ِ خوبم در سرتاسر ِ ایران ِ عزیز هستیم
****************************
داستان
دیروز بعد از سالها .. یه سر رفتم بازار ، حجره آقاجون ..
خیلی وقت بود که توی ِ حجره سری بهش نزده بودم .. آخه آقاجونم دیگه کمتر میرفت بازار ... دیروز دلم هوای ِ قدیم ُ کرده بود..
توی ِ راسته .... نگاهم به پیرمردهایی افتاد که میدونستم اونام مثل ِ آقاجون .. عمرشونو توی ِ این بازار ِ قدیمی گذاشتن ... پیرمردهایی که احتمالا از دوستای ِ آقاجون بودن ...
یادمه توی ِ اون سالها ... یه بار .. توی ِ با داداشم بعد از کلی اصرار با آقاجون اومدیم بازار ... و تا به حجره برسیم آقاجون یکی یکی با همه اهل ِ بازار سلام و علیک کرد
سلام و علیکی که اونقدر طولانی شد که حوصله من و داداشم ُ سر برد
با یاد ِ اون خاطرات به حجره رسیدم از پشت ِ اون در ِ چوبی .. با شیشه های ِ رنگیش ... نگاهی به آقاجون کردم .. داشت با چرتکه اش حساب و کتاب میکرد
اون صندوق ِ چوبی ِ قدیمی هنوز روی ِ میزش بود ... همون صندوقی که همیشه .. اولین و آخرین دخل ِ روزش ُ میذاشت توش ُ و تا شب ِ عید کاری بهش نداشت
حتی اگه گرفتار هم میشد .. به پول ِ توی ِ صندوق دست نمیزد ... آقاجون میگفت: آدم نمیدونه چه اتفاقی ممکنه براش بیفته ... میگفت: گاهی زندگیه آدم یه پیچ و تابهایی میخوره که اصلا فکرشم نمیکنی
آقاجون میگفت: آدم باید توی ِ روزگار ِ خوبش فکر ِ روزگار ِ گرفتاریش هم باشه
و همین هم بود که هیچ رقمه تا سر ِ سال به اون صندوق دست نمیزد و درست سر ِ سال صندوق َ باز میکرد و به زخم ِ زندگیمون میزد
البته خیلی پیش میاومد که توی ِ موعد ِ باز کردنه صندوق .. اوضاع و احوال ِ زندگیه ما خوب باشه و هیچ گره ای نداشته باشیم اون موقع بود که آقاجون .. به قول ِ خودش به شکرانه این که مشکلی نداشتیم پول ِ توی ِ صندوق ُ به کسی میداد که گرفتار باشه
تا دم دمای ِ غروب با هم تو حجره بودیم و کلی از خاطره هامون حرف زدیم ...
موقع ِ برگشت .. بازم اون قصه قدیمی ِ خداحافظی با کسبه بازار شروع شد
به حساب ِ ساعت .. نیم ساعت طول کشید که از راسته زدیم بیرون
توی ِ ماشین و توی ِ راه ِ خونه به آقاجون گفتم : خداییش سخته آدم هر روز با این همه آدم روبرو بشه و بدون اخم و بی حوصلگی باهاشون یه روزش ُ بگذرونه
آقاجون گفت: حساب ِ ما و این آدمها .. حساب ِ همون دخل ِ اول و آخر ِ هر روزه که باید بذاریش برای ِ روز ِ مبادا
گفت: ما آدما به همدیگه نیاز داریم و باید همه رُ واسه خودمون نگه داریم
گفت: کسی نمیدونه زندگیش به کجا میرسه .. اونی که آینده رُ میبینه و دوراندیش ِ .. غیر ِ از اسباب ِ دنیایی آدمها رُ هم برای ِ خودش نگه میداره "
من با خودم فکر کردم بی دلیل نیست که بعد از این همه سال ... آقاجون هنوز هم بین ِ اهالی ِ محل و کسبه بازار .. کلی اعتبار داره
اونقدر که اگه توی ِ این سن و سال .... زندگیش به صفر برسه
دوباره میتونه از نو شروع کنه و سر ِ پا بشه
شما چی فکر میکنین؟؟؟
به نظر ِ شما توی ِ راه و رسم ِ زندگی چطور میشه دوراندیش بود ؟؟؟
و مهم ترین کاری که ما برای ِ روز ِ مبادای ِ زندگیمون برای ِ آینده باید انجام بدیم چیه؟؟؟؟؟
شماره تماس:
شماره پیامک:
****************************
اهمیت ِ دوراندیشی بسته به موقعیت و شرایطی که ما در اون قرار داریم متفاوته
مثلا ما یه وقتی .. درباره .. تامین بودنه مالی در سالهای ِ آینده زندگیمون دوراندیشی میکنیم
و یه وقتی هم درباره داشتنه تحصیلات و شغل ... که البته اینها همه در جای ِ خودشون مهم هستن اما ... اما از بین ِ همه اینها دوراندیش بودن ... دو جا توی ِ زندگیه ماها بیشتر از هر جایی اهمیت پیدا میکنه
یکی موقع ِ ازدواج و دیگری وقتی ِ که ما تصمیم به داشتنه فرزند میگیریم
در هر کدوم از این موقعیتها ما زندگیمونو با کسی .. شریک میشیم که در قدم ِ اول همسر و در قدم ِ بعد فرزندانه ما هستن ... شریک شدنی که در صورت اشتباه بودن ... راهی برای ِ برگشت نداره و اگر داشته باشه هم عواقب ِ سنگینی داره
برای ِ این موقعیتها نمیشه نسخه خاصی داد ... فقط ... باید دقت کرد
دقت به این که نه فقط یک روز و دو روز .. که سالهای ِ یک عمر زندگی رُ ببینیم .. و برای ِ یک عمر زندگی تصمیم بگیریم
****************************
کسایی که دوراندیشی میکنن راحت تر از بقیه زندگی میکنن چون .. این جور آدمها قبل از این که با چیزی روبرو بشن .. بهش فکر کردن و نه صد در صد اما تا حدی آمادگی ِ برخورد ِ با اون رُ دارن
این جور آدمها کمتر دچار ِ دستپاچگی و کلافگی میشن و در نتیجه بهتر میتونن تصمیم بگیرن
تصمیمی که احتمال ِ موفقیتش کم نیست و زودتر هم به نتیجه خواهد رسید...
****************************
(کاشکی)
کاشکی ... کاشکی ما باور میکردیم که دوراندیشی فقط پر کدنه حسابهای ِ پس اندازمون نیست .. چرا که گاهی ما نیازمند ِ چیزهایی میشیم که اصلا خریدنی نیستن
کاشکی کاشکی ما باور میکردیم که دوراندش بودن .. یه اتفاق ِ آنی و ناگهانی نیست ... درسی ِ که باید از اولین سالهای ِ زندگی به ما یاد داده بشه
کاشکی .. کاشکی ما باور میکردیم که دوراندیش بودن ... یکی از اون گنج های ِ بزرگیه که ما اگه به بچه هامون بدیم خیالمون از خوشبختی شون راحت میشه
کاشکی کاشکی ما باور میکردیم که خیلی از اضطرابها و دلواپسی هایی که زندگیهامونو تلخ کرده .. از نداشتنه همین دوراندیشی هاست
کاشکی .. کاشکی ما باور میکردیم که به استقبال ِ آینده رفتن خیلی بهتر از روبرو شدنه ناگهانی با اونه و این استقبال .. یعنی همون دوراندیشی
****************************
قرار نیست که ما برای ِ دوراندیش بودن کار ِ خاصی انجام بدیم .. فقط باید به حد ِ توان و به قدر ِ داشته هامون .. آماده .. روزهای ِ آینده زندگی بشیم
چون اگه ما کارمونو درست انجام بدیم .. خدا هم به کمکمون میاد و نمیذاره که چیزی ... گردش ِ چرخ ِ زندگی رُ برامون سخت کنه
****************************
بعضی از پدر و مادرها همیشه دنبال ِ یه فرصتن .. یه فرصت ِ مناسب که دور اندیش بودن رُ به بچه ها یاد بدن
قصه ... خیلی هم پیچیده نیست چون .. اتفاق های ِ ساده روزمره .. خریدها .. مهمونیها .. مدرسه .. و حتی بازی ِ بچه ها هم فرصتی خوب برای ِ یاد دادنه دوراندیشی به اونهاست
****************************
(حضرت امام رضا ع)
من اینجا ... از نو برایت می نویسم ...
من ... از ... نو برایت می نویسم سلام ...
مینویسم که ... حال همه ما خوب است ...
و ملالی نیست ... جز دوری تو ....
اما ...
اما ...
به تو نمی شود ... دروغ گفت ...
که تو ... حرف دلها را میدانی .....
پس ...
من ...
باز ... از نو برایت ... می نویسم ...
مینویسم که اینجا ... حال هیچ کس ... خوب نیست ...
که اگر خوب بود ... دلمان هوای تو را نمیکرد ...
و به امید ... پنجره فولادت ... از این راه دور ... تا تو ... پر نمیکشید...
من .... از ... نو ... مینویسم ... سلام ...
تا این سلام ... فاصله مرا ... با تو به هیچ برساند ...
و من ...
پاسخ سلامم را ... از تو بشنوم ....
که تو
هیچ سلامی را ... بی جواب .... نمی گذاری ..
سلام بر تو ای امام ِ رضا و رضایت
علی بن موسی الرضا
****************************************
(حضرت امام زمان عج)
قصه همراهي تو با من ... فصلي آشناست........
فصلي كه برای من .... در گذر سالها .... به فراموشي سپرده شده است....
و
من ...
تو را ... از ياد برده ام .....
من ... تو را ... از ياد برده ام .....
اما ....
اما ... زمين و زمان ... شهادت مي دهند به حقيقتي بزرگ....
به حقيقته آن كه .... تو .... يار نيمه راه .... نبوده اي ......
و بر سر قرار همراهي ات ... با من ... مانده اي ......
برسر قراري ...
كه از جنس همراهیه آسمان ... و زمين است....
تو ... آسمان دل مني ........
و اين بار ..
این منم که .... شهادت مي دهم ...
شهادت به آن که تو ...
بر پيمان همراهيمان ... وفادارتر بوده اي تا من ....
و کاش
که من هم ....
به عهدم با تو وفا کنم
و به بهای ِ این وفا
به آخر برسد
این
روزهای بی تو
***********************************
(خداحافظی)
و برای ِ آخر حرفی نیست جز امید ِ این که با دوراندیشی و تدبیر ِ در آینده سهممون رُ از خوشبختی .. بیشتر و بیشتر کنیم
تا قراری دوباره خداحافظ
***********************************