(1)

عمه ام .. همیشه کنج ِ خونه تنها بود ... از وقتی بچه هاش رفته بودن .. سر ِ خونه و زندگیشون  ... خونه ش  ... بی سرو صدا شده بود ...

شاید .... هفته ای .. ماهی .. یه بار ...  کسی در ِ خونه ش ُ میزد و بهش سلامی میکرد ..

خودش هم اصلا میلی به دیدنه کسی نداشت .. انقدر با خودش تنها مونده بود که دیگه عادت کرده بود

البته ... بقیه خیلی هم تقصیر ندارن چون .. عمه من اخلاق ِ خوبی نداره ... حرف حرف ِ خودشه و تازه به این اخلاقش هم کلی افتخار میکنه .. این که همه به حرفش گوش میدن .. اما اصل ی قضیه اینجاست که اتفاقا دلیل ِ همه این حرف گوش کردنها .. ترسی ی که از تندی هاش دارن .. چون وقتی عصبانی میشه .. دیگه هیچی جز خودش براش مهم نیست .. اون انقدر همه رس از اخلاق ی تندش ترسونده که تا از کسی چیزی میخواد .. همه سعی میکنن خیلی زود براش انجام بدن تا از دستش راحت بشن

 این زود انجام دادن اصلا بخاطر ِ محبت نیست

نمیدونم چرا بعضی از ماها ..  اینجوری زندگی میکنیم انگار اولین درس ِ با هم بودن رُ یاد نگرفتیم .. این که وقتی با هم هستیم باید .. به خواسته های ِ همدیگه احترام بگذاریم و تصمیمی رُ بگیریم .. که همه باهاش راحت باشن

اما عمه من به قول ِ خودش .. همیشه حرف حرف ِ خودش بوده و حالا که بچه هاش رفتن سراغ ِ زندگیشون .. و دیگه مجبور به چشم گفتنه بهش نیستن تنها مونده

من چند روز ِ پیش رفتم دیدنش .. تا منو دید بدونه سلام و علیک گفت: انقدر سرت به پول جمع کردن گرمه که یادت رفته یه عمه ای هم داریم

با این که ناراحت شده بودم .. حرفش ُ نشنیده گرفتم و گفتم : خوبی عمه؟؟

گفت: خوب ؟؟؟ عروسام پسرامو ازم گرفتن .. دامادامم دخترامو

چه خوبی ای ؟؟؟؟

گفتم: اونا که به شما سر میزنن .. بعدشم الان همه گرفتار ی کار و زندگیه خودشونن ... شما برین پیش ِ اونا .. بالاخره شما یه نفری ... راحت تر میتونی رفت و آمد کنی

با نگاه ِ تندی گفت: خودمو کوچیک کنم که چی ؟؟؟

گفتم : این که کوچیک کردن نیست .. صله رحم ِ بچه ها نمی تونن بیان .. شما برو

گفت: هر کسی واسه خودش یه شخصیتی داره...

گفتم : ولی رفتنه شما شخصیتتونو از بین نمیبره

این بار با عصبانیت گفت: وظیفه اوناس که بیان پیش ِ من .. اگه نمیخوان .. منم کاری بهشون ندارم

گفتم : این جوری .. نتیجه اش همین تنهاییه .. تنهایی ای که مطمئنن اذیتتون میکنه

با ناراحتی گفت: نخیر من خیلی هم راحتم

*************************

هاجر برای ِ پخت ِ نان تنور را روشن کرد... به زمانی کوتاه بوی ِ نان ِ تازه خانه و کوچه را پر کرد ... پختن ی که تمام شد ... یکی از آنها را برداشت و از خانه بیرون آمد ... پسر کوچکش به دنالش دویید هاجر او را به خانه برد و گفت: که بماند ... زود برمیگردد

کودک گفت: کجا میروی ؟

هاجر گفت: به دیدنه اُم ِ سلمان

ام سلمان را همه میشناختند .. پیرزن تنهایی که از تندی ِ زبانش هیچ کس در امان نبود و تنها هاجر بود که گاهی برای ِ رضای ِ خدا به او سر میزد ... به خانه ام سلمان که رسید .. در باز بود .. هاجر داخل رفت .. پیرزن گوشه حیاط نشسته بود ... هاجر سلام کرد .. در چهره غمگین ِ پیرزن لبخندی نشست

هاجر نان ی تازه را به او داد و حالش را پرسید ... پیرزن مثل ِ همیشه نبود ... کلامش دیگر زهری نداشت.. زمانی کوتاه گذشت و هاجر قصد ِ خانه  کرد .. پیرزن گفت: هاجر .. برای ِمن کاری میکنی؟؟

هاجر گفت: بله

پیرزن گفت: میشود به خانه دخترم بروی و بگویی که سری به من بزند

لبخندی بر چهره هاجر نشست و گفت : حتما ...اما .. شما که نمیخواستید او را ببینید

پیرزن گفت: امروز در بازار از رهگذری شنیدم که از قول ِ امام رضا ع گفت : به دیدن یكدیگر روید تا یكدیگر را دوست داشته باشید و دست یكدیگر را بفشارید و به هم خشم نگیرید.

من دیگر از تنهایی خسته شده ام و میدانم که مسبب ی تمام ی این تنهایی های ِ خود ِ من بوده ام

***************************

وقتی مخالفت ِ عمه رُ دیدم احساس کردم که دیگه حرف زدن فایده ای نداره

عمه برای ِ جفتمون چایی ریخت و بعد از خوردنه چایی بلند بشم که برم

جلوی ِ در بعد از یه سکوت ِ طولانی گفت: یعنی تو میگی بد نیست

گفتم: چی بد نیست

گفت: این که من به بچه ها سر بزنم

باورم نمیشد حرفم اثر کرده باشه ... با خوشحالی گفتم : معلومه که نه عمه ... بهش گفتم: زندگیه انقدر کوتاهه که حیف ِ  صرف ِ تنهایی بشه

نگام کرد .. به نظرم این دفعه حرفمو قبول کرده بود

*******************************************************

(2)

خدا سایه همه بزگترها رُ بالای ِ سر ِ ما حفظ کنه .. بخصوص پدربزگها و مادربزرگهایی رُ ... که حقیقتا روشنی ِ زندگی ان

من نمیدونم پدر و مادرم چه کار ِ خوبی به درگاه ِ خدا کردن که خدا بهشون این لیاقت ُ داد که از پدربزرگ نگهداری کنن

از وقتی من بچه بودم و دقیقا از همون موقعی که مادربزرگم به رحمت ِ خدا رفت، بابا بزرگ با ما زندگی مکینه

و من با همه وجودم احساس نمیکنم که چقدر بودنش برای ِ ما برکته

چه دعواهایی که بخاطر ِ بودنه پدربزرگ به جاهای ِ باریک نرسید

و

چه گرفتاریهایی که با حرفای ِ پدربزرگ حل شد و مشکل ساز نشد

 من از بچگی عاشق ی این بودم که شبا قبل از خواب برم تو اتاق ِ بابا بزرگ

آخه یه دفتر داشت که شبا توش یه چیزای مینوشت .. چیزایی که وقتی رفتم مدرسه فهمیدم کارهای ِ خوب و بد ِ روزش ِ

جلوی ِ کارهای ِ بدش یه علامت میذاشت تا جبران کنه

و وقتی جبرانش میکرد کار ِ بدش ُ خط میزد

یادمه یه بار ازش پرسیدم چرا این کار ُ میکنه

بهم گفت: یه روزی میرسه که باید  بخاطر ِ همه این کارا به خدا جواب بده

بهم گفت: من خودمو آماده جواب دادنه به خدا میکنم

********************************

همه اهالی ِ مسجد عون را میشناختند .. بخصوص برای ِ آن ساعاتی که بعد از نماز در مسجد میماند و با خدا حرف میزد

ساعاتی که گاه تا نیمه شب هم میرسید

از بین ِ اهالی مسجد .. مردی که غریبه بود .. پیش آمد و از سعد که کمی دورتر از عون نشسته بود پرسید  این مرد .. هر شب بعد از نماز با خدا چه میگوید،

سعد نگاهی به عون کرد و به مرد گفت: محاسبه اعمال ِ روزش را میکند .. برای ِ خطاهایش  عفو میطلبد و برای ِ خوبیهایش شکر

مرد غریبه گفت: چرا این کارا را میکند؟؟؟

سعد گفت: از روزی که کلام ِ مولایم امام رضا ع را شنید این گونه شد

مرد گفت: مگر امام چه فرموده؟

سعد گفت: مولایم فرموده است: آن كسى كه نفسش را محاسبه كند، سود برده است و آن كسى كه از محاسبه نفس غافل بماند، زیان دیده است.

*****************************

من وقتی حال ی خوب ِ بابابزرگ رُ توی ِ زندگیش میبینم .. باور میشه که اون محاسبه شبونه چه اثری داره

از شما چه پنهون الان چند وقتی ِ که منم یکی از اون دفترچه ها رُ دارم و تازه داره باورم میشه که زندگیهای ِ ما چقدر حساب و کتاب داره

********************************************************* 

(3)

چند وقتی بود که رضا دوستم گرفتار بود .. باید یه قرضی رُ تسویه میکرد که پولش ُ نداشت .. منم دستم خالی بود ... آخه تازه خونه خریده بودم

توی ِ اداره به هر کسی که بگی رو زده بود ... اما .. کسی نتونسته بود کمکی بهش بکنه

من سرم توی ی پرونده ها بود که یدفعه دیدم با صدای ِ بلند گفت: میرم سراغ ِ محودی

سرمو بلند کردمو بهش گفتم: محمودی کیه؟؟؟

گفت: همون که تو بخش ِ ثبت ِ اسناد ِ .. توی ِ ماموریت ِ قبلی که رفتیم شیراز .. با هم بودیم .. آدم ِ بدی نیست .. به نظرم وضعش هم خوبه

 

من خوب میشناختم کی رُ داره میگه

برخلاف ِ اونچه که رضا فکر میکرد .. خیلی هم آدم ِ  خوبی نبود .. من یکی – دوباری  توی ِ چند تا پروژه  از نزدیک کنارش کارکرده بودم .. آدم ِ با معرفتی نبود

دلم نمیخواست  امید ِ رضا ناامید بشه اما باید بهش میگفتم

رضا بلند شد که بره پیشش

بهش گفتم: قید ِ این یکی رُ بزن ...

گفت: واسه چی؟؟؟

گفتم دنبال ِ یکی دیگه باش

گفت: کسی واسم نمونده

گفتم: سراغش نرو

اما .. اما رضا نگام کرد و رفت

********************************

عبید بعد از ماهها سفر قصد ِ عزیمت به خانه را داشت  اما .... تمام ِ سکه هایش را  خرج ِ معماملاتش کرده بود و هر چه داشت بر بار ِ شترهایش بود ... و حالا برای ِ برگشت پولی نداشت ...

شب ِ قبل از سفر ... به نزد ِ  یکی از تجار ِ آشنا رفت تا کمی از بارهایش را بفروشد و پولی فراهم کند ... اما تاجر که از احتیاج ِ عبید با خبر شده بود .. گفت که بارها را به  نصف ِ قیمت میخرد

بار ِ عبید ادویه بود و در شهر جز آن تاجر ..  کسی حاضر نبود کیسه ای ادویه بخرد

عبید به فکر فرو رفته بود .. و در دل از ضرر و زیانش ناراحت بود

در همین اثنا مردی که از مقابلی حجره میگذشت .. صدای ِ صحبت ِ او با تاجر را شنید

مرد نزدیک آمد و به تاجر گفت: این چه رسم ِ انصاف است که تو داری؟؟؟ این مرد مسافر است و مستاصل مانده ... و در این شهر کیسه ای از ادویه جز تو به کار ِ کسی نمی آید .. حالا که احتیاج ِ او را دیده ای .. این گونه با او معمامله میکنی .. معامله ای که یک سوی ِ آن ضرر است

تاجر گفت: به زور که نمیخرم .. اگر خواسن بفروشد

مرد گفت: به تو نفروشد .. خرج ِ سفرش را چه کند؟؟

تاجر گفت: من کار ِ دیگری نمیتوانم انجام دهم

مرد نگاهی به تاجر کرد و گفت: به حقیقت راست گفت: مولایم امام حسین ع که جز به یكى از سه نفر حاجت مبر: به دیندار، یا صاحب مروت، یا كسى كه اصالت خانوادگى داشته باشد

مرد دست در کیسه شالش برد و چند سکه به عبید داد و گفت: راهی ِ سفر شو و هر وقت گذرت به این شهر افتاد .. آن را به من بازگردان

********************************

ده دیقه هم نکشید که رضا برگشت

از عصبانیت صورتش سرخ شده بود ... با ناراحتی گفت: به من میگه .. پول ُ بهت قرض میدم .. اما سر ِ یه هفته باید برگردونی

میگه .. سه ماه هم به جام اضافه کاری وایسا

خیلی بی معرفته .. بهش گفتم : گرفتارم .. اگه مجبور نبودم محال بود قرض بگیرم

میخنده و میگه این روزا همه گرفتارن

بلند شدم ... یه لیوان آب براش ریختم و دادم دستش ُ بهش گفتم: خوب شد که جور نشد ازش پول بگیری

*******************************************************

(4)

نگاهی به ساعتم کردم ..

راننده تاکسی گفت: داداش ساعت چنده؟؟؟؟

گفتم : نزدیکه هفت

خیلی خسته بودم .. تا خونه هنوز یه ده دیقه ای مونده بود .. سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم اما بیدار بودم

راننده که انگار از صحبت ِ با من نا امید شده بود ..از توی ِ آینه به مسافر ِ عقبی نگاه کرد و گفت : میبینی داداش .. چشم به هم میزنیم شب شده ... از صبح پای ِ این فرمون جون میکنیم تا شب .. اونقدر که نمیفهمیم صبح و شبمون چه جوری میگذره

هنوز حرفش تموم نشده بود که یه صدای ِ ترمز شدید اومد و بعدشم یه چیزی محکم خورد به ماشین

چشمامو باز کردم ... راننده تاکسی اومده بود از فرعی بیاد به اصلی زده بود به یه ماشینه دیگه

جفت ی راننده ها با عصبانیت اومدن پایین .. البته اون ماشینه سپرش داغون شده بود

با خودم گفتم : یه دو ساعتی معطلیم

تو همون چند دیقه پشت ِ سرمون کلی ترافیک شده بود صدای ِ بوق ِ ماشینا با جر و بحث ِ راننده ها یکی شده بود

البته خداییش رانده اون ماشینه خیلی بلند صحبت نمیکرد و با این که راننده تاکسی مقصر بود .. داد و فریادش هم بیشتر بود

**********************************

خورشید به سمت ِ غروب میرفت .. ابوحامد خسته از کار ِ زمین ِ کشاورزی به خانه میرفت ..  از دور ... صدای ِ داد و فریاد شنید جلوتر رفت .. دو نفر با هم مشاجره میکردند

ابو حامد نزدیکتر رفت و فهمید که دعوای ِ آنها ... برای ِ نهر ِ آبی ست که زمینهایشان را سیراب میکند  گویا یکی از آن ها سهمی بیشتر از آب ِ نهر برداشته بود

صدای ِ آن دو هر لحظه بالاتر میرفت و هیچ کدام حاضر به ذره ای بخشش نبودند ...

ابوحامد به یاد ِ کلام ِ امام حسین ع افتاد و به امید ِ  آن که گره گشایی کند به آن دو گفت: مولایم امام حسین ع فرمودند: هر یك از دو نفـرى كه میان آنها نزاعى واقع شـود و یكـى از آن دو رضایت دیگرى را بجـویـد ، سبقت گیـرنـده اهل بهشت خـواهـد بــود

برای ِ لحظه ای صدای ِ آن دو پایین آمد و به ابو حامد نگاه کردند

یکی از آن دو گفت: در صداقت ِ کلام ِ فرزند ِ رسول ِ خدا تردیدی نیست

من از سهم ِ آب ِ خود گذشتم و تو را بخشیدم ..

***********************************

توی ِ داد و فریاد ِ راننده تاکسی ... راننده اون ماشین گفت: آقا ... ماشین ِ شما که شکر ِ خدا سالم ِ

اما ماشینه من خسارت دیده با دعوا  هم چیزی درست نمیشه بیا کارتهای ِ بیمه مونو با شماره تلفن بدیم به هم و راه ُ باز کنیم

کلی آدم بخاطر ِ ما تو  ترافیک موندن

آرامش ِ مرد ... راننده تاکسی رَم آروم کرد .. کارت ُ درآورد و گفت : من نوکرتم

*******************************************************