داستان راز
(1)
دو – سه سالی بود که با هم همسایه بودیم ... خانواده خوبی بودن .. یه خانواده سه نفره .. علی آقا .. یه پسر ِ کوچیکه سه ساله داشت ... اسمش محمد رضا بود
پسر ِ دوست داشتنی ای که بعضی وقتا مادرش که برای ِ خرید میخواست بره بیرون میذاشتش پیش ِ خانم ِ من
دیشب وقتی از سر ِ کار اومدم خونه .. علی آقا رُ تو پله ها دیدم .. سلام کردم .. ولی جواب نداد .. بدجوری تو فکر بود ... جلوی ِ در خونه رسیدم بهش ُ و دوباره سلام کردم .. این بار برگشت طذفمو و جواب داد
بهش گفتم: چی شده .. خیلی تو فکری؟؟؟
سردرگم نگام کرد و گفت: نمیدونم وا... حسابی گیج شدم ..
گفتم : چی شده؟؟
گفت: اگه خونه ای .. یکی دوساعته دیگه بهت زنگ میزنم
شاممون تازه تموم شده بود که زنگ زد ... گفت اگه وقت دارم یه سر برم تو حیاط ... گفت میخواد باهام حرف بزنه
وقتی رفتم تو حیاط دیدم کنار ِ باغچه نشسته هنوز تو فکر بود
بهش گفتم: چیه که انقدر مشغولت کرده؟؟؟
گفت: راستش من از بابای ِ خدا بیامرزم یه خونه کوچیک و قدیمی بهم ارث رسیده که الان بیست ساله مستاجر داره
بنده های ِ خدا دستشون خالی بود که اومدن سراغ ِ بابای ِ من .. بابای ِ منم خدابیامرز خونه رُ با یه اجاره پایین داد بهشون
اجاره ای که یه وقتایی اونم نمیتونستن بدن اما خداییش بابای ِ من هیچ وقت چیزی بهشون نگفت
بعد از رفتنه بابام .. خونه به من رسید
یه بار اون اولا ... رفتم یه سر به اونجا زدم ... بنده خدا هنوزم گرفتار بود ... دیدم یه بچه مریض داره که هر چی درمیاره خرج ِ اون میکنه
من اون موقع خودم تو فکر خریدنه خونه بودم... اما دست و بالم خالی بود .. اونجا هم به تنهایی کمکی به من نمیکرد
اما .. اما حالا توی ِ این چند سال یه پولی پس انداز کردم که با پول ِ اون خونه میشه باهاش یه جایی رُ خرید .. تو که غریبه نیستی .. با وجود ِ محمد رضا اینجا برامون خیلی کوچیکه
دیروز یه سر رفتم خونه قدیمی .. دیدم بنده های ِ خدا پدرشون فوت شده ... بچه ها دارن کار میکنن و خرج ِ زندگی رُ میدن
دیروز رفته بودم که بگم خونه رُ خالی کنن اما نتونستم
*****************************
ابو جعفر از معتمدان ِ شهر بود ... سالها بود که همه او را به صدق و راستی میشناختند
او در خانه بود که کسی کلون ِ در را زد
ابوجعفر .. در چارچوب ِ در آمد و در را باز کرد ... حَنان سلام کرد.. ابوجعفر پاسخش را داد و او را به خانه دعوت کرد .. حنان گفت که عجله دارد و تنها برای ِ رساندنه پیغام ِ ابو حدید آمده است
ابوجعفر گفت: چی پیغامی؟؟؟
حنان گفت: در مطالبه آن قرضی که به ضمانت ِ شما به آن خانواده غریبه داده است
ابو جعفر فکر کرد و به خاطر آورد که درست سه ماه ِ پیش زنی نزد ِ او امد و گفت : که در این شهر غریبه است گفت کودکانی یتیم دارد که در خرج ِ آنها مانده .... گفت .. کسی او را نمیشناسد و به او پولی قرض نمیدهند از ابوجعفر خواست که ضمانتش را بکند
و حالا بعد از سه ماه موعد ِ پس دادنه طلب رسیده بود
ابوجعفر به حنان گفت: که همراهش بیاید و با او راهی ِ خانه آن زن شد
زن در جواب ِ ابوجعفر گفت: که تنها نصف ِ پول را آماده کرده است
حنان به نیابت از ابو حدید گفت: اما من موظف به گرفتنه تمام ی قرض هستم
زن گفت: خدا میداند که ندارم
حنان گفت: مهات ِ تو تمام شده باید تمام ِ قرض را بدهی
زن گفت: خدا میداند که این مقدار را هم به سختی و از نان ِ بچه هایم جمع کرده ام
حنان خواست چیزی بگوید که ابوجعفر دستش را گرفت و او را به کناری کشاند .. به زن گفت: نصف ِ این پول را برای ِ بچه هایت بردار و باقی را به من بده تا در ادای ِ قرضت به حنان بدهم
و سپس با کیسه پول راهی ِ حجره ابو حدید شد ... دردراه به حنان گفت: با آن زن خوب رفتار نکردی
حنان گفت: من موظف به گرفتنه تمام ِ قرض بودم ..
ابوجعفر گفت: اما خوب بود که خدا را هم میدیدی.. آن زن دروغی برای ِ گفتن ندارد .. کودکانش یتیمند
حنان گفت: اما ابوحدید هم .. قرض را از من میخواهد
ابوجعفر گفت: او هم باید از خدا بترسد .. کسی با اوضاع ِ او نیازی به این پول ندارد .. حالا کمی دیرتر .. ضرری به او نمیرساند
من به یاد دارم کلام ِ مولایم امام حسین ع را که فرمود : كسی در قیامت در امان نیست مگر كسی كه در دنیا ترس از خدا در دل داشت
من خود قرض ِ آن زن را به ابو حدید میدهم چون از خدای ِ خود ترس دارم .. ترس ِ آن که ندای ِ گرفتاری را بیجواب بگذارم
*******************************
من به علی گفتم ... ولی این حق ِ تو اِ تا اینجا هم خیلی بهشون لطف کردی
علی گفت: حقمه .... ولی خدا چی .. من خودم وضع ِ زندگیه اونا رُ دیدم جز اونجا هیچ پناهی ندارن
با یه بچه مرض و بی سرپرست کجا میتونن برن
با خودم گفتم : یه کم دیگه صبر کنم .. من مطمئنم که اگه من به اونا رحم کنم ... خدا هم به من و زن و بچه م ... رحم میکنه
*********************************************
(2)
راستش من تا قبل از این که خودم پدر بشم .. نمیدونستم که محبت یه پدر به فرزندش چقدر زیاده ... خدا . چهار سال ِ پیش به ما یه دختر داد یه دختر که اسمش ُ گذاشتیم هدیه
و خداییش رونق و شیرینی ِ زندگیمون شد
یه وقتایی با خودم فکر میکردم که مثلا میشه یه روزی سرش داد بزنم یا دعواش کنم ... چون حتی وقتی که اشتباهی میکرد و عصبانیم میکرد .. درست توی ِ اون لحظه ای که میخواستم سرش داد بزنم .. میدیدم که چقدر کوچولو اِ ... و نمیتونه در برابره عصبانیت ی من از خودش دفاعی بکنه .. واسه همین . همیشه منصرف میشدم و این کارهار ُ میذاشتم به عهده خانمم که از من توی ِ تربیت ِ دخترمون جدی تر بود
دیروز .... هدیه رُ برده بودم پارک .. عاشق ِ تاب و سرسره بود ...
توی ِ همین چند دیقه یه دوست پیدا کرد .. یه دختر ِ کوچولو هم سن و سال ِ خودش
وقتی دیدم حواسش پرت شده .. با کمی فاصله عقب اومدم و روی ِ نیمکت نشستم تا از دور مواظبش باشم
چند دیقه ای که گذشت .. یه صدایی به گوشم خورد .. یکی از دور مدام داد میزد : سحر .... سحر کجایی؟؟
صدا هر لحظه نزدیکتر میشد
اونقدر که دیدم کی داره اینجوری داد میزنه .. یه آقا .. تو سن و سال ِ خودم بود ....
بهش گفتم : چی شده آقا؟؟؟
گفت: با دخترم اومده بودیم پارک ... رفتم براش بستنی بگیرم .. که یهو دیدم نیست
گفتم : چند ساله شِ .. چی پوشیده
گفت: چهار – پنج ساله اس .. یه بولیز ِ قرمز تنش ِ با یه شلوار ِ سفید"
من برگشتم سمت ِ هدیه .. چون اون دختری که هم بازیش شذه بود .. دقیقا همین مشخصات ُ داشت
*************************
صدای ِ بازی ِ بچه ها در کوچه پیچیده بود ... ماجد و عبدا... در یک طرف بودند و سلمان و حسام در سمتی دیگر
سنگهای ِ کوچک وسیله بازی شان بودند ... هدفی داشتند که باید سنگها را به آن میزدند .. با خوردنه هر سنگ به هدف .. صدای ِ خوشحالیشان بالا میرفت ...
در کنار ِ آنها پیرمردی هم بر سکوی ِ چلوی ِ خانه اش نشسته بود و با خوشحالی ِ بچه ها لبخندی بر چهره اش مینشست
زمانی از بازی ی بچه ها نگذشته بود که مردی عصبانی از یکی از خانه ها بیرون آمد و با تندی به بچه ها گفت: که سرو صدا نکنند
عبدا.. به زبان ِ کودکی گفت: ما که از خانه شما فاصله زیادی داریم
مرد با صدای ِ بلند تر گفت: یا بدون صدا بازی میکنید یا اصلا بازی نکنید
ماجد گفت: چرا بازی نکنیم
مرد این بار با عصبانیتی بیشتر گفت: اصلا در این کوچه حق ی بازی ندارید و رفت
با رفتنه مرد بچه ها دوباره مشغول ِ بازی شدند و صدای ِ شادیشان بالا رفت
مرد دوباره از خانه بیرون آمد این بار .. سیلی ِ محکمی به صورت ِ حسام زد
اشک در چشم های ِ حسام جمع شد ... بچه ها همه از بهت ساکت بودند که پیرمرد .... همان کسی که کنار ِ بازی ِ بچه ها نشسته بود به مرد گفت: تو از رحم ِ خدا محرومی که مولایم امام صادق ع فرمود: براستی که خداوند عزوجل رحم می نماید مرد را، به سبب شدت محبت او به فرزندش
اینها همه جای ِ فرزندان ِ تو هستند .. که بر آنها خشم میگیری"
مرد هنوز هم عصبانی بود .. اما با دیدنه اشکهای ِ حسام ... ردی از شرمندگی در چهره اش بود
***********************************
درست حدس زده بودم دختری که با هدیه بازی میکرد ... همون بچه ای بود که اون آقا دنبالش یود
بهش گفتم: نگران نباشین و دخترتون داره بازی مکینه
با تعجب گفت: کجاست؟؟
به محوطه بازی اشاره کردم و نشونش دادم
اون آقا با عجله رفت سمت ِ محوطه و دخترش ُ صدا کرد ... تا دخترش برگشت محکم زد توی ِ صورتش ُ گفت: هیچ معلومه تو کجایی؟؟؟
با صدای ِ فریادش همه بچه ها ساکت شدن
هدیه از ترس دویید طرف ِ من
زانوهام سست شده بود .. اصلا فکرشم نمیکردم که یه همچین کاری بکنه
تو یه چشم به هم زدن ... صدای ِ گریه اون دختربچه توی ِ محوطه بازی پیچید
*******************************************
(3)
اون شب توی ِ مهمونی قرار بود که امید هم باشه
.. خیلی وقت بود که ندیده بودمش .. مثل ِ همیشه دیر اومد ... دیگه همه داشتن از گشنگی به بی حالی میافتادن
تا اومد هم عین ِ همیشه شروع کرد به خالی بندی ..
گفت : دربون ِ شرکتشون حالش بد شده و چون فقط اون توی ِ شرکت بوده رسوندتش درمانگاه .. بعدشم صبر کرده تا دکتر معیاینه اش کنه و بفرستدش خونه
حداقل من میدونستم که داره دروغ میگه .. آخه عادتش بود
مادرم براش چایی آورد ... اومد نشست کنار ِ من و گفت: چه خبر؟؟
بهش گفتم: تو نمیتونی دروغ نگی ؟؟
چشماش ُ گرد کرد که چه دروغی؟؟
گفتم: دربون ِ شرکت
خندید و آروم گفت: چی کار میکردم .. واسه معطل کردنه این همه آدم باید یه دلیل ِ درست و حسابی می آوردم دیگه
گفتم: خب راستش ُ بگو
گفت: باور کن دیگه دست ِ خودم نیست ... حتی وقتی نمیخوام هم دروغ میگم"
بهش گفتم: با این همه گرفتاری ای که برات پیش میاد .. خیلی خونسردی که این عادتت ُ کنار نمیذاری
گفت : کدوم گرفتاری؟؟
گفتم : مگه تا حالا چند بار سر ِ همین دروغها .. با مریم بحثت نشده .. مگه بهت نگفته که اگه ادامه بدی .. نامزدیتونو به هم میزنه
با خنده گفت: اون کجاست که بفهمه من دروغ میگم ... جلوی ِ اون حواسم هست
بهش گفتم : خب کلا بذارش کنار ُ و از دستش راحت شو
گفت: من کلا کارم اینجوری راه میافته"
دیگه حرف زدن فایده ای نداشت .. فنجون ِ چاییش ُ برداشت که بخوره
هنوز تا نصفه هم نخورده بود که گوشیش زنگ خورد
نگاهی به صفحه گوشیش کرد و با خنده گفت: مریم ِ
تا اومدم بهش بگم که مریم ...
شروع کرد به حرف زدن ..." سلام خانم ... من ... سر ِ کارم ... آره امشب تا دیروقت میمونم .. کلی کار ِ عقب مونده دارم .. معلوم نیست .. خواستم برم خونه بهت زنگ بزنم"
تلفنش ُ که قطع کرد اومدم بهش بگم که مریم هم امشب توی ِ مهمونی دعوت ِ و با خانم من رفته بیرون برای ِ خرید
تا بخوام چیزی بگم .. زنگ ِ در خورد و مریم با خانم ِ من اومد تو ...
خیلی بد شد .. مریم .. امید ُ دید و فهمید که بازم دروغ گفته
*******************************
برای ِ دیدار با دوست ِ قدیمی ام سلیم راهی ِ بازار شدم او از سفر ِ جدیدش باری از رطب آورده بود رطبهایی از کوفه که در حجره برای ِ فروش گذاشته بود ...
رسیدم و سلام کردم و برای ِ صحبتی کوتاه کنارش نشستم .. او از خاطرات ِ سفرش میگفت و این که در کوفه چه کرده است
رهگذران میگذشتند و گاهی از بهای ِ رطب ها میپرسیدند
کسی تا آن موقع .. چیزی نخریده بود
مردی غریبه نزدیک شد و یکی از رطبها را برداشت و گفت: چند میفروشی
سلیم گفت: ده دینار
مرد گفت: همه را میخرم .... اگر رطب ِ مدینه باشد
سلیم که وسوسه شده بود به یکباره گفت: آری رطب ِ مدینه است من خود آنها را از آن شهر آورده ام
باورم نمیشد که دروغ بگوید .. او را کنار کشیده و طوری که مرد ِ غریبه نشنود گفتم : چه میکنی؟؟
گفت: رطبهایم را میفروشم
گفتم : با دروغ؟؟
گفت: غرض معامله است .. او دارد رطب ها را میبیند اگر نخواهد نمیخرد
گفتم: ولی او رطب ِ مدینه میخواهد نه کوفه .. اصلا او را میشناسی که چنین معامله ای با او میکنی؟؟
سلیم گفت: من به دنبال ِ مشتری ام غریبه و آشنا هم فرقی برایم نمیکند
سلیم رطب ها را فروخت و در عوض ِ آن کیسه ای سکه گرفت خوشحال بود .. معامله خوبی کرده بود ... دست در کیسه برد و یکی از انها را برداشت و به حجره کناری رفت تا کمی نمک بخرد
مرد حجره دار سکه را در دست گرفت و پس از لختی تامل گفت: این سکه واقعی نیست .. سکه دیگری به من بده
سلیم هاج و واج گفت: چگونه واقعی نیست .. من کمی قبل آن را از مشتری گرفته ام
مرد نمک فروش گفت: این سکه ها مدتی ست که رایج شده .. کار ِ عده ای .. فریب کار است .. در بازار همه میدانند که این سکه ها حقیقی نیست تو که برای ِ سفر رفته بودی ... در کوچه و بازار خبر ِ این سکه ها را دادند
سلیم .. مات و مبهوت به کیسه سکه ها چشم دوخته بود
و من به یاد آوردم کلام ِ مولایم امام حسن عسگری ع را که فرمود: تمام پلیدیها در خانه ای قرار داده شده و کلید آن دروغگویی است.
****************************
مریم با دیدنه امید و فهمیدنه این که باز هم دروغ گفته خیلی ناراحت شد ... تا آخر ِ مهمونی اصلا با امید حرف نزد
چند روز ِ بعد شنیدم که نامزدیشون داره به هم میخوره .. به امید گفته بودم .. نمیتونم به کسی که دروغ میگه برای ِ زندگی اعتماد کنم
******************************************************
(4)
اون شب دیرتر از همیشه رسیدم خونه ... ساعت نزدیکه ده بود .. اومدم زنگ ِ در ِ خونه رُ بزنم که دیدم در نیمه بازه ... اروم در ُ بازکردم .. بابا با یکی از همسایه ها تو حیاط بود .. داشتن آروم با هم حرف میزدن
رفتم تو و در ُ پشت ِ سرم بستم ... با صدای ِ بسته شدنه در .. بابا و آقا مجید همسایه مون برگشتن سمت ِ من .. سلام کردم .. جوابمو دادن ... آقا مجید ناراحت بود .. سرش ُانداخت پایین بابا با اشاره سر بهم گفت که برم تو خونه
خداحافظی کردمو و رفتم
نیم ساعتی طول کشید که بابا اومد
مادر سفره شام ُ و انداخته بود و منتظر ِ بابا بود .. سر ِ شام به بابا گفتم : چیزی شده ؟؟؟
بابا گفت: بدهکاره .. میگه پدرش مریض شده و خرج ِ دوا و درمونش افتاده گردنه اون .. بنده خدا با دست ِ خالی کلی زیر ِ قرض رفته تا خرج ِ بیمارستان ُ بده
میگفت دیگه کسی رُ نداره که بهش رو بندازه ... میگفت: اگه حال ی پدرش خوب نشه .. نمیدونه که بقیه خرج ِ بیمارستان ُ از کجا باید بیاره
*************************************
شب از نیمه گذشته بود ... رحمان .. در تاریکی ِ کوچه ها به سمت ِ مسجد میرفت ... در آستانه در ی مسجد ایستاد و نگاهی به داخل کرد .. کسی نبود .. به آرامی کفش هایش را بیرون آورد و وارد شد
گوشه ای خلوت نشست و آیاتی از قرآن را خواند ... بعد از آن دست به آسمان بلند کرد و با زمزمه از خدا چیزی خواست
در همین حال .. ابن ِ مالک از در وارد شد و با دیدنه رحمان به سمت ِ او امد .. کمی عقب تر از او نشست تا دعایش تمام شود .. دستهای ِ رحمان که پایین آمد ... سلام کرد .. رحمان به سوی ِ او برگشت و پاسخش را داد .. ابن ِ مالک گفت: در اون وقت ِ شب اینجا چه میکنی؟؟؟
رحمان گفت: برای ِ دعا در حق ِ کسی آمده ام
ابن ِ مالک گفت: چه دعایی که خواب را بر خود حرام کرده ای؟؟
رحمان گفت: یکی از دوستانم سخت گرفتار شده است و من در رفع ِ گرفتاری ای او کاری نمیتوانم انجام دهم ..
تا این که لحظاتی قبل به یاد آوردم کلام ِ مولایم امام امام موسی کاظم ع را که فرمودند: دعایی كه بیشتر امید اجابت آن می رود و زودتر به اجابت می رسد،دعا برای برادر دینی است در پشت سر او.
من با خود گفتم شاید این دعا گشایشی در گرفتاری ِ او ایجاد کند ... و به همین سبب راهی ِ مسجد شدم
*******************************
بعد از شام به اتاق ِ خودم رفتم و مشغول ِ درسام شدم ..
نفهمیدم چقدر زمان گذشته .... سرمو که از روی ِ کتاب بلند کردم و نگاهی به ساعت انداختم .. دیدم ساعت نزدیکه دو نصفه شبه .. تشنه ام بود ... بلند شدم و رفتم سمت ِ آشپزخونه که آب بخورم
از اتاق ِ بابا صدای ِ حرف زدن شنیدم ... بابا داشت با خودش حرف میزد .. رفتم سمت ِ اتاق دیدم ... روی ِ سجاده اش نشسته و داره دعا میکنه
مطمئن بودم که داره واسه آقا مجید و پدرش دعا میکنه .. چون بابا همیشه معتقد بود که دعای ِ دیگران برای ِ آدم مستجاب میشه
******************************************************
(5)
من و داداشم ... پوریا هیچ وقت نتونسته بودیم که با هم کنار بیایم ... نگاهمون به مسائل و زندگی خیلی با هم فرق میکرد .. پوریا همه چیز ُ با خودش قیاس میکرد و معیار ِ خوبی یا بدی ِ هر چیزی فقط خودش بود
آدمی بود که به دوست و رفیق خیلی بها میداد .. و سر همین دوست و رفیق ها نه دانشگاه رفت و نه یه کار ِ درست و حسابی دست و پا کرد
به ظاهر خیلی زود و خیلی خوب .. با همه دوست میشد اما به بنظر ِ من توی ِ دوستیهاش ایراد داشت .. اینو برادرانه چند بار بهش گفتم : اما هربار .. یه دعوایی راه انداخت و اصلا گوش به حرفم نکرد
انقدر توی ِ کاراش دچار ِ افراط و تفریط بود ... که دوستهاش هم بعد از یه مدتی تنهاش میذاشتن
یه دوستی داشت که من از همون اول هم ازش خوشم نمیاومد .. اکثرا شبا می اومد دنبال ی پوریا که با هم برن تا به قول ی خودشون یه دوری بزنن
پوریا خیلی قبولش داشت .. میگفت .. پسر ِ خوبیه و قراره توی ِ کار با هم شریک بشن
انگار اون دوستش یه تولیدی ِ کفش داشت .. یه تولیدی که در اصل مال ِ پدرش بود ... اما اون اداره ش میکرد
بعد از چند شب .. پوریا رس صدا کردمو و گفتم : دیگه تفریح بسه اگه میخوای با این رفیقت شریک بشی ... کم کم برین سراغ ِ کار
پوریا گفت: اتفاقا خودشم گفت که اگه میخوام باهاش شریک بشم ... باید زودتر قرار و مدارهامونو با هم بذاریم
گفتم : خب ... پس چرا کاری نمیکنی؟؟
پوریا گفت: حالا انقدر عجله نکن .. نمیخوام فکر کنه هول شدم
بهش گفتم : اما اون میخواد روی ِ تو حساب کنه
مثل ِ همیشه با ناراحتی بلند شد و گفت : باز نصیحت کردنهات شروع شد
***************************
ابن ِ جابر را همه میشناختند .. جوانی .. که تمام ِ وقتش را به خوشگذرانی و تفریح میگذراند ... او به پشتوانه ثروت ِ پدرش و.. بی آن که به پیشه و کاری مشغول باشد ..هرروز با جمعی از دوستانش به تفریح میپرداخت ...
دوستانی که گاهی عمری چند روزه داشتند و به سرعت جایشان با آدمهای ِ جدید عوض میشد
آن روز هم .... ابن ِ جابر .. بعد از تفریح و خوشگذرانیهاش راهی ِ خانه شد اما این بار .. ماجد دوست ِ صمیمی اش با او نبود ... پدرش باب دیدنه او گفت: تنهایی .. ماجد با تو نیست؟؟؟
ابن ِ جابر گفت: بهتر که نیست .. حرف ِ مرا نمیفهمد ... دوستی ِ ما از اول هم اشتباه بود
پدرش سری به تاسف تکان داد و گفت: به حقیقت که راست گفت مولایم امام علی ع که : عاجز ترین مردم كسی است كه از بدست آوردن دوست عاجز بماند و از او عاجزتر كسی است كه دوستان بدست آورده را از دست بدهد
*******************************
من دیگه با پوریا حرفی نزدم تا دیشب که خودش اومد پیشم ُ و گفت: شراکت .. بی شراکت ..
بهش گفتم : چی شده ؟؟؟ چرا؟؟؟
گفت : رفیقم گفت تو اهل ِ کار نیستی ... از دوستی فقط دنبال ِ تفریحی ...
گفت : من دنبال ِ یه شریک ِ خوبم .. یکی که کمک حالم باشه .. نه کسی که از کار و زندگی هم بندازتم"
مطمئن بودم که پوریا .. اشتباهش ُ فهمیده وگرنه نمیاومد سراغم و این جوری .. همه چیر ُ به من نمیگفت
*******************************************************
(6)
از وقتی که میشناختمش همیشه اهل ِ جر و بحث بود ... انگار نمیتونست درست و حسابی حرفش ُ بزنه .. همیشه نبال ِ این بود که حرف ِ خودش ُ به کرسی بشونه .. و درست و غلطش دیگه براش مهم نبود ....
من و علرضا سالها بود که با هم دوست بودیم .. از همون سی سال ِ پیش که اونها اسباب کشی کردن ُ و اومدن توی ِ محله ما
جز من کسی تو محل باهاش دوست نبود ... آخه بچه ها حاضر نبودن تحملش کنن
همش دنبال ِ بحث بود ... اونم بحث هایی که اعصابتو خرد میکرد
وقتی میخواست ازدواج کنه .. مادر ِ خدا بیامرزم با مادرش صحبت کرد که به علیرضا بگو .. یه کم با خودش فکر کنه و این اخلاقش ُ کنار بذاره
مادرم به مادرش گفت: دختر ِ مردم گناهی که نکرده که گرفتار ِ اخلاق ِ این بشه"
بنده خدا مادرش قبول داشت .. اما میگفت: هرچی بهش میگم بازم کار ِ خودش ُ میکنه
خدا به خانمش خیر بده .. خیلی زن ِ صبوری بود ...
یه بار همین چند وقت پیشها اومد شرکت ِ ما ... بهم گفت: یه کم گرفتاره و دنبال ِ کار ِ دوم ِ ... من با رییسم حرف زدم و اون بنده خدام گفت: یه ماه آزمایشی بعد از ظهرها بیاد کار کنه تا ببینیم چی میشه
باورتون نمیشه ... یه کاری کرد که خودم از آوردنش پشیمون شدم ... یا هیشکی نمیساخت .. توی ِ همون چند روز ... با همه یه جر و بحثی کرده بود .. اونم سر ِ مسایلی که بعضیاش واقعا مسخره بود ...
مثلا سر ِ استکان ِ چاییش با آقا عفور .. خدمات ِ شرکت
سر ی نامه ها .. با پیک ِ شرکت
سر ِ پرونده ها با بچه ها
وقتی که روی ِ دنده بحثش میافتاد دیگه انگار هیچی رُ نمیدید .. و صداش بلند میشد
***********************************
سَلما با ناراحتی از خانه بیرون آمد .. اشک در چشمانش حلق زده بود ... برای ِ آن که از غم و اندوهش با خبر نشود سر به زیر انداخت و به سوی ِ خانه ابوعمران رفت
ابو عمران عموی ِ شوهرش بود .. شوهری که دیگر از او به تنگ آمده بود .. آنقدر ناراحت بود که نفهمید .. کی به خانه ابو عمران رسیده است
در زد ... کودکی در را باز کرد و سلما وارد شد ...
تا به اتاق رسید .. اشک از چشمانش سرازیر شد همسر ِ ابو عمران با ظرفی آب پیش آمد و او را آرام کرد
ابئ عمران با محبتی پدرانه گفت: چه شده دخترم ....
با سکوت ِ سلما خودش دوباره گفت: نکند دوباره شوهرت آزارت داده
اشک دوباره از چشم های ِ سلما جاری شد و گفت: جدال .. کار ِ همیشگی اش شده .... آنقدر که دیگر حریمی میان ِ ما نیست .. آنقدر مشاجره کرده است که دیگر ارزشی در برابره چشمانم ندارد
ابو عمران گفت: خدا از خطای ِ همه ما بگذرد ... من بارها با او سخن گفته ام اما انگار حرفهایم بی ثمر بوده است .. این که تو میگویی کلامی درست است چرا که جدالها از ارزش ِ آدمی کم میکاهد .. و این نه کلام ِ من که سخن ِ مولایم امام حسن عسگری ع است که فرمودند: جدال مكن كه ارزشت می رود و شوخی مكن كه بر تو دلیر شوند
سلما گفت: چه کنم؟؟؟
ابوعمران گفت: باید با او صحبت کنم .. تو به خانه برو .. من به حجره اش میروم تا با او صحبت کنم
*****************************
اون روز بعد از ظهر... وقتی بچه ها رفتن .. به علیرضا گفتم : انقدر دنبالِ شر نباش ... اینجا شرایطه کاری خوبی داری .. یه کاری نکن که از دست بدیش
نگام کرد و گفت: من اشتباهی نکردم .. خطا از دیگرانه"
راستش با این حرفش .. من دیگه چیزی نگفتم
فردا وقتی رفتم سر ِ کار دیدم پشت ِ میزش نیست ... اقا غفور با سینی ِ چاییش اومد تو و گفت: رفته اتاق ِ آقای ِ رییس .. انگار آقای ِ رییس عذرش ُ خواسته
*****************************************************
(7)
هرچی میدوییدم باز یه جای ِ کارم لنگ بود ... دیگه واقعا خسته شده بودم ... روزی 14 ساعت کار میکردم اما .. پولم نه به اجاره خونه میرسید ... نه به خرج و برج ِ زندگیم ... دیگه واقعا داشتم کم می آوردم .. نه تفرحی داشتم نه سفری و نه حتی دلخوشی ای ...
صبح تا شب کار میکردم و شب .. خسته میرفتم خونه و یه شام ی مختصر و دوباره خواب ... تا صبح ِ فردا ... بنده های ِ خدا .. زن و بچه ام هیچی نمیگفتن .. یه وقتایی شاهین پسرم گله گی میکرد که چرا نیستی ؟؟؟
خانمم بهش میگفت: که بابا یه چند وقتی گرفتاره .. اما این کارش تموم بشه همه چی روبه راه میشه"
اما من خودم دیگه باورم شده بود که هیچی قرار نیست درست بشه
شرکت .. چند ماهی بود که روی ِ یه خط راست پیش میرفت .. هیچ سودی نداشت
داشتم .... بهروه وری ِ کارگاه ِ کفش ُُ بررسی میکردم که منشی گفت ، تلفن دارم
آقای ِ بهاری .... پشت ِ خط بود .. مشتری ِ محصولات ِ جدید ِ کارگاه بود .. دو تن چرم ازمون خریده بود
زنگ زد و با عصبانیت گفت: آقا دست ِ شما درد نکنه . این چرمها که بعضیهاش پرداخت نشده .. من به شما اعتماد کردم .... و گرنه کی یدفعه دو تن چرم میخره
راستش ُ بخواید من منصرف شدم ... به بچه ها گفتم : چرمهار ُ با بزنن که بهتون برگردونن .. غرامتشم میدم اما این جنس ُ نمیخوام
تا من بخوام چیزی بگم ... گوشی رُ قطع کرد ... این اتفاق دیگه فاجعه بود .. مطمئن بودم که اوضاعم حسابی به هم میریزه
حوصله هیچی رُ نداشتم ... سوییچمو و برداشتم و از شرکت زدم بیرون
*******************************
باور ِ اوضاع ِ زندگیه فائز ... برای ِ کسانی که او را میشناختند ممکن نبود ... این که در مدتی کوتاه ... تمام ی مکنت و پروتش را از دست داد .. و به یک باره به فقر و نداری دچار شد
فائز که تا دیروز .. تعدادی بسیار خدمه داشت حالا به جایی رسیده بود که برای ِ خرج ِ زندگیش برای ِ دیگران کار میکرد
کسی نمیدانست که چه شده است .. به ظاهر هیچ دلیلی برای ِ گرفتاری ِ او نبود ...
غروب ِ یکی از روزها .. فائز خسته و دلتنگ راهی ِ زمینهای ِ اطراف ِ شهر شد تا آنجا دور از مردم .. کمی با خود تنها باشد ...
آنقدر دلخسته بود که تا به سکوت ِ زمینها رسید ... اشک از چشمانش سرازیر شد .. در دلش بخ خدا گفت: چرا .. چرا با من چنین میکنی؟؟؟
بعد از زمانی کوتاه ... چیزی از خاطرش گذشت .. خاطره ای که مربوط به زمانی دور بود .... به یاد آورد که درست چند سالِ پیش .. وقتی برای ِ شروع ِ کار ِ جدیدش با پدرش صحبت کرده بود ... پدر گفته بود .. که این کار به سراتجامی خوب نخواهد رسید . اما فائز .. با غرور ِ جوانی اش به پدر گفته بود که او به حسب ِ کهولت ِ سن چیزی از تجارت و کار نمیداند و آن پیشه را آغاز کرده بود
حالا بعد از شش سال درستی ِ حرف ِ پدر ثابت شده بود همان پدری که فائز .. با تندی و بی ادبی با او برخورد کرده بود
اشک از چشمانش دوباره جاری شد و کلامی از پیامبر خدا ص به خاطرش آمد که ایشان فرموده بودند: دو چیز را خداوند در دنیا كیفر میدهد : تعدی و ناسپاسی پدر و مادر
فائز حالا به خوبی میدانست که چرا گرفتار شده است
*******************************
دم دمای ِ غروب بود ... بی هدف توی ِ خیابون چرخ میزدم ... یدفعه نمیدونم چرا سر از کوچه بابا اینا در آوردم ... جلوی ی خونه ماشین س نگه داشتم و نگاهی به در ِ خونه انداختم .... از وقتی با پدرم قهر کرده بود ... گذرم به این کوچه نیفتاده بود ... حالا دیگه داشت میشد سه ماه .... ماشین ُ خاموش کردمو و اومدم پایین
وقتی دستم زنگ رفت : مطمئن بودم که حالا میدونم ... دلیل ِ لین همه بدبختی و گرفتاری چی بوده
******************************************************