(1)

من نمیدونم چرا اما از بعضی از کارا هیچ وقت خوشم نمی اومده .. از بعضی کارایی که واسه بقیه خیلی عادی ِ اما من نمیتونم باهاش کنار بیام

یکیش همین چند روز ِ پیش بود ... همین چند روز ِ پیش که  من و علیرضا داشتیم از پول ِ رهن ِ خونه با هم حرف میزدیم

علیرضا گفت: دیگه مخم به جایی قد نمیده .. بس که تو این چند وقت .. به این بنگاه و اون بنگاه سر زدم دیگه همه قیافه مو میشناسن ... هر چی میگردم کمتر به نتیجه میرسم .. بخصوص حالا که دیگه مدرسه ها باز شده و بازار ِ اجارهء  خونه هم از رونق افتاده"

 

تو همین گیر و دار بودیم که مجید با خنده تصنعی ِ همیشگیش اومد تو ... آدم ِ خودشیرینی بود ... با همین خود شیرینی هم کلی از کاراش ُ را مینداخت

بدونه مقدمه گفت: هفته دیگه تولد ِآقای ِ مدیر ِ بچه ها تصمیم گرفتن براش  یه هدیه بگیرن

تو حرفش اومدم و گفتم : بچه ها تصمیم گرفتن یا تو ؟؟؟؟

نگام کرد و لیست ِ بلند بالایی رُِ  که دستش بود بهم نشون داد و گفت: میبینی که همه موافقن ...  حالا سهمتو میدی یا نه؟؟؟؟

گفتم : سهم ِ هر کس چقده؟؟؟

گفت: سی هزار تومن

با تعجب گفتم : چقدر؟؟

گفت: سی تومن ناقابل

گفتم : همچین هم ناقابل نیست

ناراحت شد و گفت: خودت میدونی ...

راستش اصلا موافق نبودم ... اما وقتی دیدم همه پول ُ دادن .. چاره ای نداشتم ... تو همین اثنا نگاهم به علیرضا افتاد که داشت جیباش ُ می گشت

*****************************

صالح .. از دور ابو سعد را دید ... سر به زیر انداخته و در کوچه پیش می آمد ... صالح سلام کرد اما جوابی نشنید ... ابو سعد ، سخت در اندیشه بود ... صالح نزدیکتر رفت و بلند تر سلام کرد ... این بار ابو سعد شنید: با لبخندی که به اجبار بر لبانش نشسته بود پاسخ ِ سلام ِ صالح را داد

صالح او  را از دیرباز میشناخت  و شاید برای ِ همین هم بود که دلیل ِ ناراحتی اش را پرسید و ابو سعد  گفت:  که مقروضم ...

صالح گفت: این که غصه ندارد ... ادا میکنی

ابو سعد گفت: نمیتوانم ... حداقل تا زمانی که گوسفندهایم را نفروشم نمیتوانم قرضم را ادا کنم

صالح گفت: موعد ِ فروش ِ آنها چه وقت است؟؟؟

ابوسعد گفت: ماه ِ دیگر

صالح گفت:  خب .. با کسی که به او قرض داری صحبت کن  و شرایطت را بگو

ابوسعد گفت: من به همسایه قدیمی ام  مقروضم ... و تا امروز .. بارها از او مهلت گرفته ام ... او مرد ِ خوبی ست اما ... گرفتار شده و به پولش نیازمند است ... نمیخواهم شرمنده او باشم

صالح گفت : میزان ِ قرضت چقدر است؟؟

ابوسعد گفت : سی سکه

صالح دست در شال ِ لباس کرد و کیسه ای بیرون آورد

کیسه را در دستان ِ ابوسعد گذاشت و گفت: قرضت را ادا کن

ابوسعد مات و مبهوت گفت: "آخر ... من ....

صالح گفت: گوسفندهایت را که فروختی .. حسابمان را باهم  تسویه میکنیم"

و برای ِ آن که بیشتر خجالت ِ ابوسعد را نبیند از او دور شد

صالح در کوچه که میرفت خوشحال بود ..

در دلش کلامی از رسول ِ خدا جان گرفته بود که فرموده بودند: هرکس آبروی مؤمنی را حفظ کند، بدون تردید بهشت بر او واجب شود.

************************************

دلم برای ِ علیرضا میسوخت .. میدونستم که با او گشتن داره جلوی ِ مجید خودش ُ مشغول میکنه .. حداقل من که اوضاعش ُ میدونستم

مجید گفت: بالاخره چی کار میکنین؟؟؟

از توی ِ کیفم .. شسصت تومن درآوردم ُ و دادم دستش

گفتم : این سهم ِ من و علیرضا

مجید خوشحال پول ُ گرفت و رفت ...

سرمو توی ِ کاغذای ِ روی ِ میز گم کردم ... نمیخواستم تو اون شرایط نگاهم با نگاه ِ علیرضا یکی بشه

*********************************************************

(2)

بعد از مدتها بالاخره یکی – دوساعت وقت ِ خالی پیدا کردم که خانم و دخترمو ببرم خرید از یه ماه ِ پیش بهش قول داده بودم که براش لوازم التحریر بخرم و تازه دو هفته از مدرسه ها گذشته وقت کرده بودم که ببرمش خرید

به چند تا مغازه سر زدیم ... چیزی دستمونو نگرفت .. یعنی یا ما نمی پسندیدم .. یا اونایی که چشم ِ ما رُ میگرفت ... قیمتش خیلی با جیبمون نمیخوند ..

چشمی تو خیابون چرخوندم .. اون طرف ِ خیابون یه مغازه حراج گذاشته بود .. غلغله بود ...

با هم از خیابون رد شدیم و توی ِ صف ِ جلوی ِ مغازه وایسادیم .. بیست دیقه ای طول کشید تا تونستیم بریم داخل

با مینا چند تا دفترو مداد ِ نو برداشتیم .. خداییش مینا دخترم خیلی مراعات ِ منو میکرد .. و من مطمئن بودم چیزایی که برمیداره واقعا بهوشن نیاز داره

یه خانم  توی ِ صف جلوی ِ ما بود  یه جامدادی از توی ِ قفسه برداشت برداشت و به فروشنده  گفت: چند؟؟؟

فروشنده که مرد ِ میانسالی بود  گفت: دو هزار تومن

اون خانم گفت: هزار تومن میدیش؟؟؟

فروشنده گفت: قیمتش مقطوعه ..  به خدا کمتر از این  واسه ما هم صرفی نداره

اون خانم گفت: به خاطر ِ همون خدا هزار تومن بده ببرمش .. من کلی خرید کردم بیشتر از هزار تومن ندارم

فروشنده گفت: ضررمیکنم  به خدا  نمیتونم هزار تومن بدم

***************

روزی رسول ِ خدا بر دو مرد گذر کرد که در حال ِ خرید و فروش ِ گوسفندی بودند ... و هر دو قسم یاد میکردند ..

یکی میگفت: به خدا قسم کمتر از این قیمت نمیفروشم و دیگری میگفت: به خدا قسم ... بیش از این قیمت به تو نخواهم داد تا این که بالاخره مشتری گوسفند را خریداری کرد .

پیامبر ص فرمودند: یکی از شما دو نفر گناه کرد و باید کفاره شکستنه قسم ِ خود را بپردازد

***************

من و مینا با هم چرخی توی ی مغازه زدیم و جلوی ِ صندوق وایسادیم تا پول ُ پرداخت کنیم .. اون خانم هم جلوی ِ صندوق بود  انگار فروشنده  راضی شده بوده که جامدادی رُ هزار و پونصد تومن بده

مینا نگاهی به من کرد و گفت: بابا این که دروغ میشه

گفتم : دورغ ِ چی بابا؟؟

گفت : آخه این آقاهه به خدا قسم خورد که جامدادی رُ فقط دو هزار تومن میده و اون خانم ی هم قسم خورد که بیشتر زا هزار تومن نداره .. حالا داره هزار و پونصدتومن میخردش

نگاهی به اون فروشنده و خانم کردم ..  به جای ِ اون دو تا من خجالت کشیدم ... مینا راست میگفت من حرفی برای ِ گفتن نداشتم فقط  به مینا گفتم: حق با تواِ بابا جون حق با تو اِ

**************************************************

(3)

بعد از کلاس ِ درس رفتم تو دفتر دانشگاه ... بلند سلام کردم .. دفتر شلوغ تر از همیشه بود ... آقای ِ رضوی استاد ِ فیزیک اومد نزدیکم و گفت: همکار ِ جدید داری آقای ِ دکتر .. یه استاد ِ دیگه واسه درس ِ محاسبات ... با خنده گفتم: چه خوب .. اینجوری کلاسهای ِ منم کمتر میشه و به پاین نامه بچه ها  میرسم

هنوز حرفم تموم نشده بود که رییس دانشگاه با اشاره ازم خواست که برم پیشش .. نزدیکه میزش که رسیدم با دست به استاد ِ جدید  که کنار ی میزش نشسته بود اشاره کرد و گفت: ایشون استاد پور رضایی هستن و از این به بعد .. توی  ِ کار ِ تدریس  به شما کمک میکنن

دستمو به سمت ِ آقای ِ پور رضایی دراز کردمو و گفتم: از آشنایی تون خوشحالم .. با سردی خاصی دستمو و فشار داد و گفت: شنیدم که شما فارغ التحصیل ِ همین دانشگاه هستین

گفتم : بله .. مگه ایرادی داره؟؟؟

گفت: نه .. فقط فکر میکنم منابع ِ درسی ِ اینجا با منابع ِ دانشگاهی که من در خارج از کشور دانشجوی ِ اون بودن فرق داشته باشه

با لبخند ِ معنی داری گفتم : فکر نیمکنم منابع ی اصلی معمولا مشترک ِ

رییس ِ دانشگاه  بهم گفت: میشه سرفصلهایِ درستونو در اختیار ِ آقای ِ دکتر بذارین .. ؟؟؟

کنار ِ آقای ِ پوررضایی نشستم و گفتم : حتما

ما گرم ِ صحبت بودیم که آقا سعید ... خدماتی ِ دانشگاه  .. با سینی ِ چایی اومد تو .. از من جوون تر بود ... بنده خدا کلی گرفتاری داشت که بخاطرش مجبور شده بود با وجود ِ این که دانشجو بود کار کنه .. خیلی آدم ِ با شخصیتی بود .. همه براش احترام ِ زیادی قائل بودنعید ... خدماتی ِ دانشگاه عمولا مشترک ِگفت من حرفی برای ِ گفتن نداشتم فقط پونصدتومن میخردشم هم جلوی ِ صندوق بود  انگار فروشنده

سینی رُ که روی ِ میز گذاشت ... یکی از استکانها کج شد و چاییش ریخت روی ِ میز و گوشه یکی از کاغذهای ِ دکتر پوررضایی خیس شد .. یدفعه  دکتر پور رضایی چنان فریادی کشید که آقا چی کار میکنی؟؟

آقا سعید ِِ بیچاره دو متر پرید و گفت: ببخشید اقای ِ دکتر ..

آقای ِ پور رضایی دوباره با داد و فریاد گفت: چی چی رُ ببخشید .. تو اصلا میفهمی چی کار داری میکنی؟؟؟ یه چایی هم نمیتونی بیاری؟؟؟ حالا چرا منو نگاه میکنی .. برو به دستمال بیار تمیزش کن

همه از اون داد و فریادها  هاج و واج مونده بودیم .. هیشکی واسه چند لحظه نتونست کاری بکنه

من فقط حواسم به اقا سعید بود که چطور خجالت زده برای ِ آوردنه دستمال از دفتر رفت بیرون

***************************

ابو رحمان میدانست که آن روز هم دیر به جلسه مباحثه میرسد ... با مشغلهء  کار و زندگی هیچ استادی او را به شاگردی نمیپذیرفت .. هیچ کس جز ابو کمیل .. که شرایط ِ او را میدانست و از اشتیاق ِ او به کسب ِ علم آگاه بود ... به حجره که رسید .. کفش هایش را به شتاب درآورد و وارد شد ... علارغم ِسر و صدایی که ایجاد کرده بود ... به ارامی در آخرین ردیف ِ شاگردان نشست .. نفسش که جا آمد نگاهی  میان ِ جمع چرخاند ... پیرمردی کنار ِ اون نشسته بود .. پیرمردی که سن و سالش .. به شاگردان نمیخورد ... اما .. اما ابو رحمان سعد هر چه فکر کرد او را در مقام ِ استادان نشناخت و یقین کرد که او از شاگردان است... خستگی ِ کار تازه به جانش نشسته بود .. آنقدر که نمیتوانست کلام ِ استاد را کتابت کند

نگاهی به پیرمرد کرد و گفت: شما حرفهای ِ استاد را نمینویسید .. پیرمرد سر تکان داد که نه

ابو رحمان گفت: بنویس ...  برای ِ فهم ِ مطالب  خوب است .. من برای ِ خودت میگویم ... اگر بنویسی .. جان ِ کلام را میفهمی ... تو بنویس .. من از آنچه تو کتابت میکنی درس ِ امروز را  فرا میگیرم .. پیرمرد لبخندی زد و ... مشغول ِ نوشتن شد ..

درس ِ استاد که به آخر رسید .. نگاهش را از میان ِ جمعیت به پیرمرد انداخت و گفت: ای حکیم ِ بزرگ .. جمع ِ ما را مفتخر کردید .. با حضور ِ شما .. من شرم ِ از گفتن ِ درس داشتم

رنگ از رخسار ِ ابو رحمان  پرید ... او به اشتباه حکیمی بزرگ را در زمره شاگردان دانسته بود ..

پیرمرد که انگار حال ِ ابو رحمان  را فهمیده بود با لبخندی بر لب و زمزمه ای که تنها ابو رحمان آن را میشنید گفت: جانم به فدای ِ مولایم امام محمد باقر ع که فرمودند: هیچ بنده ای عالم نباشد تا اینكه به بالا دست خود حسد نبرد و زیر دست خود را خوار نشمارد.

******************

آقا سعید با دستمال ِ تمیزی اومد توی ِ دفتر و مشغول ِ تمیز کردنه میز شد .... آقای ِ رییس که مثل ِ همه ما از دیدنه اونچه که اتفاق افتاده بود ناراحت شده بود رو به همه و در اصل به آقای ِ دکتر پوررضایی گفت: علمی که ثمره اخلاقی نداشته باشه هیچ فایده ای نداره .. خدا کنه .. که گرفتار ِ اسم و مقام های ِ زودگذر نشیم که اصل یه چیز ِ دیگه اس

بعد از پشت ِ میزش بلند شد و توی ِ تمیز کردنه میز به آقا سعید  کمک کرد

*********************************************************

(4)

بهش گفتم : شاهین این کار ُ نکن ... آخه معرفت و مرام که این جوری نیست

دوباره محکم سر ِ حرف ِ خودش وایساد و گفت: ده سال ِ با هم دوستیم ... بعد از این همه مدت .. یه کار از من خواسته ... واسه رفاقتمون  دارم این کار ُ میکنم

گفتم : واسه  رفاقت  داری یه کاری میکنی که خد ا راضی نیست

گفت : تو میگی چی کار کنم ؟؟؟

گفتم : برو باهاش حرف بزن .. بهش بگو ... مرام و معرفتمون سر ِ جای ِ خودش .. بگو الان نمیتونم پول ِ برات جور کنم .. اما میگردم ... شاید .. تا یکی دو روزه دیگه بشه جورش کرد

یه کم رفت تو فکر ... اما دوباره حرف ِ خودش ُ زد که : نمیشه .. بهم رو انداخته .. توی ی گرفتاریها .. همیشه کمکم کرده .. حالا یه بار که ازم کمک خواسته بگم نه

گفتم : اما این پولی که داری میگیری .. با اون سودی که باید برگردونی ... حرومه .. خدا راضی نیست .. تو داری بخاطر ِ رضایت ِ دوستت ... دست به کار ِ حروم میزنی.... دستشو برد طرف ِ گوشی ِ تلفن ... شماره گرفت، فهمیدم که گوشش به حرف ِ من نیست

صداش ُ میشنیدم که میگفت: آره پنج ملیون میخوام .. سودش چقدر میشه .. دو میلیون ؟؟؟ یعنی هفت میلیون باید برگردونم .... باشه قبول.. کارم فوری ِ میام ازت بگیرم ..

******************************

دیدنه ابوصباح آن ساعت از روز برایم عجیب بود ... جلو رفته و سلام کردم ... نشنید ... در افکار ِ خودش غرق بود ... بلند تر سلام کردم ... از حال ِ خودش بیرون آمد و گفت : مرا ببخش عبید ... صدایت را نشنیدم

خندیدم و گفتم : در اندیشه چه هستی ؟؟؟

گفت: یکی از دوستانم از من کمک خواسته؟؟؟

گفتم : من تو را به خوبی می شناسم  تو در یاری به مردم همیشه پیش قدم بوده ای

نفسی عمیق کشید و گفت: اما این بار قصه  فرق میکند  یکی از دوستانم از من خواسته که به واسطه سابقه دوستی مان .. به نفع ِ او در نزد ِ قاضی شهادت ِ دروغ بدهم

مبهوت گفتم : و تو چه میخواهی بکنی؟؟؟

ابوصباح گفت: دو دل مانده ام از یک سو به رضایت ِ دوستم میاندیشم و از سویی دیگر به این که رضای ِ او سبب ِ خشم ِ خداست

به او گفتم ...مگر از یاد برده ای کلام مولایمان امام حسین ع را که فرموده اند:

كسانی كه رضایت مخلوق را به بهای غضب خالق بخرند، رستگار نخواهند شد.

ابو صباح  نگاهی به من کرد و دوباره در فکر فرو رفت .. پس از زمانی کوتاه از جای برخاست .....

گفتم کجا میروی؟؟

گفت : به خانه ...

گفتم: دوستت را چه میکنی؟؟؟

گفت: بگذار از من دلگیر شود  ... رضای ِ او به خشم ِ خدا نمی ارزد

***************************

دو - سه ساعتی بود که شاهین رفته بود .. رفت تا اون پول ُ برای ِ دوستش بگیره ... پولی که دو میلیون سود ِ مشکل دار داشت

کم کم دلم داشت شور میزد

آخه از مغازه ما تا جایی که شاهین قرار بود بره ... پنج دیقه هم راه نبود

تو حال ِ خودم بودم که صدای ِ ماشینشُ شنیدم .. و بعد صدای ِ خودش ُ که اومد تو مغازه ... داغون بود ... بهش گفتم : چی شد ؟؟؟ پول ُ گرفتی ....؟؟؟

بسته های ِ پول ِ انداخت روی ِ میز ...

بهش گفتم : تو که پول ُ گرفتی .... دیگه چرا ناراحتی؟؟؟

نشست رو صندلی و گفت: سر ِ چها راه زدم به یه ماشینه ... اصلا نفهمیدم یدفعه از کجا پیداش شد.... مقصر من بودم ... دو میلیون خسارت به ماشینه طرف خورد

صدای ِ دو میلیونش تو گوشم پیچید ...

انگار خود ِ شاهینم   فهمیده بود که چی شده

*****************************************

(5)

از پشت ِ پنجره اتوبوس نگاهم به خیابون ُ و آدمها بود ... به آدمهایی که نمیدوستم توی ِ دلشون چی میگذره

اتوبوس توی ِ ایستگاه نگه داشت ....

و من با فشار ِ جمعیت پیاده شدم ... حال و حوصله ای نداشتم ... اون روزا با چهار ساعت اضافه کاری خسته تر هم میشدم .... گاهی وقتها با خودم فکر میکردم .... این زندگی ارزش این همه دوییدن ُ داره یا نه ......

بخصوص توی ِ اون وقتایی که با همه خستگی مجبور بودم غرغرهای ِ سارا رُ هم بشنوم

غرغرهایی که شاید .... برای ِ گفتنشون حق داشت .. اما ... اما من هم دیگه توانی نداشتم

کلید ُ توی ِ در چرخوندم ... خبری ازسارا نبود ... گفتم شاید جایی رفته اما روی ِ در ِ یخچال .. خبری از هیچ یادداشتی نبود

خواستم به گوشیش زنگ بزنم که با سلام ِ سردی از اتاق اومد بیرون

سلامی که شروع ِ حرفهای ِ خوبی نمیتونست باشه

رفت سمت ِ آشپزخونه و قوری رُ از روی ِ کتری برداشت

گفتم: چه خبر؟؟؟

با کنایه گفت: عالی ... از این بهتر نمیشه ...اونقدر خوبه که دلم میخواد از فردا تو هم عین ِ من حالت خوب بشه

واسه همین ... تو بمون خونه من میرم سر ِ کار ... چون فکر کنم سر و کله زدن ... با این صابخونه برای ِ اجاره خونه ...

از بیل زدن هم سخت تر باشه

گفتم: مگه باز اینجا بود؟؟

با ناراحتی و کمی عصابانیت گفت: باز؟؟؟؟!!!! این چند روزه ... هفت هشت بار اومده جلوی ِ در ... یه جوری هم اومده که الان همه میدونن ما دو ماهه اجاره خونه ندادیم

حرفی برای ِ گفتن نداشتم ... برای ِ اجاره خونه باید منتظر ِ اضافه کاری ِ این ماه میموندم

و به  سارا هم  چیزی  نمیتونستم بگم ... چون حق داشت

سارا از سکوت ِ من عصبانی شد .. چون با داد و فریاد گفت: اگه تو آبروت برات مهم نیست ... من برام مهمه

اگه تو عین ِ خیالت نیست ... من نمیتونم مثل ِ تو خونسرد باشم

اگه تو از این حال و اوضاع خجالت نمیکشی .... من میکشم

از حرفهاش ... بخصوص با اون صدای ِ بلند ناراحت شدم ... احساس کردم کوچیک شدم

دلم میخواست داد بزنم که منم دیگه نمیتونم .... خسته شدم .... با سینی ِ چایی اومد طرفم عصبانی بود

بلند شدم ... تو چشمام نگاه کرد و گفت: تو که عرضه شو نداشتی نباید زن میگرفتی که حالا اینجوری توش بمونی

دیگه حال ِ خودمو نمی فهمیدم

برگشتم طرفش ... ترسید ... یه قدم عقب رفت

*********************

صدای ِ سرو صدای ِ ماجد ... کوچه را پر کرده بود .... ابوراصف که از کوچه میگذشت .. لختی ایستاد ... زیر ِ لب زمزمه ای کرد و از خدا خواست که آنها را آرام کند

اما اما قصه ماجد و مشکلاتش با همسرش تمامی نداشت ... دیگر کوچه به صدای ِ داد و فریاد ِ آنها عادت کرده بودند

آنچه ابوراصف را ناراحت میکرد ... وصف ِ ماجد در مدینه بود ... همه او را به ایمان میشناختند

به این که مردی اهل ِ نماز و عبادت است ... اما ... اما این دعواهای ِ ناتمام ... وصف ِ خیر ِ او را از بین میبرد

تاب ِ تحمل نداشت ... جلو رفت ... و دق ِ باب کرد

با آن همه سر و صدا چندان مطمئن نبود که اهل ِ خانه صدای ِ در را شنیده باشند

دوباره در را کوبید

این بار ماجد با چهره ای آشفته و عصبانی ... در را گشود

ابوراصف اطمینان داشت که اگر سابقه دوستی ِ دیرینه شان نبود رائد با او به خوبی برخورد نمیکرد

ماجد گفت: چه میخواهی ابوراصف؟؟؟؟

ابوراصف بی هیچ کلامی دست ِ او را گرفت و از خانه بیرون کشید

او را برسکوی ِ مقابل ِ در نشاند و گفت: تو دوست ِ دیرین ِ منی.... من تو را سالهاست که میشناسم و میدانم که در کسب ِ رضای ِ خدا عزمی خستگی ناپذیر داری

ماجد بی آن که معنای ِ کلام ِ او را فهمیده باشد گفت: خوب اینها که میگویی به چه معناست؟؟؟

ابوراصف گفت: من میدانم که تو چقدر در اعمالت مراقبت داری  تا درخیل ِ بندگان ِ خوب ِ خدا باشی؟؟؟

ماجد دوباره با بیحوصلگی  گفت: من حال ِ خوبی ندارم... حرفهای ِ تو را هم نمیفهمم

ابوراصف گفت: تو در صدق ِ کلام ِ پیامبر شک داری؟؟؟

این بار ماجد با جدیت گفت: معلوم است که نه

ابوراصف دوباره گفت: در صدق ِ کلام ِ دخترش فاطمه زهرا چطور؟؟؟؟

ماجد گفت: پناه بر خدا ... معلوم است که نه

ابوراصف گفت: این کلام  بانو حضرت  فاطمه زهرا  س است که فرمودند:

بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرم تر و مهربان تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده اند.

ماجد به یکباره منظور ِ کلام ِ او را فهمید و گفت: اما من مقصر نیستم

ابوراصف دستی بلند کرد تا او کلامش را ادامه ندهد و گفت: تو اگر در پی ِ رضای ِ خدایی  .... رضای ِ خدا در مهربانی با همسرت است

حتی اگر او تو را بیازارد

*********************

برگشتم طرف ِ سارا ... ترسید ... یک قدم عقب رفت

سینی رُ از دستش گرفتم .... برای ِ یه لحظه دلمو به خدا سپردم ُ و گفتم ... ببخشید ... حق با تو اِ

...... ببخش که انقدر اذیت شدی

سارا .. مات و مبهوت نگام کرد ... معلوم بود که انتظار ِ این آرامش ُ از من نداشته

موقع شام .... یه دفترچه بانکی رُ کنار ِ بشقابم گذاشت و گفت: هر ماه یه کم از خرج ِ خونه رُ پس انداز میکردم ... گذاشته بودمش برای ِ روز ِ مبادا .... فکر کنم الان همون روز ِ مباداست

***************************************

(6)

با صدايي كه بلند شد همه ناخواسته برگشتن ببينن چي شده .... شاهكار بود .. دو تا ماشين درست وسط ِ چهار راه ... اونم يه چهارراه ِ شلوغ ... زده بودن به همديگه ... مثل ِ همه تصادفها .. توي ِ چند لحظه  اول ... همه شوكه بودن .. اما ... اما با ازدحام ِ مردم .. راننده ها از ماشين پايين اومدن ... و يه راست رفتن .. سراغ ِ ماشيناشون مه ببينن چي شده .. با وجود ِ اون همه ادم ِ كارشناس .. تشخيص ِ اين كه مقصر كيه ... اصلا سخت نبود ....

طرف ... آدم ِ بدي نبود ... قبول داشت كه مقصره ... ماشينه جلويي بدجوري داغون شده بود ... من جاي ِ طرف بودم حسابي عصباني ميشدم ... ماشين ِ ديگه ماشين بشو نبود ...

راننده نگاهي به راننده مقصر كرد .. همه منتظر بودن كه يه دعواي ِ درست و حسابي راه بيفته .... البته اين دفعه .... واقعا حق با اون راننده بود

راننده مقصر جلو اومد و گفت : آقا هرچي شما بگي قبوله ... من مقصرم

****************************

صداي ِ جر و بحث ِ جابر و ابن ِ طاهر بازار را پر كرده بود ... جابر با صداي ِ بلند گفت: تو با من پيمان بسته بودي .... پيمان به آن كه سود ِ كارم را تا پايان امروز به من بدهي .. من قول ِ آان مبلغ را به كسي داده ام ... حالا تو همين امروز آمده اي و ميگويي كه نميتواني سود را به من بدهي

بعد رو به جمعتي كه به واسطه سر و صدا دور ِ او حلقه زده بودند كرد و گفت: شما بگوييد .. اگر ناحق ميگويم .. شما بگوييد

در همين اثنا .. جمعيت به واسطه عبور كسي كنار رفت ... كسي كه انگار در ميان مردم اعتبار و ابهتي بسيار داشت .. مردم سرك ميكشيدند كسي كه به ميان ِ جمعيت آمده بود .. مالک یک از مدان ِ با ایمان شهر بود  كه آرام آرام به جابر و ابن ِ طاهر نزديك شد

همه ميدانستند كه به خاطر ِ سر و صدا ... مالک  از آنچه رخ داده باخبر است

مالک  سلامي كرد و به ابن ِ طاهر گفت: چه چيز مانع ِ وفاي ِ تو به عهدت با جابر شد؟؟؟

ابن ِ طاهر سر به زير انداخت و گفت: من قرار به فروش ِ مالتجاره ام داشتم ... اما ... در فروش ِ آنها تاخيري چند روزه پيش آمده است ... تاخيري كه هرچه كردم .. نتوانستم ان را برطرف نمايم

مالک  رو به جابر كرده و گفت: حق و انتخاب در اين امر با توست .. ميتواني آنچه را كه از او ميخواهي طلب كني و ميتواني به او فرصتي دوباره دهي

اما .. اما به خاطر بسپار ... کلام مولایم امام حسین ع را که فرمود: بخشنده ترينه مردم كسي ست كه در هنگام ِ قدرت ميبخشد

****************************

برخلاف ِ انتظار ِ همه اونايي كه وسط ِ چهارراه جمع شده بودن ... راننده اي كه ماشينش داغون شده بود .... جلو اومد و دستش ُ به سمت ِ راننده اي كه مقصر بود دراز كرد .. با لبخند ِ دلنشيني گفت: اصلا بعيد نبود كه من الان جاي ِ شما باشم ... بر به سلامت و دعا كن كه خدا بلا رُ از هممون دور كنه ....

دعا كن كه هميشه اگه ضرري هم هست مالي باشه

جز اونايي كه نزديكه تصادف بودن هيچ كس نفهميد كه اون دو تا چي به هم گفتن و چي شنيدن

*******************************************************