داستان راز
(1)
مدتها بود که دنبال خونه میگشتیم یه چیزی نزدیک به یه سال با کلی وام و قسط تازه تونسته بودم یه پولی جمع کنم و بعد از اون بود که افتادم دنبال روزنامه و بنگاه های معاملات ِ ملکی تا شاید یه جایی ر ُ پیدا کنم
با شرایطی که ما داشتیم نمیتونستیم هر جایی خونه بگیریم از یه طرف خانمم بود که مشکل ِ ریه داشت
و نمیتونست توی خیابونای شلوغ زندگی کنه از یه طرف هم
دو تا دخترام که مدرسه میرفتن و باید خونمون نزدیکه مدرسشون می بود
و گرنه ثبت نامشون نمیکردن این آخرا مجبور شدم یه چند روزی مرخصی بگیرم و تمام وقت
بیفتم دنبال ِ خونه
با کلی گشتن و این ور و اون ور زدن بالاخره یه جایی رُ پیدا کردم یه جایی تو یه محله قدیمی
نزدیک یه پارک هواش برای ِ وضعیته خانمم خوب بود دو تا خیابون بالاترش هم یه مدرسه دخترونه بود
یه مدرسه که میتونستم اسم ِ بچه ها رُ توش بنویسم
قرار ِ بنگاه ُ برای عصر گذاشتیم طفلکی خانمم ُ و بچه ها کلی خوشحال شدن من تازه فهمیدم که غیر از من
به اونا هم خیلی سخت گذشته عصر ... وقتی رسیدم بنگاه یه خانم قبل از من اونجا بود
یه خانم که داشت با بنگاه دار صحبت میکرد البته راستش این بود که داشت التماس میکرد میگفت
شوهرش بیمارستانه میگفت مسئولیت بچه هاش با اونه میگفت توی شرایطه بدی قرار داره
گفت این خونه رم با کلی بدبختی پیدا کرده گفت قراره تو خونه با برادرش شریک بشه
تا بتونه یه سقف رو سر ِ بچه هاش بذاره
بنگاه دار گفت: آخه مگه دست منه شما باید با صاخب خونه صحبت کنی
خانم ِ گفت: من حرف زدم میگه خریدار ِ دوم بیشتر داره میده
بنگاه دار شونه شو بالا انداخت و گفت : پس کاریش نمیشه کرد
کلی طول کشید که فهمیدم خونه ای که این خانم دنبالش ِ همون خونه ای ِ که من میخواستم بخرمش
و من همون خریداری بودم که قیمت ِ بالاتر داده بود
****************************************
رائد مدتها بود که قول ِ خرید ِ گهواره برای ِ فرزند ِ کوچکش را به همسرش داده بود .. و حالا با فروش ِ خوبی که در آن چند روز داشت میتوانست به قولش وفا کند .. به همین سبب زودترراهی ِ خانه شد تا با همسرش برایِ خرید ِ گهواره برود
در راه .. در گذر ِ بازار چشمش به زنی فقیر افتاد که مودکی در آغوش داشت . کودک هم سن و سال ِ فرزند ِ خودش بود ... زن حجره ها را میگذراند و در جستجوی ِ گندمی ارزان برای ِ نان ِ بچه هایش بود ... حتی رائد شنید که از چند حجره بهای ِ جو را هم پرسید
تصور ِ آن که فرزندش جای ِ آن کودک ِ در آغوش ِ زن باشد آزارش داد
پیش رفت و بی آن که کسی متوجه شود ... کیسه پولش را به زن داد و از آنجا دور شد
نزدیکه خانه در اندیشه آن بود که به همسرش چه بگوید
دل به خدا سپرد و وارد شد .. صدای ِ خنده همسر و کودکش خانه را پر کرده بود .. رائد پیش رفت ... کودکش در گهواره ای زیبا بود همسرش با دیدنه او خندید و گفت : امروز برادرت اینجا بود .. این گهواره را به شادی ِ تولد ِ فرزندمان برای ِ او هدیه آورده
رائد هیچ نگفت : تنها در دل خدا را شکر کرد و کلام ِ مولایش امام رضا ع را به یاد آورد که فرموده بودند :
هر كس اندوه و مشكلى را از مومنى بر طرف نماید خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد
خدا در این دنیا هم قلب ِ او را شاد کرده بود
***********************************
لحظه سختی بود دلم یه جوری شده بود با تموم شدنه روزای سختم فقط به اندازه یه امضا پای ِ معامله
فاصله داشتم
یک - دو ساعتی طول کشید تا صاحبخونه اومد فکرامو کرده بودم بهش گفتم من منصرف شدم
صاحب خونه برای ِ فروش خونه عجله داشت انصراف ِ من باعث شد که خونه شو به اون خانم بفروشه
وقتی رسیدم خونه واسه زن و بچه م هیچ حرفی نداشتم طفلکیها ناراحت شدن اما هیچی بهم نگفتن
درست سه روز بعد یکی بهم زنگ زد از معاملات ملکی بود یه خونه بزرگ تو یه جای ِ سرسبز
نزدیکه یه مدرسه دخترونه با یه قیمت ِ باورنکردنی که درست اندازه پول ِ من بود
******************************************************************
(2)
از همه چی خسته شده بودم هیچی راضیم نمیکرد نه درس نه خونه نه کار .... هیچی
همه چی برام یکنواخت شده بود احساس میکردم هر چی میدواَم به نتیجه نمیرسم
یه جای ِ کارم ایراد داشت یه جایی که نمیدونستم کجاست
حال ِ خوبی نداشتم و هرچی بیشتر میگذشت بدتر میشدم به ظاهر همه چی روبه راه بود
اوضاع ِ پولی م گردش ُ تفریحم بودنه با دوستام اما اما با همه اینا واسه من هیچی خوب نبود
شبا دیگه خوابم نمیبرد همش با خودم فکر میکردم که چرا این طوری شده
با خودم فکر میکردم که این حال ِ بد از کی شروع شد
شروعش برمیگشت به چند سال ِ قبل به اون سالهایی که واسه خودم کلی قید و بند داشتم
هم واسه درس و دانشگام هم واسه کار و زندگیم اما اما نمیدونم چی شد که کم کم
به بهونه خوشی و لذت یواش یواش قید و بندهامو کنار گذاشتم و شدم یه آدمی که به هیچی معتقد نبود
نه اصول نه اخلاق و نه حتی اعتقاد اولش مثلا خیلی خوب بود چون هیچی مهارم نمیکرد
هر کاری که میخواستم میکردم و این برام شده بود عشق و کیف از زندگی
شاید جلوی دیگران تظاهر میکردم که این جور زندگی خیلی خوبه اما اما به خودم نمیتونستم دروغ بگم
و واقعیت این بود که اوضاع خیلی بد بود من واقعا از هیچی لذت نمیبردم دیگه همه چی شیرینی شو برام از دست داده بود نه انگیزه ای برای ِ درس خوندن داشتم نه مثل ِ قدیما تو تکاپوی ِ این که
توی ِ کارم درجه یک باشم
دیگه برام مهم نبود که تو جمع فامیل یه آدم ِ قابل ِ اعتماد باشم و همه اینا عذابم میداد
یه عذاب ِ سخت که دلم میخواست از دستش راحت بشم نمیدونم چی شد که زدم بیرون دلم هوای ِ قدم زدن کرده بود توی کوچه آقا رحمت ُ دیدم رفتگر ِ محله مون
که توی اون سالهای قدیمی کلی با هم گپ میزدیم
آقا رحمت مثل ِ همون سالها
دستشو بلند کرد و سلام کرد میخواستم بی تفاوت رد بشم اما
اما نشد
**************************************
در نگاه ِ صدیق برای ِ خوشبختی چیزی کم نداشت
خانه .. کسب و کار .. همسر .. و حتی فرزندی کوچک و زیبا
اما .... اما او خود خوب میدانست که از زندگی اش رضایتی ندارد کسالت ِ او از زندگی به جایی رسید که قید ِ کار و پیشه اش را زد و راهی ِ سفر شد در کاروانی که با ان همراه شده بود .. یکی از دوستان ِ قدیمی اش را دید .. دوستی که او را به خوبی میشناخت
اَنَس .. به صدیق گفت: آشفته ای؟؟
صدیق پاسخ داد ...
در جستجوی ِ دلیل ِ همین آشفتگی به سفر زده ام
انس دیگر هیچ نگفت تا چند روز بعد
سه روز ِ بعد وقتی کاروان برای ِ استراحت ایستاده بود .... انس نماز ظهر و عصرش را اقامه کرد و به نزد ِ صدیق آمد .. بی هیچ مقدمه گفت: ما از سالهایی دور با هم رفاقت داشته ایم و من چون دوستدار ی توام بی پرده با تو حرفهایم را میزنم
صدیق با تعجب به انس نگاه کرد
انس گفت: در این چند روز ندیدم که واجبات را ادا کنی و برای ِ آشفتگی ِ تو همین بس که از خدا دور مانده ای
مگر نشنیده ای کلام مولایمان امام حسین ع را که فرموده است : آن که در کاری که نافرمانی خداست بکوشد امیدش را از دست می دهد و نگرانیها به او رو می آورد.
********************************************
به آقا رحمت سلام کردم
خندید و گفت: انگار رو به راه نیستی؟؟؟ نمیدونم از کجا فهمیده بود که حال ِ خوبی ندارم
و از کجا فهمید که دلم هوای ِ یه لیوان چای داغ کرده که مهمونم کرد مهمون ِ همون فلاسک ِ کوچیک
و لیوانی که همیشه باهاش بود
بر خلاف ِ انتظار ِ من و برخلاف ِ حوصله ای که نداشتم با هم حرف زدیم
حرفایی که نجاتم داد نجات از اون همه عذابی که آرامشم ُ
گرفته بود آقا رحمت گفت
" نجات و رهایی توی همون قید و بندهایی ِ که تو ازشون گذشتی
اونا قید و بندهای ِ دست و پا گیری نیستن که برعکس عین ِ رهایی و آزادی ان
قید و بندهایی که آدمای ِ بزرگ بهش میگن عقیده
چون فقط با اخلاق و عقیده محکم ِ که میتونی خودت باشی
و خوب زندگی کنی اونقدر خوب که که لذت ِ زندگیت ُ ببری
**********************************************************
(3)
اولش اصلا این جوری نبودم اون موقع واقعا فکر نمیکردم که کار به اینجا برسه
همش یه حرف ِ ساده بود اما اما حرفی که من به درستیش مطمئن نبودم ُ به زبون آوُرده بودم
حالا که کار از کار گذشته بود .. تازه .. ترس اومده بود سراغم کاش کاش هیچ وقت حرف نمیزدم
میدونین قصه از اونجایی شروع شد که علی دوست ِ دوران بچگیم رفت خاستگاری
اونم خاستگاریه کی ... مریم دختر ِ همسایه عزیز اینا من و علی با هم دوست بودیم
دوست تا اون وقتی که ما از اون محل اسباب کشی کردیم و رفتیم
ما از اون محل رفتیم اما عزیز - مادربزرگم موند میگفت "اونجا راحت تره" میگفت" اونجا همه میشناسنش
اونم همه رو میشناسه از حسن آقای ِ نونوا گرفته تا آقا فرهاد ِ بقال"
میگفت بعد از این همه سال براش سخته که یه جای دیگه و با آدمای دیگه اُنس بگیره همه اینا باعث شد که ما بریم ُ عزیز بمونه بودنه عزیز توی ِ اون محل باعث شد که ما گاهگاهی به اونجا سر بزنیم
و توی ِ همین سرزدن ها بود که من و علی همدیگر ُ می دیدیم اما
اما دیگه نه به اندازه قبل نمیدونم بعد از گذشت ِ این همه سال بابای ِ مریم
دختر ِ همسایه عزیز چه جوری یادش مونده بود که من و علی با هم دوستیم
و چی شد که برای تحقیق اومد سراغ ِ من قضیه این بود که یکی - دو سال ِ قبل بعضیا
پشت ِ سر علی یه حرفایی زدن که دُرستیش هیچ وقت ثابت نشد
اما اما همین حرفای ِ بی اساس تو همه محل پیچید حرفایی که بابای ِ مریم
میخواست از طریق من بفهمه که راست بوده یا نه و من بدونه این که مطمئن باشم
بر اساس ِ حرف ِ مردم گفتم آره
بابای ِ مریم ناراحت شد اما
خیلی ازم تشکر کرد که حقیقت ُ بهش گفتم
قضیه رُِ برای عزیز گفتم عصبانی شد اما نه داد زد نه دعوام کرد بهم گفت " حواست ُ جمع کن ... اگه راست گفتی که هیچی اما اما اگه به حرفت مطمئن نبودی منتظر ِ غذاب ِ خدا باش چون گناه ِ بزرگی کردی
گناهی که خدا نمیبخشتش"
عزیز فقط همینو گفت
اما ترس همه وجودمو گرفت
اونقدر که فکر میکردم هر آن عذاب ِ خدا میرسه عذابی که می دونستم حقمه
چون .... چون من زندگیه علی رو زیر و رو کرده بودم
اون شب خوابم نبرد صبح ِ زود از خونه زدم بیرون
****************************************
فاضل در سکوی ِ خانه اش نشسته بود و از خنکای ِ عصر لذت میبرد .. از دور .. عبدا... را دیدکه پیش می آمد
در کنارش سعد هم بود .. با هم به سمت ِ او میآمدند نزدیک که رسیدند فاضل سلام کرد .. هر دو جواب دادند اما .... سعد ناراحت بود ..
فاضل از ناراحتی اش پرسید و سعد گفت: به تازگی شاگردی را برای ِ کمک در کار آورده ام اما امروز .. از عبدا.. شنیدم که او سابقه خوبی ندارد
عبدا.. به یکباره گفت: من ندیده ام .. شنیده ام
فاضل نگاهی به عبد ا... کرد و گفت : از که شنیده ای؟؟
عبدا.. گفت: در خاطرم نیست
فاضل گفت: پس مطمئن نیستی .. شاید هم اشتباه بکنی
عبدا.. با دودلی گفت: آری .. مطمئن نیستم
فاضل با عصبانیت گفت: پس چگونه درباره جوان ِ مردم حکم میدهی؟؟
مگر نشنیده ای کلام رسول خدا را که فرمود : هرکس آبروی مؤمنی را حفظ کند، بدون تردید بهشت بر او واجب شود.
تو چطور آبروی ِ انسان ی مونی را که این قدر بها دارد بُرده ای
عبد ا.... سر به زیذ انداخت و ساکت شد
**********************************
من یه راست رفتم خونه بابای مریم در زدم خود ِ باباش اومد دم ِ در از دیدنه من اون موقع صبح تعجب کرده بود حقیقت ُ بهش گفتم و یه نفس ِ راحت کشیدم خوشحال شد
بعدش رفتم پیش ِ عزیز صبحونه رُ با هم خوردیم عزیز گفت " ابروی ِ مومن حرمت ِ زیادی داره نباید ساده بگیریش
************************************************************************************
(4)
یه وقتایی خودمم تعجب میکردم باورم نمیشد کسی که داره این شرایط ُ تحمل میکنه منم
یه وقتایی فکر میکردم خوابم و همه این چیزارُ تو خواب دارم میبینم اما اما وقتی طاقتم تموم میشد
باور میکردم که همه این شرایط ِ سخت توی ِ بیداریه
واقعیتش اینه که اگه حساب ِ قولم به بابام نبود خیلی زودتر از این حرفا میزدم زیر ِ همه چی
یه قول که به خاطر ِ همه خوبیهاش میخوام بهش وفا کنم
من به بابام قول دادم که همیشه در برابره خدا سرمو پایین بندازم چه اون وقتی که حکمت ِ کاراش ُ میفهمم
و چه اون وقتی که نمیفهمم بابا میگفت "حساب ِ ما و خدا حساب ِ
بندگیه اما و اگر نداره "
ازم قول گرفت همیشه به خدا بگم چشم ...حتی اگه روزگارم به جایی رسید
که زندگی برام غیر ممکن شد حالا من دقیقا توی ِ همون شرایطه غیر ِ ممکن ِ زندگی بودم
دُرست یک سال بعد از فوت پدرم و یه هفته قبل از رفتنم به دانشگاهی که ازش بورس گرفته بودم
مادرم در اثر تصادف دچار آسیب ِ نخاعی شد و بی حرکت توی بستر افتاد توی ِ اون یه هفته خیلیا سراغم اومدن
خیلیا که هم نگران ِ بورس ِ تحصیلی ِ من بودن هم نگران ِ شرایطه مادرم بِهِم گفتن برو
گفتن ما از مادرت نگهداری میکنیم بهم گفتن براش پرستار میگیریم گفتن بهش سر میزنیم
گفتن آینده تو مهمتره اما چشمهای مادرم نمیخواستن که من برم
نمیتونم دروغ بگم ناراحت بودم
خیلی ناراحت تمام ِ زحمات ِ اون سالهامو بر باد رفته میدیدم اما علارغم ِ همه اینا
به خاطر ِ قولم به بابا و به خاطر ِ مادرم نرفتم ناامید بودم اما ته ِ دلم کمی روشن بود
روشن به این که خدا هیچ وقت برای ِ بنده هاش بد نمیخواد فقط باید بهش ایمان داشت
دوباره برای دانشگاه امتحان دادم و توی همون رشته ای که بورس شده بودم قبول شدم
اما این بار همین جا درس خوندن و نگهداری از مادر سخت بود
اونقدر که گاهی دلم میخواست همه چی تموم بشه اما علارغم ِ همه ناامیدیها
یه چیزی ته دلم روشن بود حال ِ مادر بدتر شد اونقدر که دیگه قدرت ِ حرکت ِ سرش رو هم از دست داد
و این دقیقا توی ِ روزهای ِ آخر ِ درس ِ من برای ِ دکترا بود
دلم برای ِ مادرم میسوخت آرزو داشتم یه بار ِ دیگه راه رفتنش رِ ببینمو شاید برای ِ همین آرزو بود
که پایان نامه درسیم ُ روی بیماران ِ فلج ِ نخاعی گذاشتم کارا خوب پیش نمیرفت
بارها و بارها شکست خوردم اما همیشه ته دلم نوری روشن بود
پنج سال طول کشید چنج سال طول کشید تا بالاخره موفق شدم
برای اطمینان باید نتیجه تحقیقم رو روی کسی امتحان میکردم مثل ِ همیشه
حرفامو به مادر زدم و مادر با چشمهاش گفت که دارو رُ روی اون امتحان کنم
دوراهی ِ بدی بود میترسیدم اما مادر مطمئن بود و من مثل قبل همون کاری رُ کردم که اون میخواست
*****************************************
مالک روزهای ِ بدی را میگذراند با ازدست دادنه همسرش زندگی روی ِ تاریکی اش را به او نشان میداد
توان ِ هیچ کاری را نداشت .. مستاصل شده بود ... دیگر به زمین کشاورزی اش سری نمیزد .. در خانه مانده بود ... بچه هایش فضای ِ غم باری را میگذراندند اوضاع از هر جهت به سمت ِ بدی کیرفت تا آن شبی که مالک از فرط ِ غصه هایش بی خواب شد و به حیاط ِ خانه آمد نگاهی به اسمان کرد و از خدا درمان ی دردهایش را طلب کرد
به یکباره آرامشی در جانش نشست
فردا صبح ِ زود با فرزندانش راهی ِ زمین شد .. انجا سایبانی برایشان ساخت و گفت که مشغول ِ بازی شوند خودش همین به کارهای زمین مشغول شد
این گونه هم مراقب ِ کودکانش بود .. هم به کارهایش میرسید
ماهها به این منوال گذشت و دیگر کودکانش هم در کار به او کمک میکردند
اوضاع کاملا دگرگون شده بود کسی باور نمیکرد که این همان مالک ِ چند ماه ِ قبل است
او در جواب ِ کسانی که حال و روزش را میپرسیدند تنها یک جمله میگفت و آن این که ایمان اوردم به کلام ِ مولایم امام صادق ع که فرمودند: عاقبت صبر و شکیبایی خیر است ، بنابراین صبر کند ، تا پیروز شوید.
****************************************************************
بهبودی ِ مادر باور کردنی نبود داروی من جواب داد من اون سال به عنوان ِ جوونترین دانشمند ِ جهان معرفی شدم مادرم رو به بهبودی رفت و با تاثیر ِ داروها به تدریج قدرت ِ حرکتش رو به دست آورد اینها همه اتفاق هاییه که اگه اون روزای ِ سخت پیش نمیاومد به وقوع نمیرسید
من حالا نه فقط به خاطر ِ حرفهای بابا
که از ته دل مطمئنم که خدا هیچ وقت برای ِ بنده هاش بد نمیخواد
فقط باید بهش ایمان داشت حتی توی شرایطی که زندگی
شاید غیر ممکن میشه
**********************************************************