داستان راز
(1)
از همه چی خسته شده بودم ... هیچی راضیم نمیکرد ... نه درس ... نه خونه ... نه کار ....
هیچی
همه چی برام یکنواخت شده بود ... احساس میکردم هر چی میدواَم به نتیجه نمیرسم
یه جای ِ کارم ایراد داشت یه جایی که نمیدونستم کجاست حال ِ خوبی نداشتم و هرچی بیشتر میگذشت هم
بدتر میشدم ... به ظاهر همه چی روبه راه بود ... اوضاع ِ پولی م .. گردش ُ تفریحم .. بودنه با دوستام
اما .. اما با همه اینا واسه من هیچی خوب نبود
شبا دیگه خوابم نمیبرد ... همش با خودم فکر میکردم که چرا این طوری شده .. با خودم فکر میکردم
که این حال ِ بد ... از کی شروع شد
شروعش برمیگشت به چند سال ِ قبل ... به اون سالهایی که ... واسه خودم کلی قید و بند داشتم
هم واسه درس و دانشگام ... هم واسه کار و زندگیم ... اما .. اما نمیدونم چی شد که کم کم
به بهونه خوشی و لذت یواش یواش قید و بندهامو کنار گذاشتم
و شدم یه آدمی که به هیچی معتقد نبود ... نه اصول ... نه اخلاق ... و نه حتی اعتقاد .. اولش مثلا خیلی خوب بود .. چون .. هیچی مهارم نمیکرد .. هر کاری که میخواستم میکردم ... و این برام شده بود عشق و کیف از زندگی
جلوی دیگران تظاهر میکردم که این جور زندگی خیلی خوبه ... اما .. اما به خودم نمیتونستم دروغ بگم
و واقعیت این بود که اوضاع خیلی بد بود ...من واقعا از هیچی لذت نمیبردم .. دیگه همه چی شیرینی شو برام از دست داده بود .. نه انگیزه ای برای ِ درس خوندن داشتم ... نه مثل ِ قدیما ... تو تکاپوی ِ این که .. توی ِ کارم درجه یک باشم
دیگه برام مهم نبود که تو جمع فامیل یه آدم ِ قابل ِ اعتماد باشم ... و همه اینا .. عذابم میداد ... یه عذاب ِ سخت که دلم میخواست از دستش راحت بشم
نمیدونم چی شد که زدم بیرون دلم هوای ِ قدم زدن کرده بود .. توی کوچه .. آقا رحیم ُ دیدم رفتگر ِ محله مون
که توی اون سالهای قدیمی کلی با هم گپ میزدیم
آقا رحیم مثل ِ همون سالها .. دستشو بلند کرد و سلام کرد میخواستم بی تفاوت رد بشم اما ... اما نشد
سلام کردم
************************
میدان ِ شهر از همیشه شلوغ تر بود .. مردم ِ زیادی برای خرید ِ مایحتاجشان آمده بودند.. از هر طرف صدای ِ فروشندگان و دوره گردان بلند بود ... اسحاق هم برای ِ خرید ِ گندم به بازار آمده بود .. از دور.... مالک را دید که روی ِ سکویی نشسته بود و مردم را تماشا میکرد . اسحاق سلام کرد .. مالک با حالی نه چندان خوش پاسخش را داد
اسحاق گفت: چه شده ... انگار حال ِ خوبی نداری؟؟؟
مالک گفت: دلواپسم .. مدتی ست که مدام احساس ِ نگرانی میکنم .
اسحاق گفت: مشکلی .. گرفتاری ای برایت پیش آمده؟؟؟
مالک گفت: اوضاع ِ زندگی ام روبراه است ... اما . من هیچ شوقی به زندگی ندارم ... دیگر هیچ چیز خوشحالم نمیکند
اسحاق برای ِ لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد از مجالی کوتاه گفت: یادت هست که سالیانی پیش برای ِ رسیدن به این حجره که آرزویت شده بود ... و برای ِ خرید ِ خانه ای که امروز در آن ساکن شده ای .. دست به گناهی بزرگ زده و در معامله ای حرام وارد شدی
مالک دلخوری گفت: اینها چه ربطی به حال ِ من دارد .. از آن زمان سالهای ِ زیادی میگذرد
اسحاق گفت: تو آن زمان تمام ِ خوشبختی ات را در کسب ِ همینها میدیدی .. و برای ِ رسیدنه به آنها نافرمانی ِ خدا را کردی ... حالا با داشتنه انچه ارزویش را داشتی .. باز هم ناخوشی به همان خدا قسم که راست گفت مولایم امام حسین که هرکس در کاری که نافرمانی خداست بکوشد امیدش را از دست می دهد و نگرانیها به او رو می آورد.
************************
آقا رحیم سلام کرد و من جوابش ُ دادم
خندید و گفت: انگار رو به راه نیستی؟؟؟
نمیدونم از کجا فهمیده بود که حال ِ خوبی ندارم ... و از کجا فهمید که دلم هوای ِ یه لیوان چای داغ کرده
که مهمونم کرد .. مهمون ِ همون فلاسک ِ کوچیک ... و ... لیوانی که همیشه باهاش بود
بر خلاف ِ انتظار ِ من ... و برخلاف ِ حوصله ای که نداشتم با هم حرف زدیم
حرفایی که نجاتم داد ... نجات از اون همه عذابی که آرامشم ُ .. گرفته بود
آقا رحیم گفت: نجات و رهایی توی همون قید و بندهایی ِ که تو ازشون گذشتی
اونا قید و بندهای ِ دست و پا گیری نیستن
که برعکس عین ِ رهایی و آزادی ان
قید و بندهایی که آدمای ِ بزرگ بهش میگن اخلاق
چون فقط با اخلاق ِ که میتونی خودت باشی و خوب زندگی کنی ... اونقدر خوب که که لذت ِ زندگیت ُ ببری
*************************************************************************************
(2)
اولش اصلا این جوری نبودم ... اون موقع واقعا فکر نمیکردم ... که کار به اینجا برسه ... همش یه حرف ِ ساده بود ... اما اما حرفی که من به درستیش مطمئن نبودم ُ به زبون آوُرده بودم ... حالا که کار از کار گذشته بود .. تازه .. ترس اومده بود سراغم .. و افسوس ِ این که کاش ... کاش هیچ وقت حرف نمیزدم
میدونین قصه از اونجایی شروع شد ... که علی دوست ِ دوران بچگیم .. رفت خاستگاری ... اونم خاستگاریه کی ... مریم دختر ِ همسایه عزیز اینا ... من و علی با هم دوست بودیم .. دوست تا اون وقتی که ما
از اون محل اسباب کشی کردیم و رفتیم
ما از اون محل رفتیم
اما عزیز - مادربزرگم موند .. میگفت "اونجا راحت تره" .. میگفت" اونجا همه میشناسنش .. اونم همه رو میشناسه .. از حسن آقای ِ نونوا گرفته .. تا آقا فرهاد ِ بقال"
میگفت بعد از این همه سال براش سخته که یه جای دیگه ... و با آدمای دیگه اُنس بگیره
همه اینا باعث شد که ما بریم ُ عزیز بمونه
بودنه عزیز توی ِ اون محل باعث شد که ما گاهگاهی به اونجا سر بزنیم ... و توی ِ همین سرزدن ها بود که من و علی همدیگر ُ می دیدیم ... اما ... اما دیگه نه به اندازه قبل
نمیدونم
بعد از گذشت ِ این همه سال بابای ِ مریم دختر ِ همسایه عزیز اینا ... چه جوری یادش مونده بود که من و علی با هم دوستیم .. و چی شد که برای تحقیق اومد سراغ ِ من
قضیه این بود که یکی - دو سال ِ قبل بعضیا .. پشت ِ سر علی یه حرفایی زدن که ... دُرستیش هیچ وقت ثابت نشد .. اما اما همین حرفای ِ بی اساس تو همه محل پیچید
حرفایی که بابای ِ مریم میخواست از طریق من بفهمه که راست بوده یا نه و من بدونه این که مطمئن باشم
بر اساس ِ حرف ِ مردم گفتم آره
بابای ِ مریم ناراحت شد اما خیلی ازم تشکر کرد که حقیقت ُ بهش گفتم
قضیه رُِ برای عزیز گفتم ... عصبانی شد ... اما نه داد زد نه دعوام کرد بهم گفت: " حواست ُ جمع کن ... اگه راست گفتی که هیچی .. اما اگه به حرفت مطمئن نبودی منتظر ِ غذاب ِ خدا باش چون گناه ِ بزرگی کردی
گناهی که خدا نمیبخشتش"
عزیز فقط همینو گفت اما ترس همه وجودمو گرفت اونقدر که فکر میکردم هر آن عذاب ِ خدا میرسه
عذابی که می دونستم حقمه چون .... چون من زندگیه علی رو زیر و رو کرده بودم
*******************************
از چند روز ِ پیش .. و با سفری که عبد ا... رفته بود .. حرفهایی بی اساس در شهر پیچیده بود .. حرفهایی که کسی نمیدانست اولین بار چه کسی آنها را به زبان آورده .. اما .. اما به سرعت در دهان ِ همه مردم چرخیده بود
قصه به آن شبی برمیگشت که عبدا... پنهان از دید ِ دوستان و آشنایان راهی ی سفر شده بود و این سفر ی پنهانی حرفهایی را در میان ِ مردم ... پر کرده بود
صدیق به سمت ِ مسجد میرفت که ابوحدید صدایش کرد
صدیق به سمت ی او برگشت و پاسخش را داد
ابوحدید جلو آمد و آرام گفت: شکی در دلم افتاده که برای ِ رها شدنه از آن به سراغ ِ تو آمده ام
صدیق گفت: چه شکی؟؟؟
ابوحدید گفت: درست چهار روز ِ پیش عبدا... نزد ِ من آمد و خواست که در کار ِ کشاورزی با من شریک شود ... من هم پذیرفتم و قرار برآن شد که او از ده روز ِ بعد با من در زمین کار کند
صدیق گفت: خب .. این چه شکی دارد؟؟؟
ابوحدید گفت: من در این چند روز .. حرفهای ِ خوبی درباره عبدا.. نشنیدم .. میگویند او مخفیانه به اعمالی نادرست مشغول است
صدیق گفت: تو به چشمان ِ خودن اینها که میگویی را دیده ای.. یا از شخصی مطمئن شنیده ای؟؟
ابوحدید سر تکان داد که نه
صدیق گفت: پس از شر ِ شیطان به خدا پناه ببر... و بیش از این با کلامت آبروی ِ عبدا... را نبر.. اگر بعد از این همه جایی حرفی از او شنیدی گوینده را موعظه کن که تا اطمینان نیافته هیچ نگوید ... این کلام ِ پیامبر خداست که هرکس آبروی مؤمنی را حفظ کند، بدون تردید بهشت بر او واجب شود.
*******************************
اون شب خوابم نبرد صبح ِ زود از خونه زدم بیرون یه راست رفتم خونه بابای مریم در زدم خود ِ باباش اومد دم ِ در از دیدنه من اون موقع صبح تعجب کرده بود حقیقت ُ بهش گفتم و یه نفس ِ راحت کشیدم
بنده خدا خوشحال شد
بعدش رفتم پیش ِ عزیز صبحونه رُ با هم خوردیم عزیز گفت " آبروی ِ مردم شوخی نیست نمیشه باهاش بازی کرد... و ازش راحت گذشت "
**********************************************************************************