(1)

هیچ وقت ندیدم از زندگیش راضی باشه .. آقا شاهین همسایه مونو میگم .. از وقتی من شیش هفت ساله بودم ... با هم همسایه ایم .. پسرش نادر با من دوست بود ... از همون بچگی هم مدام از باباش مینالید

آقا شاهین سرِ کوچه مون سمساری داشت .. هر وقت میدیمش پشت ِ وانتش بود .. یا از این خونه و اون خونه اسباب خریده بود .. یا داشت میرفت که چیزی بخره

مغازه اش پر از وسایل ِ دست ِ دوم بود ...

نادر پسرش میگفت: اگه نصف ِ این کارارم نکنه .. خرج ِ ما جوره اما نمیدونم چرا همش دوست داره بیشتر داشته باشه

تازگیها انباری ِ خونه رم خالی کرده و چیزایی که تو مغازه جا نمیشه رُ میاره تو انباری ...

مادرم حسابی از دستش ناراحته ...

حسرت ِ به دلمون مونده که خونه یه فامیل بریم .. تا میگیم برمی خونه این یا اون .. میگه من باید هفت ِ صبح در ِ مغازه باشم

مادرم بهش میگه : خب مرد ... یه روز استراحت کن .. هم بذار خودت یه حال و هوایی عوض کنی .. هم ما .. اما بابام میگه .. اگه یه روز این مغازه رُ تعطیل کنم .. حساب ِ کارام از دستم در میره .. کلی ضرر میکنم

مادرم میگه : آدم مال ِ دنیا رُ میخواد برای ِ استفاده .. آخه این کار و مالی که جز گرفتاری برای ِ ما نیست چه فایده ای داره؟؟"

بنده خدا نادر از همون بچگی هم دلش براش میسوخت ..

خداییش هم نه این که نادر بگه اما اوضاع ِ آقا شاهین با این همه تب و تاب ... خیلی هم عوض نمیشد .. یا حداقل من که ندیدم تغییر ِ خاصی براش پیش بیاد

چن روز پیش مادرم گفت که برای ِ مینا خانم خواهر نادر خاستگار اومده و جواب ِ اینام مثبت بوده .. بهم گفت: زن ِ آقا شاهین دیروز اومده بود پیشم ... خیلی ناراحت بود .. میگفت: با اخلاق ِ اکبرآقا غصه خریدنه جاهاز ُ میخورم

میدونم این مرد ... اذیت میکنه

***********************************

در تمام شهر کسی از حَمد .. ثروتمندتر نبود .. با آن همه دارایی همه انتظار داشتند ... که او در بهترین خانه زندگی کند و روزگار ی خوبی را بگذراند .. اما حقیقت چیزی غیر از این بود ...

حمد هر روز .. اوقات ِ زیادی از روز را به سرکشی ِ زمینهایش میگذراند و گاهی تا دیروقت در محاسبه مال و دارایی اش بود

او بعضی شبها آنقدر دیر به خواب میرفت که کودکانش او را نمیدیدند در یک از همین شبها ... وقتی وارد ی خانه شد .. همسرش را در حیاط ِ خانه دید

روی ِ پلکان نشسته بود و گریه میکرد

حمد جلو رفت و گفت: چه شده

همسرش گفت: دردی دارم که درمانی ندارد

حمد به نگرانی گفت: چه دردی ؟؟؟

همسرش گفت: از مال ِ دنیا بی نیازم و هیچ بهره ای از آن نمیبرم

کودکانم رنگی از شادی ندارند و خودم هیچ شوقی برای ِ زندگی

حمد که تازه منظور ِ همسرش را فهمیده بود گفت: من بارها پاسخ ِ این کنایه هایت را داده ام... اگر تلاشی نکنم . چیزی نخواهمی داشت

همسرش گفت: ما با کمی از این ثروت هم خوشبختیم .. چه نیازی به این همه تلاش

حمد خود را به نشنیدن زد و هیچ نگفت

همسرش گفت: به حقیقت که راست گفت مولایم امام صادق ع که : رغبت و تمایل به دنیا مایه غم و اندوه و زهد و بـى میلى به دنیا سبب راحتى قلب و بدن است.

***********************************

شاید باورتون نباشه اما زن ِ آقا شاهین اونقدر واسه خریدنه دو تیکه جاهاز از دست ِ این آقا شاهین اذیت شد که درست یه هفته مونده به عروسی .. گذاشت رفت خونه خواهرش

و اگه وساطت ِ مادر من نبود .... شاید عروسی به هم میخورد

*************************************************

(2)

من .. تا رییسم آقای ِ سعادت رُ ندیده بودم .. باورم نمیشد که کسی بتونه انقدر بداخلاق و عصبانی باشه

اولا فکر میکردم شاید میخواد از بچه ها زهره چشم بگیره اما کم کم دیدم اخلاق ِ همیشگیش همینه .. به اسم ِ نظم ِ کاری با هر کی میخواست حرف بزنه داد میزد .. اگه خدایی نکرده کسی اشتباهی میکرد .. حتی کوچیک تا دو سه ماه از کار معلق بود و توبیخ میشد

همیشه آماده جریمه کردن بود اما از پاداش هیچ خبری نبود

بچه ها خدا خدا میکردن کارشون بهش نیفته چون حرف زدنه باهاش و مجاب کردنش .. کار ِ راحتی نبود ... اگه کسی  مجبور میشد مرخصی بگیره .. غصه دار میشد .. چون مرخصی گرفتن یکی از اون کارای ِ نشدنی توی ِ شرکت ِ ما بود ...

همه ازش فراری بودن

هر روز صبح عین ِ بچه مدرسه ایها که دعا میکنن معلمشون نیاد .. دعا میکردیم که نیاد شرکت .. وقتی نبود همه چی آروم بود و همه آرامش داشتن

**********************************

از تندی ِ زبانش هیچ کس در امان نبود ... کاسب و این همه بداخلاقی .. شاهکار بود ... حُرَیس را همه به همین اخلاق و زبان ِ تندش میشناختند ... زبانی که اگر مجبور نبودند تحملش نمیکردند

حُرَیس گندم میفروخت و مردم برای ِ نان ِ هر روزشان مجبور به خرید از او بودند .. محال بود کسی به حجره اش بیاید و از کنایه های ِتلخ ِ او در امان باشد .. آنها که صبورتر بودند سکوت میکردند اما بعضی که طاقتشان کمتر بود ... با او مشاجره کرده و گاه به نزاع هم میرسیدند

حوالی ِ عصر بود که صدای ِ داد و فریادی از سمت ِ حجره حریس بلند شد ... دوباره با یکی از مشتریها .. مجادله مبکرد

ابوصابر .. پیرمردی که نزدیک ِ حجره  او بساطی کوچک  داشت  به سمت ِ صدا رفت و پس از زمانی کوتاه دعوا را خاتمه داد

برخلاف ِ حریس همه ابو صابر  را به خیر و خوبی میشناختند

ابو صابر مشتری را روانه کرد تا برود و بعد به حریس نزدیک شد و آرام در گوش ِ او گفت: مولایم امام علی ع کلامی دارد که خوب است در آن اندیشه کنی او فرموده است: با مردم آنچنان معاشرت کنید که اگر بمیرید بر مرگ شما اشک ریزند و اگر زنده بمانید به شما عشق ورزند.

*****************************

صبح که رفتم سر ِ کار ... همه خوشحال بودن .. از دربون گرفته تا آقا غفور آبدارچی ِ شرکت .. رفتم تو اتاق و از بچه ها پرسیدم که امروز چه خبره؟؟ انگار حال ِ همه خیلی خوبه...

تابان دوستم گفت: رییس امروز نمیاد ... زنگ زده گفته کاری براش پیش اومده که نمیتونه بیاد شرکت

راستش منم اولش خوشحال شدم ولی بعدش فکر کردم .. چقدر بده که نبودنه آدم مایه خوشحالی ِ دیگران باشه

*********************************************************

(3)

نه این که نخوادها ... نه .. من خودم باهاش بودم .. یدفعه یادش میرفت و وقت ِ نمازش میگذشت

من و مصطفی .. از اول ِ دانشگاه با بودیم .. از همون روزی که اسممون توی ِ لیست ِ ثبت ِ نام پشت ِ سر ِ هم بود ... مصطفی .. پسر ِ خیلی خوبی بود .. فقط .. فقط یه کم توی ِ وقت ِ نمازش حواس پرت بود ...

یه وقتایی حتی  به خاطر ِ مشغولیت به یه کار ِ خیر ِ دیگه .. نمازش دیر میشد

بنده خدا خودش هم خیلی دوست داشت که اول ِ وقت .. همچین که اذان میدن .. نماز بخونه .. اما نمیشد

یه بار بهم گفت: از این به بعد هر وقت اذان دادن تو حواست به من باشه که نمازمو همون موقع بخونم .. چون اگه نخونم مشغول ِ کارای ِ دیگه میشم ُ و یادم میره

تازه کلاسمون تموم شده بود که صدای ِ اذان بلند شد ... تا کلاس ِ بعدی یه بیست دیقه ای وقت داشتیم ... بخاطر ِ قولی که به مصطفی داده بودم .. دنبالش گشتم و دیدم که داره با یکی  از بچه ها حرف میزنه .. از دور بهش اشاره کردم که من میرم نماز

اونم اشاره کرد که میاد

سر ِ کلاس ِ بعدی با هم بودیم ... استاد  سر ِ کلاس بود که مصطفی اومد ... معلوم بود که صحبتش طولانی شده چون نمازشم نخونده بود

******************************

حبیب از مردان ِ خوب ِ شهر بود ... نیکی و انصافش زبانزد ِ همه بود و بیش از همه عشقش به پیامبر سبب شده بود که در بین ِ همه  اهالی شهره باشد

حبیب پیامبر را بسیار دوست داشت و به جان در اطاعت ِ کلامش میکوشید

حبیب بسیار نسبت به فقرا دقت داشت و یتیمان را مورد ِ محبت ِ خود قرار میداد ...

روزی در خانه بود و به باغچه کوچک ِ حیاطش سرک میکشید

همسرش با ظرف ِ کوچکی از خرما از اتاق به حیاط آمد و گفت: امروز در مسجد  کلامی شنیدم که سخت نگران ِ تو شدم

حبیب سر به سمت ِ همسرش چرخاند و گفت: چه کلامی؟؟؟

همسرش گفت: من در گمان ی خودم میاندیشیدم که تو با این همه کار ِ ثواب .. از اهل ِ بهشتی اما ..

حبیب که کمی نگران شدن بود گفت: اما چه زن .. حرف بزن

همسرش گفت: امروز .. ابوحامد در منبر ِ مسجد گفت : هیچ کار ِ خیری در نزد ِ خدا بی جواب نیست اما در  کفه اعمال .. هیچ عملی سنگین تر از نماز نیست

و اهمتیه نماز به خصوص نماز ِ اول وقت تا آنجاست که حضرت محمد ص  فرموده اند :  کسی که نماز را از وقتش تأخیر بیندازد، (فردای قیامت) به شفاعت من نخواهدرسید

به یکباره رنگ ِ چهره حبیب دگرکون شد ... و با خود گفت: وای من برمن .. ببین چگونه با سهل انگاشتنه نماز ... خود را از رسول ِ خدا دور  میکردم .. خدا به تو جزای ِ خیر دهد زن .. که مرا این گونه آگاه کردی

*******************************

من دیگه درباره نماز حرفی با مصطفی نزدم ... چون به نظرم حرفامو گفته بودم .. تو مسیر ِ برگشت هم با هم می اومدیم .. جفتمون خسته روی ِ صندلیه اتوبوس نشسته بودیم

نگاهمون گاهی از پنجره بیرون میرفت ... مثل ِ اونجایی که پشت ِ چراغ قرمز موندیم و چشمای ِ جفتمون .. رفت ِ سمت ِ اون تابلوی ِ کنار خیابون

روی ی تابلو با خط ِ خوش حدیثی از پیامبر ص  نوشته بودن این که شفاعت ِ پیامبر ِ خدا .. به کسایی که نماز ُ در اول نخونن نمیرسه

حواسم به مصطفی بود ... به این که محو ِ جمله شده بود ... به نظرم این دفعه دیگه ... همه چی درست میشد

******************************************************

(4)

کلید ُ که توی ِ در چرخوندم  و در ُ باز کردم .. بوی ِ خورشت ِ قرمه سبزی همه جا رُ پر کرد .... حسابی گشنه م بود ... سلام کردم .. پدرو مادرم  جوابمو دادن ... تا برسم به اتاقم مادرم گفت: زود بیا که دارم چایی میریزم

کنار ِ بابا نشستم ُ و منتظر ِ چایی شدم

جفتشون انگار یه کم تو فکر بودن

مادر سینی ِ چایی رس گرفت طرفم .. یه استکان با نعلبکی برداشتمو و گفتم: چه خبر

بابا گفت: سلامتی

میدونستم که این همه حرفش نیست

با خنده گفتم: بعد از سلامتی چه خبر؟

این بار مادر گفت: اگه میتونی یه کم با هادی حرف بزن

من که از همه جا بیخبر بودم گفتم: چی شده؟؟

بابا گفت: از دانشگاش نامه فرستادن که اوضاع ِ درسیش خیلی مرتب نیست .. گفتن اگه همین جوری ادامه بده .. شاید اخراج بشه

استکان ِ چایی توی ِ دستم خشک شد

بابا گفت: تو که میشناسیش .. میگه اصلا به من هیچ حرفی نزنین

از من و مادرتم که اصلا پذیرا نیست .. ما گفتیم  شاید اگه تو باهاش حرف بزنی ... قبول کنه که کاراش اشتباهه  .. اخه دیگه بچه که نیست"

دلم برای ِ پدر و مادرم میسوخت ... گفتم چشم و یه جرعه از چایی رُ خوردم

اون شب هادی دیر اومد ... ولی من بیدار بودم

چند دیقه که گذشت .. رفتم و در ِ اتاقش ُ زدم ... در ُ باز کرد و سلام کرد ...

بهش گفتم: شام خوردی ؟؟

گفت: آره با بچه ها  یه چیزی خوردیم

گفتم : امروز یه نامه برات اومده بود

نگام کرد و من بدونه هیچ حرفی نامه دانشگاه ُ دادم دستش .... انگار خودش از اوضاع ِ درسیش خبر داشت چون خیلی عادی گفت: اِ .. پس نامه ش اومد

بهش گفتم: ببین هادی ...

برگشت طرفمو و گفت: اصلا حوصله نصیحت ندارم .. خسته ام .. میخوام بخوابم

گفتم : منم حرف ِ زیادی ندارم .. فقط بدون کسی که بهت چیزی میگه حتما براش مهمی .. که اگه نبودی هیچ وقتی برات نمیذاشت تا  وقتی باب بابا و مادر زندگی میکنی باید بدونی که اونا نگرانت میشن .. چون دوستت دارن

هادی گفت: این دوست داشتن نیست چون همش  دارم بهم غر میزنن ولی وقتی با دوستای ِ خودم هستم ... هیچ خبری از این حرفا نیست

گفتم : واسه این که اونا نگرانت نیستن .. برای ِ کدومشون مهمه که داری از دانشگاه اخراج میشی .. کدومشون بهت گفت که حواست به دَرسِت باشه .... اسم ِ اونی که تو میگی .. غر نیست .. تا وقتی خودتم نفهمی هیچ کس هیچ کاری نمیتونه برات بکنه

*********************************

اُسامه با چهره ای در هم از کوچه به سمت ی مسجد میرفت .. در فکر بود و گاهی با خودش حرف میزد

به آستانه مسجد که رسید .. وارد شد و گوشه ای نشست  تا اذان زمان ِ زیادی مانده بود .. داش میخواست در سکوت ِ مسجد کمی با خودش فکر کند ... نفهمید چه زمانی گذشته که صدای ِ سلام ِ کسی او را به خود آورد

سر بلند کرد .. اسماعیل بود ...

اسماعیل حالش را پرسید و گفت : چرا آشفته ای؟؟؟

اسامه گفت: امروز .. عبدا... به خانه ام آمد و چیزی گفت که حالم را دگرکون کرد ...

اسماعیل گفت: چه چیزی؟؟؟

اسامه گفت: به من گفت که در معاملاتم کمی سها انگارم و رعایته حلال و حرام را نمیکنم

اسماعیل گفت: خب ؟؟؟؟

اسامه گفت: او دوست ِ من است از او انتظار نداشتم که این گونه خطایم را به من بگوید

اسماعیل گفت: اتفاقا او به عهد ِ دوستی اش با تو وفا کرده و چون تو را دوست میداشته دلش نمیخواسته که تو در معاملاتت اشکالی داشته باشی ..

اسماعیل گفت: من هم برای ِ همین دوستی ...  از او انتظار این که این گونه با من رفتار کند را نداشتم

اسماعیل گفت: او به حقیقت در حق ِ تو دوستی کرده .. مگر نشنیده ای کلام امام  حسین ع را که فرموده است :  كسی كه تو را دوست دارد، از تو انتقاد می كند و كسی كه با تو دشمنی دارد، از تو تعریف و تمجید می كند

**********************************

چند شبه بعد .. هادی بازم دیر اومد و این بار اون بود که اومد توی ِ اتاق پیش ِ من ... بدونه مقدمه بهم گفت: امروز تصادف کردم"

... تا بخوام چیزی بگم گفت: نگران نشو حالم خوبه

گفت: کار که جدی شد ..  همه دوستام یه جوری تنهام گذاشتن و رفتن ..  تو همون اوضاع ... بابا بهم زنگ زد ... فهمید که  تصادف کردم .. اومد پیشم و تا غروب که کار و بارم درست بشه پیشم موند

هادی نگاهی به من کرد و گفت: خواستم بهت بگم که حق با تو بود ... دوست داشتنه واقعی مال ِ اون کسی که گاهی دعواتم بکنه

واسه چند لحظه سکوت کرد .. برگشت که از اتاق بره بیرون که یدفعه گفت: راستی فردا میخوام برم دانشگاه ببینم چی کار باید بکنم

بابا اینا حق داشتن ... درس واسه من خیلی مهمه"

 

من هیچی حرفی نزدم چون به نظرم خود ِ هادی همه چی رُ فهمیده بود

*******************************************************

(5)

بنده خدا پدرم از همون اول .. هشدارهای ِ لازم ُ بهم داده بود .. اما من اصلا فکر نمیکردم که قضیه انقدر جدی باشه

سامان اون ترم مهمون ِ دانشگاه ِ ما شده بود .. تا چند تا از واحدهای ِ درسیش ُ بگذرونه ... اولش فقط ازم چند تا سوال برای ِ ثبت نام پرسید .. ولی کم کم ... ارتباطمون با هم بیشتر شد .... بخصوص از اون وقتی که کلاساش با کلاسهای ِ من یکی شد

یادمه شب که اومدم خونه .. قصه سامان ُ برای ِ بابا گفتم : بابا حرف ِ خاصی نزد فقط گفت: خیلی بهش نزدیک نشو .. سلام و علیک باهاش داشته باش .. ولی دوستش نباش

گفتم: آخه چرا ؟؟؟ اون توی ِ دانشگاه ِ ما کسی رُ نمیشناسه..

بابا گفت: منم نمیگم تنهاش بذار .. اگه کاری داشت کمکش کن ... اما با این اوصافی که تو ازش میگی .. بچه شری ِ نمیتونه دوست ی خوبی باشه"

آخه من برای ِ بابا تعریف کردم که سامان بخاطر ِ ثبت نامش با یکی از اعضای ِ اداری ِ دانشگاه دست به یقه شد

من از فذداش سعی کردم .. یه مقدار بیشتر مراقب باشم .. اما وقتی سامان می اومد سراغم نمیتونستم بهش نه بگم و وقتمو با اون میگذروندم

این دوستی ِ کمی یکطرفه .... تا سال ِ آخر ِ دانشگاه ادامه داشت

تا همون سالی که من برای ِ خاستگاری به منزل ِ یکی از هم کلاسیهام رفتم

*****************************************

عدنان جوان ِ خوبی بود .. خانواده خوبی داشت و به کار و پیشه خوبی هم مشغول بود .... پدر و مادرش با رسیدنه عدنان به سن و سالی مناسب ... بارها از او خواسته بودند که برای ِ زندگی اش تصمیم بگیرد

در این بین اصرار ِ مادرش بیشتر بود ...

عدنان پس از مدتی .. راضی شد و مادرش به خاستگاری ِ دختری که میشناخت رفت .. اما آنها نپذیرفتند

مادر .. به خاستگاری ِ دختر عموی ِ عدنان رفت .. اما آنها هم نپذیرفتند ...

مادر آن اوایل از قسمت میگفت و این که آنها در قسمت ی زندگیه عدنان نبوده اند .. اما کم کم خود ِ او هم داشت مردد میشد که چه اتفاقی افتاده است

مادر ناراحت و غمگین به حجره عدنان آمد ...

عدنان هم در فکر بود .. برای ِ مادر کاسه آبی ریخت و هیچ نگفت .. مادر نگاهی به او کرد و گفت: اگر تو را نمیشناختم .. مطمئن میشدم که خطایی بزرگ کرده ای  خطایی که این طور همه را از تو دور میکند"

در همین بین .. پیرمرد ِ دست فروشی که همیشه مقابل ی حجره عدنان بساط داشت .. نزدیک آمد و رو به مادر ِ عدنان گفت: مرا ببخش که این گونه سخن میگویم اما .. همه گرفتاری ِ  پسر ِ  تو از دوستانش است .. او دوستانی دارد که خوش آوازه نیستند .. و عدنان بی آن که بخواهد .. در بدی و شرارت ِ آنها شریک میشود

این همان چیزی ست که دیگران را از پسرت دور میکند

براستی که چه نیکو گفت مولایم امام جواد ع که : از همراهی و رفاقت با آدم شرور بپرهیز ،زیرا كه او مانند شمشیر برهنه است كه ظاهرش نیكو و اثرش زشت است.

*****************************************

جلسه خوبی بود ... به ظاهر پدر و مادر ِ جفتمون موافق بودن .. پدرش فرصت خواست تا جواب ِ  قطعی رُ به ما بدن

یه چند روزی گذشت .. دیگه داشتم دلواپس میشدم

توی ِ راه ِ خونه بودم که مادرم زنگ زد ..

گوشیمو جواب دادم ... صداش ناراحت بود ... بهم گفت: همین الان پدر ِ مریم  زنگ زد .. گفت: ما تحقیق کردیم دیدم آقاپسرتون توی ِ دانشگاه دوستی داره که خیلی اوضاع ِ خوبی نداره .. میگن آدم ِ شری ِ

گفت : ما اصلا فکر نمیکردم پسر ِ شما با این همه کمالات یه همچین دوستی داشته باشه

گفت: خانواده شما مورد ِ تایید ِ ما هستن اما  .. اما من هر چی فکر کردم دیدم نمیشه  از تاثیری  که یه دوست توی ِ زندگیه آدم داره غافل شد"

مادرم پشت ِ تلفن سکوت کرده بود و من تازه داشتم حرفای ِ چند سال ِ  پیش ِ بابا رُ میفهمیدم

*********************************************************

(6)

بابای ِ من یه معلم ِ ساده بود ... یه معلم با یه حقوق ِ معمولی که زندگیه  خودمونو باهاش میچرخوند

اما همین بابای ِ من یه اخلاقی داشت که ما رُ ناراحت میکرد ... این که اگه کسی ازش کمکی میخواست .. محال بود که بهش نه بگه

بارها شده بود که خودمون گرفتار بودیم اما پولش ُ به کسی میداد که برای ِ قرض پیشش اومده بود ...

مادرمم هیچ وقت چیزی بهش نمیگفت .. و همین باعث میشد بابا راحت تر .. به بقیه کمک کنه

اما .. اما با بچه ها شاکی میشدیم

چون .. چون خیلی وقتا این پولا ... پول ی اون چیزایی بود که قرار بود .. واسه ما بگیره

البته خداییش هیچ وقت .. از اسباب ِ زندگی کم نمیذاشت .....

اون روز هم تازه حقوقش ُ گرفته بود ...  قرار بود با هم بریم برای ِ من و داداشم کفش ِ کتونی بخره ... کتونیهای ِ قبلیمون دیگه حسابی کهنه شده بود

هنوز از در نزده بودیم بیرون که زنگ ِ خونه رُ زدن

بابا خودش در ُ باز کرد ... آقا مجید همسایه مون بود ... چند دیقه ای حرف زدنش با بابا طول کشید

وقتی بابا اومد تو ... دیدم داره لباسای ِ بیرونش ُ در میاره .. مادرم که انگار حدس زده بود چه خبره .. چیزی نگفت

اما داداشم گفت: بابا مگه نمیریم بیرون ؟؟؟

بابا گفت: فکر کنم شما بتونین تا یه ماه ِ دیگه هم با این کفشها برین مدرسه

داداشم گفت: آره میشه .. اما ما مخواستیم کتونی ِ نو  بخریم

من حدس زدم  که بابا پولش ُ به آقا مجید داده و بعدا فهمیدم که حدسم درست بوده و بابا برای ِ خرج ِ ماشینه آقا مجید بهش پول قرض داده

******************************************

عبد ا.. در خانه بود و گوش به کلام ِ همسرش داشت

همسرش با  گندمی که برایشان مانده بود نان میپخت و در مان حال به عبدا... گفت: اگر امروز نتوانی گندمی بخری .. فردا نانی برای ِ خوردن نداریم

عبد ا.. گفت: خدا بزرگ . روزی رسان است نگران نباش

هنوز حرفش به آخر نرسیده بود که کسی درب ِ خانه را کوبید .. عبدا... در را باز کرد ... ابن ِ فتاح پشت ِ در بود با کیسه ای پول برای ِ ادای ِ قرضش آورده بود ... عبدا... خوشحال شد و کیسه را گرفت

همسرش که سکه را دید مبهوت مانده بود .. عبدا.. گفت: دیدی .. دیدی خدا روزی رسان است ... با این  کلام  برق ِ خوشحالی در چشمان همسرش نشست

از ظهر زمانی کوتاه گذشته بود که کسی دوباره درب ِ خانه را زد .. عبدا... بر آستان ِ در حاضر شد

بعد از زمانی کوتاه عبدا.. وارد ِ خانه شد و کیسه پول را برداشت

همسرش به دنبل ِ او تا حیاط ِ خانه آمد اما جلو نرفت

عبدا... که در را بست .. چیزی در دستانش نبود

همسرش ناباورانه گفت: سکه ها را چه کردی؟؟؟

عبدا.. گفت: به کسی دادم که بیش از ما به  آن احتیاج داشت

همسرش با ناراحتی گفت: ولی .. ولی آن پول ِ گندم بود

عبدا.. گفت: خودم هم برای ِ لحظه ای در دادنه کیسه تردید کردم اما کلام مولایم امام علی ع را به یاد آوردم که فرمود :  كسی كه به تو گمان نیكی برد، گمانش را (عملاً) تصدیق كن.

*****************************************

راستش ناراحت شده بودم .. چون به بچه ها گفته بودم که از فردا با یه کتونی نو  فوتبال بازی میکنم

بابا .. شب اومد پیشم ُ و گفت: ببخشید که امروز بدقول شدم

من چیزی نگفتم

بابا گفت: وقتی کسی ازت کمک میخواد .. یهنی داره روی ِ تو حساب میکنه و بهت امید داره ... از انصاف و مردونگی به دور ِ که آدم امید ِ کسی رُ  نا امید کنه

تو و داداشت هنوز میتونین با این کفشها برین مدسه

اما ماشینه آقا مجید اگه درست نمیشد نمیتونست باهاش کار کنه و خرج ِ زن و بچه شُ دربیاره

حالا به نظر ِ تو با این اوصاف میشه تا یه هفته دیگه برای ِ کفش صبر کرد؟؟"

نگاش کردمو و با خنده گفتم: بله

********************************************************