راه شب
امشب بهونهء قرار ِ شبونه مون ... یه حساب و کتاب ِ ساده اس
یه حساب و کتاب که ببینیم .. دو دو تای ِ زندگیمون چند تاست
ببینیم ... کجاها کم و کسری داریم .. تا قبل از موعد ِ رفتن .. حسابامونو با خودمون صاف کنیم
که اگه حسابمون با خودمون صاف باشه
با خدا هم صاف ِ
*************************************
به نام ِ خدایی که توی ِ حساب و کتاباش بیشتر از اون که سخت بگیره .... آسون میگیره
*************************************
بعضیا بعضی وقتا .... نمیتونن کلمه ها رُ خوب معنی کنن ...
واسه همین وقتی بهشون میگی حساب و کتاب ... یاد ِ سخت گیری و بداخلاقی ِ با بقیه می افتن
اینجوذ آدما هیچ دعای ِ خیری پشت ِ سرشون نیست
اگه شمام این جوری اهل ِ حساب و کتابین ... خداحافظ
*************************************
بعضیا بعضی وقتا ... به اسم ِ پشت ِ پا زدنه به دنیا .. قید ِ هر چی حساب و کتاب ِ میزنن
و به قول ِ خودشون خیالی از این چیزاها ندارن
بار ِ زندگیه این جور آدما معمولا .. روی ِ شونه بقیه اس
اگه شمام اینجوری بی خیال ِ دنیایین ... خداحافظ
*************************************
بعضیا .. یادشون رفته که همون جوری که یه روزی ... پا به این دنیا گذاشتن ..
یه روزی هم از این دنیا میرن ... اونا فکر میکنن اگه خودشونو به فراموشی بزنن
و حساب و کتابها شونو صاف نکنن
روز ِ رفتن نمیرسه
اگه شمام مثل ِ این آدما فراموش کارین ... خداحافظ
*************************************
خداحافظ
چون سلام ِ ما تقدیم به همه اوناییه که بیشتر از بقیه ... حواسشون به حساب و کتاب ِ خودشونه
به اونایی که میدونن این دنیا مقدمه آخرتشونه
به اونایی که فراموش نکردن .. پیش ِ خدا یه حساب و کتابی دارن
و قبل از رفتن به حساباشون خوب میرسن
*************************************
سلام ما به همه مردم ِ وطن ِ عزیزم ایران
به مردمی که این روزها و شبها به شادی ِ عید ِ بزرگ ِ فطر خوشحال و دلخوشن
به همه شمایی در جای جای ِ ایران با ما هستین
*************************************
داستان
بعضی از آدما یه جوری زندگی میکنن که خیلی شبیه ِ زندگیه بقیه نیست
انگار اونا از این دنیا چیزای ِ دیگه ای میبینن
و حرفای ِ دیگه ای میشنون
نمیدونم شاید اگه توی ِ سالهای ِ زندگیم .... عزیزجون ُ از نزدیک نمی دیدم باور ِ این حرفا چندان برام راحت نبود
عزیزجون ی من الان درست هفتاد و هشت سالش ِ و شصت و هشت سال ِ که داره با آقاجون زندگی میکنه
زندگی ای که فراز و فروز ِ زیادی داشته اما هیچ وقت از رونق نیفتاده
عزیز و آقاجون .. همیشه حساب و کتاب ِ خودشونو داشتن
حساب و کتابی که حداقل با زندگیه من خیلی فرق داشته
یادمه درست سی سال ِ پیش بود .. سی سال ِ پیش .. دم دمای ِ عروسی ِ خودم
یادمه دست ِ آقاجون بخاطر ِ خرید ِ جهیزیه من خالی شده بود
یادمه دو- سه شب مونده به عروسی .. مریم خانم همسایه سرکوچه اومد در خونه مون .... من فکر کردم میخواد کارت ِ عروسی ِ سارا دخترش ُ بده
آخه من و سارا همن سن بودیم .. تو یه مدرسه درس خوندیم و خیلی اتفاقی جشن ِ عروسیمون هم با هم شد .. فقط مراسم ِ سارا .. یه هفته بعد از عروسی ِ من بود
عزیز توی ِ این مدت خیلی حواسش به مریم خانم بود ... بیشتر از من نگران ِ جاهاز ِ سارابود .. میگفت:" خدا سایه آقاجونت ُ برات نگه داره مادر ... ما خونمون مرد داره اما مریم خانم بنده خدا دست تنهاس .. بعد از این همه سال یتیم داری .. میخواد بچه شو با آبرو بفرسته خونه شوهر"
عزیز چیزی به من نیمگفت: اما من میفهمیدم که تا جایی که از دستش برمیاومد .. برای ِ سارا هم خردیه ریز میخرید
بنده خدا عزیز از یه طرف میدونست دست ِ آقاجون خالیه
از اون طرف نمیخواست سارا هم چیزی کم و کسر داشته باشه
با تعارف ِ عزیز به مریم خانم به خودم اومدم .. عزیز دعوتش کرد که بیاد تو
مریم خانم خیلی ناراحت بود ... به عزیز گفت : اگه میشه همین جا توی ِ حیاط بشینیم ... من از روی ِ آقاجون خجالت میکشم .. تو این مدت خیلی زحمتش دادیم
عزیز گفت: این چه حرفیه
مریم خانم گفت: نه به خدا تعارف نمیکنم ...
عزیز گفت : باشه ... بگو ببینم چی شده
مریم خانم گفت: وا... سارا با شوهرش حرف زده که به جای ِ لباس ِ عروسی .. یه اجاق گاز بخره
شوهرشم قبول کرده
اما .. اما من از عصر هر چی فکر میکنم میبینم جلوی ِ مردم بَده .. میترسم فکر کنن که من کوتاهی کردم
یا از چشم ِ خانواده شوهرش ببینن
عزیز خندید و گفت : همین؟؟؟
مریم خانم هاج و واج گفت: آخه پولی برام نمونده .. شما که میدونی
عزیز گفت: لباس ِ عروسیش ُ خودم براش میدوزم .. دیگه بعد از این همه سال .. این یه کار که ازم میاد ...
مریم خانم با تعجب گفت: آخه چه جوری؟؟؟ شما خودت مشغول ِ مراسم ِ دخترتی
عزیز گفت: اونش با من ... حالام برو بهش بگو که دیگه غصه نخوره
عزیز به قولش وفا کرد .. از فردای ِ عروسی ِ من با اون همه خستگی نشست پای ِ چرخش ُ و یه هفته تمام .. مشغول ِ دوخت و دوز بود
شب ِ عروسی ِ سارا .. وقتی کمر ِ عزیز از درد صاف نمیشد .. نگاش کردم و گفتم: با خودت چی کار کردی؟
خندید و گفت: حسابش با خداست
شما چطور؟؟؟
اوضاع ِ حساب و کتاب ِ زندگیتون چه جوریه؟؟
سوال برنامه : شما فکر میکنین توی ِ زندگیه ماها حساب ِ کیا با خدا صاف ِ؟؟؟
و اونایی که حسابوشن صاف ِ چه جوری زندگی میکنن؟؟؟
شماره تماس:
شماره پیامک:
*************************************
*************************************